۲۲ مطلب با موضوع «لابه‌لای زندگی» ثبت شده است

دارم جلوی چشمانتان قد می‌کشم...

تازه از یک پیاده‌روی کوتاه پاییزه، برگشته بودم. اتاق غرق در سکوت بود اما هنوز صدای خش‌خش برگ‌ها و دکلمهٔ شاملو توی سرم می‌چرخید. «درخت با جنگل سخن می‌گوید، علف با صحرا، ستاره با کهکشان، و من باتو سخن می‌گویم» نفس عمیقی کشیدم و موبایلم را از جیب سویی‌شرتم درآوردم. یک پیام جدید! بازش کردم. پیام واریز بود. به اعدادش نگاه کردم و لبخندم آرام‌آرام بزرگ‌تر شد. عددها کنار هم نشسته بودند و بهم می‌فهماندند که این پیام، پیام واریز اولین درآمد حاصل از ویراستاری است، اولین‌قدمی که باید برمی‌داشتم و می‌رفتم آن‌طرف ترسِ نتوانستن‌ها. 

حس خوبی داشتم. پروانهٔ آبی یواشم توی دلم می‌چرخید و می‌خندید. و من... چندثانیه‌ای به پیام، عمیق نگاه کردم. برایم مهم نبود که مبلغش خیلی زیاد نیست؛ ادبیات و هر گوشه و کنارش، برای من عشق است. اینکه در مسیر عشق «توانستن» را به‌خودم ثابت کنم، از همه‌چیز برایم مهم‌تر بود. همهٔ آن‌ خستگی‌ها و چشم‌های پریشان و خراب‌کاری‌ها و دوباره از نو ویرایش‌کردن‌ها و همه و همه به‌یادم آمد. تک‌خنده‌ای پراندم و با خودم گفتم: «جز محنت و غم نیستی اما خوشی ای عشق!»

  • نظرات [ ۳۶ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۴ آذر ۹۸

    بیش از این‌هایی تو ای انسان...

    وقتی مربی گفت وزنه‌های پنج‌کیلویی بردار، چشم‌هایم گرد شد. نگاه قهوه‌ای روشنش را ریخت توی چشم‌هایم و گفت: «می‌تونی تو!» گفتم: «دوتا وزنهٔ پنج‌کیلویی؟ فکر نکنم بتونم‌‌ها.» کوتاه آمد و گفت: «بدنت قویه، می‌تونی دختر! ولی باشه، دمبل سه بردار.» خندیدم و دمبل‌های سه‌کیلویی را برداشتم و رفتم که حرکت «نشر دمبل چرخشی روی میز شیب‌دار» را انجام بدهم. وقتی دست‌هایم را می‌آوردم بالا و می‌بردم پایین، فهمیدم که این دمبل‌های سه‌کیلویی برایم سبک و آسان است. خودم را دست کم گرفته بودم! مربی همان‌طور که سرگرم آموزش «اسکات هالتر» به یکی از بچه‌ها بود نیم‌نگاهی به من انداخت و لبخند زد. خندیدم و سر تکان دادم و گفتم: «ایشالا جلسه‌های بعدی!» و بعد به این فکر کردم که راستی راستی، چقدر در زندگی‌هایمان می‌توانیم و فکر می‌کنیم نمی‌توانیم؟ چند موقعیت خوب را از دست دادیم چون فکر کردیم نمی‌توانیم حال‌آنکه می‌توانستیم و «نتوانستن» توهمی بیش نبود؟ چقدر در زندگی و موقعیت‌های مختلف خودمان را دست کم گرفتیم و نفهمیدیم بیش از این‌هاییم؟ 


    پی‌نوشت: امشب مربی گفت شماها که می‌خواهید حجمی کار کنید حتما بروید پیش مشاور تغذیه و برنامهٔ غذایی بگیرید وگرنه عضله‌هایتان آب می‌شود. یعنی نمی‌شود با تخم مرغ و مرغ آب‌پز و میوه سر و ته قضیه را هم‌آورد؟ من مشاور تغذیه از کجا پیدا کنم آخر؟! :|

  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۳ آذر ۹۸

    رویای دیروز، واقعیت امروز...


    دو شب پیش، «عاشق بارون» این عکس را برایم فرستاد. به تاریخ کامنت نگاه کردم؛ تاریخ روزهای پیش‌دانشگاهی و در تلاطم کنکور دست‌وپازدن! لبخند شدم به‌یاد روزهایی که خوب یا بد، گذشت. و امروز صبح وقتی در کلاس نشسته بودم و از پشت پنجره، به بارش آرام و زیبای برف نگاه می‌کردم، این عکس و کامنت را به یاد آوردم. استاد از سبک رئالیسم و رئالیسم جادویی می‌گفت و من روحم لبخند می‌زد. راست می‌گفتم آن‌روزها؛ حس قشنگی است دانشکدهٔ ادبیات، برف، پنجره و این‌چنین عاشق بودنم. 💙

  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۷ آبان ۹۸

    دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را...

    نوشتن برای من مشکل نیست اما گاهی واژه‌کردن حال خوبم، به سختی کندن کوه بیستون می‌شود! نمی‌دانم کدام واژه‌ها می‌توانند احساسم را به نحو احسن بیان کنند. انگار کن همگی لال‌اند و نارسا! آزرده‌خاطرم می‌کند این مسئله اما آن لحظهٔ باشکوه، آن حال بی‌بدیل، نباید نانوشته باقی بماند. باید بگویم، باید واژه شود، باید بماند به یادگار. کدام لحظه را می‌گویم؟ کدام حال را؟ امشب را می‌گویم؛ امشب را که کاپشن مشکی‌ام را پوشیدم و به دل سرمای بیست و دوم آبان زدم تا از یک دوست، امانتی شباهنگ را بگیرم. خاطرتان هست؟ گفته بودم می‌خواهم یک قرآن به خط عثمان طه برای خودم بخرم و شباهنگ آمد و گفت که من این قرآن را به تو هدیه می‌دهم. 

    ذوقش را از همان روز داشتم. قرار بود آن قرآن، بهار میهمان دلم شود؛ میهمان اتاقم، میهمان زندگی‌ام. اما نشد. بهار گذشت؛ تابستان هم، و عاقبت پاییز وصالمان را رقم زد. وقتی بسته را از آن دوست گرفتم، قلبم در سینه بالا و پایین می‌پرید. می‌خواستم هرچه زودتر به اتاق برگردم و بسته را باز کنم، می‌خواستم ببینمش، می‌خواستم چشمم به جمال معشوق باز شود و سوی تازه بگیرد. از آن دوست تشکر کردم و دوان‌دوان به اتاق برگشتم. در دلم، هزار بلبل تازه‌نفس، آواز می‌خواندند. انگار همهٔ سلول‌های بدنم از شوق روی زمین بند نمی‌شدند و منتظر بودند تا پرده از رخ دلبر بیندازم. و انداختم، و قلبم تپیدنش را از یاد برد. یک قرآن سبز با خط و نقش طلایی میان دستانم بود، و چقدر زیبا بود، چقدر آشنا بود، چقدر دل‌نشین بود، چقدر قرار بود برای وجود بی‌قرارم. بوسیدمش، دست کشیدم روی جلدش، خیره‌خیره نگاهش کردم و اشک در چشمانم حلقه زد. شما نمی‌دانید، حتی شباهنگ هم نمی‌داند که چقدر آن لحظه برای من مهم بود؛ که من تمام عمر چشم به راه آمدنش بودم. 

    به خودم که آمدم دیدم در آن بستهٔ نایلونی چیزهای دیگری هم هست؛ چیزهای دیگری که انتظارش را نداشتم. من و همهٔ آن سلول‌های بدنم بعد از لحظات احساساتی‌شدنمان، متعجب و با ابروهای بالاپریده و قلبی که داشت از شوق پس می‌افتاد، یکی‌یکی رفتیم سراغشان. اولین چیزی که بازش کردم یک برگهٔ کوچک خط‌دار بود. خط شباهنگ و حرف‌هایش در آن نامهٔ کوچک، بغض‌ شیرینی به گلویم انداخت. فکر اینکه یک‌روزی، حوالی حرم عموی عشق و برادرش، شباهنگ نشسته بود و خودکار به دست به من فکر می‌کرد و برایم می‌نوشت، باعث می‌شد تمام دنیا برایم نسیم بهار شود. نامه را بستم و رفتم سراغ پاکت مربعی قهوه‌ای رنگی که کنار باقی وسایل بود. بازش کردم و نی‌نی‌ چشمانم شد شب پر از ستاره‌های درخشان! یک جغد چاپی درون پاکت بود؛ همان جغد یادگار میماجیل، یکی از خواننده‌های وبلاگ شباهنگ که از آن چاپ فقط نُه‌تا در کل جهان موجود است. حالا من یکی از آن‌ها را داشتم. به این همه زیبایی در هدیه‌دادن که شباهنگ بلدش بود، غبطه خوردم و قلبم برایش بیشتر تپید. اصلا کاش خودش آنجا بود و با یک بغل محکم، تمام ناگفته‌ها و ناتوانی‌ام در بیان حالم را، به او می‌فهماندم.

    آن جغد اما پایان قصه نبود؛ پایان قصه پاکتِ نامه‌ای بود از فرهنگستان زبان و ادب فارسی. برای چندلحظه گیج شدم! بازش کردم و با دیدن نامه... آه! نامه را خواندم، به هدر سیاه و سفید شباهنگ که روی نامه چاپ شده بود نگاه کردم، به امضای زیبای شباهنگ، به عکس جغد در پایان نامه و همه‌شان اشک شدند در چشمانم؛ اشکی که آمیخته به مهر بود، آمیخته به شوق داشتن آدم‌هایی که تو را بلدند. به قول شباهنگ عزیزم: «دنیای ما بلاگرها عجیبه؛ ما بدون اینکه همدیگه رو دیده باشیم، با شادی‌های هم شاد می‌شیم، با غصه‌های هم غصه می‌خوریم و دلمون برای هم می‌تپه.» و مهم‌تر از همهٔ این‌ها ما بدون اینکه همدیگر راه دیده باشیم، زیباترین مهربانی‌ها را در حق هم می‌کنیم و خوب‌کردن حال همدیگر را خوب بلدیم. حتی اگر من نتوانم حال آن لحظه‌ها را به‌خوبی بیان کنم و واژه‌کردنش به سختی کندن کوه بیستون باشد. 


    پی‌نوشت اول: شباهنگ‌جانم، بودنت که عطر یاس می‌دهد، از خوشبختی‌های روزگار من است. ممنون که دوستی برایم و ممنون بابت این هدیهٔ ارزشمند که حالا بخشی از وجودم شده. 

    پی‌نوشت دوم: این قرآن و آن نامهٔ کوچک از کربلا آمده. من هدیه‌های کربلایی زیبایی دارم از رفقای وبلاگی‌ام. این دو نازنین را هم می‌گذارم کنار آن تسبیح صورتی سوغات اربعین و بستهٔ کوچک مهر و تسبیحی که از کربلا آمد و جاگرفت میان هدیه‌های تولدم. می‌دانم که حضورشان در زندگی‌ام اتفاقی نیست و پر از معناست.

    پی‌نوشت سوم: عکسی از قرآن و باقی هدیه‌ها نمی‌گذارم. نمی‌خواهم «محبوب جهان» شوند چراکه «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد» یا دقیق‌تر بخواهم بگویم می‌شود «رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند»، رشکم آید که کسی سیر نگه در آن‌ها کند. والسلام!

  • نظرات [ ۳ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۲ آبان ۹۸

    از روزنوشت‌های یک دانشجوی ادبیات

    به هم‌اتاقی که جلوی آینه ایستاده بود، گفتم: «می‌شه در بالکن رو باز کنی؟ حس می‌کنم تا هوای اتاق خنک نشه نمی‌تونم پاشم.» خندید و دستش را دراز کرد و بعد از صدای جیغ‌مانندِ بازشدنِ در فلزی، خنکای مطبوعی در اتاق پیچید. نفس عمیقی کشیدم و پتوی گلبافت را کنار زدم. حس می‌کردم یک وزنهٔ دویست کیلویی از روی سینه‌ام برداشته شده. با صدای گرفته‌ و خواب‌آلودم گفتم: «به خدای احد و واحد، اگه با دکتر فلانی کلاس نداشتم، اگه متون منتخب داستانی نبود، می‌پیچوندم کلاس رو و می‌گرفتم می‌خوابیدم تا ظهر! حیف، حیـــــف!» 

    هم‌اتاقی‌ام همینطور که می‌خندید و به صورتش کرم می‌زد، گفت: «باز خوبه حداقل به عشق درس و دکترهاتون پا می‌شی بچه. تو ادبیات و استادهات رو نداشتی، قطعا به‌خاطر همین کلاس‌های هشت صبح ترک تحصیل می‌کردی.» دیگر نشسته بودم روی تخت. با نیش باز حرفش را تایید کردم و راه سرویس بهداشتی را پیش گرفتم. رفتن به سرویس بهداشتی در خوابگاه، آن هم هفت صبح به یک مسابقه شباهت دارد! باید تیز و زبر و زرنگ باشی و به محض دیدن سرویس خالی مثال آهوی تیزپا بدوی سمتش مبادا پر بشود! بعد از پیروزی در این مسابقه، دست و رویم را شستم و آمدم به اتاق. از نان‌های کوچک محلی که مادربزرگ برایم پخته بود، سه‌تا خوردم و شال و کلاه کردم برای رفتن به دانشکده. دلم می‌خواست بخوابم، دلم خیلی زیاد می‌خواست بخوابم اما سراسر وجودم اشتیاق بود برای رفتن به کلاس. 

    وقتی رسیدم، استاد آمده بود. سلام کردم و روی یکی از صندلی‌های ردیف اول نشستم. بحث در مورد قصه‌های قدیم و داستان‌های امروزی بود و تفاوت آن‌ها باهم. یکی از خانم‌ها داشت در جواب سوال استاد می‌گفت پیرنگ در قصه‌های قدیمی ضعیف است. استاد پرسید: «خب، این پیرنگ ضعیف که می‌گی اصلا چیه؟ یکم بگو بدونیم ازش.» خانم ح عاجز ماند. آرام پیش خودم زمزمه کردم: «علت و معلول دیگه». استاد دید. شاید هم شنید. به سمتم چرخید و گفت: «شما یه اشاره‌ای کردی الان. ادامه بده دخترم.» لبخند زدم و گفتم: «بله استاد! پیرنگ ضعیف یعنی ضعف در روابط علت و معلولی. در قصه‌های قدیمی این روابط به خوبی وجود نداشت؛ برخلاف داستان‌های امروزی که پیرنگ قوی دارن و نویسنده حساب‌شده‌تر می‌نویسه. چرایی این مسئله هم به این برمی‌گرده که قصه‌های قدیمی بیشتر دنبال بیان یک مفهوم، یک پند و یا یک حادثه بودن. وقتی اون بیان می‌شد، قصه هم تموم می‌شد و دیگه به سایر اتفاقات و سوال‌هایی که ممکن بود تو ذهن مخاطب شکل بگیره، معمولا جواب داده نمی‌شد. هدف فقط بیان مقصود بود به همین‌خاطر اغلب داستان‌های قدیمی پیرنگ قوی و محکمی ندارن و منطقشون با منطق داستان‌های امروزی فرق می‌کنه.» 

    استاد پس از تایید حرف‌هایم، مفصل در مورد این مسئله صحبت کرد. بعد از گفت‌وگوهایی که شکل گرفت و پاسخ به سوال «مگه دکتر شفیعی کدکنی زنده‌اس؟» یکی از بچه‌ها، نقد داستان کوتاه «سرباز سربی» اثر بزرگ علوی آغاز شد. با اینکه از شب قبل نکات مورد نظرم را یادداشت کرده بودم و گوشهٔ جزوه‌ام چسبانده بودم، فقط به‌اندازهٔ یکی‌دو جمله حرف زدم. آن‌قدر چیزی نگفتم که بقیه، همهٔ نکته‌هایی که من یادداشت کرده بودم را گفتند و دیگر اشاره به آن‌ها لطفی نداشت. این کار همیشگی من است و هربار هم به‌خاطر این سکوت و هیچ‌نگفتن‌های مسخره‌ام، خودم را لعنت می‌کنم. استاد هربار که می‌گوید «خب، کسی نکتهٔ دیگه‌ای داره بگه؟» نیم‌نگاهی هم به سمت و سوی من می‌اندازد و من هم اصلا به‌روی خودم نمی‌آورم و باز هم سکوت. در نگاهش آمیزه‌ای از سوال و تعجب و توقع و انتظار می‌بینم ولی نمی‌دانم چرا قفل دهانم باز نمی‌شود. 

    این دومین جلسهٔ نقد ما بود. دقایق پایانی کلاس، استاد روی صندلی‌اش نشست و بعد از مکث کوتاهی گفت «بیاین یه کاری کنیم دوستان. جلسهٔ بعد همتون دو صفحه نقد برای داستان بعدی بنویسین و بیارین تحویل من بدین. حتما این کار رو بکنین و من هم حتما همه رو با دقت می‌خونم.» در دل آهی کشیدم و باخودم گفتم این بهترین فرصت است برای نوشتن نقد و پاسخ به آن نگاه پر از سوال و تعجب و توقع و انتظار! 

    وقتی کلاس تمام شد به خوابگاه برگشتم و صبحانهٔ مفصلی خوردم. من اگر صبحانهٔ درست و حسابی نخورم می‌میرم و سه تکه نان کوچک محلی برای من صبحانه محسوب نمی‌شود! این بود که بساط نان و پنیر و عسل و گردو را پهن کردم و بعد از آن هم خوابیدم. شب قبل تنها سه ساعت خوابیده بودم و اگر پیش از کلاس‌های عصر نمی‌خوابیدم، نمی‌توانستم تا ساعت پنج در دانشکده دوام بیاورم. 

    خلاصه، خوابیدم و بعد از جبران نخوابیدن‌های دیشب، ناهار خوردم و دوباره راهی دانشکده شدم. راهرو شلوغ بود ولی وقتی وارد کلاس خودمان شدم، تنها چندنفر آمده بودند. استاد آمد و کلاس پر شد از واژه‌های انگلیسی. وقت حل تمرین صدایم زد. آه از نهادم بلند شد. دیشب آنقدر کتاب و داستان و نقد خوانده بودم که برای خواندن زبان وقت کم آوردم. به استاد گفتم آماده نیستم. و در دل گفتم که «آخ! بیچاره شدم. استاد گفته بود تو کل ترم فقط یه‌بار صداتون می‌زنم و معمولا پیش نمیاد فرصت جبران داشته باشین و سعی کنین منفی نگیرین و... . خاک تو سرت دختر! خب صبح نمی‌خوابیدی می‌نشستی درست رو می‌خوندی دیگه!» اما در کمال تعجب استاد گفت: « شما جلسه‌های بعدی حتما آماده باشین. می‌پرسم ازتون.» در دلم فانوس روشن شد. با تعجب و خوشحالی، چَشمی گفتم و این لطفش را گذاشتم به‌حساب اینکه دوترم گذشته هم شاگردش بودم و استاد دانشجوهایش را می‌شناسد. 

    بعد از پایان کلاس سرجایم نشستم. گرچه درس ساعت بعدی شیرین بود اما استاد خانمی داریم که آدم سرکلاس‌هایش خسته و کوبیده و به خواب آلوده می‌شود! هرطور که بود، آن کلاس هم به پایان رسید و از دانشکده خارج شدم. غروب سیزدهم آبان به تنم سرمای سوزناکی تزریق می‌کرد. آستین‌های سویی‌شرتم را پایین کشیدم و دستانم را فرو کردم در جیب‌هایش. خسته و گرسنه بودم اما قدم‌زدن در هوای سرد پاییزی، حال آدم را خوب می‌کند. این بود که دل دادم به پاییز  و برگ‌های خشک و زیبایی که روی زمین ریخته بود و آرام به‌راه افتادم. نگاهم به زمین و پاهای آدم‌هایی بود که از کنارم رد می‌شدند و تا رسیدن به خوابگاه تمام روزم را مرور کردم و به خودم قول دادم سعی کنم فردا، از امروزم اندکی بهتر باشم.


    پی‌نوشت اول: گمان نکنم خواندن یک روزنوشت دراز برایتان جذاب باشد. اما این پست را برای دل خودم نوشتم. غصه‌ام می‌شود که از وبلاگ دور شدم و دیگر مثل قدیم، بخشی از زندگی‌ام در آن جریان ندارد.

    پی‌نوشت دوم: منظورم از قصه‌های قدیمی و داستان‌های امروزی در متن، قصه‌های پیش از مشروطه و داستان‌های پس از مشروطه است. مشروطه و اتفاقات آن دوران، تحول بزرگی در ادبیات داستانی ایران به‌وجود آورد و داستان کوتاه و رمان از آن به بعد بود که وارد ادبیات ما شد و به فراخور آن موضوعات تازه‌ای به حوزهٔ ادبیات داستانی راه پیدا کرد. کل‌نگری موجود در قصه‌ها و حکایات قدیمی از بین رفت و نویسندگان به جزئی‌ترین مسائل زندگی و انسان‌ها پرداختند. بعد از مشروطه بود که موضوعات محدود درباری و معشوق دست‌نیافتنی و امثالهم محو شد و بیان مسائل اجتماعی و سیاسی و انتقاد به وضع فعلی جامعه قوت گرفت، به دغدغه‌های مردم فرودست و تودهٔ مردم اهمیت داده شد و روی‌هم‌رفته، مشروطه و تحولات آن دوران، دری تازه به روی ادبیات ما گشود و به‌نوعی ما را به جهان خارج از خودمان وصل کرد و این مسئله سبب رشد ادبیات داستانی شد.

    پی‌نوشت سوم: دنیایم شده دانشکده و ادبیات و خوابگاه و درس‌خواندن. آن‌ وسط اگر وقت کنم چهارصفحه کتاب غیردرسی هم می‌خوانم. راضی‌ام نمی‌کند این‌گونه بودن. من برنامه داشتم هفته‌ای یک فیلم سینمایی و دو قسمت از سریال پیکی‌ بلایندرز را ببینم و دست کم دو کتاب بخوانم. اما حالا از مهر تا امروز فقط یک قسمت پیکی بلایندرز دیده‌ام و دو-سه کتاب خوانده‌ام. :/

    پی‌نوشت چهارم: خواستم خودم را از دایرهٔ جوانان بیکار جامعه خط بزنم‌. این شد که با تشویق یکی از دوستان، رزومه‌ فرستادم برای شرکتی و بعد از اینکه مقالهٔ ویرایش‌شده‌شان را پسند کردند، قرار شد بروم صحبت کنیم در مورد کار. خلاصه که التماس دعا! ببینم می‌توانم پیش از تولد بیست و یک‌سالگی، در افتخارات بیست‌سالگی‌ام پیدا کردن یک شغل آبرومند را هم اضافه کنم یا نه! :)) 

    پی‌نوشت پنجم: هم‌اتاقی‌ام رفته خانهٔ خودشان و دارم با تنهایی دلچسبم، خوش می‌گذرانم. غروب هم برای خودم یک بلال خریدم و می‌خواهم بروم بخورم. سوز به دلتان! (لبخند خبیث و دندان‌نما)

    پی‌نوشت ششم: به‌قول برخی دوستان، عکس پست تزئینی است! :| :دی

  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۳ آبان ۹۸

    دست‌های زمینی خدا...

    بچه که بودم همیشه یک‌پایم بیمارستان و مطب بود و یک‌پایم خانه! نه به‌خاطر بیماری‌های متعدد یا بیماری هولناک و مشخصی، صرفا به‌این خاطر که من زیاد سرما می‌خوردم و کارم به سرفه‌های پی‌درپی نیمه‌شبی می‌کشید و مهم‌تر از آن بابای نگرانی داشتم که تا یک‌چیزیم می‌شد جانش در می‌رفت و دوان دوان مرا به اورژانس و مطب دکتر اطفال می‌رساند. حتی در خاطرم هست که یک‌‌شب دوبار مرا به اورژانس برد. به‌خاطر همین رفت‌وآمدهای مکرر در فضای اورژانس و مطب، ترس از دکتر و آمپول برایم بی‌معنی شده‌بود. دکترها یا بهتر بگویم پزشک‌ها برای من فرشته‌های مهربانی بودند که لباس سفیدشان دلم را آرام می‌کرد و همیشه با چوب جادویی پنهانیشان حالم را خوب می‌کردند و تازه بهتر از آن، خیلی‌هایشان به‌پاس دختر خوب‌بودن و آرام بودنم به من شکلات و نبات یا چوب‌بستنی (آبسلانگ) هدیه می‌دادند. یکی از آن‌ها حتی با تجویز یک قرص، شر آن سرفه‌های لعنتی را از جانم کند و من تا زنده‌ام ممنون و قدردان او هستم و همیشه از خدا برایش سلامتی و عزت می‌خواهم. 

    از کودکی که دور شدم فضای اورژانس و مطب دکتر را کمتر تجربه کردم. نهایتا گاهی سرما که می‌خوردم همان داروهای همیشگی را می‌خریدم یا مادر که به واسطهٔ رشتهٔ تحصیلی‌اش با داروها آشنا بود، برایم قرص و شربت و آمپول می‌خرید. از آن‌ فضاها دور شدم اما یک‌چیزش با من ماند و آن هم کلمهٔ «دکتر» بود. به‌واسطهٔ درس‌خوان‌بودن‌هایم و نمره‌های علوم بیست، فارسی بیست، این بیست، آن بیست‌، همه از من انتظار داشتند که به رشتهٔ تجربی بروم و درنهایت مثل چندتا از فامیل‌هایمان پزشک و جراح حاذقی شوم و برای خودم یک زانتیا بخرم! این بود که همه صدایم می‌زدند دکتر یا خانم‌دکتر. که البته من با رفتن به رشتهٔ انسانی و سپس برگزیدن رشتهٔ جان جانان زبان و ادبیات فارسی، کاخ آرزوهای همه را به یک همکف چهل‌متری تبدیل کردم و ترجیح‌دادم بروم سراغ رشته‌ای که روح و سرشتم با آن سازگارتر است.

    من هیچ‌وقت یک فرشتهٔ سپیدپوش نشدم اما همیشه پزشک‌ها برایم محترم و ارزشمند بودند و هستند. اینکه بتوانی دردی از درد مردم دوا کنی، بی‌نظیر است. اینکه بتوانی جان کسی را نجات بدهی بی‌نظیر است. گاهی به این «دست زمینی خدا» بودن پزشک‌ها که فکر می‌کنم بهشان غبطه می‌خورم. گرچه کارشان دشوار است و روحیهٔ قوی و خوبی را می‌طلبد اما به گمانم شیرینی مداوای بیمار و کاهش آلام مردم، بچربد به آن سختی‌ها‌. 

    پیش‌تر گفتم که وقتی بزرگ شدم کمتر به سراغشان رفتم اما این رشته قطع نشد و خوشبختانه جز یک‌مورد پزشک‌های خوبی را ملاقات کردم که هروقت به‌یادشان می‌افتم لبخند می‌زنم. یکی از آن‌ها پزشک سابق اورژانسمان است که او را همیشه با عینک گردش به یادمی‌آورم و دمپایی پوشیدن‌هایش در بیمارستان. یادش به‌خیر! از هر دردی بهش می‌گفتم، می‌گفت به‌خاطر استرس درس است و برایم سرم می‌نوشت یا می‌پرسید «آمپول می‌خوای یا قرص و شربت؟». نفر دوم پزشک خانوادهٔ سابقمان است؛ یک پزشک میانسال موفرفری که هروقت فشارم را می‌گرفت می‌گفت «خب خوبه زنده می‌مونی. هنوز وقت مردنت نشده!». او با همین سربه‌سر گذاشتن‌هایش نیمی از حال بد آدم را خوب می‌کرد. نفر سوم هم پزشک خانوادهٔ جدیدمان است که از قضا بچه‌محل ماست و خانه‌اش کمی جلوتر از خانهٔ ما. به‌گمانم هم‌سن آقاجون باشد. همیشه هم مرا یادش می‌رود. حق دارد البته! دوسال است که من بخش اعظم زندگی‌ام در شهر دیگری می‌گذرد و تابه‌حال دوبار رفتم سراغش. آخرین‌بار همین چندهفتهٔ پیش بود که خواستم برایم آزمایش بنویسد برای چک‌کردن خویشتن! حین نوشتن نسخه از من در مورد رشته‌ام پرسید و بعد گفت: «ما فرنگ که بودیم می‌گفتن دانشجوها دو دسته‌ان؛ یا خوشگلن یا پزشک! و اگه خوشگل می‌خوای باید بری دانشکدهٔ ادبیات.» بعد هم پرسید چه شاعرهایی را بیشتر دوست دارم و درنهایت بهم توصیه کرد شاملو هم بخوانم. اگر رودربایستی و خجالت نبود همانجا برایش شاملو را زنده اجرا می‌کردم؛ که «چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده به‌ گوری...» 

    بله خلاصه! این هم پزشک‌های زندگی من که یکی از یکی گل‌تر بودند و هستند و همه‌شان اهل دل و ادبیات‌دوست! خدا این پزشک‌ها و همهٔ پزشک‌های خوب و با وجدان دنیا را حفظ کند که از ارزشمندترین مردمانند. راستش من هنوزم آن‌ها را فرشته‌های مهربانی می‌دانم که لباس سفید تنشان دلم را آرام می‌کند و همیشه با چوب جادویی پنهانشان حالم را خوب می‌کنند. 

     

    پی‌نوشت یک: در هر قشری آدم خوب و بد هست. در کنار پزشک‌های خوب، پزشک‌ نااهل و نامرد هم هست، پزشک‌ بی‌انصاف و بی‌وجدان هم هست. آن‌ها را خدا هدایت کند و این خوب‌ها را هم خدا زیاد کند. فکر نکنید من فقط تمرکزم روی خوبی‌هاست. نه! آن‌ها را هم می‌بینم اما از اینکه بگویم همهٔ فلانی‌ها فلانند، اصلا خوشم نمی‌آید. 

    پی‌نوشت دوم: بهانهٔ نوشتن این پست، وبلاگ پزشکی شد که دیروز و امروز داشتم آرشیوش را می‌خواندم. یکهو همهٔ خاطراتم و پزشک‌های زندگی‌ام از جلوی چشمم رد شدند و نتیجه‌اش شد این پست.

    پی‌نوشت سوم: شما هم اگر دوست دارید از پزشک‌های زندگیتان بگویید. من اینجا دستم را زیر چانه‌ می‌زنم و با جان و دل حرف‌هایتان را می‌خوانم. 

  • نظرات [ ۱۵ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۰ شهریور ۹۸

    عطر یاس...

    از پنجرهٔ ماشین به بیرون نگاه می‌کردم. شهر خلوت بود و تک و توک ماشین‌هایی می‌آمدند و می‌رفتند. کرکرهٔ اکثر مغازه‌ها پایین بود و برگ‌های زرد درختان افرا گه‌گاهی در هوا می رقصیدند و سرانجام می‌افتادند روی سنگفرش‌ها و مقابل کرکره‌های بستهٔ مغازه‌ها. این فضا برایم عجیب نبود. ساعت هفت صبح شهر من معمولا همینقدر آرام و کم‌صداست. 

    مشغول دیدن این رامش صبحگاهی بودم که ماشین ایستاد. پیاده شدیم و به‌همراه مادر به‌سمت آزمایشگاه رفتیم. معدهٔ خالی‌ام باعث بی‌حالی و آرام راه رفتنم شده بود. هیچ‌وقت ۱۲ ساعت گرسنگی پیش از آزمایش خون را دوست نداشتم. وارد آزمایشگاه که شدیم، مادر به سمت پیشخوان رفت و من نشستم. تا نوبتمان برسد کتاب «حالات و مقامات م.امید» را از کیفم بیرون آوردم و مشغول خواندن شدم. دکتر شفیعی کدکنی با حال و هوای صمیمانه‌ای از اخوان ثالث می‌گفت و باعث می‌شد حواسم از زمان و مکان پرت شود. 

    نامم را که صدا زدند کتاب را به‌جای قبلی‌اش برگرداندم و وارد اتاق خون‌گیری شدم. از اسم اتاق خوشم نیامد. انگار کن که می‌خواهند خونت را بمکند آنقدر که بمیری. خون‌گیری! روی صندلی چرمی نشستم و خانمی با روپوش سفید به سمتم آمد. چهرهٔ خانم درهم بود و اخمو، زیر لب غر می‌زد و وقتی سوال می‌پرسیدی می‌گفت «چی؟» سوالت را که دوباره تکرار می‌کردی عصبانی و کوتاه جواب می‌داد. به‌نظر می‌رسید سن و سالی ندارد اما چهره‌اش بی‌روح و پیر بود. آدم احساس می‌کرد به‌زور آمده اینجا و دارد این کارهای نچسب را انجام می‌دهد. 

    به سمتم آمد و ثانیه‌ای بعد سرنگ از خون سرخم پر شد. با یک‌عالمه گلبول قرمزم خداحافظی کردم و در دلم ازشان تقدیر و تشکر کردم که در این مدت کوتاه به من و بدنم خدمت کردند. بعد بلند شدم و خانم سفید‌پوش با صورتی خالی از روح و رفتاری عاری از مهر و عطوفت، روی پنبهٔ روی دستم چسب زد و برگه‌ای به دستم داد. آدم احساس می‌کرد به‌زور آمده اینجا و دارد این کارهای نچسب را انجام می‌دهد.

    از آزمایشگاه بیرون آمدیم و با تاکسی دربست به سمت خانه رفتیم. ذهنم مشغول آن خانم سفیدپوش بود. به این فکر می‌کردم که شاید اگر من هم راهی که دیگران برایم در نظر گرفته بودند را طی می‌کردم مثل او می‌شدم؛ بی‌روح و خسته! و برای لحظه‌ای خوشحال شدم که با نرفتن به رشتهٔ تجربی، مسیر زندگی‌ام را به سمت دیگری کشاندم. آدم‌ها باید آنجایی باشند که حالشان خوب است. کاش آن خانم سفیدپوش هم اگر از شرایط راضی نیست عصیان کند و برود پی دل‌خواسته‌هایش.

    صدای رانندهٔ تاکسی مرا به خودم آورد. پر انرژی، با روی خوش و لبخند گفت: «به سلامت خانم‌ها. روز خوش و پربرکتی داشته باشید ان‌شاءالله.» تشکر کردیم و پیاده شدیم. با همین یک جملهٔ ساده، هوای صبح عطر یاس گرفت به خودش. به‌همین‌خاطر است که می‌گویند اگر حال خوب را تقسیم کنی چندبرابر می‌شود، به‌همین خاطر است که می‌گویم آدم‌ها باید آنجایی باشند که حالشان خوب است. آن‌وقت همه‌جا عطر یاس به خود می‌گیرد؛ هم اتاق‌های کوچک خون‌گیری و هم تاکسی زردرنگی که قرار است ما را به خانه برساند. 

    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۶ شهریور ۹۸

    چشم‌هایت را ببند و به سال ۱۴۹۸ فکر کن، به زمانی که دیگر نیستی! :)

    امروز به اتفاق خانواده رفته بودیم امام‌زاده برای زیارت. امام‌زاده‌های اینجا معمولا تنها نیستند. مردم معتقدند اگر مرده‌هایشان را نزدیک قبر و ضریح آن‌ها دفن کنند، شفاعت‌خواه عزیزانشان می‌شوند؛ به‌همین‌خاطر حیاط امام‌زاده‌ها معمولا پر از قبرهای کوچک و بزرگ است، پر از مردگانی که روزی مثل ما زنده بودند و درگیر قصه‌های خودشان. فکر کردن به این قصه‌ها همیشه ذهن مرا مشغول می‌کند و ماحصلش می‌شود نگاه کردن به قبرها بعد از زیارت.

    امروز هم طبق معمول، دست‌هایم را پشت‌ کمر، در هم گره زدم و مادامی که با احتیاط میان قبرها قدم برمی‌داشتم، به قصهٔ استخوان‌های زیر خاک فکر کردم؛ به اینکه چندنفرشان ثروتمند بودند و چندنفرشان فقیر، چندنفرشان خوب بودند و چندنفرشان بد، چندنفرشان به آرزوهایشان رسیدند و چندنفرشان نه، چندنفرشان آن‌طور که دلشان می‌خواست زندگی کردند و چندنفرشان نه، چندنفرشان بر اثر سهل‌انگاری مردند و چندنفرشان بر اثر بیماری یا تصادف یا مرگ طبیعی و... . قدم می‌زدم و فکر می‌کردم و صدای بچه‌ها که جست و خیزکنان در حیاط امام‌زاده قایم‌باشک بازی می‌کردند، به گوشم می‌رسید. 

    ایستادم و چنددقیقه‌ای به اطراف نگاه کردم؛ به قبرها، به چمن‌ها، به درختان کهنه و بلندقامت حیاط که برگ‌هایشان به دست نسیم تاب می‌خورد، به دو ساختمان انتهای حیاط که یکی سرویس بهداشتی بود و دیگری غسال‌خانه، به آسمان ابری، به امام‌زاده و گنبد کوچکش. نفس عمیقی کشیدم. زندگی جز مجموعه‌ای از بودن‌ها و نبودن‌ها نیست؛ دیروز آدم‌هایی بودند و ما نبودیم، امروز ما هستیم و آن آدم‌ها نیستند، فردا ما نیستیم و آدم‌های دیگری هستند. یادم افتاد به خیام که می‌گفت: این سبزه که امروز تماشاگه ماست/ تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست...


    پی‌نوشت اول: به قبرستان که می‌روم، زندگی هم برایم ارزشمند می‌شود، هم بی‌ارزش؛ ارزشمند از این جهت که زنده‌ام و می‌توانم زندگی کنم و باید از فرصتم استفاده کنم، بی‌ارزش از این جهت که این همه دویدن و دلهره و غم و آشفتگی را برای ساختن دنیایمان متحمل می‌شویم و درنهایت عاقبت همه‌مان یک مستطیل است و قبر و فراموش‌شدن.

    پی‌نوشت دوم: یک عزیز بزرگواری هم می‌گفت:«زندگی همین‌قدر می‌ارزه که به دنیا بیایم و کارهایی که دوست داریم رو انجام بدیم و بعد بریم.» 

  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱ مرداد ۹۸

    به قول لافکادیو: همه‌چی اون‌ور ترسه. :)

    پشت کرده بودم به همهٔ کلاس و متن کنفرانسم را برای چندمین‌بار مرور می‌کردم. مهسا گفت برگرد ببینمت. با لبخند برگشتم. گفت: «استرس ندارد که! همه‌اش یک کنفرانس ساده است.» دستم را در دستانش گذاشتم تا از درونم آگاه شود. مثل دو تکه یخ بود. گفت از پسش برمی‌آیی و این جمله‌ای بود که من از دیشب ده‌بار پیش خود مرورش کرده بودم. 

    دفترم را گرفتم و به سمت جایگاه استاد رفتم. روی صندلی نشستم و به منظرهٔ روبه‌رو نگاه کردم و صندلی‌ها و آدم‌ها. استرس مخربی نداشتم. یک‌جور حال خوب و هیجان و دلهرهٔ درهم تنیده بود. جملاتی که باید می‌گفتم در ذهنم رژه می‌رفت و احساس می‌کردم که آرام‌تر شده‌ام. بلند شدم و رفتم سر جای خودم نشستم؛ ردیف اول، صندلی روبه‌روی استاد. 

    هم‌اتاقی‌ام آمده بود تا در اولین کنفرانس جدی زندگی‌ام حضور داشته باشد. کمی با او صحبت کردم، کمی خندیدیم. داشتم آرام‌تر می‌شدم که قامت بلند استاد در چهارچوب در ظاهر شد. نفس عمیق کشیدم. سلام و حال و احوالی با همه کرد و به هم‌اتاقی‌ام که مهمانمان شده بود، خوش‌آمد گفت و بعد با لبخند از من پرسید: «استرس داری؟» گفتم: «اولین‌باره که می‌خوام کنفرانس بدم و بله!» با خنده و قیافه‌ای مطمئن گفت: «اصلاااا استرس نداشته باش، هیشکی گوش نمی‌ده. میای ارائه‌ات رو می‌دی و تموم می‌شه.» و بعد خاطرهٔ اولین کنفرانس خودش و استرس شدیدش را گفت و صدای خندهٔ سی و چند نفر آدم، در هوای بهاری کلاس پیچید.

    لحظه‌ای که استاد از جایش برخاست و گفت: «بیا ارائه‌ات رو بده، از استرس رها شی.» و من بلند شدم، حال عجیبی داشتم؛ یک‌جور خلأ و بی‌حسی! و وقتی نشستم و به بچه‌ها نگاه کردم کمی درونم لرزید. نگران متن و حرف‌هایم نبودم؛ چون تسلط کامل داشتم و می‌دانستم اگر سوالی هم از من بشود می‌توانم پاسخ بدهم. تنها نگران این بودم که این لرزش درونی بر روی نفس‌کشیدنم تاثیر بگذارد و نفس کم بیاورم. این اتفاق در ابتدای کار افتاد. حس می‌کردم راه بینی‌ام بسته شده و من نمی‌توانم به‌طور طبیعی نفس بکشم. 

    سلام کردم و کنفرانسم با سوالی در مورد موضوع صحبت‌هایم شروع شد. سعی کردم بر نفس‌کشیدن نامنظم خود غلبه کنم و تا حدی هم موفق شدم. کنفرانس پیش رفت، با آرامش به چشم مخاطبانم نگاه می‌کردم و اطلاعاتی که دو هفتهٔ تمام برایش دویده بودم را به گوششان می‌رساندم. برایم عجیب بود. فکر می‌کردم اگر به چشم آدم‌ها نگاه کنم رشتهٔ کلام از دستم می‌رود اما اینطور نشد. کلاس در سکوت مطلق بود، همه گوش می‌دادند، و من حرف می‌زدم. پس از گذشت دقایقی، صحبت‌هایم را با تشکر از استاد و هم‌کلاسی‌هایم که وقتشان را در اختیارم قرار داده بودند، به پایان رساندم.

    وقتی کنفرانس تمام شد، نفس عمیقی کشیدم. احساس رهایی! از جایم بلند شدم و میان تشویق استاد و بچه‌ها رفتم و سر جایم نشستم. می‌دانستم یک‌جاهایی صدایم لرزید، می‌دانستم دوسه‌بار سکوت کوتاهی کردم برای نفس‌گرفتن، می‌دانستم که این دو، عیب کنفرانس من بوده اما این را هم می‌دانستم که من از پسش برآمدم؛ می‌دانستم که بر واهمهٔ کنفرانس و متکلم وحده بودن میان یک جمع برای مدت طولانی، غلبه کردم و توانستم یک ارائهٔ نسبتاً خوب داشته باشم. 

    خستگی گشتن دنبال منابع و خواندن‌ها و نوشتن‌ها و نوشتن‌ها و تمرین برای کنفرانس و کم‌خوابی دیشب و استرس کنفرانس، زمانی از تنم به‌در شد که استاد بلند شد و برگشت سر جای خودش و حین نشستن با تحسین گفت: «عالی بود! تا اینجا بهترین ارائهٔ کلاس رو داشتی. و از الان بگم که امتحانت رو بیستی.» با لبخند و مات و مبهوت تشکر کردم. لرزش درونی‌ام این‌بار از استرس نبود، از ذوق بود. فکر می‌کردم جملهٔ آخرش یک‌شوخی استادشاگردیست، اما وقتی از کیفش برگهٔ حضورغیاب را بیرون کشید و یک بیست جلوی اسمم گذاشت، دهانم باز ماند. آنجا بود که میان شادی و شکر و حال خوب، یاد جمله‌ای از لافکادیو افتادم: «همه‌چی اون‌ور ترسه!» و من آن طرف ترس را دیدم. آن‌طرف ترس، زندگی لم داده بود و داشت لبخند می‌زد. 

  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۸

    اندرمزایای سخن‌گفتن...

    خانه که بودم هرچند‌وقت‌ یک‌بار، تنها یا با یک بیکار عین خودم می‌رفتیم بازار هفتگی. از دیدن چنین بازارهایی با آن‌همه جمعیت و تکاپو و خرید و صحبت، لذت می‌بردم و هنوز هم می‌برم. یک‌جور زندگی در آن جریان دارد؛ آشناها همدیگر را می‌بینند و چاق‌سلامتی می‌کنند، کاسب‌ها باهم می‌گویند و می‌خندند و گاهی بحث می‌کنند یا دعوا، بچه‌های دماغوی «مامان این رو بخر، اون رو بخر» اعصاب مادرهایشان را خرد و خاک‌ شیر می‌کنند و دختر-پسرهای جوان با خانواده درگیرند که «لباس به آن خوبی کجایش کوتاه است؟» و «مگر شلوار پاره‌پاره عیبش چیست؟». میان آن‌همه جمعیت یک خانم میانسال کرمانی، زیره می‌فروشد و کمی آن‌طرف‌تر دختر جوان سیه‌چرده‌ای چاقوی زنجان! پیرزن‌های محلی هم بساط مرغ و اردک و سبزیشان همیشه به‌راه است. و من از قدم زدن در این شلوغی‌ها سرذوق می‌آیم؛ از قدم‌زدن در این همه قصه و زندگی. زیباست، نه؟ 

    یک‌روز دست کسی که آنقدرها هم بیکار نبود ولی وقت‌ آزاد داشت را گرفتم و رفتیم آنجا. داشتیم به جوراب‌های رنگارنگ یک دست‌فروش نگاه می‌کردیم که دو خانم کنارمان ایستادند. همراه من، آن‌ها را شناخت و بهشان سلام کرد. گویا از دوستان قدیمی‌اش بودند. اما فقط یکیشان جواب داد و آن‌یکی چپ‌چپ نگاه کرد و رویش را برگرداند. جفتمان با تعجب نگاهش کردیم. همراهم پرسید: «چه شده، تحویلمان نمی‌گیری؟» و این بهانه شد برای باز شدن سفرهٔ دل آن دو خواهر که منشی‌های مطب چشم‌پزشکی بودند که همراه من همیشه به آنجا می‌رفت. لب به گلایه گشودند که: «بله! دکتر می‌گفت تو پیشش گفته‌ای ما آدم‌های خوبی نیستیم و هیچی سرمان نمی‌شود و... . این بود حق آن نان و نمکی که باهم خوردیم؟ این‌گونه جواب محبت‌های ما را دادی؟» و همراه من هم با دهان باز به آن‌ها خیره شده بود و بعدش قسم خدا و پیغمبر آورد که گردنم بشکند اگر این‌حرف‌ها را زده باشم و دروغ گفته و... . 

    از آنجایی که من می‌دانستم کسی که دارد قسم می‌خورد جدا اهل این پشت‌‌سرگویی‌ها نیست و حوصلهٔ اینطور بحث‌های خاله‌زنکی را هم نداشتم و ندارم، چندمتری از آن‌ها فاصله گرفتم تا صحبتشان تمام شود. قریب به نیم‌ساعت باهم حرف زدند و هرچه در دل داشتند بیرون ریختند. گویا آقای دکتر قصد دوبه‌هم‌زنی و حتی سه‌به‌هم‌زنی داشت که چنین حرف‌هایی زد. و در نهایت سوءتفاهم بین این سه‌نفر کاملا برطرف شد و با لبخند و خوبی و خوشی از هم خداحافظی کردند.

    وقتی ظهر شد و از بازار برمی‌گشتیم به این فکر می‌کردم که آن‌روز ما هم یکی از قصه‌ها و زندگی‌هایش بودیم؛ یکی از قصه‌هایش که پایان خوشی داشت و دلیل آن چیزی نبود جز شکستن سکوت و حرف زدن. اگر آن دو خواهر گلایه‌ نمی‌کردند، همراه من هیچ‌وقت روحش خبردار نمی‌شد و نمی‌توانست از خودش دفاع کند، بذر کینه و ناراحتی در دل آن دو هم کم‌کم ریشه می‌دواند و درخت می‌شد، و سرانجام این رابطهٔ دوستانه از هم می‌پاشید‌. اما با یک حرف‌زدن نیم ساعته همه‌چیز ختم به خیر شد. راستش من بازارهای هفتگی را دوست دارم‌ چون پر از آدم و قصه و درس است. نگاه می‌کنم و یاد می‌گیرم و گاهی خودم هم بخشی از این ماجرا می‌شوم. 


    عکس‌نوشت: یکی‌دوهفته‌پیش. وسط بازار هفتگی‌. دست‌های یک پدربزرگ ناشناس. این دست‌ها روایت یک عمر زندگیست...

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۸ دی ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی