۳۸ مطلب با موضوع «لابه‌لای زندگی» ثبت شده است

تَرَک تَرَک...

بچه که بودیم کنج انبار خانهٔ باب‌جون، کنار کمد قدیمی سبزرنگ، یک کوزهٔ فیروزه‌ای بود که همه‌جایش ترک داشت‌؛ از سر تا بن. هیچ‌وقت نزدیکش نمی‌شدیم. باب‌جون می‌گفت این کوزه به تلنگری می‌شکند. خیلی هم برایش عزیز  بود و به همین خاطر من و کریم هیچ‌وقت بهش نزدیک نمی‌شدیم. جخ از دور نگاهش می‌کردیم و می‌رفتیم. می‌ترسیدم از کنارش رد شویم و باد بخورد بهش بیفتد! گذشت و گذشت تا اینکه یک روز عصر وقتی با کریم از مدرسه آمده‌بودیم، ننه فرستادمان پی دبهٔ ترشیِ داخلِ کمد. این‌پا و آن‌پا کردیم و عاقبت راه انبار را پیش گرفتیم. گفتم مراقبیم دیگر. ما که به کوزه کاری نداریم. جخ در کمد را باز می‌کنیم و دبه را می‌گیریم و می‌رویم؛ همین! کریم هم با من موافق بود. از پله‌های انبار پایین رفتیم و رسیدیم به کمد. کریم رفت کنار کوزه و سرش را فروکرد توی یقه‌اش و به طرح و نقش رویش نگاه می‌کرد. کمی دلهره داشتم. در کمد را باز کردم و مشتی گرد و خاک ریخت روی سرمان. کریم اینطور وقت‌ها عطسه‌اش می‌گرفت. برگشتم بگویم از کوزه فاصله بگیر که ناگهان عطسهٔ بلندی کرد و سرش محکم خورد به کوزه. و کوزهٔ فیروزهٔ باب‌جون... . مثل من که کیف کارت اعتباری و داروندارم گم شده و بهانه‌ای شده تا اشک‌هایم شرشر بریزد و بگویم: «خدایا خسته‌ام، خسته‌ام، به قرآن خسته‌ام، بسه دیگه؛ بسه!»

  • موافق ۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

    انفرادی شده سلول به سلول تنم...

    صبح از خواب بلند می‌شوم. صبحانهٔ مختصری می‌خورم و می‌روم دانشکده. می‌بینم استاد نیامده و ویرایش کتاب آلبر کامو را ادامه می‌دهم. خسته‌ام؛ زیاد. به سختی خودم را تا صفحهٔ پنجاه می‌رسانم و ساعت دوازده‌ و سی‌ دقیقه، آنچه‌ را که باید به استاد تحویل بدهم، می‌دهم. بی‌حالم و انگار ماهیچه‌های پاهایم گرفته. از دانشکده خارج می‌شوم و آفتاب داغ ظهر چشمانم را اذیت می‌کند. عینک‌ دودی‌ام خراب شده و ته کیفم بی‌کار نشسته. با خودم می‌گویم اگر چند روز دیگر رفتم تهران باید همانجا یک عینک‌ دودی جدید برای خودم بخرم. به ساعتم نگاه می‌کنم. هنوز وقت دارم برای رفتن به سلف. بالارفتن از پله‌های ساختمان سلف دوباره پاهایم را دردناک می‌کند. بوی آبگوشت و جوجه‌کباب همه‌جا را برداشته. غذایم را می‌گیرم و می‌روم یک گوشه کنار ستون می‌نشینم و مشغول می‌شوم. مقصد بعدی خوابگاه است؛ خوابگاه، گاه خواب. روی تخت ولو می‌شوم و سعی می‌کنم بخوابم. 

    وقتی چشم باز می‌کنم هوا رو به تاریکیست. بلند می‌شوم و خوراک عدس را برای شام آماده می‌کنم. یکی از بچه‌های راهرو می‌آید و در مورد ترنس‌ها و دوجنسه‌ها و هم‌جنس‌گراها و... صحبت می‌کند و می‌گوید خیلی سخت است و خدا هیچ‌ بنده‌ای را گرفتار چنین مشکلاتی نکند. نودلش که آماده‌ شد، می‌رود. قابلمهٔ غذا را برمی‌دارم و به اتاق می‌روم. بعد از صحبت‌کردن با مامان، شام می‌خورم و توی فکرم که روفرشی را همین امشب بشویم و شستنش را به فردا موکول نکنم. می‌بینید؟ یک مشت شناسهٔ اول‌شخص مفرد دورم را گرفته و خودم مسئول این اتفاقم.

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

    مبارکتون باشه این شادی‌ها...

    عجب هوایی دارد امشب! پنجره را باز گذاشته‌ام و نسیم شبانهٔ بهاری‌ سرخوش از این فرصت طلایی، گاه و بی‌گاه سرک می‌کشد توی اتاق. بازی‌اش گرفته انگار! می‌چرخد و برگ‌های زردِ روی دیوار را تکان می‌دهد، پشه‌ها را هل می‌دهد به این‌طرف و آن‌طرف، بعد به شیطنت‌هایش می‌خندد و از پنجره می‌زند بیرون و چند دقیقه بعد دوباره می‌آید. میان بازیگوشی‌های او، صدای محو و کمرنگ بوق‌های پشت سر هم و ریتمیک ماشین‌ها به گوش می‌‌رسد؛ برعکس صدای جیغ‌کشیدن و خندیدن و «ایران ایران» گفتنِ واضح و پررنگ چندنفر از بچه‌ها که توی حیاط‌ خوابگاه‌اند. عجب هوایی دارد امشب! انگار به همه‌جا عطر شادی پاشیده‌اند. گروه‌های مجازی هم پر از شور و شوق است؛ یکی به‌خاطر جیغ کشیدن زیاد صدایش گرفته، یکی بعد از دو ساعت فهمیده گل‌ بازی گل به خودی بوده و می‌خندد، یکی از توی خیابان وویس می‌فرستد و می‌گوید جام جهانی یعنی همین و چقدر چسبید، یکی از شور و شوقِ در و همسایه می‌گوید و آن یکی دلش برای بازیکن مراکش می‌سوزد. عجب هوایی دارد امشب! من هم نشسته‌ام روی تخت و کتاب شرح قصاید ناصرخسرو جلویم باز است. نه بازی را دیدم و نه شور و شوق بعد از آن را چشیدم، نه خوابگاه تلوزیونش روشن شد و نه وای‌فای جواب داد، نه همراه‌اول بستهٔ اینترنتش فعال شد و نه ایرانسل، نه برنامهٔ لنز باز شد و نه... با کله سقوط می‌کنم روی پتوی گلبافت و بی‌حرکت می‌مانم. عجب هوایی دارد امشب!

  • موافق ۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷

    یا رفیق من لا رفیق له...

    نشسته‌ام توی اتاق. صدای مامان و آقای توی تلوزیون می‌آید که جوشن کبیر می‌خوانند. بغضی روی دلم جا خوش کرده و گلویم سنگین است. دارم فکر می‌کنم این همه سال شب‌های قدر اشک ریختیم و دعا خواندیم و توبه کردیم که چه؟ نه آدم شدیم و نه از کارهایمان دست کشیدیم. دعاها را خواندیم و استغفار‌ها را کردیم و بعد از چند روز فراموشمان شد. شدیم همان آدم سابق با همان نقاط تاریک زشت درونمان و آب از آب تکان نخورد. هزار غلط اضافه را تکرار کردیم، دروغ گفتیم، غیبت کردیم، گند زدیم و... . اگر قرار است همانی که بودیم باشیم، این گریه‌زاری‌ها و توبه‌کردن‌ها چه سودی دارد؟ چرا فقط همین چند شب یادمان می‌افتد خدا داریم؟ چرا همین چند شب که یادمان می‌افتد خدا داریم، فقط ازش چیز میز می‌خواهیم؟ هم ما را ببخشد، هم دعای فک و فامیل و دوست و آشنا را مستجاب کند، هم به مشکلات ما و مملکت و جهان رسیدگی کند و... . چرا؟ اصلا چرا این خدا از دست ما خسته نمی‌شود؟


    پی‌نوشت: البته که این شب‌ها ارزشمند است. عبادت‌هایتان قبول درگاه حق. ما را هم بابت کارهای کرده و نکرده حلال کنید. التماس دعا...

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

    پرسه در کوچه‌پس‌کوچه‌های تاریخ...

    یک. خواب ماندیم وبه جای ساعت هفت، ساعت نُه به سمت مترو حرکت کردیم. بعدتر داشتیم می‌گفتیم خدایا شکرت که خواب ماندیم.

    دو. بلیت‌ها در دست‌هایمان بود و ذوق دیدن موزه در دل‌هایمان. ما با پنج‌ هزار تومان تعدادی از آثار موزه لوور را در موزه‌ ملی ایران دیدیم و لذت بردیم؛ شما هم بروید ببینید و لذت ببرید. 

    سه. داشتم با خودم می‌گفتم چرا در موزه‌ ایران باستان فقط سنگ و کاسه بشقاب است و چرا هیچی ندارد و... که سر چرخاندم و چشمم خورد به کلی مجسمه و زیورآلات و سر ستون. کنار پله‌های تخت جمشید ایستاده‌بودم و با خودم می‌گفتم یعنی واقعا روزی کوروش کبیر پا بر این پله‌ها گذاشته؟ پوست کف پایش سرمای سنگی پله‌ها را حس کرده؟ و گرمایی زیر پوستم می‌دوید و به قلبم سرازیر می‌شد.

    چهار. وقتی داشتیم از موزه خارج می‌شدیم برای هزارمین‌بار این بیت را با خودم زمزمه کردم: هان ای دل عبرت‌بین، از دیده نظر کن هان!/ ایوان مدائن را آیینه‌ی عبرت دان. (خاقانی)

    پنج. وارد پارک‌ شهر شدیم؛ دنبال جایی که بنشینیم و به پاهای خسته‌مان کمی استراحت بدهیم. در حال گشتن بودیم که سر چرخاندیم و از دیدن آن همه قفس‌ پرنده یکه خوردیم. راستش من نمی‌داستم در پارک‌شهر همچین بساطی برپاست. از فلامینگو و پلیکان و شترمرغ بود تا طاووس و مرغ و خروس و طوطی و فنچ! دوستشان داشتم؛ زیاد! 

    شش. رو به روی سینما بهمن ایستاده بودیم و از بین فیلم‌ها تگزاس را انتخاب کردیم. یک فیلم معمولی که دقایقی خنده بر لب‌ها و دل‌هایمان نشاند و در پایان با لبخند از سینما خارج شدیم. 

    هفت. هنوز وقت داشتیم و به پیشنهاد من دوتایی انقلاب را گشتیم؛ علاوه بر مغازه‌ها و دستفروش‌ها، کتاب‌های حراج پنج‌هزار تومانی و دوهزار تومانی را هم دیدیم. و من متعجب از اینکه بین کتاب‌های دو هزارتومنی، روی ماه خداوند را ببوس از مستور و هفته‌ای یه را  آدم رو نمی‌کشه از سلینجر بود!!! :|

    هشت. کنار تئاتر شهر، آن گوشه‌کنارها پسر جوانی خرگوش و همستر و خوکچه‌هندی می‌فروشد. من هربار می‌روم آنجا و هربار به خرگوش‌های نیم‌وجبی‌اش نگاه می‌کنم و در دلم قربان‌صدقه‌شان می‌روم. این‌بار هم دست هم‌اتاقی را گرفتم و گفتم بیا برویم معشوقه‌هایم را نشانت بدهم. وقتی خرگوش‌ها را دید خندید. با لبخندی گنده سرم را نزدیک قفس برده‌بودم و نگاهشان می‌کردم و نی‌نی چشمانم برایشان می‌لرزید. هم‌اتاقی می‌گفت آن یکی که خاکستری‌است قشنگ است و من می‌گفتم آن یکی که سفید است و دور چشم‌هایش خاکستری است، دوست دارم. آخر سر هم از فروشنده‌اش پرسیدم چنده؟ و او گفت این‌ها مینیاتوری‌اند و قد و هیکلشان بزرگ‌تر از این نمی‌شود و پنجاه‌هزار تومان است. همان حرف‌های همیشگی... با لبخند از آن فندق‌های دوست‌داشتنی دور شدیم و من داشتم به هم‌اتاقی می‌گفتم: به اینکه می‌گوید مینیاتوری شک دارم ولی عاقبت روزی احساسم بر عقل غلبه می‌کند و آن سفیدخاکستریه را می‌خرم!

    نُه. یک روز دوست‌داشتنی ساختیم و لذت بردیم، شما هم بسازید. :)


    عکس‌نوشت: لوور در تهران. مجسمه‌ی فرشته نگهبان آرامگاه قلب فرانسیس دوم و سر ایزدبانو معروف به نیوبه. 

  • موافق ۱۳ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۳ خرداد ۹۷

    تنهایی مردت می‌کنه...

    با صدای هشدار گوشی هم‌اتاقی از خواب بیدار شدم. پلک‌هایم سنگین بود. به سختی از هم جدایشان کردم و نگاهی به ساعت انداختم. عقربه‌ها گرچه می‌دویدند اما هنوز به عدد نُه نرسیده‌بودند. آهی کشیدم و با اولین فرو بردن آب دهان، دنیا روی سرم آوار شد. گلویم به شکل عجیبی سوخت؛ تو گویی که کسی با چاقو خط‌خطی‌اش کرده‌باشد و آب‌دهان من با چاشنی نمک رویش لغزیده‌باشد؛ همینقدر درناک. در جایم تکان خوردم و سعی کردم بنشینم. سرم سنگین بود و چشمانم بی‌آنکه رخصت تر شدن بگیرند، آب‌بازی می‌کردند. این اشک‌ها از کجا می‌آمدند؟ نمی‌دانم. چرا می‌آمدند؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم سرماخوردگی باعث‌می‌شود چشم آدمی‌زاد یاغی شود و بی‌اجازه پاچه‌ی مشکین مژه‌ها را خیس و غیرقابل تحمل کند. در همان‌حال نگاهی به هم‌اتاقی انداختم. هشدار گوشی‌اش را خاموش کرده‌بود و خوابیده‌بود. بلند شدم و به کوه دستمال‌کاغذی‌های توی نایلون و قرص و شربت‌های بی‌اثری که طی این دو-سه روز خوردم، نگاه کردم. هه، چه انتظار عبثی! ساعت‌ها و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها منتظر می‌مانی تا حضور بعضی چیزها جان نیمه‌جانت را دوباره طراوت ببخشد و اما بعد از گذر زمانی طولانی، ناگهان به خودت می‌آیی و می‌بینی آن نیمه‌ی جان هم دیگر در تو مرده. و تو چه داری؟ هیچ! تنها جسمی تاب خورده و لب‌هایی ترک خورده و پاهایی که توان ایستادن ندارند. و من با همین پاها خودم را به سرویس بهداشتی رساندم. در دالان‌ سرد و بی‌روح خوابگاه، قدم برمی‌داشتم و نفس‌کشیدن با دهان، هوای سرد صبح را در ریه‌هایم فرو می‌کرد و درد به جانم می‌انداخت. چه صبح پنج‌شنبه‌ی ناخوشی!

    وقتی به اتاق برگشتم، شال و کلاه کردم. دیگر توی خانه ماندن و خوردن دمنوش و قرص و دیفن هیدرامین کارساز نبود. این حال چاره‌ای دیگر می‌طلبید. هم‌اتاقی با صدای دوباره‌ی هشدار گوشی از خواب بیدار شد. نگاهی به حال و روز آشفته‌ام کرد و پرسید: 《می‌خوای جایی بری؟ کی برمی‌گردی؟》باید می‌خندیدم؟ نمی‌دانم. یاد ترم قبل و بی‌تا افتادم و شبی که برایم سوپ درست کرد و به زور مرا به درمانگاه برد تا حالم بدتر نشود. نه! انتظاری نبود. فقط پرت شدم به لحظه‌ای که پیش‌تر تجربه کرده‌بودم. در جواب‌ هم‌اتاقی با صدای خش‌داری که از ته چاه برمی‌آمد، گفتم:《دارم می‌رم درمونگاه. طول نمی‌کشه.》 ابروهایش را کمی بالا برد و گفت: 《آهان! باشه.》 و به صفحه‌ی گوشی‌اش نگاه کرد. دستگیره‌ی در را پایین کشیدم و با شانه‌هایی افتاده از اتاق خارج شدم.


    :: وقتی تنهایی این لحظه‌ها رو می‌گذرونم، شیرین و لذت‌بخشه برام. بهش می‌گم رنج شیرین بزرگ شدن. :)

    :: الان خوبم. معجزه‌ی آمپول! :|

  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷

    عشق من رو به عشقش هدیه داد :)

    تولد بود؛ تولد دختری ریزنقش که موهای بلند خرمایی‌ داشت و پیراهن قرمزش کمی بالاتر از زانوها به پایان می‌رسید. زیبایی خیره کننده‌ای نداشت. خوب بود؛ یک خوب گندم‌گون‌. و حالا تولد ۱۹ سالگی‌اش را در جمعی دوستانه جشن می‌گرفت. بعد از بزن و بکوب‌ و شمع فوت‌کردن و کیک خوردن، نوبت به کادوها رسید‌. دوستش کنار او ایستاده بود و یکی‌یکی هدیه‌ها را نشان همه می‌داد؛ دفتر، ماگ، دستبند و... . نوبت به کادوی آخر که رسید، گفتند چشم‌هایت را ببند. صورتش را با دست‌هایش پوشاند. منتظر ماند. هیکل نیمای لاغر و قدبلندِ گیتار به دست در انتهای راهرو نمایان شد. همه هیجان‌زده بودند. دوست داشتند ببینند عکس‌العمل دخترک موخرمایی چیست؟ نیما جلو آمد. دست‌ها از جلوی چشمان معشوقش برداشته شد. دخترک... باورش نمی‌شد! مات و مبهوت به نیما نگاه می‌کرد؛ به نیما و گیتار زیبای توی دستش. عاقبت با دست و جیغ بقیه به خودش آمد. دوید جلو و نیما را در خودش غرق کرد. وَ غرق شد در آن آغوش مردانه‌ی مهربان. در آن لحظه همه لبخند بودند، ذوق بودند، مهربانی بودند. صحنه‌ی عشق زیباست. جدا که شدند نیما گیتار را گذاشت توی دستش. دخترک توان ایستادن نداشت. با چشم‌های اشک‌آلود و لبخند بر لب نشست روی زمین. می‌خندید. همه می‌خندیدند. نیما هم می‌خندید. دخترک بلند شد. چند قدم برداشت. دوباره نشست. شده از شادی زیاد توان ایستادن نداشته‌باشید؟ که از ذوق و خوشحالی بلرزید؟ که یکی را داشته‌باشید که از ذوق لرزاندنتان را بلد باشد؟ که یک نیما داشته‌باشید؟ و یا این‌ها هیچ... شده حال کسی را اینگونه خوب کنید؟ که به یک هدیه سر و جان و دلش شاد کنید؟

  • موافق ۱۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۲ فروردين ۹۷

    یاد بعضی نفرات در گردش ایام

    نشسته‌ام توی اتوبوس و یاد یکی از شب‌های پاییز را به‌خیر می‌گویم. با بی‌تا در آشپزخانه‌ی درب و داغان خوابگاه مشغول شستن ظرف‌های شام بودیم و همزمان از مسائل مختلف حرف می‌زدیم. صحبت کردن با او دوست‌داشتنی بود. همانی بود که دلم می‌خواست. بیهوده نمی‌گفتیم؛ از خواهرشوهر عمه‌ و فلان فامیل که پسرش فلان کرد حرف نمی‌زدیم. حرف‌هایمان رنگ و بوی بالغ بودن داشت و همیشه به یک نتیجه‌ی خوب می‌رسید. آن شب داشتیم از عادت حرف می‌زدیم‌؛ که ابتدای حضورمان چقدر سخت بود و کم کم به شرایط خوابگاه عادت کردیم. بی‌تا یک جمله‌ی خیلی خوب هم گفت که در خاطرم مانده. همینطور که ماگ سبز رنگش را کف‌آلود می‌کرد، نگاهی به من انداخت و گفت: 《نمی‌دونم چقدر حرفم درسته ولی به نظرم عادت و فراموشی دوتا نعمتن برای آدم‌ها. اگه این دوتا نباشن زندگی خیلی سخت می‌گذره.》


    پی‌نوشت: به هرحال لحظه‌ی رفتن از این شهر کوچک و باران‌خورده آدم را دلتنگ می‌کند. وَ من عاشق این حس و حالم، عاشق این رنج شیرین بزرگ شدن.

    سوال‌نوشت: شما الان در چه حالید و به چه فکر می‌کنید؟ :)

  • موافق ۱۶ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۵۸ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۵ فروردين ۹۷

    و دیگر هیچ

    امون از آدم‌هایی که ته خنده‌هات رو نخ‌کش می‌کنن.

  • موافق ۱۲ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷

    اندراحوالات بزرگ شدن

    بزرگ شدن فقط آنجایش که رفقا یکی‌یکی شوهر می‌کنند و آدم حس تنهایی‌اش می‌گیرد که: ای بابا! فلانی هم شوهر کرد رفت؟ :/

    پ‌ن: اگر امکان بازگشت به کودکی به شما داده شود حاضرید برگردید؟ چرا؟ :)

  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم