۳ مطلب با موضوع «دانش‌آموزی که دانشجو شد» ثبت شده است

قسمت سوم: زیباتر از اندیشه‌ام...

صبح زیبایی بود و خورشید تابان، دل و جان شهر را می‌نوازید. با پدر توی ماشین نشسته بودیم و به سمت دانشگاه می‌رفتیم. نگاهم به خیابان‌‌ و آدم‌ها بود و در دلم دلهره‌ی ثبت‌نام می‌جوشید. نمی‌دانستم چگونه انجام می‌شود اما خیالم از بابت مدارک آسوده بود. همه‌چیز را آماده کرده بودم و تا صبح هزاربار چک کردم که مبادا چیزی جا بماند. 
  • موافق ۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۷

    قسمت دوم: تابستان بعد از کنکور


    وقتی از حوزهٔ کنکور خارج شدم در عین دلهره زندگی بهم لبخند می‌زد. حالم خوب بود و مدام از خودم می‌پرسیدم: «اوه دختر! واقعا تمام شد؟ کابوس کنکورسراسری۹۶ تمام شد؟» و این «از خودپ‍ُرسی» تا چند روز ادامه داشت. هیچ باورم نمی‌شد کابوس کنکور و کتاب‌های تست و قلم‌چی به پایان رسیده، هیچ باورم نمی‌شد که خلاص شدم از همهٔ فشارهایی که تا آن روز موجبات درماندگی روحم را فراهم کرده‌بود. و همزمان با این حسِ رهایی، دلهرهٔ عجیبی به جانم افتاد و دلیلش چیزی نبود جز نتیجه. تا قبل از آزمون من به نتیجه فکر می‌کردم اما بعد از آن به عمق فاجعه‌اش پی‌ بردم!
  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۰ بهمن ۹۶

    قسمت اول: رویاهای آبی یواش


    کاری به کار دنیا نداشتم. همه‌اش پی زندگی خودم بودم؛ پی دودوتا چهارتای دانش آموزی. اصلا به من چه که دنیا داشت به هم می‌ریخت یا نه؟ به من چه که حسن یوسف مامان روزی چند لیوان آب می‌خواست؟ من فقط یک دانش آموز دبیرستانی لاغرو بودم که صبح‌ها به مدرسه می‌رفتم و ظهرها با شانه‌هایی خسته از سنگینی کوله‌پشتی به خانه بر‌می‌گشتم. 
  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۷ دی ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم