قسمت اول: چرخ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد!

همه‌چیز از آن شب شروع شد؛ از آن شب گرم و شهریوری که با دلهره و کورسویی از امید سایت سنجش را باز کردم و با دیدن نام دانشگاهِ قبولی‌ام ماتم برد. نمی‌دانم چرا تا قبل از دیدن نتایج، تمام من فریاد می‌زد که علامّه‌ی تهران را قبولم. اما هیچ‌چیز مطابق تصوراتم پیش نرفت. هیچ علامّه‌ای در کار نبود. جلوی رشته‌ی عزیز و دوست داشتنی‌ام نوشته‌بودند: دانشگاه خوارزمی تهران. ماتم برده بود. مثل آدمی که یک پارچ آب یخ رویش خالی کرده‌ باشند. چند دقیقه‌ای زل زدم به مانیتور. نوشته بودند "تهران" اما خوب می‌دانستم محل تحصیل من تهران نیست. کرج است؛ کرجی که تابحال حتی از حوالی‌اش هم رد نشده بودم؛ که انتخاب دانشگاه خوارزمی جزو آن آخرین‌های یهویی بود، که همان آخرینِ یهویی را قبول شدم. آه بلندی کشیدم و از اتاق خارج شدم. انگار ضربه‌ای محکم به سرم خورده باشد؛ منگ بودم و در سرم بهت غریبی می‌چرخید. 

مامان پشت سجاده نشسته بود و زیرلب ذکر می‌گفت. بابا محو تلوزیون بود. با آرام‌ترین صدایی که از خود سراغ داشتم، گفتم: 《مامان؟》 نشنید. دوباره صدایش زدم. نگاهم کرد. دستم بی‌هدف توی هوا چرخید و همزمان گفتم: 《نتایج اومد.》 مامان و بابا گل از گل‌شان شکفت و با هیجان به سمتم آمدند: 《کجا قبول شدی؟!》 خوارزمی و کرج از دهانم در نیامده‌بود که تبریک‌ها و ماچ‌ و بغل‌ها شروع شد. ولی من... توی سرم بهت غریبی می‌چرخید‌. هی چرخ می‌خورد. هی چرخ می‌خورد‌. می‌ایستاد. می‌ایستاد. دوباره چرخ می‌خورد. مامان می‌گفت: 《خوبه دیگه دانشگاه به این خوبی، تو گوگل سرچ کن ببینیم آدرسش کجاست و...》 ولی من خوشحال نبودم. چرا؟ چرا؟ چرا؟ جوابش پیش خودم بود. کرج را نمی‌شناختم. وقتی حتی مجازی‌ها را زیر و رو می کردم جز حنانه کسی به ذهنم نمی‌آمد. یکهویی در آن لحظه به اندازه‌ی چهارسال، حس تنهایی و غربت به سراغم آمد. برای دور شدن از این حس شروع کردم به زیر و رو کردن سایت دانشگاه. کمی از دانشگاه خواندم. از اینکه چندماه دیگر صدساله می شود. که اولین دانشگاه کشور است، که خوب است، خیلی خوب است. این‌ها کمی آرامم می‌کرد، این‌ها باعث شد یادم بیاید از بین آن‌همه دوست و آشنا که قول دادم از نتایج باخبرشان کنم به چندنفری که در خاطرم بود پیام بدهم. و حتی به یکی دو نفرشان بگویم چه احساسی یقه‌ام را گرفته توی مشت‌اش. 

آن شب سخت نبود اما جزو دوست‌داشتنی‌های شهریور امسال هم نبود. شبی که ته دلم حس خوبی از قبولی در یکی از دانشگاه‌های خوب کشور داشتم و اما می‌دانستم دلم چیز دیگری می‌خواست. وقت خواب به آینده فکر می‌کردم. که چه می‌شود؟ چگونه می‌گذرد؟ و گاهی در گوش خودم پچ‌پچ می کردم که دخترک! ببین؛ ادبیات قبول شده‌ای‌ها! همانی که می‌خواستی.

آن شب گذشت، دلهره‌ها هم گذشت، سردرگمی‌های مربوط به ثبت‌نام و دانشگاه و سختی‌هایش هم گذشت، چندبار رفتن به کافی‌نت و کپی کردن مدارک هم گذشت، خرید برای خوابگاه هم گذشت. جهیزیه‌ای کوچک شده بود انگار! از هر چیز یک نفره‌اش را خریدم و وقتی ۹۰ درصد خریدها انجام شد، روز موعود رسید؛ روزی که قرار بود برای ثبت‌نام راهی کرج شویم. با بابا به ترمینال رفتیم و پس از خرید بلیط وارد اتوبوس شدیم. نشستیم و ربع ساعت بعد اتوبوس حرکت کرد. اما از آنجایی که ما هر وقت می‌خواهیم ابرو را برداریم می‌زنیم چشم را کور می‌کنیم، این اتوبوس جدیدها همانقدر که راحت شده‌اند، مثل فنر بالا و پایین می‌پرند. از همان ابتدا اتوبوس شروع کرد به تکان خوردن؛ تکان‌های الکی. به بابا نگاه کردم. با خودم فکر کردم که اصلا طبیعی است این همه چپ و راست شدن و تکان خوردن؟

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۳۰ مهر ۹۶

    عاشقم؛ اهل همان کوچه‌ی بن بست کناری...

    باید به خانه می‌رفتم

    و یک روز تمام را گریه‌ می‌کردم

    تا خوب شوم.

    پس

    به خانه رفتم 

    و یک روز تمام را گریه کردم

    تا خوب شدم.

    :)

    پ‌ن۱: وقتی بالاخره حس‌های خوب به سراغم می‌آید: [کلیک]

    پ‌ن۲: شوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی...

    مخصوصا آن‌ دوستانی که بی هیچ ادعایی خودشان را توی لحظه‌های سختت جای می‌دهند و سعی می‌کنند با وویس و پی ام هم که شده آرامت کنند. ممنون که هستید رفیق‌جا‌ن‌های من :)

    پ‌ن۳: خب اهالی دوست‌داشتنی بلاگستان، روبه‌راهید؟ :)

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۳ مهر ۹۶

    اول قصه‌ی پرواز بریدن دارد...

    منطقی‌اش این بود که قوی باشم، همانطور که تا لحظه‌ی آخر قوی بودم. اما درست در همان لحظه‌ی آخر، همان لحظه‌ای که مامان مرا محکم به خودش فشرد و گفت مواظب خودت باش، درست توی همان لحظه چشمانم پر از آب شد. بعد آب هایش دانه‌دانه ریخت پایین و تمام بای‌بای‌ کردن‌های مرا اشکی کرد...

  • موافق ۲۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۶ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۳ مهر ۹۶

    ارباب سرم برای غمت درد می‌کند...

    دلم هیئت رفتن می‌خواهد و چای روضۀ ارباب،

    دلم های‌های گریه می‌خواهد،

    نوشتن می‌خواهد،

    از آن نوشتن‌هایی که اشک از همه‌جاش می‌چکد،

    از آن نوشتن‌هایی که آرامم می‌کند.

    چه شده است مرا؟

    راستی ارباب،

    صدای قدمت آمده

    و من هنوز نتوانستم بنویسم

    هنوز نتوانستم بنویسم...


    ❖کلاس‌ها از دوشنبه شروع می‌شود. یا باید عاشورای شهرم را بگذارم و با یک چمدان بغض بروم کرج، یا باید بمانم و در اولین کلاس‌های دانشگاهی‌ام نباشم... 

    ❖ قصدش را نداشتم. یکهویی شد: [این کانال]

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۶ مهر ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم