۲۳ مطلب با موضوع «حرف‌های ما هنوز ناتمام» ثبت شده است

نیم‌کیلو باش، ولی خودت باش!

معمولا وقتی حوصلهٔ هیچ‌کاری حتی فیلم‌دیدن و کتاب‌خواندن را ندارم می‌روم سراغ شبکه‌های اجتماعی. کمی خبرها را می‌خوانم، فیلم بازیگوشی حیوانات و خلاقیت‌های هنری و نقاشی را می‌بینم و گاهی اوقات هم نگاهی به عکس پروفایل رفقا و آشنایان می‌اندازم. این‌بار که رفتم، دیدم یکی عکس پروفایلش را به‌کل برداشته، یکی موهایش را کوتاه کرده، یکی عکس تولد نُه سالگی بچه‌اش را گذاشته و یکی هم رفته شیراز. به عکس آخر نگاه کردم؛ دختری تقریبا درشت‌اندام با تیپ سرتاپا مشکی روی یکی از پله‌های محوطهٔ حافظیه نشسته، مقبره پشت سرش است و کمی تار؛ به دلیل فاصله‌اش با سوژه، و خودش کتاب حافظ را گشوده و انگار دارد با خنده آن را می‌خواند. تنها چیزی که به آن شب سرد و آن فضا نمی‌آمد همین خنده بود! 

عکس را دیدم، و به دختر فکر کردم؛ به اینکه در حالت کلی اهل ادبیات و شعر نیست و حتی ماهی یک‌بار هم دیوان حافظش را باز نمی‌کند و بیتی از حافظ را هم به‌سختی به‌یاد می‌آورد اما حالا رفته آنجا و دیوان را باز کرده برای عکس‌گرفتن، برای عکس‌گرفتن، برای عکس‌گرفتن! فکرم دوید به‌سمت زندگی این روزهایمان. تا چه حد «تظاهر» در لحظه‌هایمان جاریست؟ تا چه حد زندگی می‌کنیم برای عکس گرفتن؟ تا چه حد زندگی می‌کنیم برای انتشار در شبکه‌های اجتماعی؟ فکر کردن به جواب این سوال‌ها غم‌انگیز است. برای من وقتی موضوع کتاب باشد، غم‌انگیزتر هم می‌شود؛ چراکه خیلی از آدم‌ها این روزها کتاب را نه برای خواندن و فهمیدنش، که برای ژست و ادایش به دست می‌گیرند. هربار که یکی می‌گوید «این کتابه رنگش به کتابخونه‌ام میاد، می‌خوام بخرم» و «اون حافظت رو می‌دی باهاش عکس بگیرم واسه اینستا؟» و امثالهم، قلبم به درد می‌آید. که اگر کمی بیشتر به کتاب‌خواندن‌هایمان، به «چه» و «چگونه» خواندن‌هایمان اهمیت می‌دادیم وضعیت بهتری داشتیم.

عمق فاجعه در قصهٔ همین دختر و امثال اوست. که حافظ می‌گوید «من و هم‌صحبتی اهل ریا دورم باد» و «باده‌نوشی که در او روی و ریایی نبود/ بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست» و آن‌ها می‌روند کنار قبرش، و با دیوانی عکس می‌گیرند که حتی به اندازهٔ نیم‌ساعت هم در مورد آنچه درونش نوشته فکر نکرده‌اند، که عکس می‌گیرند برای پز «من اهل کتاب و مطالعه‌ام»، که همه‌اش برای نشان‌دادن چیزی از خودشان است که در واقع نیست، که افسوس!

  • نظرات [ ۲۹ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۲ بهمن ۹۷

    اسی، دآش بده بیاد اون دیزی رو!!!

    از وقتی به یاد دارم آبگوشت‌خوردن در خانهٔ ما و فک و فامیل‌هایمان یک قاعده داشت و دارد؛ از این سر پذیرایی تا آن سرش یک سفرهٔ دراز می‌اندازیم و با نان بربری یا سنگک و کاسه و قاشق و بشقاب و سبزی و پیاز و... پرش می‌کنیم. کاسه‌های بزرگ آبگوشت را هم می‌گذاریم وسط. همه دور سفره می‌نشینند و بعد از کمی تعارف و تشکر شروع می‌کنند به نان ترید کردن و پر کردن کاسه‌های آبگوشت و خوردنش با سبزی و پیاز‌. صغیر و کبیر هم ندارد؛ همه از دم به همین شکل می‌خورند. 

    وقتی آمدم دانشگاه به یک‌باره درهای جدیدی از هنر آبگوشت‌خوری به رویم باز شد! یادم نمی‌رود روزی را که به سلف رفتم و برای اولین‌بار می‌خواستم آنجا آبگوشت بخورم. سینی غذایم که شامل یک کاسه آبگوشت و کوبیده و دوغ و نان سنگک بود گرفتم و نشستم پشت یکی از میز‌های غذاخوری. همینطور که نان را ترید می‌کردم گفتم بگذار یک نگاهی به دور و بر بیندازم. نگاه کردن همانا و دونقطه‌خط‌شدن همانا! دخترهای جوان با کلی قر و فر و لاکچری‌بازی یک تکه نان در دهان می‌گذاشتند و یک‌ قاشق آبگوشت می‌خوردند. یک‌عده هم تکه‌نانی می‌گرفتند و رویش آبگوشت می‌ریختند و آن را با انگشت اشاره و شست هل می‌دادند به دهان مبارک. دستم از کار ایستاد و سمت چپ لب‌هایم به پایین کش آمد. با خودم گفتم: «این‌ها چرا دارند آبگوشت را اینطوری می‌خورند؟ حتی توی فیلم‌ها هم نان ترید می‌کنند. چه‌خبر است اینجا؟» دستم دوباره به‌کار افتاد و کمی بیشتر نگاه کردم و دیدم نه آقا! همه همین‌‌اند. تازه یک‌سری‌ها مرا که می‌دیدند لبخند ملیح می‌زدند و به‌ هم نگاه می‌کردند. همین‌طور دونقطه‌خط‌وار شروع کردم به خوردن آبگوشت. در دل گفتم: «یعنی الان این شکلی خوردن مد شده؟ یعنی دارند پیش خودشان می‌گویند اه اه این دخترهٔ دهاتی را نگاه دارد عین لات و الوات‌ها آبگوشت می‌خورد؟» شانه بالا انداختم و غذایم را خوردم. برایم مهم نبود آن‌ها چه می‌کردند و چه فکری می‌کردند؛ مهم این بود که آبگوشت بهم بچسبد و از خوردنش لذت ببرم. 

    آن روز گذشت و حالا هربار من برای خوردن آبگوشت به سلف می‌روم یاد اولین‌خاطره‌ام می‌افتم. نگاهی به اطراف می‌اندازم و می‌بینم هیچ‌کس تغییری نکرده و همه مثل گذشته غذا می‌خورند. روز به روز هم به تعداد آبگوشت‌خوران لاکچری دانشگاهمان اضافه می‌شود. من هم می‌نشینم یک گوشه و سنگک‌هایم را ترید می‌کنم و با لذت قاشق قاشق نان آغشته به آبگوشت می‌خورم و به ریش نداشتهٔ همه‌شان می‌خندم که از چنین لذتی محروم‌اند! باور کنید تمام مزهٔ آبگوشت به همین نان‌های خرد‌شده است و آن پیاز نازنینی که با مشت بر فرق سرش می‌کوبی و می‌خوری. حتی اگر از نظر بعضی‌ها این بی‌کلاسی باشد خب به‌درک! :)) ما ترجیح می‌دهیم بی‌کلاس باشیم و از زندگی لذت ببریم تا اینکه نگران باشیم مبادا آبگوشت از گوشهٔ قاشق و از میان نان بچکد روی دست و لباسمان! والله! :)


    ترید‌، تلیت، تیلیت، تریت: شکستن نان در طعام. (دهخدا)

  • نظرات [ ۳۷ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۹ دی ۹۷

    2019

    در این روزهای کریسمس و نو شدن سال میلادی، اگر با لبخند کریسمس را به مسیحیان عزیز تبریک بگوییم و برایشان آرزوی سال خوب و حال خوب کنیم، زیباست. این کار حتی یک نوع احترام به مذهب و آیین و رسم و رسوماتشان است اما نمی‌دانم چرا چندسالی است روی‌ آورده‌ایم به ریختن قیمه‌ها در ماست‌ها و خربزه‌ها در عسل‌ها! مثلا در عین حال که مسلمانیم و این عید به ما ربطی ندارد، می‌رویم کاج می‌خریم، کلاه مخمل قرمز و سفید سر می‌کنیم، کریسمس را تبریک می‌گوییم و به هم کادو می‌دهیم!!! به کجا چنین شتابان واقعا؟! :|

    پی‌نوشت اول: به قول بزرگواری: «به بعضی‌ها هم باید گفت عزیزم کریسمس عید باکلا‌س‌ها نیست، عید مسیحی‌هاست!» :|

    پی‌نوشت دوم: البته که همه اینطور نیستند. همان «عده‌ای» و «بعضی‌ها» و «بخشی از مردم» مقصود نگارنده است. 

    پی‌نوشت سوم: نمی‌دانم اینجا مسیحی داریم یا نه، اگر کسی هست از همین تریبون کریسمس را بهش تبریک می‌گویم. :)

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۱ دی ۹۷

    اینجا بهترین نقطهٔ زندگی‌است!


    اگر از حال ما می‌پرسی باید بگویم خوبیم. صبح‌ها با هزار امید و آرزو از تخت خواب جدا می‌شویم، با لبخند به همه سلام می‌دهیم و سفرهٔ رنگینِ پر و پیمانِ صبحانه دلمان را به تب و تاب می‌اندازد. همه‌چیز برای شروع یک صبح خوشمزه مهیاست؛ یک صبح خوشمزه که آغاز روزی دل‌نشین است. الحمدالله کار خوبی هم داریم و رئیس‌های خوش‌اخلاق و حقوق و مزایای بسیار! کجای دنیا را می‌شناسی که با کمترین کار، بیشترین حقوق را بدهند؟ اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست، بهترین زمان ممکن برای زیستن.
    هزینهٔ رهن و اجارهٔ خانه‌ها پایین است و هیچ صاحب‌خانه‌ای اجاره را بالا نمی‌برد، کیفیت ماشین‌های داخلی به طرز شگفت‌انگیزی بالا رفته و قیمتشان پایین آمده. نه تنها خودرو که همه‌چیز ارزان است؛ از سیب‌زمینی و پیاز گرفته تا میوه و گوشت و همه و همه. راننده‌های تاکسی‌ دیگر از سیاست و اقتصاد حرف نمی‌زنند چون اقتصادمان در بهترین وضعیت ممکن است و مردان لایقی بر کرسی نشسته‌اند. مسئولین صادق و خدومی داریم که جانشان برای مردم این آب و خاک در می‌رود. آن‌ها بی هیچ چشم‌داشتی به مشکلات مردم رسیدگی می‌کنند. از رانت و بخور بخور و پارتی‌بازی و فساد مالی و وام‌های میلیاردی و احتکار هم هیچ خبری نیست؛ این‌ها فقط در قصه‌گویی‌های شبانهٔ مادربزرگ‌هاست. گفتم که! اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست، بهترین زمان ممکن برای زیستن. 
    ما همگی خوشحالیم که فرزندان این آب و خاکیم، خوشحالیم که پیشرفت و صاحب‌نام شدنمان در همین مملکت امکان‌پذیر است. ما خروجی بهترین نظام آموزشی جهانیم؛ نظام آموزشی ایده‌آلی که با ثبات هرچه تمام‌تر دهه‌هاست اجرا می‌شود و افراد باسوادی را تحویل جامعه داده تا سرنوشت کشور را به بهترین‌ شکل ممکن رقم بزنند‌. اینجا همه عاشق علم و دانش‌اند و برای هر کودکی امکان تحصیل وجود دارد. همه از ته دل در انشاهایشان می‌نویسند علم بهتر از ثروت است چراکه کسی دغدغهٔ ثروت ندارد و زندگی همه خوب می‌چرخد. بچه‌های کار سال‌هاست نسلشان منقرض شده؛ همه خانه و شغل خوب دارند و دیگر نیازی نیست هیچ بچه‌ای برای تأمین مخارج زندگی کار کند. گفتم که! اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست؛ بهترین زمان ممکن برای زیستن. 
    در خاک این ممکلت خوب‌ترین مردمان جهان نفس می‌کشند؛ مردمی به دور از دروغ و ریا، مردمی سراسر مهر و صداقت و درست‌کاری. نه از دزدی خبری هست، نه تجاوز و نه کودک‌آزاری. نه کسی در خیابان مزاحم دیگری می‌شود و نه هیچ‌کس بر سر دیگری اسید می‌پاشد. همه آرام و مهربان‌اند، همه مشغول کار و زندگی و کسب‌روزی‌اند. کارگرها الحمدالله وضعشان عالیست. حقوقشان بیشتر شده و دیگر هیچ پدری شرمندهٔ زن و بچه‌اش نیست، دیگر هیچ پدری غصهٔ جهاز دخترش، هزینه‌های عروسی فرزندش و سیسمونی نوه‌اش را نمی‌خورد. دل هیچ مادری خون نیست‌. علی برکت الله! همه دستشان به دهانشان می‌رسد. در کنار هم خوشبختیم، اعصابمان آرام است، سور و ساط میهمانی‌هایمان جور است و امکانات بسیاری برای تفریح داریم. دل‌ ما جوان‌ها لبریز عشق و امید و شوق زندگی است. ازدواج آسان شده و دیگر هیچ جوانی از ترس هزینه‌های ازدواج مجرد نمی‌ماند. می‌بینی؟ اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست؛ بهترین زمان ممکن برای زیستن. 
    وقتی صغیر و کبیر یک مملکت امید به زنده‌بودن و فعالیت داشته باشند آن مملکت قطعا روزگار خوش و آیندهٔ درخشانی خواهد داشت. مملکتی که فرزندانش برای دریافت حقوق بیشتر سراغ رشته‌های پردرآمد نمی‌روند و همه از سر عشق و در پی استعداد، در رشته‌های دلخواهشان درس می‌خوانند، قطعا طی سال‌های آینده بهشتی لبریز از افراد لایق خواهد شد. یکی از این فرزندان من هستم؛ من که عاشقانه نوشتن را انتخاب کردم. انتخاب کردم تا بنویسم، تا نعمتی که در من نهاده شده هرز نرود و رسالتم را به جا آورم. راستش مادرم می‌گوید من بی‌نظیرم و خیلی خوب می‌نویسم اما یک عیب بزرگ دارم. عیب بزرگم این است که همه‌چیز را وارونه می‌نویسم؛ مثل دیبی در مجموعهٔ کلاه‌قرمزی. 

    آری! اگر از حال ما می‌پرسی باید بگویم خوبیم... .
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷

    خودخوری!

    من مردمانی را می‌شناسم که روزها تخم‌مرغ معمولی را رنگ می‌کنند و به جای تخم‌مرغ محلی، گران‌تر می‌فروشند و شب‌ها که می‌نشینند پیش هم، می‌گویند مسئولینمان همه دزد شده‌اند و دارند پدرمان را در می‌آورند! 

    روزگار غریبی است آقا...

  • نظرات [ ۸ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

    مورِ دانه‌کش!

    دستم را زیر چانه زدم و نگاهشان کردم. چهارنفری می‌خواستند یک زنبور مرده را بلند کنند و نمی‌توانستند. می‌چرخیدند و هی تلاش می‌کردند و هی نمی‌شد. کم‌کم به این نتیجه رسیدند که رفقایشان را صدا بزنند و به چشم‌برهم‌زدنی، مورچه‌های کوچک سیاه یکی‌یکی اضافه شدند. هر کدام که از راه می‌رسید سریع یک گوشهٔ کار را دست می‌گرفت و مشغول می‌شد. مورچه‌ها جمع شدند و جمع شدند تا بالاخره زنبور را از زمین جدا کردند. چند دقیقه بعد من شاهد موجودات ریزنقشی بودم که هدفشان را بالای سرشان گرفته‌بودند و با تمام قوا به سوی مقصد می‌رفتند، موجوداتی که همدلی و همّت و تلاششان را فرو کردند توی چشمم و با زبان بی‌زبانی گفتند: «شما انسان‌ها خیلی وقت‌ها از ما مورچه‌ها هم کمترید! »


    پی‌نوشت: ژرف‌ که بنگری تمام عالم آموزگار توست!

  • نظرات [ ۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

    برنامه‌ی آهسته و پیوسته‌ی به گند کشیدن زبان فارسی

    دوست عزیز، بله شما، شمایی که هر وقت می‌خواهی در وصف یارت شعر و جملات قصار بنویسی، به جای "تو" می‌نویسی "تُ" یا "طُ"، بدان و آگاه باش که این حرکت نه تنها شاعرانه و خاص و خفن نیست که خیلی هم مسخره و بچگانه است. سواد "تو" نوشتن را نداری؟ اگر داری چرا درست نمی‌نویسی؟ جریان هکسره بس نبود؟ سلام خوبی را "س خ" نوشتن بس نبود؟ چه و که و به را "چ" و "ک" و "ب" نوشتن بس نبود؟ هر بار چیزهای جدید از خودتان در می‌کنید؟ و لابد فکر می‌کنید خیلی خلاق و کولید؟ و آیا می‌دانید وقتی این کارها را می‌کنید ما در دلمان بهتان چه می‌گوییم؟

    به قول آقاگل: بیایید دست به دست هم دهیم به مهر، چیزهای دیگر را خراب کنیم به جای این زبان فارسی مادرمرده!
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶

    یادت باشه من اولین نفری هستم که بهت تبریک گفتم!

    نمی‌دانم کدام از خدا بی‌خبری نخستین بار جمله‌ی "پیشاپیش مبارک" را به کار برد اما اگر می‌دانست روزی اینگونه گندش در می‌آید حتما در گفتن جمله‌اش تجدید نظر می‌کرد. 

    مردم جان، اینکه شما اواسط سال ۹۶ پیامک بدهید "سال ۹۷ مبارک"، اینکه با شروع هر ماه بگویید اسفندی‌جان و خردادی‌جان و آبان‌ماهی‌جان و... تولدت مبارک، اینکه از زمان تشکیل نطفه، تبریک به دنیا آمدن نوزاد را بگویید و امثالهم، بیهوده‌ترین و مضحک‌ترین و مسخره‌ترین کار عالم است. هر تبریکی در زمان خودش می‌تواند موجب شادی و شعف شود نه  در بی‌ربط‌ترین زمان ممکن!

  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۱ اسفند ۹۶

    امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟



    همواره در حیرتم؛ حیرت از کوته‌فکری عده‌ای جاهل که جهالت‌شان را با رنگی از نخوت بر صفحات مجازی‌ نقش‌کرده و گمان می‌کنند تعداد لایک‌ها نشان‌دهندۀ حقّانیت سخنِ دون‌شان است؛ جاهلان فرومایه‌ای که این‌روزها حسابی بازار یاوه‌گویی‌های‌شان داغ است و اسبِ سرکش زبان‌شان در حال تازیدن؛ منتشرکنندگان جملاتی از قبیل: «مگه ما بهشون گفتیم برن مدافع حرم بشن؟»، «پولشو می‌گیرن»، «خود سوری‌ها و عراقی‌ها دارن تو کانادا پناهنده میشن، اونوقت ایرانی‌ها کاسۀ داغ‌تر از آش شدن»، «من پول می‌گیرم فلان پروژه رو انجام میدم و تو پول می‌گیری امنیت مردم رو تامین کنی. منت نذار سر مردم که اگه ما نبودیم جهادالنکاح می‌کردن با خواهرتون» و بسیار سخنانی از این دست که گوش همه‌مان از آن‌ها پُر است. 

    حال سوال من این است: لحظۀ بی‌سر شدن چند؟ لحظۀ یتیم‌شدن فرزند چند؟ لحظۀ داغ‌دیدن مادر چند؟ کدام بشر دوپایی حاضر است فقط و فقط بخاطر پول به جهنم‌ترین نقطۀ عالم برود؟ جایی که بریدن سر، بازی ایّام‌شان است؛ جایی که انسانیّت به شنیع‌ترین شکل ممکن به تاراج رفته‌است؛ جایی که تجاوز سرگرمی لذت‌بخشی‌است؛ جایی که کودک دو ساله را مقابل خواهر و برادر شش ساله‌اش پوست می‌کَنند. می‌بینید؟ حتی گفتن از این جهنم‌ترین نقطۀ عالم قلب آدمی را چاک می‌زند. چه‌کسی حاضر است به خاطر پول در مقابل اینگونه دَدمنشانِ لعینی بایستد؟ دل از خانه کندن به منظور دفاع از موطن خویش و مبارزه با چنین وحوشی تنها از دست کسانی برمی‌آید که پا فراتر از دنیا و مادیّات گذاشته باشند نه هر علاف و بیکاری که هوس پول گرفتن به سرش بزند! 

    و حالا احمقی که آرامشش را از همین مدافعین دارد مضحک‌ترین قیاس عالم را می‌‌کند. پروژه؟ در کدام پروژه جانت را نثار می‌کنی؟ در کدام پروژه جگرگوشه‌ات را می‌گذاری و به جایی می‌روی که هیچ‌کس انتظار زنده برگشتنت را ندارد؟ بی‌لیاقت نباشید مردم. نمک‌نشناس نباشید مردم. قدر بدانید، قدر بدانید تمام کسانی را که در سخت‌ترین شرایط، جان بر کف به دلِ حادثه می‌زنند تا دشمن را قبل از رسیدن به خاک سرزمینتان سرکوب کنند و این کاسۀ داغ‌تر از آش شدن نیست؛ جنگ نیابتی است. مطمئن‌باشید اگر رادمردان این سرزمین با ارادۀ پولادین و رشادت بی‌نظیرشان در بلاد همسایه نجنگند، روزی دشمن در سرزمین خودتان آنچنان بلایی به سرتان می‌آورد که روزی هزاربار از به دنیا آمدنتان پشیمان شوید!

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶

    یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان

    جا دارد همین اول صبحی سلامی عرض‌کنیم خدمت آن دسته از عزیزان که خودشان را خواهرزادۀ خدا می‌دانند؛ همان‌هایی که صبح و ظهر و شب رو به قبله خم و راست می‌شوند و مع هذا وقتی یک نقاش، بنّا، نجّار و کارگر در خانه‌شان کار می‌کند یک تومن از دوتومن درآمد حاصل عرق ریختنش را بسان آب خوردنی می‌خورند و لابد پیش خودشان فکر می‌کنند به بهشت هم می‌روند!


    ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی/ کین ره که تو می‌روی به ترکستان است

    (سعدی)

  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی