۴۷ مطلب با موضوع «لابه‌لای زندگی» ثبت شده است

طهرون سالِ هزار و سیصد و قدیم!

صفر. هم‌اتاقی گفت پنج‌شنبه برویم بیرون و من هم قبول کردم. انتخاب کجا رفتنمان با من بود. رفتم گوگل و سرچ کردم «تهران‌گردی». نتایج، دم از موزه‌های تهران می‌زدند و برج میلاد و آزادی و... . ناگهان اما چشمم خورد به یک اسم متفاوت: «شهرک سینمایی غزالی». روی لینک کلیک کردم و لبخندم تا بناگوش رفت. چه چیزی بهتر از این؟ برای من که همیشه می‌گویم یک‌ پایم در گذشته و حال و هوای آن گیر کرده، این بهترین تجربهٔ ممکن بود. «کجا رفتنمان» انتخاب شد.

یک. ایستادم و از دور تمام تصاویر زندهٔ مقابل چشمانم را از نظر گذراندم؛ لاله‌زار... سال هزار و سیصد و قدیم. یک خیابان پر از ساختمان‌های سال‌خورده؛ رستوران کبیر، گراند هتل، خیاطی فلان، عکاسی بهمان، کاباره، قماش رشید، جواهری قازاریان، مزون لباس، کافه‌ قنادی نادری، کافه قنادی نادری. صدایی در گوشم پیچید. چشمانم را بستم. «مرغ آمین دردآلودی است که آواره بمانده، رفته تا آن‌سوی این بیدادخانه، بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه، نوبت روز گشایش را در پی چاره بمانده، می‌شناسد آن نهان‌بین نهانان (گوش پنهان جهان دردمند ما)، جوردیده مردمان را، با صدای هردم آمین‌گفتنش آن آشنا پرورد، می‌دهد پیوندشان درهم، می‌کند از یأس خسران بار آنان کم، می‌نهد نزدیک باهم آرزوهای نهان را».¹ صدای فرهاد، میان بوق ماشین و قدم‌های آدم‌ها و صحبت‌هایشان گم شد. لاله‌زار... سال هزار و سیصد و قدیم. چشم‌باز کردم. سکوت. نه خبری از فرهاد بود، نه شهرزاد، نه گردنبند مرغ آمین، نه ماشین‌ها، نه آدم‌های قدیمی. لاله‌زار... سال هزار و سیصد و نود و هفت. 

دو. پیرمرد ریزنقشی ایستاده بود دم مغازهٔ خیاطی. انواع کلاه‌های نمدی هم کنارش به چشم می‌خورد؛ سرگلشان کلاه شهرزاد بود. نزدیک که شدیم سلام کرد و شروع کرد به حرف زدن. در نگاه اول پیرمردی خوش‌صحبت و اهل دل به نظر می‌رسید. داخل مغازه شدیم. گفت اینجا من لباس بازیگرها را می‌دوزم. شهرزاد را دیده‌اید؟ شب دهم چطور؟ فلان و بهمان چطور؟ لباس‌هایشان اینجا آماده شد. لیوان سفالی روی میز را نشان داد و گفت: «می‌توانی این شعر را بخوانی؟» نگاهی بهش انداختم و گفتم: «بی‌ تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...» بعد دوتایی تمام شعرش را خواندیم. او اول مصرع‌ها را می‌گفت و من ادامه می‌دادم. خوش صحبتی و شور و غوغایش را می‌گذاشتم پای سال‌ها تجربه و جذب مشتری. آخرش گفت: «حالا که شعر مشیری رو خوندی، این دوتا کلاه شهرزاد رو بگیرین برین جلو کافه نادری عکس بندازین.» کافه قنادی نادری درست روبه‌روی مغازه‌اش بود. رفتیم و عکس گرفتیم و کلاه‌ها را بهش دادیم. وقتی چرخی در لاله‌زار زدیم و می‌خواستیم وارد بازارچه شویم، ما را دید و گفت: «کلاه‌هایم را خاکی کردید، حالا عیبی ندارد.» مهر پیرمرد خوش‌صحبت گیلانی، از دلم افتاد. حقیقت این است که ما کلاه‌ها را روی سرمان گذاشتیم و عکس گرفتیم. خاکی کردنش کجا بود؟ از قضاوتش خوشم نیامد.

سه. از دیدن آن‌همه خانه و مغازه‌های قدیمی به وجد آمده بودم. بنز شهربانی یک‌گوشهٔ خیابان پارک شده‌بود و مردم به نوبت می‌رفتند و با آن عکس می‌گرفتند. وسط آن‌همه دیدن، نگاهم افتاد به چندتابلو و ناگهان خشک شدم؛ خانی‌آباد، پامنار، حلبی آباد... صدایی در وجودم پیچید: «منِ او، کریم، علی، مهتاب، باب‌جون، درویش مصطفا.» دست هم‌اتاقی را گرفتم و کشاندم به آن سمت اما... چند کامیون و ماشین آنجا پارک شده‌بود. نمی‌شد همهٔ کوچه را خوب دید. رفتیم جلوتر. خانهٔ وزیری. دوربین، بازیگر، کارگردان... از دختر عکاس مو بلوند پرسیدیم: «امکانش هست برویم خانه را ببینیم؟» بی‌حوصله گفت «نه نمی‌شه.» و رفت پی کارش. برگشتیم. اولین‌بار بود چنین صحنه‌ای می‌دیدم؛ اولین‌بار بود صحنه می‌دیدم، عوامل صحنه می‌دیدم. لبخندم پهن شده‌بود. رویای روزهای دور مقابل چشمانم جان گرفت. همه‌چیز آنجا را دوست داشتم؛ همه‌چیز. 

چهار. اورشلیم و کوفه جالب بود اما جذاب نه! گشتیم و من توی هر سوراخ‌سنبه‌ای سرک کشیدم. از در و کوچه‌های جدیدی که کشف می‌کردم نیش‌هایم می‌رفت تا بناگوش. این دو منطقه خاکی و برخی جاها خراب و پر از آت و آشغال بود. یک بازارچهٔ قدیمی هم دیدیم. وسط بازار ایستادم. هیچ‌کس نبود. دست راستم را کمی بالا آوردم و خطاب به هم‌اتاقی گفتم: «عارضم، بوعلی سینا را ندیده‌ای؟» او خندید. من هم خندیدم. بعد به این فکر کردم که چقدر جای یک‌سری رفیق دیوانه خالیست که برویم این‌طرف و آن‌طرف و هی دیالوگ بگوییم و ادای بازیگرها را درآوریم.

پنج. نشسته بودیم روی صندلیِ چوبی اغذیه‌فروشی در لاله‌زار، درست روبه‌روی سینما، و انتظار آماده‌شدن چیزبرگر را می‌کشیدیم. هم‌اتاقی خسته بود و حال و حوصله نداشت. من اما هنوز قلبم تند می‌تپید و نگاهم به سینما بود. به این فکر می‌کردم که اگر من و تو در سال هزار و سیصد و قدیم بودیم، چه می‌شد؟ احتمالا تا خبر فیلم جدیدی به گوشمان می‌رسید، یک شب قرار می‌گذاشتیم. من پیراهن بلند زرشکی‌ام را می‌پوشیدم و کلاه بر سر و شنل بر تن، با کفش‌های تق‌تقی، تندتند قدم‌ بر می‌داشتم که زودتر برسم. از دور تو را می‌دیدم که با آن کت و شلوار و تیپ کلاسیک و کلاه شاپو نزدیک گیشهٔ بلیط منتظرم ایستاده‌ای. دلم می‌لرزید... و بعد دست در دست هم می‌رفتیم که هنر ببینیم.

شش. یک مغازه پر از دستبند و گردنبندهای سنگی. آقای فروشنده دبیری بازنشسته بود که پیش از آن برای گشت و گذار راهنماییمان کرده بود. وقت ناهار هم که ما را دید گفت غذاهای رستوران کبیر خوب و گران است ولی این اغذیه‌فروشی مناسب جیب دانشجویی شماست. حتی گفت قیمت کلاه‌های آن پیرمرد گیلانی خیلی بالاست و جنس بیست‌تومانی را می‌دهد پنجاه‌تومان. از مغازه‌اش یک گردنبند برای خودم خریدم که پلاکش سنگ آمیتیست است. نسبتش داده‌اند به آبان. آقای فروشنده، مهربانی کرد و بهمان تخفیف داد و چون از قبل برای انتخاب سنگ پرسیده بود متولد چه ماهی هستیم، به هم‌اتاقی یک مینی‌پلاک شیر هدیه داد و به من هم چون عقرب پیدا نکرد، یک کلید سُل! لبخند به لب از آن مغازه خارج شدیم و من دلم نخواست در مورد او، همه‌چیز را بگذارم به حساب سال‌ها تجربه برای جذب مشتری. دلم خواست همه‌چیز را بگذارم به حساب مهربانی.

گردنبند به دست، برای آخرین‌بار به لاله‌زار سال هزار و سیصد و قدیم، نگاه کردم و از شهرک خارج شدیم.


1. مرغ آمین، نیما یوشیج


پی‌نوشت: تجربهٔ جالبی بود. حتی با خودم قرار گذاشته‌ام که یک‌بار دیگر هم بروم. شما هم می‌توانید بروید. اگر با خواندن این متن شوق رفتن به آنجا در دلتان افتاده، ادامهٔ مطلب را بخوانید. :)

  • موافق ۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۹ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۴ آذر ۹۷

    گذران زندگی دانشجویی...

    الف. نشستم ردیف آخر. کتاب به بغل وارد کلاس شد. همه بلند شدیم. سلام کردم. طبق معمول با روی باز و لب خندون جوابم رو داد و دوباره چهره‌اش من رو یاد آقاجون انداخت. یه نگاه بهم کرد و گفت: «چرا امروز رفتی ته نشستی؟» گفتم: «هیچی استاد، همینجوری.» گفت: «پاشو بیا جلو.» گفتم: «آخه...» گفت: «بیا، جمع‌ کن وسایلت رو بیا ردیف اول می‌خوام درس زندگی بهت یاد بدم.» آروم خندیدیم. بلند شدم. وسایلم رو جمع کردم و رفتم ردیف اول، جلوی استاد نشستم. آروم گفت: «آدم باید تحت هر شرایطی خودش رو باور داشته باشه.» لبخند شدم؛ از فهمیدنش.

    ب. واقعا نباید از روی لباس و ظاهر آدم‌ها رو قضاوت کرد؛ مثلا من کسی رو می‌شناسم که خیلی خانوم‌طور و باشعور در اجتماع ظاهر می‌شه اما تو خوابگاه، وقتی هشت صبح پا می‌شه بره کلاس و هم‌اتاقیش خوابه، اینقدر در و تخته رو به هم می‌کوبه و زیپ کیف رو باز و بسته می‌کنه و می‌ره و میاد که آدم حیرون می‌شه از این حجم از بی‌شعوری! واقعا درک نمی‌کنم چطور آدم‌ها می‌تونن مراعات خواب دیگران رو نکنن. یه چیز هضم نشدنیه برام! شاید چون تو خونه‌ای بزرگ شدم که وقتی یکی خوابه بقیه تا می‌تونن به استراحت‌‌کردنش احترام می‌ذارن و سعی می‌کنن بی‌سر و صدا رفتار کنن.

    ج. استاد پرسید به نظر شما بهترین دورهٔ زندگی هر آدم چه زمانیه؟ یکی گفت بیست تا سی‌سالگی، یکی گفت بچگی. بقیه هم تقریبا باهاشون موافق بودن. من گفتم برای هر آدمی متفاوته. ممکنه یه نفر بیست تا سی‌سالگیش رو حیف و میل کنه و هیچ لذتی ازش نبره و ممکنه یکی در سن هفتاد سالگی احساس رضایت از خودش و زندگیش داشته باشه. نمی‌شه حکمی داد. بستگی به آدم‌ها و زندگیشون داره. استاد هم اول تشکر کرد از اینکه نظرهامون رو گفتیم و بعد گفت: «بهترین از نظر من امروزه. چون گذشته‌ گذشته، و آینده هنوز نیومده. چیزی که الان داریم رو باید دریابیم، و اونطور زندگی کنیم که اگر فردا رو ندیدیم، حسرت کارهای نکرده به دلمون نمونه.»

    د. امروز بیشتر از هر زمانی دلم نخواست تو دانشگاه و خوابگاه تنها باشم. دلم خواست یکی باشه که زیر آسمون سربی‌رنگ پاییز، کنار درخت‌های پاییزی راه بریم و بوی نم چمن‌ها رو نفس بکشیم. حتی حرف نزنیم. فقط راه بریم. یه‌جور لذت حضور؛ چشیدن لذت حضور... . من این رو تازگی‌ها کشف کردم. که نشستن کنار هم یا راه رفتن در سکوت چقدر می‌تونه شیرین باشه.

    ه‍. داشتم تو پارک خوابگاه قدم می‌زدم. دلم واسه خونه تنگ شده‌بود یهو. ناخودآگاه آه کشیدم. نفسم تو هوا پخش شد و گوشی تو دستم لرزید. لب‌هام کش اومد با دیدن شمارهٔ رو صفحه. گردالی سبز رو کشیدم  جلو و گفتم: «سلام مامان!»

    پ. حواستون هست امشب چه اتفاق قشنگی قراره بیفته؟ به ساعت صفر که برسیم، آبان جاری می‌شه تو لحظه‌هامون. آبان؛ ماه نازنینی که من بهش می‌گم قلب پاییز... .

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۳۰ مهر ۹۷

    زندگی کاملا دانشجویی خانم حریر!

    ۱. یکی از آن‌ها لهجهٔ شیرین مشهدی دارد و بچه‌ها می‌گفتند دیروز که نبودی خبرت را می‌گرفت، دیگری زیبا می‌خندد و صدای دل‌نشینی دارد، آن یکی چادرش هیچ‌گاه از سرش نمی‌افتد و دائم بهمان مشق شب می‌دهد، یکی روز اول که آمد گفت خودتان را معرفی کنید و بگویید در چه زمینه‌هایی مطالعه می‌کنید و بعد از صحبت‌هایم از من خواست بگویم سلینجر بهتر است یا جلال‌ آل‌احمد، یکی همیشه غصه‌مان را می‌خورد که درس بخوانید بچه‌ها، یکی صدایش مثل دوبلورهاست و وقتی امروز بعد از کلاس سوالی پرسیدم، یک‌ربع برایم صحبت کرد تا کاملا متوجه شوم، و... . من عاشق این آدم‌ها هستم؛ عاشق این آدم‌های بی‌نظیر و باسواد که دیدن هرکدامشان به تنهایی انگیزه‌ای برای ادامه دادن این مسیر عاشقانه است. من استادجان‌هایم را با دنیا عوض نمی‌کنم...

    ۲. در دو-سه روز اخیر، دانشکده‌مان پر بود از ورودی‌ها! ترم‌یکی‌هایی که گیجاویج به این‌سو و آن‌سو می‌رفتند و گاهی با سردرگمی از ما سوال می‌پرسیدند. دلم برای اضطراب و چهره‌های علامت‌سوالی و نگرانشان قیلی‌ویلی می‌رفت. امروز عصر که در حیاط خوابگاه نشسته بودم مادری آمد جلو و از وضعیت خوابگاه پرسید. برایش گفتم از تجربه‌های سال پیش. داشتم از هم‌صحبتی با او لذت می‌بردم چون نه تنها یک مادر مهربان و دل‌نگران بود که به شیرین‌ترین صورت ممکن لهجهٔ شیراز را داشت و با هربار «ها» گفتنش و کشیدن کلمات لبخند می‌شدم. حقایق دل‌گرم‌کننده‌ای به او و دخترش گفتم. برخلاف اول که چهره‌هایشان کمی مغموم بود وقت خداحافظی با صورتی شکفته و لبی خندان رفتند.

    ۳. اولین حرفی که روز اول دانشگاه از مدیر یکی از نشریه‌های دانشکده‌مان شنیدم این بود: «چقدر لاغرررر شدی تو!» خب نکنید این کارها! خسته شدم بسکه هرکه مرا دید این را گفت. ان‌شاءالله با ادامه‌دادن این روند از روی زمین محو می‌شوم و خیال همه راحت! والاع! (با تاکید بر روی عین) :|

    ۴. هم‌اتاقی روی تختش نشسته بود و زار زار گریه می‌کرد. نمی‌توانستم کاری کنم. هیچ از دستم برنمی‌آمد. فقط رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم. برایش گفتم از خیلی چیزها. من می‌گفتم و او ناگهان گریه‌اش اوج می‌گرفت و فرومی‌نشست. لحظات دشواری بود. تابحال تجربه‌اش نکرده بودم و سعی‌ام این بود که تا می‌توانم مفید باشم. و در نهایت گفتم می‌روم بیرون تا خلوتی با خودش داشته باشد و بتواند چشمان خیسش را جمع و جور کند. هیچ‌وقت درک نکردم بی‌اعتمادی خانواده نسبت به فرزندشان را، هیچ‌وقت درک نکردم اهمیت بیش از حد دادن به درس را، هیچ‌وقت درک نکردم اجبار به نمازخواندن را، هیچ‌وقت درک نکردم احساس بی‌کسی دادن به فرزند را و... . چقدر بعضی‌ها در عین بزرگ‌ بودن... بگذریم!

    ۵. به ورودی‌های امسال گل دادند. به ما نداده‌بودند! حسود هم خودتانید. :|

    ۶. امروز بار دیگر بهم ثابت شد دستت خالی باشد و در زندگی‌ات عشق و آرامش باشد خیلی ارزشمندتر و بهتر از آن است که جیبت پر باشد و شب و روزت با حرص و گریه و ناراحتی بگذرد؛ که اعتمادی نباشد و آرامشی نباشد... اصلا آن زندگی که اعتماد و عشق و آرامش ندارد را باید ریخت توی جوب!

    ۶. هفتهٔ آینده کنفرانس دارم و در کمال تعجب این شاید یکی از کشنده‌ترین لحظات زندگی من بشود! :| نفس کم می‌آورم...

    ۷. یک عالمه مشق و تکلیف دارم و کتاب‌های درسی‌ام را اینجا پیدا نکرده‌ام. فردا به انقلاب بروم یا نه؟ مسئله این است! :/

    ۸. آن مادر شیرازی که گفتم، می‌گفت معصومیت چهره‌ات مرا یاد خواهرزاده‌ام می‌اندازد. تشکر کردم. بعد با خودم فکر کردم در این صورت بی‌ریخت من چگونه معصومیتی جاریست که همه ازش می‌گویند و من چیزی نمی‌بینم؟ :))

    ۹. باید دانشگاه شروع می‌شد تا دوباره حس کنم زنده‌ام و حالم خوب شود. باید شروع می‌شد تا به خودم بگویم «دمت گرم پهلوون! که خوندی و الان جایی هستی که عاشقشی و هر لحظه‌اش خوشبختیه.» دانشگاه باید شروع می‌شد تا بنشینم زیر سایهٔ درخت بید و از دور آدم‌ها را نگاه کنم و لبخند شوم و توی دفترم چیزهایی بنویسم...

    ۱۰. شما خوبید؟ چه خبر؟ حال دل روبه‌راه است؟ :)

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۳ مهر ۹۷

    از گوشه کنار این روزهای عزا...

    ۱. کنار مادر و بچه‌ها ایستاده بودم و منتظر بودیم که دسته حرکت کند. چشمم افتاد به خانمی که مانتوی خیلی کوتاه جلوباز به تن کرده بود، شالش باز بود و موهای مش کردهٔ بلندش زده بود بیرون، شلوار جین کوتاهی به تن داشت و صورتش غرق آرایش بود و با خانم‌ کناری‌اش بگوبخند می‌کرد. با دیدنش به فکر فرو رفتم. ابتدا درک نکردم چرا با این سر و وضع در عزاداری تاسوعا حاضر شده. اگر اسلام و اهل بیت و آنچه که گفتند، برایش مهم نیست چرا آمده؟ اگر مهم است چرا اینگونه آمده؟ بعد با خودم گفتم ما که نباید برای مردم تعیین تکلیف کنیم. دوست داشت و آمد. به ما هم ربط ندارد سر و وضعش...

    ۲. در این روزها و شب‌ها کمترین کاری که می‌توانید به عنوان یک انسان ذی‌شعور انجام دهید این است که ظروف یک‌بار مصرف را در سطل زباله بیندازید. نه به این‌ خاطر که کمر پاکبان‌ها خم می‌شود؛ نه! به هرحال آن‌ها دیر یا زود زباله‌ها را جمع می‌کنند اما آنچه جمع نمی‌شود رسوایی فرهنگ نداشتهٔ شماست!

    ۳. در اینستا می‌بینم که خیلی‌ها عزاداری محرم را ربط می‌دهند به حکومت و عزاداران را گوسفندهای خرافاتی می‌خوانند و می‌گویند امام حسین به خاطر قدرت بود که رفت بجنگد و همهٔ خانواده‌اش را به همین خاطر پرپر کرد. می‌بینم که عده‌ای می‌گویند خاک‌برسرتان که برای عرب‌ها اشک می‌ریزید. به خودتان بیایید آریایی‌ها، ای نوادگان کوروش! بس است جهل و خرافه. عدهٔ دیگری هم می‌گویند بیت‌المال را خرج این عزاداری‌ها می‌کنید و این پول‌ها را بدهید به فقرا و نیازمندان و اصلا عزاداری چرا؟ و وقتی یکی می‌آید می‌گوید که ما جگرمان از شدت مصیبتی که بر خاندان پیامبر گذشته می‌سوزد و عزاداری می‌کنیم نه چیز دیگر، بهش می‌گویند احمقی. وقتی یکی می‌گوید اگر عزاداری نبود چه بسا این جنگ و پیام این جنگ هم مانند نهروان و صفین و... در میان برگ‌های تاریخ و حافظهٔ مردم گم می‌شد، می‌گویند احمقی. وقتی یکی می‌گوید کدام بیت‌المال؟ همانطور که شما پولتان را می‌دهید و می‌روید جام جهانی، پارتی و میهمانی و سفر، ما دلمان می‌خواهد پولمان را خرج پرچم و نذری کنیم و کمک به فقرا مسئله‌ای انسانیست و همه می‌توانند همیشه این کار را بکنند نه صرفا محرم و اگر ادعایتان می‌شود شما هم کمک کنید، می‌گویند احمقی. و چرا یک‌نفر نیست که به همهٔ این آدم‌ها بگوید گوسفند کسی است که نتواند به عقاید دیگران احترام بگذارد و لب به توهین و تمسخر بگشاید‌؟! چرا هرسال هم سر خودتان را درد می‌آورید هم سر ما را؟ باشد قبول، کل جهان خوب، ما بدیم...

    ۴. سال‌های پیش آنقدر مردم نذری درست می‌کردند و می‌آوردند که تمام محرم ناهار و شاممان کشمش‌پلو و مرغ بود! امسال اما همسایه‌ها در این ۹ روز تنها ۲ بار در خانه را برای دادن نذری زدند. نذری‌اش مهم نیست. دارم به این فکر می‌کنم که چه بر سر مردم آمده؟ این از ضعف مذهب است یا ضعف نان؟

    ۵. فقط اشک نریزیم این روزها. بدانیم کسانی که جنگیدند که بودند و چرا رفتند، بدانیم که پیام عاشورا چه بود.

  • موافق ۱۷ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷

    به فردای دیشب رسیدم

    اگر به من بود می‌گفتم همهٔ دندان‌پزشک‌ها باید خانم باشند. با آن قیافه‌های ناز و چشمان شهلا و صدای قشنگ و عطرهای خوشبو بیایند بالای سرت تا استرس‌هایت دود شود. بار اولی که رفتم دندان‌پزشکی یک آقای دکتر سیبیلو آمد بالا سرم و طوری آمپول بی‌حسی زد و سپس برای کشیدن دندانم رویش سوار شد که عزرائیل را به چشم دیدم. امروز اما همه‌چیزش با آن روز فرق می‌کرد‌. یک‌ خانم دکتر مهربان و ریزنقش معاینه‌ام کرد و گفت باید دندان شمارهٔ نمی‌دانم چند را پر کنی. تا به‌حال دندانی پر نکرده بودم و نمی‌دانستم قرار است چه کند. دراز کشیدم و ساکت به او زل زدم که داشت یک مصیبت به اسم آمپول بی‌حسی را آماده می‌کرد. تجربهٔ اولم چندان خوب نبود و حالا هم ترس برم داشته بود که «یاابالفضل! کی‌ باید دردش رو تحمل کنه؟» قیافه‌ام اینطور وقت‌ها خیلی مظلوم می‌شود. آرام پرسیدم: «خیلی درد داره؟» خواهرانه و مهربان گفت: «نه اصلا!» و واقعا اینقدر آمپول را آرام زد و بینش هی گفت «الان تموم می‌شه» که همهٔ دلهره‌ها رخت بر بستند و به دیار باقی شتافتند! و بعدش؟ خب یک مشت لحظه‌های عجیب بود. چیزی در دندانم فرو می‌شد و بویی به مشامم می‌رسید مشابه وقتی که می‌خواهند سنگ‌ها را صیقل دهند. ساکشن خرت خرت صدا می‌داد و و خانم دکتر با دندانم مشغول بود. من هم از خیر آن چشمان شهلای مهربان گذشته بودم و چشم‌هایم را بستم تا چیزهایی که توی دهانم می‌پاشید و نمی‌دانستم چیست، نرود تا فیهاخالدون قرنیه‌ام! پر کردن دندانم بیشتر از تصورم طول کشید و وقتی تمام شد بلند شدم و تشکر کردم. خانم دکتر هم لبخند زد و جوابم را با روی خوش داد و خداحافظی کردیم. به همین خاطر است که می‌گویم اگر به من بود می‌گفتم همهٔ دندان‌پزشک‌ها باید خانم باشند.


    پی‌نوشت اول: بله بله! خودم می‌دانم دندان‌پزشک‌های آقا و مهربان هم داریم و باید انصاف داشته باشم.

    پی‌نوشت دوم: یک‌طرف دهان و بینی‌ام را تا همین چنددقیقه پیش حس نمی‌کردم. حتی وقت صحبت هم دهانم کج و معوج می‌شد! به مامان گفتم مثل آدم‌هایی شدم که سکته را رد می‌کنند و صورتشان از کار می‌افتد. :|

    پی‌نوشت سوم: یک سوال خارج از بحث! برای اینکه ساعت خوابمان را از چهار صبح بکشانیم به یازده-دوازده شب باید چه کنیم؟ :|

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۴ شهریور ۹۷

    باید ثبت شه، یادم بمونه...

    منشی روی برگهٔ نوبتم نوشت «چهل و شش» و این یعنی باید بعد از چهل و پنج نفر می‌رفتم داخل مطب! آه از نهادم بلند شد اما چاره‌ای نداشتم. نشستم و به اسم دکتر فکر کردم. نام‌خانوادگی زیبایی داشت. صدایش می‌کردند «دکتر عاشقی». لبخند محوی زدم و با خودم گفتم چه خوب می‌شد اگر عشق و عاشقی هم دکتر و دوا و درمان داشت. آن‌وقت همه می‌رفتند پیش دکترهای عاشقی و حالشان خوب می‌شد.
    و اما منتظر ماندن پشت در اتاق دکتر از ملال‌آورترین انتظار‌های دنیاست. در چنین زمان‌هایی سرم را با دیدن بقیهٔ آدم‌ها گرم می‌کنم و در ذهنم برایشان قصه می‌سازم. خیلی گذشت و خیلی منتظر ماندم تا نوبتم برسد. من آخرین‌نفر بودم! با خودم گفتم حتما دکتر با دیدن این همه بیمار خسته شده و از صبح توی اتاقش هست و نایی ندارد و... . 
    بالاخره نوبتم رسید. رفتم و روی صندلی نشستم؛ روبه‌روی دکتر عاشقی! و او نه خسته بود و نه اخمو و نه زشت و نه پیر و... او مثل خیلی از دکترها نبود. او مرد میانسال زیبا و چشم‌رنگی و مهربانی بود که با لبخند، جواب «سلام و خسته نباشید» مرا داد و پرسید: «مشکلت چیه دخترم؟» گفتم: «یکی از مهره‌های ستون فقراتم مدتیه درد می‌کنه.» گفت: «هوممم! حالا بهم بگو چیکارا می‌کنی؟» گفتم: «دانشجوئم و...» تا این را شنید لبخند زد؛ از آن لبخندهایی که یعنی دارد خنده‌ام می‌گیرد و می‌خواهم جلویش را بگیرم. پیدا بود فکر کرده دانش‌آموزم. سنم را پرسید و برخلاف تصورم سر فرصت و با آرامشِ تمام از من سوال پرسید و به حرف‌هایم گوش داد و توضیحی در مورد ستون فقرات داد. در نهایت برایم نسخه نوشت و گفت: «قبل اینکه بری دانشگاه یه ام‌ارای برو بیا پیشم ببینیم چه خبره.» چشمی گفتم و نسخه را گرفتم و تشکر کردم. و او مثل همان اول با مهربانی جواب داد و خداحافظی کردیم. وقتی از مطب بیرون رفتم لبخند بودم؛ یک لبخند گندهٔ خوشحال. لطفا اگر دکتر شدید مثل او باشید؛ مثل دکتر عاشقیِ مهربان. :)
  • موافق ۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

    خداحافظ مجردی!

    چی می‌تونه سر صبح نیش آدم رو ببره تا بناگوش؟

    (برای دیدن عکس در سایز اصلی روش کلیک کنین.)

    فقط اونجاش که می‌گه «فلافل یا چلوکباب! مسئله این است.» 

    :))

    با آرزوی خوشبختی برای جوانان این مرز و بوم و دعای عاقبت به‌خیری، شما هم از کارت عروسی‌های متفاوت و جالبی که دیدین بگین یکم شاد شیم دور هم. :دی 

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۹ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۲ شهریور ۹۷

    دل نبند که تَش تلخیه!

    نشستم روی صندلی. زری خانم گفت: «می‌خواهی چه مدلی بزنی؟» صفحهٔ گوشی را به طرفش گرفتم و گفتم: «این مدلی.» عکس را دید و مشغول شد. من هم به در و دیوار و شکل و شمایل جدید آرایشگاه نگاه می‌کردم. از آنجایی که علاقه‌ای به فضای خاله‌زنکی آرایشگاه‌های زنانه ندارم، هر چندسال در میان گذرم بهشان می‌افتد و هربار که می‌روم یک دکور جدید می‌بینم. بعد از نگاه‌کردن به آرایشگاه به آینه خیره شدم. به موهایی که زری‌خانم توی دستش می‌گرفت و با قیچی، گردن می‌زد. نفس عمیقی کشیدم. همیشه از اینکه نتوانم از داشته‌هایم دل‌بکنم ترسیدم، همیشه تمرین دل‌کندن کردم و این بار هم... . چشمانم را بستم. وقتی زری‌خانم اعلام کرد کارش تمام شده، به آینهٔ روبه‌رویم چشم دوختم. از پسری که خیره خیره نگاهم می‌کرد، خوشم آمده بود! :)


    پی‌نوشت اول: کامنت‌ها را کمی بعدتر جواب می‌دهم. خب؟

    پی‌نوشت دوم: آمدم خانه و آینه گرفتم تا پس گردنم را ببینم. خیلی مردانه به نظر می‌رسید. در حد داداش حریر شدنم! :))

  • موافق ۱۳ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۳۵ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۷ مرداد ۹۷

    خدا رو چه دیدی؟ شاید یه روز نفس‌کشیدن هم پولی شد اینجا!

    دیجی کالا رو که باز می‌کنی، می‌بینی آرزوهات هی دست‌نیافتنی‌تر می‌شن!

  • موافق ۲۱ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۵۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۳ تیر ۹۷

    تَرَک تَرَک...

    بچه که بودیم کنج انبار خانهٔ باب‌جون، کنار کمد قدیمی سبزرنگ، یک کوزهٔ فیروزه‌ای بود که همه‌جایش ترک داشت‌؛ از سر تا بن. هیچ‌وقت نزدیکش نمی‌شدیم. باب‌جون می‌گفت این کوزه به تلنگری می‌شکند. خیلی هم برایش عزیز  بود و به همین خاطر من و کریم هیچ‌وقت بهش نزدیک نمی‌شدیم. جخ از دور نگاهش می‌کردیم و می‌رفتیم. می‌ترسیدم از کنارش رد شویم و باد بخورد بهش بیفتد! گذشت و گذشت تا اینکه یک روز عصر وقتی با کریم از مدرسه آمده‌بودیم، ننه فرستادمان پی دبهٔ ترشیِ داخلِ کمد. این‌پا و آن‌پا کردیم و عاقبت راه انبار را پیش گرفتیم. گفتم مراقبیم دیگر. ما که به کوزه کاری نداریم. جخ در کمد را باز می‌کنیم و دبه را می‌گیریم و می‌رویم؛ همین! کریم هم با من موافق بود. از پله‌های انبار پایین رفتیم و رسیدیم به کمد. کریم رفت کنار کوزه و سرش را فروکرد توی یقه‌اش و به طرح و نقش رویش نگاه می‌کرد. کمی دلهره داشتم. در کمد را باز کردم و مشتی گرد و خاک ریخت روی سرمان. کریم اینطور وقت‌ها عطسه‌اش می‌گرفت. برگشتم بگویم از کوزه فاصله بگیر که ناگهان عطسهٔ بلندی کرد و سرش محکم خورد به کوزه. و کوزهٔ فیروزهٔ باب‌جون... . مثل من که کیف کارت اعتباری و داروندارم گم شده و بهانه‌ای شده تا اشک‌هایم شرشر بریزد و بگویم: «خدایا خسته‌ام، خسته‌ام، به قرآن خسته‌ام، بسه دیگه؛ بسه!»

    پی‌نوشت: گم‌شده پیدا شده!

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم