۲۳ مطلب با موضوع «حرف‌های ما هنوز ناتمام» ثبت شده است

تب تندی که عرق خواهد کرد...

بالاخره بعد از سه روز تحقیق و خواندن صدها مطلب راجع‌به انتخابات، کاندیداها و دیدن مستندهای پیرامون این مسئله، تصمیم گرفتم به چه کسی رأی بدهم. و چه کار دشواری بود واقعا! منی که حالم از سیاست به‌هم می‌خورد مجبورشدم برای رأی دادن، این همه از سیاست بخوانم و هی ازش بیزارتر شوم. البته دلیل این کارم برای خودم قانع کننده‌بود؛ چراکه نخواستم مانند بسیاری( و نه همه) از هم‌سن و سال‌های رأی‌اولی‌ام تحت تاثیر حرف مردم کوچه و بازار باشم یا چیزهایی نظیر«به فلانی رأی ندیم چون می‌خواد تلگرامو فیلتر کنه» یا «به فلانی رأی بدیم چون آزادی رو ازمون نمی‌گیره» یا «به فلانی رأی بدیم چون تو مناظره خوب حرف زده» یا «به فلانی رأی ندیم چون می‌خواد پیاده‌روها رو مردونه زنونه کنه.» نخواستم تحت تاثیر این‌ مزخرفات باشم. البته من که می‌دانم ته ته‌اش ما علی‌ها می‌مانیم و حوض‌مان اما خب حداقل می‌دانم روی هوا رأی نداده‌ام! امیدوارم کسی که در نهایت انتخاب می‌شود دلسوز این مردم باشد؛ دلسوز مردمی که زیر بار مشکلات اقتصادی دارند له می‌شوند و هر چند سال یک‌بار به امید بهتر شدن وضعیت‌شان به پای صندوق‌های رأی می‌آیند و این «هرچند سال‌»ها هی می‌آیند و می‌روند و بازهم وضعیت‌شان همان است که بود ولو بدتر...

  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶

    آدم ها دلشان یک مذهب گوگولی می خواهد!

    این روزها بسیارند آدم هایی که قید دین و مذهب را زده اند. دین را کنار گذاشته اند هیچ حتی خدا را هم انکار می کنند. ازشان که بپرسی چرا چنین شد و چنان شد می گویند: «رفته ام پی علم. تحقیق کرده ام و با عقل خودم به این رسیده ام که خدایی وجود ندارد و جهان با ترکیب چند  اتم به وجود آمده و دین و پیغمبر و ... همه شان کشک بادمجان است!» بهشان می گویی: «مگر می شود خدایی نباشد و جهان به این عظمت خود به خود به وجود آید؟ یک خودکار ساده سازنده ای دارد، مگر می شود جهان نداشته باشد؟ جهانی با این عظمت و پیچیدگی! اگر بگوییم خود به خودی به وجود آمده که همان صدفه است عزیز من!» آن ها هم در می آیند که: «تو عقاید اگزجره ای داری و کوته بین هستی و آنچه پیشنیان گفته اند را کورکورانه پذیرفته ای و الخ.»

  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۹۵

    مو رفته لای اصل هایمان!

    ناردونه: بابا تو که کلا محرما مسجد نمیری...حداقل پاشو بیا هیئت

    من: مرسی...اگه قرار به رفتن باشه که خب...همون مسجدو میرم چرا برم هیئت؟

    ناردونه: خاک تو سرت آخه!

    من :|


    ترجیح میدم توی خونه به امام حسین(ع) و حقایق تلخ عاشورا فکر کنم و اشک بریزم...مداحی گوش کنم...حتی تر درس بخونم ولی نرم مسجد و هیئت! نه که بد باشه...نه که کار خوبی نباشه...اما ترجیح میدم تو خونه باشم نه مسجد که یه عده دختر هم سن و سالم جمع میشن و از تیپ و قیافه پسرها و فلان زنجیرزن و سینه زن میگن...یا اینکه فلانی بهم شماره داد...اون دختره رو می بینی اونجا نشسته؟ فلانی خاستگارش بود...اون یکی شوهر کرده...فلانی طلاق گرفته...و از این دست چرندیات... و تو رو مجبور می کنن کنارشون بشینی و به پرت و پلاهاشون گوش کنی...ترجیح میدم تنها تو اتاقم باشم...ترجیح میدم نوحه خونی و عزاداری تو تلوزیونو ببینم تا رفتن تو جمع کسایی که به بهانه ی محرم و عزاداری میرن مسجد و هیئت و با هرهر و کرکر از هر دری حرف میزنن..دریغ از گوش دادن به چیزی که باید...امسالم مثل پارساله...که شب تاسوعا رفتیم بیرون...دسته ی مسجدمون رفت سمت خونه ی حاج آقا...همون که بوی خدا میده...همون که هرسال شب تاسوعا نصف شهرو شام میده...و مداح میخوند:« جوانان بنی هاشم بیایید...علی را بر در خیمه رسانید» و من مثل هرسال شامِ شبِ تاسوعای حاج آقا رو نخوردم ...چون درک نمی کردم اون جمعیت عجیب جلوی دروازه رو که برای یه پرس غذا از سرو کول هم بالا می رفتن...از دور نگاشون می کردم...بیایید قبول کنیم تو این مورد و خیلی از موارد دیگه فرهنگمون می لنگه...خیلی هم می لنگه...برای همینه فقط تاسوعا و عاشورا از خونه میزنم بیرون...حتی به ناردونه هم که اون دو روز همه جا باهامه گوش نمیدم....چون اونم همیشه از بقیه و فلانی ها میگه...

  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی