۶ مطلب با موضوع «دانش‌آموزی که دانشجو شد» ثبت شده است

قسمت ششم: نیم‌جهاز یک دانشجوی خوابگاهی!


وقتی می‌خواهید برای خوابگاه خرید کنید همه‌چیز خیلی نمکین است. آدم یاد خاله‌بازی‌های دوران کودکی می‌افتد که از هر وسیله‌ای یکی دوتا داشتیم و همه‌شان توی یک سبد جا می‌شد. آن روزها که درگیر خرید برای خوابگاه بودم، ف‌ن نازنین در یک کامنت خصوصی لیستی از وسایل مورد نیاز را برایم فرستاده بود و من هم اکثرشان را تهیه کردم. حالا که رسیده‌ایم به روزهای آخر شهریور و خیلی‌هایتان احتمالا خوابگاهی هستید تصمیمم برای نوشتن از «روزهای اول دانشگاه» عوض شد و می‌خواهم لیستی از وسایلی که با خودم به خوابگاه بردم، برایتان بنویسم تا به‌درد شما هم بخورد. اگر دوست دانشجویی دارید که نمی‌داند برای خوابگاه باید چه وسایلی تهیه کند این پست را نشانش دهید.
  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۹ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷

    قسمت پنجم: فرق تو با درخت، همین پای رفتن است!

    بعد از ثبت‌نام، چند روز باقی‌مانده به خرید بعضی از وسایل مورد نیاز خوابگاه گذشت. دروغ چرا؟ آن روزها اصلا خوشحال نبودم. دلم نمی‌خواست از خانه و خانواده کیلومترها دور شوم. ناگهان ترس از زندگی خوابگاهی در دلم جوانه زد و خیلی زود شاخ و برگش در سلول به سلول تنم رخنه کرد. نیمی از این هراس به‌خاطر حرف‌های دیگران بود. آن‌ها پیوسته می‌گفتند شهرهای بزرگ خطرات و آسیب‌های بزرگ دارد، در خوابگاه آدمِ نااهل زیاد است، جدیدا موادی درآمده که با دست‌دادن منتقل می‌شود و آدم را معتاد می‌کند، خیلی از بچه‌های خوابگاهی همدیگر را فاسد می‌کنند و... . می‌دانستم شرایط به این بدی‌ها نیست اما همیشه گوشهٔ دلم می‌گفتم اگر باشد چه؟ اگر هم‌اتاقی‌ام آدم خوبی نباشد چه؟ اگر اگر اگر. این اگرها مثل خوره روحم را می‌خوردند. 
  • موافق ۴ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۸ مرداد ۹۷

    قسمت چهارم: همیشه آنی نمی‌شود که می‌خواهیم!

    هاج و واج به در و دیوار اتاق نگاه می‌کردم. هرچه تصور از خوابگاه‌های دولتی در ذهن داشتم، خرد و خاک‌شیر شد! این، این دخمه قرار بود بشود محل زندگی‌ام؟ این اتاق؟ با این دیوارهای کرمی لک‌دار و کثیف؟ با این موکت سبز قدیمی که چندجایش با قابلمه و اتو سوخته بود؟ با این کمدهای فلزی زنگ‌زده و پر از جای چسب؟ با این پنجرهٔ بزرگ قدیمی که قابش از آهن بود و ‌بی‌شک سوز زمستان از درزهایش روان می‌شد؟ این اتاق با این شرایط قرار بود بشود خانه و زندگی‌ام؟ آرامشم؟ محلی که باید تویش می‌خندیدم و درس می‌خواندم و لحظه‌هایم را می‌گذراندم؟ یعنی من باید اتاق آبی یواشم را که برای آرامش‌بخش بودن و سادگی‌اش جان کندم، رها می‌کردم و می‌آمدم توی این اتاق قدیمی چندش‌آور؟ آن هم نه فقط خودم! باید توی این اتاق قدیمی چندش‌آور با کسی که ذره‌ای نمی‌شماختمش زندگی می‌کردم! 
  • موافق ۸ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۶ مرداد ۹۷

    قسمت سوم: زیباتر از اندیشه‌ام...

    صبح زیبایی بود و خورشید تابان، دل و جان شهر را می‌نوازید. با پدر توی ماشین نشسته بودیم و به سمت دانشگاه می‌رفتیم. نگاهم به خیابان‌‌ و آدم‌ها بود و در دلم دلهره‌ی ثبت‌نام می‌جوشید. نمی‌دانستم چگونه انجام می‌شود اما خیالم از بابت مدارک آسوده بود. همه‌چیز را آماده کرده بودم و تا صبح هزاربار چک کردم که مبادا چیزی جا بماند. 
  • موافق ۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۷

    قسمت دوم: تابستان بعد از کنکور


    وقتی از حوزهٔ کنکور خارج شدم در عین دلهره زندگی بهم لبخند می‌زد. حالم خوب بود و مدام از خودم می‌پرسیدم: «اوه دختر! واقعا تمام شد؟ کابوس کنکورسراسری۹۶ تمام شد؟» و این «از خودپ‍ُرسی» تا چند روز ادامه داشت. هیچ باورم نمی‌شد کابوس کنکور و کتاب‌های تست و قلم‌چی به پایان رسیده، هیچ باورم نمی‌شد که خلاص شدم از همهٔ فشارهایی که تا آن روز موجبات درماندگی روحم را فراهم کرده‌بود. و همزمان با این حسِ رهایی، دلهرهٔ عجیبی به جانم افتاد و دلیلش چیزی نبود جز نتیجه. تا قبل از آزمون من به نتیجه فکر می‌کردم اما بعد از آن به عمق فاجعه‌اش پی‌ بردم!
  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۰ بهمن ۹۶

    قسمت اول: رویاهای آبی یواش


    کاری به کار دنیا نداشتم. همه‌اش پی زندگی خودم بودم؛ پی دودوتا چهارتای دانش آموزی. اصلا به من چه که دنیا داشت به هم می‌ریخت یا نه؟ به من چه که حسن یوسف مامان روزی چند لیوان آب می‌خواست؟ من فقط یک دانش آموز دبیرستانی لاغرو بودم که صبح‌ها به مدرسه می‌رفتم و ظهرها با شانه‌هایی خسته از سنگینی کوله‌پشتی به خانه بر‌می‌گشتم. 
  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۷ دی ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم