سکوت...

چنددقیقهٔ پیش داشتم وبلاگی را می‌خواندم. نویسندهٔ وبلاگ نوشته بود «وقتی کسی از تو نخواست عقاید و نظراتت را بگویی، چرا می‌گویی و می‌نویسی؟» بعد از خواندن این جملات، به فکر فرو رفتم. واقعا چرا باید بنویسیم؟ مثلا من بیایم از اعتماد گسسته بگویم و نارضایتی‌هایم و اعتراضات و نظرم در مورد وقایع اخیر، چه فایده‌ای دارد؟ مگر من کارشناسم که نظراتم راه‌گشا و آگاهی‌بخش باشد؟ اگر هم بنویسم صرفا برون‌ریزی فکری یک آدم عادی است که می‌تواند داده‌های درست و نادرست را کنار هم بچیند و به نتایج نادرست برسد. اصلا درست و غلط در این هیاهو چیست؟ تشخیصش به همین آسانی است که بقیه، در موردش داد سخن سر می‌دهند؟

  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۴ دی ۹۸

    قاصدک، از دورها برایمان حال خوب بیاور...

    کنار مادر قدم برمی‌داشتم و نگاهم را داده بودم به نوک‌مدادی زیر پایم. نمی‌خواستم اطراف را ببینم. هرگوشه عکس یا بنری بود که نگاه‌کردن بهشان دق‌مرگم می‌کرد. من خسته‌ام. من برای همهٔ از دست‌‌رفته‌های این مدت، غصه خوردم و اشک ریختم و حالا خسته‌ام. موبایلم که زنگ می‌خورد، وحشت می‌کنم. اولین‌چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که نکند یکی خبر بدی داشته باشد، نکند کسی مرده باشد. 

    مادر از خرید پرده و ساعت برای خانه می‌گفت. دست‌هایم توی جیب کاپشنم بود و همراهی‌اش می‌کردم. غمم را نشان نمی‌دادم. لبخند می‌زدم. سربه‌سرش می‌گذاشتم. باید هوای مادرم را داشته باشم. چشم‌های او از وقتی بلیط‌ برگشت را رزرو کردم، نگران است. شاید او هم می‌ترسد خبر بدی بهش برسد. شاید او هم می‌ترسد گوشی را بردارد و بگویند کسی مرده. باید هوای مادرم را داشته باشم؛ هوای آدم‌های دور و برم را، هوای کسانی که فقط آن‌ها را دارم، هوای زنده‌ها را. 

    بحث پرده و ساعت تمام شده بود. مادر انگار که یاد چیزی افتاده باشد، گفت: «راستی!» حواسم را بیشتر جمع او کردم. به من از آقای حسینی گفت؛ فروشندهٔ لوازم‌التحریری که تا زمان کنکور همهٔ خریدهایم را از آنجا می‌کردم و بعد از دانشگاه کمتر دیدمش؛ گاهی برای خریدن یک خودکار لکسی آبی‌رنگ. مادر گفت که از حال و روزم پرسید؛ از دانشگاه، رشته‌ام، وضعیتم. آخرین‌باری را که به فروشگاهش رفتم به‌یاد ندارم. بی‌معرفتم؟ شاید؛ چون دیگر فقط برای خرید خودکار لکسی آبی‌رنگ به فروشگاه لوازم‌التحریر می‌روم. اما او بامعرفت بود درست وقتی که اصلا انتظارش را نداشتم. مادر سلامش را به من رساند. نگاهم را از نوک‌مدادی زیر پایم بالا کشیدم تا آسمان؛ آسمان پاک و آبی امروز شهرم. لبم لبخند زد، قلبم لبخند زد. انگار وسط مرداب بدبختی، یک نیلوفر زیبای دل‌گرمی روییده باشد. ای کاش این نیلوفرها را دریغ نکنیم از هم. ای کاش به یاد هم باشیم، هوای همدیگر را داشته باشیم؛ هوای زنده‌ها را. 


    پی‌نوشت: این‌ها را الان نوشته‌ام؛ الان که نشسته‌ام در اتوبوس و تیغ آفتاب غروب، از میان کوه‌ها و شیشه‌ها عبور می‌کند و خودش را می‌رساند به چشم‌هایم. اگر زنده به مقصد نرسیدم این پست وصیت من باشد به شما. دونقطه لبخند.

  • نظرات [ ۶ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۲ دی ۹۸

    روایتی از این‌ چند روز و آنچه بر من گذشت...

    جمعه

    لحظهٔ شنیدن خبر

    ساعت، نه و نیم صبح را نشان می‌داد. با چشم‌های خواب‌آلوده رفتم سراغ گوشی‌‌ام. سیم شارژر را جدا کردم، به اپن آشپزخانه تکیه دادم و وارد برنامهٔ اینستاگرام شدم. اولین عکسِ جلوی چشمانم، عکس سردار قاسم سلیمانی بود که فروتنانه ایستاده بود جلوی رهبر و نشان ذوالفقاری دریافت می‌کرد. لبخند زدم و رفتم سراغ متن پست. لبخندم مُرد. جمله‌ها را خواندم. جمله‌ها را نفهمیدم. دوباره خواندم. «پنتاگون اعلام کرد به‌ دستور رئیس‌ جمهور کشور متمدن، صلح‌طلب و توسعه‌یافتهٔ آمریکا، سردار سلیمانی را هزاران کیلومتر دورتر از آمریکا ترور کرده است.» قلبم ایستاد. اخم کردم و با خودم گفتم «این دری‌وری‌ها چیست که صبح جمعه‌ای می‌نویسند؟ سردار ترور شده؟ امکان ندارد.» سریع نگاه کردم ببینم این پست را چه‌کسی منتشر کرده. «صفایی‌نژاد؟ دکتر صفایی‌نژاد این‌ها را نوشته؟ دکتر صفایی‌نژاد که دروغ نمی‌گوید هیچ‌وقت. نکند شایعه است؟ یعنی دکتر شایعه‌ها را باور کرده؟» انگشتم را کشیدم روی صفحهٔ گوشی. رفتم پایین‌تر. باز هم پست سردار، باز هم ترور، باز هم شهادت. با ناباوری نگاه می‌کردم. «نه! نه! امکان ندارد. دروغ است.» گوگل‌کروم را باز کردم. سرچ کردم. باز هم همان خبرها. باز هم همه می‌گفتند سردار ترور شده. یک‌باره نشستم روی زمین. قلبم ایستاده بود. نفسم حبس شده بود. انگار کن که دنیا روی سرم آوار شده باشد. مغزم نمی‌توانست حادثه را حل کند توی خودش. انکار می‌کرد. «نه! دروغ است. قرار است دو دقیقهٔ دیگر بگویند شایعه بوده. بگویند بَدَلش بوده و خودش سالم و سلامت است. انگشترش را توی انگشتش در بهترین و شایسته‌ترین حالت قرار داده و قرار است باز هم بایستد پشت میکروفون و رجز بخواند که همین یک‌دانه من برای آمریکا بس‌ام، قرار است باز هم ببینیمش و کیف کنیم و بنازیم به داشتنش.» اشک‌هایم جوشید. «بگو که تنهایمان نگذاشته‌ای سردار...»

  • نظرات [ ۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۹ دی ۹۸

    سکوت

    هنوز جان ندارم برای نوشتن؛ آه، آه...

    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۷ دی ۹۸

    بخوانیم به یاد او...

  • نظرات [ ۶ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۳ دی ۹۸

    رفیق تازه‌رسیده...

    وقتی تحویلش گرفتم، احساس عجیبی داشتم. قلبم می‌تپید؛ انگار کن که رفیق گم‌شده‌ام را دیگربار، یافته بودم. روحم نگران بود، روحم لبخند می‌زد، روحم احساس می‌کرد از تنهایی درآمده. سر شب، به سراغش رفتم. آرام‌آرام زیپ کاور را باز کردم و با دیدنش لب‌هایم شکفت. با احتیاط بیرونش آوردم. در چشم‌هایم ستاره‌های دنباله‌دار مشغول رفت و آمد بودند. کاسه‌اش را از نظر گذراندم، دسته‌اش را، پرده‌هایش را، خرکش را، سیم‌هایش را. همه‌چیز دوست‌داشتنی بود، همه‌چیز دلبرانه بود. تمامش را با سرانگشتانم لمس کردم؛ آرام آرام. گویی زمان ایستاده بود. روحم لبخند می‌زد، روحم احساس می‌کرد از تنهایی درآمده و من... من به این فکر می‌کردم که اگر همه‌چیز خوب پیش برود قرار است چه لحظات زیبایی را با او بگذرانم؛ با شیدا، سه‌تار زیبایم. 


    پی‌نوشت اول: آن اولین درآمد را یادتان هست دیگر؟ باخودم گفتم بیا یک‌چیزی بخریم که بماند برایمان و این شد که مبلغی رویش گذاشتم و شیدا را خریدم. 

    پی‌نوشت دوم: زندگی بدون هنر، سوءتفاهمی بیش نیست. 

  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۸ دی ۹۸

    ما خسته‌ها...

    چه به خوردمان داده‌اند که تا این اندازه خسته‌ایم؟ در کار، در درس، در اجتماع، در خانه، در وبلاگ، در خواندن، در نوشتن، در ارتباط با آدم‌ها و... در زندگی! مادربزرگ می‌گوید: «جوان‌های الان از ما پیرزن‌ها و پیرمرد‌ها هم خسته‌ترند!» می‌گوید: «ما هم‌سن شما که بودیم دو بشقاب غذا می‌خوردیم و از در و دیوار بالا می‌رفتیم، توی آب سرد رودخانه آب‌تنی می‌کردیم و یک‌عالمه بار جابه‌جا می‌کردیم توی خانه و زمین کشاورزی.» مادربزرگ راست می‌گوید. زندگی آن‌ها زندگی پر جنب و جوشی بود، اما ما انگار شب‌ها که می‌خوابیم روحمان می‌رود کارگری! از خواب که بلند می‌شویم خسته‌تر از وقتی هستیم که می‌خواستیم بخوابیم؛ صبح‌ها حوصلهٔ سلام‌کردن نداریم، اگر مادرمان نباشد از گرسنگی خواهیم مرد چون حوصلهٔ غذادرست‌کردن نداریم، حوصلهٔ کتاب خواندن و تحقیق و پژوهش نداریم، حوصلهٔ حرف‌زدن با آدم‌ها و رفع سوءتفاهمات و کدورت‌ها را نداریم، حوصلهٔ تغییر سرنوشت مضحکمان را نداریم، حوصلهٔ نشستن سر کلاس و گوش‌کردن به حرف استاد را نداریم، حوصلهٔ بلندشدن از روی تخت و خاموش کردن لامپ را نداریم و... .

    همین‌طور افتاده‌ایم یک گوشه و تا مجبور نباشیم واکنشی از خودمان نشان نمی‌دهیم، تا در شرف از دست دادن موقعیت‌ها و آدم‌های زندگیمان نباشیم، تکان نمی‌خوریم. اصلا چرا راه دور زندگی را برویم؟ همین وبلاگستان را نگاه کنید. شده‌ایم یک مشت بلاگر خسته که نه حال نوشتن در وبلاگ داریم نه کامنت گذاشتن و نه حتی حوصلهٔ خواندن وبلاگ‌های بقیه را! کافی است پستی از بیست‌خط تجاوز کند تا با یک «اوووو چقدر طولانیه، کی حوصله داره بخونه؟» صفحه را ببندیم و برویم سراغ پست‌های سه‌چهار خطی! 

    نکند به یک افسردگی دسته‌جمعی دچاریم؟ آخر یکی از علائم افسردگی هم خستگی مفرط است. به‌هرحال زندگی این روزها مصداق بارز «هر دم از این باغ بری می‌رسد» شده و وقتی علاوه بر خوراک و پوشاک و مسکن و هوای نامساعد و خاک حاصل‌سوز و آب‌ کم، نگران قطعی اینترنت هم هستیم، دیگر حالی به آدم می‌ماند؟ نه والا! 


    پی‌نوشت اول: البته جسارت به آدم‌های پرانرژی و پویا و فعال جمع نمی‌کنم. این پست صرفا مخصوص ما خسته‌ها نوشته شده. 

    پی‌نوشت دوم: اینجا کم‌کم دارد می‌شود شبیه دفتری که هر شب می‌رفتم سراغش و فکرها و دغدغه‌هایم را می‌نوشتم و احساس می‌کردم دونفریم که داریم باهم حرف می‌زنیم. البته این شباهت فعلا شصت یا هفتاد درصد است. روزی که به صددرصد برسد برمی‌گردم به همان دفتر قدیمی. 

    پی‌نوشت سوم: وقتی گذشته را مرور می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که هیچ زجری بدتر از پیرشدن نیست. فکرش را بکن! می‌نشینی روی مبل، ناگهان در خودت فرو می‌روی، گذشته را مرور می‌کنی و بابت همهٔ آن‌روزهای خوب رفته آه می‌کشی و چون پیری، تعداد آه‌هایت هی بیشتر و بیشتر می‌شود؛ به اندازهٔ یک عمر!

    پی‌نوشت چهارم: اگر قهوه، کاپوچینو و نسکافه نبود، دنیا برایم غیرقابل تحمل می‌شد خاصّه در زمستان.

    پی‌نوشت پنجم: آخر شب، نوشتن تحلیل داستان شیخ صنعان را تمام کردم. خواستم بیایم از شیخ و دختر ترسا و عرفان بگویم اما نشد یا نتوانستم یا حالش را نداشتم. آه! ما خسته‌ها... چه به خوردمان داده‌اند که تا این اندازه خسته‌ایم؟ البته نداشتن انگیزه هم بی‌تاثیر نبود.

  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۷ دی ۹۸
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی