۳۹ مطلب با موضوع «لابه‌لای زندگی» ثبت شده است

عاشقم؛ اهل همان کوچه‌ی بن بست کناری...

باید به خانه می‌رفتم

و یک روز تمام را گریه‌ می‌کردم

تا خوب شوم.

پس

به خانه رفتم 

و یک روز تمام را گریه کردم

تا خوب شدم.

:)

پ‌ن۱: وقتی بالاخره حس‌های خوب به سراغم می‌آید: [کلیک]

پ‌ن۲: شوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی...

مخصوصا آن‌ دوستانی که بی هیچ ادعایی خودشان را توی لحظه‌های سختت جای می‌دهند و سعی می‌کنند با وویس و پی ام هم که شده آرامت کنند. ممنون که هستید رفیق‌جا‌ن‌های من :)

پ‌ن۳: خب اهالی دوست‌داشتنی بلاگستان، روبه‌راهید؟ :)

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۳ مهر ۹۶

    ارباب سرم برای غمت درد می‌کند...

    دلم هیئت رفتن می‌خواهد و چای روضۀ ارباب،

    دلم های‌های گریه می‌خواهد،

    نوشتن می‌خواهد،

    از آن نوشتن‌هایی که اشک از همه‌جاش می‌چکد،

    از آن نوشتن‌هایی که آرامم می‌کند.

    چه شده است مرا؟

    راستی ارباب،

    صدای قدمت آمده

    و من هنوز نتوانستم بنویسم

    هنوز نتوانستم بنویسم...


    ❖کلاس‌ها از دوشنبه شروع می‌شود. یا باید عاشورای شهرم را بگذارم و با یک چمدان بغض بروم کرج، یا باید بمانم و در اولین کلاس‌های دانشگاهی‌ام نباشم... 

    ❖ قصدش را نداشتم. یکهویی شد: [این کانال]

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۶ مهر ۹۶

    لطفا یکی بیاید یک لیوان چای داغ لب‌سوز بهم بدهد!

    ظاهراً الان باید از قبولی در دانشگاه خوشحال باشم و از اینکه هی هر روز وسایل جدید برایم می‌‎خرند و حالا حتی قابلمه و تابۀ شخصی دارم، در پوست خود نگنجم؛ اما واقعیت اصلا شبیه این نیست! دارم از خستگی می‌میرم و هفت‌خوان رستمی که دانشگاه برای ثبت نام جلوی‌مان گذاشته کلافه‌ام کرده! اولش تعهدنامه بود و حالا رسیده به نمی‌دانم چی‌چی سلامت دانشجویان جدیدالورود و ثبت نام غیرحضوری خوابگاه و... . لطفا اگر از چند و چون دانشگاه خوارزمی تهران(محل تحصیل کرج) باخبرید بیایید کمی مرا راهنمایی کنید تا از این دق‌مرگی در بیایم. با تشکر.


    امضا: حریری که مطمئناً تا اتمام کارهای ثبت نامش از خستگی و نگرانی می‌میرد!

  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۳۱ شهریور ۹۶

    در پی تغییرات بیان...

    به سرم زد بروم و کامنت‌های قدیمی‌ام را بخوانم؛ همان‌ها که توی قسمت نظرات ارسالی هست. با خواندن بعضی‌هایشان لبخند زدم و با خواندن بعضی‌هایشان بغض کردم. اما حالا نشسته‌ام و دارم کامنت‌های یکی از پست‌های محرم پارسال هولدن را می‌خوانم و غش‌غش می‌خندم! :))) بیان‌جان از اینکه این‌همه خاطره و کامنت را یکهویی زنده کردی دستت درد نکناد :دی


    :: حالا که نتایج آمده و تکلیفمان مشخص شده و به زودی با تهرانی‌های عزیز همساده می‌شویم، می‌شود تجربیات خوابگاهی و دانشگاهی‌تان را با ما ترمولکی‌ها در میان بگذارید؟ :]

  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۶ شهریور ۹۶

    یک روز خوش برای میمِ شهریوری!

    وقتی آدم تصمیم می‌گیرد کار قشنگی برای دیگران بکند، قبل از اینکه قشنگی‌اش به دیگران برسد، به خودش می‌رسد. امروز وقتی دیدم میم.ر حالش خوب نیست و روز تولدش دارد زهرمار می‌گذرد، طی یک حرکتِ «یهویی» تصمیم گرفتم برایش تولد بگیرم؛ یک تولد نقلی چهارنفره. به سراغ عمه رفتم. (این عمۀ سی و هفت ساله، پایه برای انواع دیوانه‌بازی‌های من است؛ از رقص تانگو، عربی و فارسی گرفته تا درست کردن کلیپ از ساحل برای لیلا). و قرار بر این شد که میم.ر را بکشاند ساحل و من هم کیک بخرم و سوپرایزش کنیم.

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۰ شهریور ۹۶

    بهانه...

    این روزها آنقدر خاکستری و نچسب است که باعث می‌شود وسط یک شب بارانی و عاشقانۀ شهریوری بغض کنم و دلم بخواهد شما برایم حرف بزنید. مثلا حالا که بیان آمده از وبلاگ‌های برتر گفته و لطف شما دوستان عزیزتر از جان سبب شده تا نام این وبلاگ نیز بین برترها باشد، می‌شود نظرتان را در مورد «حریری به رنگ آبان» بگویید؟ در مورد پست‌ها و بخش‌های منو و همه و همه؟ (نظردهی ناشناس این پست هم فعال است)

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶

    ظهر دم کردۀ تابستان است...

    بعد از یک ساعت کلنجار رفتن بی‌نتیجه با قلم و دفتر و اکتفا کردن به تک‌بیت «هر بار تو خندیدی در من غزلی گل کرد/ یک لحظه نگاه تو زانوی مرا شُل کرد»، دفتر را پرت کردم روی میز (بله در همین حد بی‌اعصاب) و آمدم پشت سیستم. پوشۀ صد در صد دلخواه آهنگ‌های قدیمی را باز کردم. حمیرا و عارف و شهره و منصور و سپیده و شب‌پره و مهستی و هایده و کلا جمیع گذشتگان و درگذشتگان و زندگان آن زمان‌ها شروع‌کردند به خواندن. همینطور که سامان زار می‌زد: «اگه تو از پیشم بری شمعدونیا دق می‌کنن» رفتم سراغ طراحی خانه‌ای که فقط چهار درصدی‌ها می‌توانند صاحبش باشند؛ (این). لازم به ذکر است بنده هیچگونه تخصصی در زمینۀ طراحی و معماری و این مهندس‌بازی‌ها ندارم و صرفا می‌نشینم برای خودم نقاشی سه‌بعدی می‌کشم و خیلی هم با این حرکتم عشق می‌کنم! :دی حالا هدف از نوشتن این پست چه بود؟ هیچ! فقط خواستم بگویم با وجود سردرد و حوصلۀ سر رفته و گرمای نفس‌گیر تابستان و برق ضعیفی که کفاف کولر را نمی‌دهد هم می‌شود لبخند زد. :)

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲ شهریور ۹۶

    شدم سرگشتۀ دندانم ای دوست!

    علاوه بر انتخاب‌رشته یک‌بار دیگر دست به قلم شوید و در کتاب‌های تاریخ بنویسید او با تمام قوا تلاش کرد دندان‌هایش سالم بماند اما عاقبت شکست خورد و در سن 19 سالگی یکی از دندان‌های سمت چپیش(از آخر دومی) ذره ذره نابود شد. بنویسید او سه روز بخاطر خُرد‌ خُرد شدن نصف دندانش افسردگی گرفته‌بود. بنویسید او تا می‌آمد آب سرد یا غذای داغ بخورد، دندانش درد می‌گرفت. بنویسید او خیلی غصه خورد :(
  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶

    لحظات کوچک زندگی

    من: وای یا ابالفضل رو توری پنجره یه زنبوره

    بابا میره برش میداره میندازه بیرون و میگه: دیگه نیست!

    :))

  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶

    در کتاب‌های تاریخ بنویسید او خودش برای خودش انتخاب‌رشته کرد :دی

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۱ مرداد ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم