آن گل که بیشتر به چمن می دهد صفا/ گلچین روزگار امانش نمی دهد...


ما بلاگرها موجودات سوژه جمع کنی هستیم؛ از خوش خوانیِ پرنده ی کوچکِ کنار پنجره بگیر تا «ترامپ رئیس جمهور می شود!» از چای داغ خانه ی مادربزرگ تا «یوزپلنگ هایی که آهسته می روند» همه شان را می کنیم سوژه و با هزار رنگ و لعاب می رسانیمشان به دست مخاطبانِ جآنمان اما...گاهی وقت ها دیگر خبری از بوی شمعدانی و چایِ هل دارِ مادربزرگ نیست، خبر از لبخند پدر. حالا تنورِ مصیبت داغ است و نوشته هایمان از قلبی سرازیر می شود که توی مشت غم به تب و تاب افتاده. صدای همهمه می آید، صدای فروریختن هزاران امید و آرزو، صدای آژیر ماشین های آتش نشانی. آخ! آتش نشانی...چه کسی از آسمان خبر دارد؟ دو شب است فرشتگان دِلِی دِلِی می خوانند از خاک پای این همه فرشته ی نجات شدن و اما زمین... زمین حال عجیبی دارد؛ عده ای با چشمان منتظر و اشک آلود خبرها را دنبال می کنند، صدای شیون از خانه ی چلچله های عاشق می آید، دسته ای هنوز شاید خبر فرو ریختن پلاسکو را نشنیده اند، فوج فوج گوسفندِ انسان نما فیلم ها و عکس های گرفته شده شان را اینجا و آنجا منتشر می کنند و این مصیبت را به کلیۀ چپشان هم نمی گیرند، عده ای سایت ها را دنبال می کنند، بعضی ها انگشت سبابه را گرفته اند به سمت نظام و شهرداری و... اما این بین خیلی ها مثل ما دلشان به درد آمده و با چشمانی که برق اشک غم آلودشان کرده، چیزی می نویسند تا آتش دلشان اندکی هم که شده خاموش شود اما... می دانی رفیق؟ دلم دارد می لرزد؛ می لرزد برای آن دخترک کوچولویی که صدای در را می شنود و با ذوق می پرد سمت در تا بگوید: «سلام بابایی» اما بابایی اش دیگر...

  • موافق ۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • פـریـر ...
    • شنبه ۲ بهمن ۹۵

    حریر به تهران می رود! D:

    قراره 5 بهمن ( حدود 8-9 روز دیگه) ببرنمون دانشگاه تهران!

    اردوی علمی و این صوبتا :))


    من تا حالا تهران نرفتم :| البته یه سری داشتیم می رفتیم قم ازش رد شدیم ولی سرم درد می کرد بدجور! یادمه نذر حضرت معصومه کرده بودم حالم بد نشه فقط :/ حالا نذرم چی بود؟ بگم خنده تون می گیره! پس نمیگم :)) خلاصه اگه رفتم تهران و دیگه برنگشته م خودتون بدونین اتوبوس سر گردنۀ امام زاده هاشم چپ کرد :دی فقط اگه اتوبوس چپ کرد، من از عزیز گرانقدری میخوام به قولشون عمل کنن: «تو شعرو بده. اگه سر گردنه امامزاده هاشم که هیچی امامزاده بیژن هم چپ کرد اتوبوس و مُردی من خودم تنگ شعرت یه دکلمه میرم و یه پستم برات مینویسم که همه پاش دریا دریا اشک بریزن:)) » با تچکر :دی

  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر ...
    • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵

    و با تشکر از


    مستر مرادی

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر ...
    • شنبه ۲۵ دی ۹۵
    عنوان وبلاگ:رمانی از سید آوید محتشم