تنهایی مردت می‌کنه...

با صدای هشدار گوشی هم‌اتاقی از خواب بیدار شدم. پلک‌هایم سنگین بود. به سختی از هم جدایشان کردم و نگاهی به ساعت انداختم. عقربه‌ها گرچه می‌دویدند اما هنوز به عدد نُه نرسیده‌بودند. آهی کشیدم و با اولین فرو بردن آب دهان، دنیا روی سرم آوار شد. گلویم به شکل عجیبی سوخت؛ تو گویی که کسی با چاقو خط‌خطی‌اش کرده‌باشد و آب‌دهان من با چاشنی نمک رویش لغزیده‌باشد؛ همینقدر درناک. در جایم تکان خوردم و سعی کردم بنشینم. سرم سنگین بود و چشمانم بی‌آنکه رخصت تر شدن بگیرند، آب‌بازی می‌کردند. این اشک‌ها از کجا می‌آمدند؟ نمی‌دانم. چرا می‌آمدند؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم سرماخوردگی باعث‌می‌شود چشم آدمی‌زاد یاغی شود و بی‌اجازه پاچه‌ی مشکین مژه‌ها را خیس و غیرقابل تحمل کند. در همان‌حال نگاهی به هم‌اتاقی انداختم. هشدار گوشی‌اش را خاموش کرده‌بود و خوابیده‌بود. بلند شدم و به کوه دستمال‌کاغذی‌های توی نایلون و قرص و شربت‌های بی‌اثری که طی این دو-سه روز خوردم، نگاه کردم. هه، چه انتظار عبثی! ساعت‌ها و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها منتظر می‌مانی تا حضور بعضی چیزها جان نیمه‌جانت را دوباره طراوت ببخشد و اما بعد از گذر زمانی طولانی، ناگهان به خودت می‌آیی و می‌بینی آن نیمه‌ی جان هم دیگر در تو مرده. و تو چه داری؟ هیچ! تنها جسمی تاب خورده و لب‌هایی ترک خورده و پاهایی که توان ایستادن ندارند. و من با همین پاها خودم را به سرویس بهداشتی رساندم. در دالان‌ سرد و بی‌روح خوابگاه، قدم برمی‌داشتم و نفس‌کشیدن با دهان، هوای سرد صبح را در ریه‌هایم فرو می‌کرد و درد به جانم می‌انداخت. چه صبح پنج‌شنبه‌ی ناخوشی!

وقتی به اتاق برگشتم، شال و کلاه کردم. دیگر توی خانه ماندن و خوردن دمنوش و قرص و دیفن هیدرامین کارساز نبود. این حال چاره‌ای دیگر می‌طلبید. هم‌اتاقی با صدای دوباره‌ی هشدار گوشی از خواب بیدار شد. نگاهی به حال و روز آشفته‌ام کرد و پرسید: 《می‌خوای جایی بری؟ کی برمی‌گردی؟》باید می‌خندیدم؟ نمی‌دانم. یاد ترم قبل و بی‌تا افتادم و شبی که برایم سوپ درست کرد و به زور مرا به درمانگاه برد تا حالم بدتر نشود. نه! انتظاری نبود. فقط پرت شدم به لحظه‌ای که پیش‌تر تجربه کرده‌بودم. در جواب‌ هم‌اتاقی با صدای خش‌داری که از ته چاه برمی‌آمد، گفتم:《دارم می‌رم درمونگاه. طول نمی‌کشه.》 ابروهایش را کمی بالا برد و گفت: 《آهان! باشه.》 و به صفحه‌ی گوشی‌اش نگاه کرد. دستگیره‌ی در را پایین کشیدم و با شانه‌هایی افتاده از اتاق خارج شدم.


:: وقتی تنهایی این لحظه‌ها رو می‌گذرونم، شیرین و لذت‌بخشه برام. بهش می‌گم رنج شیرین بزرگ شدن. :)

:: الان خوبم. معجزه‌ی آمپول! :|

  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷

    روی ماه خداوند را ببوس

    چه با شتاب آمدی! گفتم برو! اما نرفتی و باز هم کوبهٔ در را کوبیدی. گفتم: بس است، برو! گفتم: اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست. اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آنقدر که گونه‌های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم: نگاه کن چه قدر شلوغ است! و تو خوب دیدی که آنجا چه‌قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط‌کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و یأس و زخم و دلتنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در هم ریخته بود و دل گیجِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: اینجا رازی نیست! گفتم :راز؟ گفتی: من رازم. و آمدی تا وسط خط‌کش‌ها. بعد چشم‌هات از میان آن قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب در گرفت‌. آن‌چنان که نزدیک بود دل از جا کَنده شود و من می‌دیدم که حرف‌ها و فلسفه‌ها و کتاب‌ها و خط‌کش‌ها و کاغذها و یأس‌ها و تاریکی‌ها و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل‌تنگی و غربت و اندوه، مثل ذرات شنِ در شن‌زار، از سطح دل روبیده می‌شدند و چون کاغذپاره‌هایی در آغوش طوفان گم می‌شدند. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک! و تو در دل هبوط کردی. گفتم: چیستی؟ گفتی: راز!

    روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور
  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۷ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۷

    گلو پر درد و در سر شور این دیوانه‌بازی‌ها!

    درمانده و آشفته و مایوس و ملولم

    چون چلچله‌ای خیره به خاکستر یک باغ...

    حریر


    عنوان: شاعربازی‌ درآوردن‌هایم را می‌گویم.

  • موافق ۲۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷

    از جان طمع بریدن، آسان بود ولیکن/ از دوستان جانی، مشکل توان بریدن



    ایستگاه متروی چیتگر/ کجایی؟/دیدمت دیدمت. میام اون ور/ بغل/ چی؟ از ۹ اینجایی؟ چقدر زووود/ کشک سابیدم واسش/ خنده/ قطار/ نگاه نکن ببینیم می‌شناستمون/ مانتو لیمویی/ جیغ و بغل دوتاشون/ دختر این چقدر صمیمی و دوست‌داشتنیه/ بغل/ عکس/ اینجا سرویس نداره؟/ شال زرشکی/ داشتیم برمی‌گشتیم/ عه! سلاااام(لبخند گنده)/ چه صدای خوبی!/ من که اولین‌باره میام اینجا/ خنده/ این تاکسی‌ها رو باید سوار شین/ بابا این خیلی کوچیکه!/ خودش دیر کرده بعد طلبکار هم هست، می‌خندیم و تو دلمون می‌گیم خبر نداری!/ از دور می‌بینمش که پادشاه‌طور نشسته و به اومدنمون نگاه می‌کنه/ باورم نمی‌شه به‌خدا/ راه افتاد داره می‌ره/ خنده/ کیک/ چایی‌نبات/ کتاب!/ کادوی بسیار کادوپیچ‌شده/ فکر کنم هیچی توش نیست/ لپ تاپه/ خنده/ می‌گه بده اون چاقو رو اعصابم خورد شد/ ظریف و زیبا/ به‌خدا من ذوق کردم معلوم نیست؟/ پیاده‌روی کنار دریاچه/ آره دیگه شما از پیش دریا اومدی این‌ها به نظرت کوچیکه/ ده میلیارد!/ منچ/ این اصلا کمتر از پنج و شیش نمیاره/ فقط حریر رو بزن/ خدایا همه‌ی نماز قضاهام رو می‌خونم/ دست و جیغ و هورا، حریر قهرمان می‌شه، خدا می‌دونه که حقشه، به لطف یزدان و تاس و شیش، حریر قهرمان می‌شه، حریر قهرمان می‌شه/ قایق‌سواری؟/ سه‌تایی و دوتایی/ قایق قرمز آب نپاش/ جیغ/ خنده/ رکاب بزنین بچه‌ها رکاب بزنین انتقام بگیرم/ خنده خنده خنده/ موش آب کشیده شدگانیم/ استراتژیِ "قایق رو یه جوری فرمون بدم فقط بغل دستیم خیس شه"/ دو دقیقه اومدیم آرامش داشته‌باشیم‌ها/ و استراتژی "زیرانداز رو بکشیم رومون خیس نشیم"/ پرچم سفید و صلح و تسلیم/ از همه بیشتر خیس شد و می‌لرزید/ حالا وایسیم خشک شیم/ آفتاب رفت! نهههه/ نگاه قشنگ و مهربون/ حالا بریم ناهار/ سگ و گربه‌ها رو اون بالا چیز می‌کنن/ خنده/ من سرشون رو گرم می‌کنم تو وسایل رو بگیر/ لحظه‌ی نشستن رو صندلی‌ها و قیافه‌هامون/ می‌گفت دوست‌دارم یه چیزی بخورین که دوست‌داشته‌باشین و نگین ناهارش به درد نمی‌خورد/ رعد و برق/ بارون؟ نه! خیلی بارون/ این پاستاییه گفت جای خالی دارن/ حریر کادوت رو باز نمی‌کنی؟/ وای مرسیییی/ تاریخ، تاریخ بزن/ دوتا تاریخ زدم، یکی روزی که خریدم، یکی هم امروز، اصلنشم خیس نشدیم/ خواهرزاده‌ی من بهتر از تو مکعب می‌کشه/ خنده/ صدای بارون/ یه جمع نازنین، چندتا آدم فوق‌العاده/ می‌گم: چرا ساکتی؟ می‌گه: چی‌بگم؟/ سالاد بخور به‌خدا دهنی نیست/ حضور آروم و دوست‌داشتنی/ این چیه؟ آنتنه/ حال‌کردین چه برنامه‌ای چیدم؟ سه مدل هوا رو تجربه کردین/ بریم؟/ خداحافظ همگی/ یکم بشینیم اینجا/ ترشیده!!!/ حریر تو هم بیا عکس بگیریم/ سرم رو می‌چسبونم به سرش، دوستش دارم/ وای ماهی بزرگ‌ها رو!/ می‌گم بلاک‌چین، سوتی می‌دم، چرا به روم نیاورد؟/ چقدر عکس گرفتی خجالت کشیدم/ آخیش آفتاب/ ببین عکس‌ها خوب شده؟/ می‌گه حوصلم سر رفت. می‌گم: قدم‌زدن عالیه که/ دوباره منچ/ والا چشمم زدین!/ مجازات نفر سوم و چهارم سقوط آزاد و برجه، انتخابش هم با ما/ دم در خونش زدمش، عذاب وجدان گرفتم/ بعد از پیروزی ایستاد و دستش رو از هم باز کرد/ وای نه نه نه نه! چهارم شدم! / راه نداره نریم؟/ بیا برو/ می‌گم: اصلا من ناراحتی قلبی دارم، می‌گه: ناراحتی قلبی داری و منچ بازی می‌کنی؟/ پس حریر سرسره/ وای مادر!/ لبخند مهربون/ چرا پله‌ها تموم نمی‌شه؟/ می‌گه: آقا این سرسره‌ها ارتفاعشون چنده؟ می‌گه: ۲۰ متر، تو دلم می‌گم یا ابالفضل!!!/ پات رو گذاشتی تو کیسه؟ تا گفتم آره هولم داد/ جیییییییییییییغ/ خنده/ کریم تو مسلمون نیستی!/ سرسره‌اشون مشکل داره، ته کار می‌ایستی جلو نمی‌ری/ خوب بود؟ آره خوش گذشت/ می‌دیدمش که خندونه و داره می‌ره پیش بقیه/ از دور نگاهم کرد و به بچه‌ها گفت نه حالش خوبه/ خندیدم/ چشم‌هام به ساعته/ رنگارنگ/ چایی و کیکِ دوست‌پَز/ بریم؟/ چرا یه جور می‌ایستی انگار ماشینت اون‌طرفه؟/ می‌شینیم/ چشم‌هام به ساعته/ وای صادقیه چقدر دوره از ما/ آخ نه اشتباه رفتم/ عه چیتگر همین بغله/ خداحافظی/ کاش تموم نمی‌شد، کاش تموم نمی‌شد... .

    :: همیشه خواستم مفصل و طولانی بنویسم و این‌بار نمی‌خواهم، نه! توی این یک مورد خاص می‌خواهم خودخواه باشم و تمام حس خوبی که امروز داشتم را محکم بغل کنم؛ محکم محکم، وَ نگه‌دارم برای خودم، تا مبادا ذره‌ایش از دست برود. 
    دراز کشیده‌ام روی تخت، رنگارنگ را گرفته‌ام توی دستم، چشمانم بسته‌است و بالبخند امروز را مرور می‌کنم. چقدر دوست دارم این جمع همیشه برایم بماند، چقدر همه‌چیز و همه‌ی آدم‌ها قشنگ بودند، چقدر امروز زندگی کردم... .

    عنوان: حافظ.
  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم