نتوانستم بگذرم و ننویسم...

در لحظه خبر به گوشم نرسید. زمان اتفاق افتادنش من و پدر و مادر در ماشین نشسته‌بودیم و با یک‌خروار وسیله به سوی دانشگاه و خوابگاه می‌رفتیم. حتی اندکی بعدتر هم خبر به گوشم نرسید چون اپراتورهای ایران برخلاف ادعایشان که آسمان را به فارسی سخت جر می‌دهد، در ارتفاعات البرز آنتن‌دهی افتضاحی دارند و نمی‌توانی وارد شبکه‌های اجتماعی شوی و هشتگ‌های «اهوازم تسلیت» به چشمت بخورد و بعد سرچ کنی ببینی باز در این مملکت گل‌وبلبل چه اتفاقی افتاده.

ساعت‌ها گذشت و همچنان خبر به گوشم نرسید. تمام لحظاتی که سربازها رژه رفتند و با صدای شلیک سرهایشان چرخید، تمام لحظاتی که پراکنده شدند و روی زمین دراز کشیدند، تمام لحظاتی که بر سر هم فریاد کشیدند «بخواب رو زمین»، تمام لحظاتی که تیر خوردند و به زمین افتادند، در تمام لحظاتی که اهوازمان لرزید، من کنار پدر و مادرم نشسته بودم و چیپس نمکی مزمز می‌خوردم و به طبیعت زیبای دور و برم نگاه می‌کردم. در آن لحظات نمونهٔ بارز «ز غوغای جهان فارغ» و بی‌خبر از همه‌جا بودم. زیستن همینقدر احمقانه و عجیب است. که یک‌نفر در گوشه‌ای خبر فوت فرزند می‌شنود و یک نفر کیلومترها آن‌طرف‌تر چیپس نمکی مزمز می‌خورد و حالش خوب است.

و ما به خوابگاه رسیدیم، وسایل را چیدیم و برخلاف بای‌بای‌کردن‌های اشکی پارسال، با لبِ خندان از هم خداحافظی کردیم. حتی وقتی به اتاق برگشتم، هم‌اتاقی جدیدم میان آن همه حرف از سیاست و هر در دیگری، از اهواز و حملهٔ تروریستی‌اش هیچ نگفت؛ حتی ساعت هفده و سی دقیقهٔ عصر هم خبر به گوشم نرسید. و من خوابیدم؛ خستهٔ جاده و حمل وسایل بودم و با خیال راحت خوابیدم. بدون اینکه بدانم حال تعداد زیادی از هم‌وطنانم پریشان است، بدون اینکه بدانم مادرهایی نورچشمی‌شان را، پسر کاکل‌زریشان را، سرباز وظیفه‌شان را، کچل‌ نازنینشان را از دست داده‌اند. چقدر این فعل غم‌انگیز است. «از دست دادند...»

و عاقبت کی فهمیدم؟ هوا تاریک بود. هم‌اتاقی دو ساعت تمام یک‌بند از خودش و کودکی‌اش و خانواده‌اش سخن گفت و بالاخره بعد از خاموش‌شدنش توانستم نماز بخوانم. نماز را خواندم و روی تخت نشستم و گوشی در دست، نگاهم افتاد به تیتر خبر. جگرم سوخت. حس کردم چیزی در وجودم زبانه کشید و دردش از چشمانم زد بیرون. همهٔ ابعاد این حادثه را کنار بگذارم نمی‌توانم از سربازبودنشان بگذرم. من همیشه با دیدن پسرهای کچلی که لباس خدمت پوشیده‌اند لبخند می‌شوم، قلب می‌شوم، مهر می‌شوم. می‌دانم برای خیلی‌هایشان سربازی کابوس است و ترجیح می‌دادند جای دیگری جز پادگان باشند، می‌دانم وقتی برای اولین‌بار لباس خدمت به تن می‌کنند و بند پوتین را می‌بندند چه حس عجیبی دارند، می‌دانم مادرهایشان چه اشک‌ها که برایشان نمی‌ریزند، می‌دانم چه دعاها که پشتشان نیست، چه غم‌هایی که توی دل نازک سربازطورشان نیست، چه امیدها و برنامه‌ها که برای بعد از سربازیشان ندارند، چه خواستگاری‌ها که گذاشته‌اند برای بعد از خدمت و... ‌. آن‌وقت یک نفر بیاید وسط رژه بزند همچین گلی را پرپر کند؟ به همین راحتی؟ به همین راحتی یک بی‌گناه را نشانه بگیرد و خونش را بریزد؟ به همین راحتی بند دل خانواده‌هایشان را پاره کند از شنیدن مرگ عزیزشان؟ 

درد دارد؛ شنیدن خبر همچین حادثه‌ای حتی ساعت‌ها پس از اتفاق افتادنش درد دارد، اشک ریختن دارد، لعنت فرستادن دارد. تازه داغ وقتی داغ‌تر می‌شود که می‌بینی کلاشینکف‌ها را گرفته‌اند به سمت مردم و در اوج ناجوانمردی و حیوان‌بودن، مردم بی‌دفاع و کودکان را هم هدف قرار داده‌اند. راستش من نه سیاست حالی‌ام می‌شود نه ارتش و سپاه و غیره، من نه تحلیل‌گرم نه کارشناس بررسی چنین حوادثی که بیایم برایتان بنویسم از اینکه چه شد و که مقصر است و... . من تنها دختری در آستانهٔ بیست سالگی‌ام که مردمش را دوست دارد و با شنیدن این خبر دلش به درد آمده. چرا مخالفان یک جریان همیشه دست می‌گذارند روی مظلوم‌ترین آدم‌ها؟ که در خبرها حرف از کودکی چهارساله زده شود؟ که آن همه شهید و مجروح داشته‌باشیم؟ چه شد که انسان تصمیم گرفت حیوان شود؟ 

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱ مهر ۹۷

    این روز آخری...

    دوباره موعد رفتن به خوابگاه رسیده و نصایح وحشتناکی به سمتم شلیک می‌شود؛ از بد شدن زمانه و کیف‌قاپی و اینکه مردم الان گشنه‌اند و از آدم گشنه خیلی کارها برمی‌آید و باید مواظب باشم و تهران نروم و... . نه که بگویم خطر نیست اما نکنید این کارها را. دم رفتن این همه چیز ترسناک به آدم‌ نگویید! :(

    پی‌نوشت: سرم گرم کارهای آخر در خانه و جمع‌کردن وسایل است. کامنت‌ها را بعدا جواب می‌دهم. خب؟

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷

    از گوشه کنار این روزهای عزا...

    ۱. کنار مادر و بچه‌ها ایستاده بودم و منتظر بودیم که دسته حرکت کند. چشمم افتاد به خانمی که مانتوی خیلی کوتاه جلوباز به تن کرده بود، شالش باز بود و موهای مش کردهٔ بلندش زده بود بیرون، شلوار جین کوتاهی به تن داشت و صورتش غرق آرایش بود و با خانم‌ کناری‌اش بگوبخند می‌کرد. با دیدنش به فکر فرو رفتم. ابتدا درک نکردم چرا با این سر و وضع در عزاداری تاسوعا حاضر شده. اگر اسلام و اهل بیت و آنچه که گفتند، برایش مهم نیست چرا آمده؟ اگر مهم است چرا اینگونه آمده؟ بعد با خودم گفتم ما که نباید برای مردم تعیین تکلیف کنیم. دوست داشت و آمد. به ما هم ربط ندارد سر و وضعش...

    ۲. در این روزها و شب‌ها کمترین کاری که می‌توانید به عنوان یک انسان ذی‌شعور انجام دهید این است که ظروف یک‌بار مصرف را در سطل زباله بیندازید. نه به این‌ خاطر که کمر پاکبان‌ها خم می‌شود؛ نه! به هرحال آن‌ها دیر یا زود زباله‌ها را جمع می‌کنند اما آنچه جمع نمی‌شود رسوایی فرهنگ نداشتهٔ شماست!

    ۳. در اینستا می‌بینم که خیلی‌ها عزاداری محرم را ربط می‌دهند به حکومت و عزاداران را گوسفندهای خرافاتی می‌خوانند و می‌گویند امام حسین به خاطر قدرت بود که رفت بجنگد و همهٔ خانواده‌اش را به همین خاطر پرپر کرد. می‌بینم که عده‌ای می‌گویند خاک‌برسرتان که برای عرب‌ها اشک می‌ریزید. به خودتان بیایید آریایی‌ها، ای نوادگان کوروش! بس است جهل و خرافه. عدهٔ دیگری هم می‌گویند بیت‌المال را خرج این عزاداری‌ها می‌کنید و این پول‌ها را بدهید به فقرا و نیازمندان و اصلا عزاداری چرا؟ و وقتی یکی می‌آید می‌گوید که ما جگرمان از شدت مصیبتی که بر خاندان پیامبر گذشته می‌سوزد و عزاداری می‌کنیم نه چیز دیگر، بهش می‌گویند احمقی. وقتی یکی می‌گوید اگر عزاداری نبود چه بسا این جنگ و پیام این جنگ هم مانند نهروان و صفین و... در میان برگ‌های تاریخ و حافظهٔ مردم گم می‌شد، می‌گویند احمقی. وقتی یکی می‌گوید کدام بیت‌المال؟ همانطور که شما پولتان را می‌دهید و می‌روید جام جهانی، پارتی و میهمانی و سفر، ما دلمان می‌خواهد پولمان را خرج پرچم و نذری کنیم و کمک به فقرا مسئله‌ای انسانیست و همه می‌توانند همیشه این کار را بکنند نه صرفا محرم و اگر ادعایتان می‌شود شما هم کمک کنید، می‌گویند احمقی. و چرا یک‌نفر نیست که به همهٔ این آدم‌ها بگوید گوسفند کسی است که نتواند به عقاید دیگران احترام بگذارد و لب به توهین و تمسخر بگشاید‌؟! چرا هرسال هم سر خودتان را درد می‌آورید هم سر ما را؟ باشد قبول، کل جهان خوب، ما بدیم...

    ۴. سال‌های پیش آنقدر مردم نذری درست می‌کردند و می‌آوردند که تمام محرم ناهار و شاممان کشمش‌پلو و مرغ بود! امسال اما همسایه‌ها در این ۹ روز تنها ۲ بار در خانه را برای دادن نذری زدند. نذری‌اش مهم نیست. دارم به این فکر می‌کنم که چه بر سر مردم آمده؟ این از ضعف مذهب است یا ضعف نان؟

    ۵. فقط اشک نریزیم این روزها. بدانیم کسانی که جنگیدند که بودند و چرا رفتند، بدانیم که پیام عاشورا چه بود.

  • موافق ۱۷ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷

    قسمت ششم: نیم‌جهاز یک دانشجوی خوابگاهی!


    وقتی می‌خواهید برای خوابگاه خرید کنید همه‌چیز خیلی نمکین است. آدم یاد خاله‌بازی‌های دوران کودکی می‌افتد که از هر وسیله‌ای یکی دوتا داشتیم و همه‌شان توی یک سبد جا می‌شد. آن روزها که درگیر خرید برای خوابگاه بودم، ف‌ن نازنین در یک کامنت خصوصی لیستی از وسایل مورد نیاز را برایم فرستاده بود و من هم اکثرشان را تهیه کردم. حالا که رسیده‌ایم به روزهای آخر شهریور و خیلی‌هایتان احتمالا خوابگاهی هستید تصمیمم برای نوشتن از «روزهای اول دانشگاه» عوض شد و می‌خواهم لیستی از وسایلی که با خودم به خوابگاه بردم، برایتان بنویسم تا به‌درد شما هم بخورد. اگر دوست دانشجویی دارید که نمی‌داند برای خوابگاه باید چه وسایلی تهیه کند این پست را نشانش دهید.
  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم