۲۲ مطلب با موضوع «حرف‌های ما هنوز ناتمام» ثبت شده است

زمستان است...

و عاقبت، همه‌چیز فروکش خواهد کرد. صبح دیگری آغاز می‌شود، پیرمرد نان‌خشکی چرخ‌دستی‌اش را روی خیابان‌های آسفالت‌شدهٔ شهر می‌کشد، پسرک خردسالی با لبا‌س‌های چرک‌گرفته تا کمر خم می‌شود درون سطل زباله برای یافتن بطری‌های پلاستیکی، دستفروش‌های مترو دوباره صدایشان را می‌اندازند پس کله‌شان و از ریمل و لباس و شارژر و هندزفری می‌گویند و در گوشه‌ای از شهر پدری از شرمندگی زن و بچه، به خانه نمی‌رود. صبح دیگری آغاز می‌شود، و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. 

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۶ آبان ۹۸

    خلق را تقلیدشان بر باد داد...

    یادم نمی‌آید هیچ عاشورایی را در خانه مانده باشم. عاشورای هرسال، من از ساعت ۹ صبح تا ظهر در شهر گم و گورم. اگر صادقانه بگویم بخشیش برای عزاداری است و بخشیش برای رصد جامعه! می‌روم که مردم را ببینم؛ حال و هوایشان را، جنس غمشان را. بخش اعظم زندگی من تنهاییست و اگر گاهی میان مردم نباشم، نمی‌توانم از خودم یک‌نویسندهٔ درست‌ و حسابی بسازم. احتمالا از خودخواهی من است این رصدکردن‌ها و سوژه‌یابی‌ها. شخصیت‌پردازی‌های من در بعضی داستان‌هایم حاصل همین نگاه کردن به مردم است. اما بیشتر از فکرکردن به این مسئله، وقتی میان دسته‌های عزاداری راه می‌روم، وقتی یک‌گوشه می‌ایستم و به هیاهوی آدم‌ها برای گرفتن نذری نگاه می‌کنم، به این فکر می‌کنم که هر کدام با چه هدفی آمده‌اند؟ و آیا فارغ از اشک‌‌ها و بغض‌ها و سینه‌زنی و زنجیرزنی، آیا آن‌ها برای لحظه‌ای به هدف امام حسین هم فکر می‌کنند؟ آیا آن را در زندگی به‌کار می‌گیرند؟ چنددرصدشان زیر بار ظلم نمی‌روند؟ چندنفرشان مصداق جملهٔ «اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید» هستند؟ به‌نظر می‌رسد جواب این سوال‌ها ناامیدکننده باشد. انگار آدم‌ها فقط می‌آیند، فقط حضور دارند، فقط برای تشنگی و شهادت امام و یارانش اشک می‌ریزند و بر سر و سینه می‌کوبند، و یا می‌آیند برای هدف‌هایی دیگر. اما فکر نمی‌کنند. انگار آدم‌ها فکر نمی‌کنند. پیام عاشورا که مختص مسلمان‌ها و دین‌دارها نیست. پیام عاشورا صداییست که می‌تواند به گوش تمام آدم‌ها برسد و به جانشان بنشیند. پس همه می‌توانند آن را بشنوند و به آن فکر کنند. و به آن عمل کنند اما... .

    عاشورای امسال نتوانستم از خانه که هیچ، از اتاقم بیرون بروم. درد مثل مار در من می‌پیچید و مجبور شدم به تخت خواب گرمم بچسبم و به صدای نوحه‌ها و طبل‌ها، از دوردست گوش کنم. گرچه دلگیرم اما تفاوتی ندارد کجا باشم. واقعا تفاوتی ندارد کجا باشیم؛ در خیابان‌ها و دسته‌های عزاداری، در مساجد، در خانه‌ها و بیمارستان‌ها و... . فرقی نمی‌کند متدین باشیم یا بی‌دین، فرقی نمی‌‌کند مسلمان باشیم یا نه، فرقی نمی‌کند حب اهل بیت را در دل داشته باشیم یا نه، فقط باید فکر کنیم، همین! فکر کنیم، فکر کنیم، فکر کنیم. نه فقط به عاشورا که به همه‌چیز؛ حتی به دردی که مثل مار در تن آدم می‌پیچد. 

  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۹ شهریور ۹۸

    آسمان سربی‌رنگ زندگی‌...

    یک‌بار سر کلاس کلیله و دمنه، استادمان باب نصحیت گشوده بود و می‌گفت: «بچه‌ها جان، شما نباید اینقدر بی‌حال و خسته باشید. در این سن باید آرزوها و انگیزه‌هایتان بزرگ باشد، باید پر از شور جوانی باشید و میل دگرگون کردن دنیا در شما بجوشد. این بی‌رمقی و بی‌حالی اصلا خوب نیست. شما حتی برای جواب‌دادن به سلام و احوال‌پرسی‌های همدیگر هم خسته‌اید. چه شده است شما را بچه‌های سرزمین ما؟» و بچه‌ها هم هر کدام جوابی به استاد دادند و در بحث پیش آمده شرکت کردند. من آن‌روز چیزی نگفتم اما فکرم درگیر حرف‌هایش شده بود و دنبال چرایی ماجرا می‌گشتم. چیز زیادی به ذهنم نرسید جز همان‌ها که بچه‌ها گفتند.

    امروز با مادر و بچه‌ها رفته بودیم خرید. چهار دفتر و مداد و خودکار خریدیم و هزینه‌اش شد صد و اندی تومان. کنار ما دختر کوچکی ایستاده بود و التماس مادرش را می‌کرد که فلان جامدادی را برایم بخر و مادرش هم می‌گفت نه! چرا؟ چون آن جامدادی کوچک قیمتش ۷۰ هزار تومان بود! و مادر جوان دیگری هم از فروشنده می‌پرسید که مدادرنگی ارزان‌تری ندارد؟ چون ارزان‌ترینشان هفده تومان بود. آن لحظه‌ تا خرتناق در غم فرو رفته بودم و یاد حرف استاد افتادم. با خودم گفتم در جامعه‌ای که دغدغهٔ اول اکثر مردم شده پول و در تهیهٔ ضروری‌ترین وسایل زندگیشان دچار مشکل شده‌اند، در جامعه‌ای که دانشجو به‌سختی می‌تواند هزینهٔ خرید کتاب‌هایش را تأمین کند، در جامعه‌ای که پدر و مادرها از دست مدارس دولتی و هزینه‌هایش می‌نالند، چطور می‌توان شاد بود؟ خرید مسکن دشوار شده، خرید خوراک دشوار شده، خرید پوشاک دشوار شده، اگر خدای‌نکرده یخچال و تلوزیون خانه‌ای بسوزد، باید از شکمشان بزنند تا بتوانند تعمیرش کنند یا جدیدش را بخرند. جوان‌ها برای پیدا کردن کار مشکل دارند، برای ازدواج مشکل دارند، برای تفریح و سفر مشکل دارند. خیلی‌ها دیگر نمی‌توانند مثل همیشه و طبق برنامه‌های هفتگی‌شان بروند کافه چون برای یک فنجان چای باید حداقل هشت تومان بدهند چه رسد به قهوه و کیک و... . 

    فکر کنم همین‌ها کافی است تا سوال استاد بی‌پاسخ نماند. گرچه پول همهٔ زندگی نیست اما وقتی بخش اعظمی از زندگی‌ قرار است با همین وامانده بگذرد، خواه و ناخواه اهمیتش برای آدم‌ها زیاد می‌شود و نبودنش مشکلات زیادی را به‌وجود می‌آورد. مادر جوانی که باید از چشم‌های ملتمس دخترش با دل خون بگذرد چون پول ندارد، فقط می‌تواند غصه بخورد و یک‌چین به چین‌های گوشهٔ چشمش اضافه شود نه اینکه بخندد و بخواهد دنیا را دگرگون کند. شرایط حاکم، باعث شده خیلی از آدم‌ها فقط نفس بکشند و تلاش کنند برای به‌دست آوردن لقمه‌ای نان برای ادامهٔ نفس‌کشیدن‌هایشان. دیگر رمقی نمی‌ماند برای باقی مسائل. 

    پی‌نوشت اول: اسمش را بگذارید سیاه‌نمایی و چه و چه. مهم نیست. بخشی از واقعیت جامعه همین‌هاست که گفتم. کافی است به خیابان‌ها و بازارها بروید تا ببینید و مثل من درد بکشید. 

    پی‌نوشت دوم: خدا بخواهد در روزهای آینده قسمت هفتم «دانش‌آموزی که دانشجو شد» را می‌گذارم. گمانم به درد رفقایمان که امسال دانشجو می‌شوند، بخورد. :)

    پی‌نوشت سوم: البته خیلی از جوان‌ها هم بلد نیستند از نعمت‌های موجود استفاده کنند و حال خوب بسازند. وگرنه ما می‌رویم کلکچال و ته هزینه‌کردن‌هایمان ده تومان است و خیلی هم خوش می‌گذرد. :دی 

    پی‌نوشت چهارم: هنوز با همه دردم امید درمان است/ که آخری بود آخر شبان یلدا را... «سعدی»

  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۳ شهریور ۹۸

    عصر جدید!

    من خیلی کم تلوزیون نگاه می‌کنم. می‌توانم بگویم تقریبا دیدن تلوزیون از برنامه‌های زندگی‌ام حذف شده اما تک و توک برنامه‌هایی هستند که گاهی مرا به نشستن مقابل تلوزیون مجاب می‌کنند. پیش‌تر ماه عسل و قصه‌هایش را دنبال می‌کردم و ماه‌های اخیر گاهی می‌نشستم به تماشای برنامهٔ استعدادیابی عصر جدید.
    دیشب نتایج فینال پخش شد و فصل اولش به پایان رسید. از آنجایی که من از کل تلوزیون فقط همین یک برنامه را دنبال می‌کردم به‌نظرم آمد که بد نیست نظر خودم را در موردش بگویم:

    یکم. در خاطرم هست وقتی پخش برنامه شروع شد خیلی‌ها معترض بودند که این برنامه کپی‌ از برنامه‌های خارجی است. من مخالف این اعتراض بودم. بله! قبول دارم که این برنامه کپی است اما به‌نظر می‌رسد نفس برنامه و هدفش در یافتن استعدادها بسیار مهم‌تر و قابل توجه‌تر از کپی‌بودنش است. گذشته از آن خیلی از کشورها این برنامه را دارند، چرا ما نداشته باشیم؟


    دوم. یکی دیگر از اعتراض‌ها به خانم‌ها ربط داشت. خیلی‌ها می‌گفتند «پس خانم‌ها چه؟ چرا به آن‌ها رخصت حضور در همهٔ زمینه‌ها را نمی‌دهند؟ در برنامه‌ای که خانم‌ها نتوانند مثل آقایان بخوانند یا نتوانند برقصند و هنرهای این‌چنینی خود را نشان دهند، عدالت رعایت نشده و ارزش دیدن ندارد.» اما گویا این دسته از معترضین حواسشان نیست که ما در مملکت اسلامی زندگی می‌کنیم و همیشه محدودیت‌هایی بوده و راه گریزی ازشان نیست؛ کاش بود اما نیست! نمی‌شود انتظار داشته باشیم شبکهٔ ۳ جمهوری اسلامی ایران، رقص عربی و باله پخش کند. و حالا که نمی‌شود، باید به‌طور کلی قید ساخت چنین برنامه‌ای را زد؟ دست کم باقی استعدادها می‌توانند حضور داشته باشند و دیده شوند؛ مثل آن دختر کوچکی که روی دست‌هایش می‌ایستاد و با پا کمان می‌گرفت و به هدف می‌زد، مثل دختران نینجا، مثل فاطمه عبادی!

    سوم. از دیگر اعتراض‌هایی که همچنان به برنامه وارد است، انتخاب داوران عصر جدید است. این اعتراض واقعا رواست! علیخانی و اتاق فکر برنامه و...، در این مورد کم‌لطفی کردند. با وجود این همه شرکت‌کنندهٔ ورزشکار، یک داور مرتبط با ورزش نداشتند! واقعا نیاز بود ۲ بازیگر در جایگاه داور بنشینند؟ مخصوصا خانم نونهالی که به توانایی پرتاب چاقو به هدف متحرک، می‌گوید چاقوکشی؟!
    این برنامه همانقدر که به یک موسیقی‌دان و بازیگر یا در کل یک داور هنرمند نیاز دارد، به یک داور متخصص در زمینهٔ ورزشی هم نیاز دارد، و البته به داورهایی که محتوای اجراها را درک کنند و نظر درست و قطعی بدهند و هی چراغ‌ها را قرمز و سفید نکنند!
    اگر در فصل بعدی درمورد داوران تجدید نظری نشود، این موج اعتراضات قطعا ادامه خواهد داشت.

    چهارم. عصر جدید یا ماه عسل؟ مسئله این است!
    به‌نظر می‌رسد آقای علیخانی هنوز نتوانسته ماه عسل را فراموش کند و پای برنامهٔ سابقش به برنامهٔ فعلی‌اش هم باز شده. اینکه تعدادی استعداد بیایند و خلاصه‌وار از زندگیشان بگویند چیز بدی نیست؛ اتفاقا مفید است و به آدم انگیزه می‌دهد. تلاش و سخت‌کوشی کسی مثل محمد زارع واقعا قابل تحسین و الگوبرداری است اما... اما اتفاقی که بعد از اجرای فینال فاطمه عبادی رخ داد به‌شدت مسخره بود! از لحاظ انسانی خوب بود، خوب هم همهٔ احساسات را برانگیخت اما آیا جای این لحظات در قاب برنامه‌ای تحت عنوان استعدادیابی است؟ مخصوصا وقتی قرار است مردم داور باشند؟ و مردم ما هم که تا دلتان بخواهد احساساتی!

    پنجم. در برنامهٔ عصر جدید همیشه دغدغهٔ زمان وجود داشته اما به تنها چیزی که توجه نمی‌شد همین زمان بود! زیاده‌گویی‌ها و تکرار حرف‌ها و... همیشه باعث شده برنامهٔ نیم‌ساعته را به اندازهٔ دوساعت کش بدهند! واقعا نیازی نبود که مدام از شرکت‌کننده‌ها بپرسند بعد از اجرای فلان قسمت چه اتفاقی برایت افتاد! نیاز بود؟ یکی‌دوبار پرسیدن بس است دیگر. البته مخاطبان احسان علیخانی درجریانند که حرف‌زدن و کش‌آمدن زمان جزء لاینفک برنامه‌های اوست.
    این اواخر از بس برنامه‌ طولانی و حوصله سر بر شده بود که من دیگر آن را از تلوزیون تماشا نمی‌کردم، منتظر می‌ماندم تمام شود تا اجراها را در اینستاگرام ببینم!

    ششم. قابل کتمان نیست که این برنامه تاثیرات مثبتی روی آدم‌ها گذاشت؛ توجه خیلی از خانواده‌ها به استعداد بچه‌هایشان جلب شد، خیلی‌ها برای ادامه دادن مسیر و هدف و استفاده از توانایی‌هایشان انگیزه گرفتند، خیلی‌ها دوباره به خود رجوع کردند تا ببیند آیا آن‌ها هم توانایی یا استعدادی دارند یا نه، خیلی‌ها جلو آمدند و دیده شدند، برای خیلی‌ها مسیر تازه‌ای شکل گرفت و سکوی پرتابی شد و غیره. به‌گمانم رسالت برنامهٔ عصرجدید چیزی جز این نبود و نیست. از این جهت باید بهشان دست‌مریزاد گفت.

    هفتم. نمی‌دانم چرا ساعت پخش برنامه همیشه تغییر می‌کرد. به امید اینکه در فصل بعد از دست سوال‌های «عصر جدید کی پخش می‌شه؟ چه روزهایی پخش می‌شه؟ چه ساعتی پخش می‌شه؟» خلاص شویم!

    هشتم. دو مورد آخر ربطی به خود برنامه ندارد بلکه مربوط به مردم است؛ مردمی که از یک‌جایی به بعد در جایگاه داور می‌نشینند و به اجراها رای می‌دهند. یکی از نقدهایی که بهشان وارد است توجه به قومیت‌هاست! «فلانی چون ترک است باید هوایش را داشته باشیم»، «فلانی شیرازی است و ما هوای بچه محلمان را داریم»، «پرچم خوزستانی‌ها بالا است»، «البرزی‌ها هوایت را دارند» و جملاتی از این دست! مسخره نیست؟ به‌نظر من که واقعا مسخره است. اگر خودمان را داور بدانیم باید به کسی که شایستگی‌اش را دارد رای بدهیم نه به بچه‌محلمان! اگر حواسمان باشد در بطن داوری چیزی به اسم عدالت جاریست نه مسئلهٔ قوم و خویشی.

    نهم. وقتی نتیجه اعلام شد خیلی‌ها اعتراض کردند. حتی پای پست‌های اینستاگرام فاطمه عبادی که نفر اول شد، پر است از جمله‌هایی مثل «حق محمد زارع بود که اول شود» و «با احساساتی کردن مردم رای جمع کردی» و «مردم ناله‌پرست ما باز هم به گریه و زاری رای دادند» و امثالهم. بله! تجربه نشان داده بخشی از مردم ما واقعا احساساتشان از عقلشان پیشی می‌گیرد و در نظر دادنشان اثر می‌گذارد. اما این اعتراض‌ها وقتی رواست که این معترضین نگویند «حق محمد زارع بود اول شه، اون سختی کشیده تا به اینجا رسیده.» چون این حرف هم از روی احساسات است!
    چیزی که خیلی‌ها به آن توجه نکردند بررسی و نگاه کلی به اجراهای شرکت‌کنندگان از مرحلهٔ اول تا فینال بود. اینکه چقدر پیشرفت کردند؟ چه کارهای جدیدی ارائه دادند؟ آیا مهارتشان را پرورش دادند یا اجراهایشان دستخوش تکرار بود؟ و مسائلی از این دست.

    دهم. با وجود همهٔ بالا و پایین‌ها، و باوجود اینکه از نتیجهٔ فصل اول راضی نبودم و من هم به اول شدن فاطمه عبادی معترض بودم و... ، اما عصر جدید را یک برنامهٔ خوب و مفید می‌دانم که علاوه بر شرکت‌کنندگان، به درد مخاطب‌هایی که دنبالش می‌کنند هم می‌خورد. دم و بازدم سازندگان و عواملش گرم!

     


    پاورقی برای آن‌ها که برنامه را ندیده‌اند:
    ۱. عصر جدید یک برنامهٔ تلوزیونی و مسابقهٔ استعدادیابی است که از سال پیش آغاز شد و با اجرای احسان علیخانی از شبکهٔ سه سیما پخش می‌شد. امین حیایی، سید بشیر حسینی، آریا عظیمی نژاد و رویا نونهالی داوران فصل اول این مسابقه‌ بودند.
    ۲. از میان شرکت کنندگان ۵ فینالیست با رای مردم انتخاب شدند. درنهایت گروه دختران نینجا در جایگاه پنجم قرار گرفتند، سعید فتحی روشن در جایگاه چهارم، پارسا خائف در جایگاه سوم، محمد زارع در جایگاه دوم و فاطمه عبادی‌ در جایگاه اول. 

  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱ شهریور ۹۸

    اینستا و تلِ گرام!

    این‌روزها زندگی بسیاری از آدم‌ها با فضای مجازی گره خورده؛ مثل من و شما! شبکه‌های اجتماعی و وبلاگ‌ها و... همگی با هدفی طراحی شده‌اند که اگر کمی دقت کنیم می‌بینیم اصل و اساس همهٔ آن‌ها ارتباط است؛ ارتباط با دنیای بیرون از خود و ارتباط با آدم‌هایی غیر از خود. وقتی هم پای ارتباط با دیگران در میان است، رفتار درست در این فضاها حائز اهمیت می‌شود؛ یعنی رفتاری که مایهٔ آزار و اذیت بقیه نشود. اما متاسفانه از آنجایی که کمیت بشر همواره درحال لنگ‌زدن است، خیلی‌ها حتی به این چیزها فکر هم نمی‌کنند چه رسد به عمل‌کردن!
    در این نوشته، می‌خواهم شما را با بعضی‌ از این کارها آشنا کنم و به‌عنوان یکی از کاربران اینستاگرام و تلگرام، از طرف خودم و بقیه از شما عاجزانه درخواست کنم که:

    ۱. آهنگ‌ها و کلیپ‌ها را به‌صورت کامل استوری نکنید‌. این چیزی که دارد هدر می‌رود حجم اینترنت ماست، علف خرس نیست! گذاشتن یک قسمت از آن، یا ارجاع دادن به صفحهٔ خواننده و سازنده، کفایت می‌کند. اگر دوست داشته باشیم خودمان می‌رویم دنبالش‌.
    ۲. عاشقید؟ خوشا به‌حالتان! دارید برای عشقتان می‌میرید؟ چه‌قدر عالی! ولی لازم نیست همه‌اش را به ما نشان بدهید. ما خوشحالیم از خوشبختی شما اما حوصلهٔ دیدن جزئیات زندگیتان را نداریم. این عکس‌های «سر تو گردنی» که پست می‌کنید یا می‌گذارید روی پروفایلتان چه معنایی دارد برای خودتان؟ و توقع دارید چه معنایی داشته باشد برای ما؟ پس تکلیف حریم‌قائل‌شدن برای عشق چه می‌شود؟
    ۳. ما را بی‌اجازه به گروه‌ها و کانال‌های دلخواهتان اضافه نکنید. به این فکر کنید که ممکن است ما دوست نداشته باشیم، به این فکر کنید که شاید علایقمان یکی نباشد. و دست کم اگر به این‌ها فکر نمی‌کنید، وقتی آن گروه یا کانال را ترک کردیم بهتان برنخورد!
    ۴. دست می‌کنید در جیب مبارک و آن‌همه پول بلیت کنسرت می‌دهید و بعد حسینی‌بای‌طور همه‌اش درحال استوری گذاشتن و لایو گرفتن هستید؟ نکنید این کارها را! به‌جایش از لحظه‌هایتان لذت ببرید. واقعا فکر می‌کنید اینکه بروید کنسرت بهنام بانی یا ابراهیم زاده و امثالهم، و از روی آخرین صندلی سالن لایو بگیرید یا استوری بگذارید، ما خوشمان می‌آید و همه‌اش را می‌بینیم؟ فکر می‌کنید دیدن یک مستطیل رنگارنگ و شنیدن آن صداها با مقادیر فراوان جیغ بنفش برای ما جذاب است؟ واقعا چنین فکری می‌کنید؟ یعنی باید دوباره تکرار کنم این چیزی که دارد هدر می‌رود حجم اینترنت ماست، علف خرس نیست؟!
    ۵. این روزها تبلیغات یکی از راه‌های کسب درآمد برای صفحه‌هایی است که دنبال‌کننده‌هایشان زیاد است. خیلی هم خوب است. تبلیغ کنید، اما یک‌چیز قضیه را در نیاورید، اما کاری نکنید که دل و روده‌مان به‌هم بپیچد از این حجم تبلیغات و پنجاه استوری و پست در یک روز! چون درنهایت باعث می‌شود بیخیال شما و صفحه‌تان شویم.
    ۶. بدون اجازه عکس دیگران یا عکس خودتان با آن‌ها را در اینستاگرام یا پروفایل تلگرام و... منتشر نکنید، وقتی به عروسی می‌روید و درحال رقص بین جمعیت هستید لایو نگیرید و مهم‌تر از آن، از میهمان‌ها و آدم‌های درحال رقص فیلم نگیرید. شما فیلم‌بردار عروسی نیستید دوستان! انتشار عکس و فیلم دیگران باید با اجازهٔ خودشان باشد. به حقوقشان احترام بگذارید‌.
    ۷. اگر کسی را در اینستاگرام دنبال کردید، انتظار نداشته باشید که او هم شما را دنبال کند. دنبال‌نکردن متقابل نشانهٔ بی‌احترامی و تنفر و شاخ‌بازی و... نیست. به این فکر کنید که شاید مطالب و نحوهٔ عملکرد شما در صفحه‌تان، مورد پسند او نبوده. همین! پایین آوردن سطح توقعات و انتظارات به بالابردن کیفیت زندگی شما، کمک شایانی می‌کند.
    ۸. در پایان بگویم که من هم مثل خیلی‌ها می‌توانستم این نوشته را با مقادیر زیادی فحش بنویسم، اما این‌کار را نکردم. چرا؟ چون به‌قول یک بزرگ «سخنان هر فرد گنجینهٔ شعور اوست». رفتار و شیوهٔ حرف‌زدن ما نشان از شخصیت ما دارد و چه خوب می‌شود اگر برای این شخصیت ارزش قائل شویم.

    پی‌نوشت اول: البته که شماها ماهید و از این کارها نمی‌کنید.
    پی‌نوشت دوم: قطعا موارد دیگری هم هست اما هم از حوصلهٔ این متن خارج است و هم اینکه من سعی کردم موارد مهم‌تر را بگویم و فقط مطابق خواسته‌ها و ناخواسته‌های خودم حرف نزنم. پس اگر شما چیزهای دیگری به ذهنتان رسید و از آن‌‌ها گله‌مندید برایم در کامنت‌ها بنویسید.
    پی‌نوشت سوم: حالا که بحث شبکه‌های اجتماعی و اینستاگرام شد، من اینجا هستم. خوشحال می‌شوم شما هم کنارم باشید دوستانِ جان. :)

  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۹ مرداد ۹۸

    سخن حق!

    - هه! تو نمی‌دونی چه زندگی‌هایی با یه پیامک به‌هم ریخت!

    - اون زندگی‌ای که قراره با یه پیامک به‌هم بریزه همون بهتر که به‌هم بریزه!


    #جامعه #اعتماد_گسسته #ذهن_مریض

  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۲ خرداد ۹۸

    ای وای مادرم؛ ای وای وطنم...

    اول‌سخن:

    این‌ها همه عذاب الهی است!!!

    تصویر ۱، گلستان

    باشد قبول! ایران غرق آلودگیست. دزدی و خیانت و کثافت از سر و رویش می‌بارد. خبرهایی که از فساد مردم و خانواده‌ها و ادارات و فلان‌ها و بهمان‌ها می‌رسد آنقدر زشت و منفور است که دلت می‌خواهد عق بزنی و تف بپاشی به روی فاعل‌ها و عامل‌هایشان. اما خداوکیلی سیل و بلایی که طی این چندروز یقهٔ ایران را گرفته، نیندازید گردن فساد! من شاید بپذیرم تگرگ شدید امروز قشم عذاب الهی بوده اما این سیل‌ها همه حاصل بی‌تدبیری‌ها و سهل‌انگاری‌های مسئولین است و مجوزهای نادرستی که صادر کردند و البته مردم و رفتارهای غلطشان! احداث سدهای غیراستاندارد و بی‌رویه، نابودی جنگل‌ها و پوشش گیاهی، ساخت جاده و خانه و ساختمان بر روی مسیل‌ها، استفادهٔ غیرمجاز از بستر رودها و غیره و غیره، همگی باعث بروز این اتفاقات ناگوار در کشور شده. عذاب الهی دیگر چه بهانهٔ مسخره‌ایست؟ یک‌ عمر با همین حرف‌ها خودمان را گول زدیم و بی‌کفایتی‌ها و بی‌تدبیری‌ها را نادیده گرفتیم.


    دوم‌سخن:

    هنگام واقعه و خواندن ذکر «چه کنم، وای چه کنم!»

    تصویر ۲، شیراز

    محض رضای خدا هیچ آموزشی در رابطه با رفتار صحیح هنگام بلایای طبیعی، به مردم داده نمی‌شود. فقط همان مورد زلزله است که در مدارس مانورش را داریم! تو گویی زیر چهارچوب در ایستادن هم در زمان زلزله کارساز است، هم هنگام آمدن سیل و سونامی و فوران آتشفشان و افتادن شهاب‌سنگ! فقط به آن می‌پردازند و دیگر هیچ! آن‌های دیگر بلا نیستند؟ با آن‌های دیگر باید پناه‌برخدایی مواجه شد؟! چه بسیار مردمی که در سیل‌های اخیر جانشان به خطر افتاد و تا دم مرگ پیش رفتند و گناهشان یک چیز بود؛ نمی‌دانستند چه باید کنند! برای مثال ارتفاع آب نیم‌متر بود و رانندهٔ بی‌نوا همچنان در ماشین نشسته بود چون فکر می‌کرد آنجا امن‌تر است در حالی که ارتفاع ۱۵ و ۲۰ سانتی‌متری آب باعث از بین رفتن تعادل ماشین و واژگونی‌اش می‌شود و بهتر است رانندگان به محض اطلاع از وقوع سیل ماشین را ترک کنند! مثال‌های دیگرش هم می‌شود مارگزیدگی و برق‌گرفتگی حاصل از دست‌زدن به تیر چراغ برق یا وسایل خانه و... . 


    سوم‌سخن:

    هشدارهای هواشناسی و ستاد بحران را جدی نگیرید!

    تصویر ۳، شیراز

    سیل گلستان و مازندران آنطور که باید پیش‌بینی نشده بود یا کم‌کاری در اطلاع‌رسانی صورت گرفت و مردم دیر فهمیدند و الخ. مردم بیچاره شدند و زندگیشان بر باد و آب رفت. سیل امروز لرستان و شیراز و بقیه چه؟ نگفته بودند؟ از سه روز پیش هواشناسی هشدار وقوع سیلاب داد، هشدار ریزش کوه و سقوط بهمن داد. از صبح امروز ستاد بحران پدر ما را در آورد و پشت سر هم پیامک داد و هشدار، که نروید بیخ گوش رودخانه‌ها، در مسیل‌ها نباشید، از سفر‌های غیرضروری پرهیز کنید و امثالهم. و ما چه کردیم؟ با عزم راسخ به لب رودخانه‌ها رفتیم و جوج و نوشابه زدیم، راه‌های مواصلاتی شمال را بند آوردیم و... . قبول دارم که نباید درهٔ خشک کنار دروازه قرآن شیراز را جاده می‌کردند و همان‌ها که در اول‌سخن گفتم، اما حالا که گند زدند و نمی‌شود کاریش کرد، وقتی هشدار داده‌اند چرا گوش نمی‌کنیم؟ چرا جان خودمان و عزیزانمان را به‌ خطر می‌اندازیم؟ یک عید اگر به مسافرت و پیک‌نیک نرویم نمی‌میریم که! می‌میریم؟ بهار امسال نامهربانی کرده با ما. لازم است مراعات کنیم. لازم است سهل‌انگاری نکنیم. مثلا خیلی از مردم آق‌قلا به گفتهٔ خودشان وقتی هشدار و فرمان تخلیه را شنیدند گفتند سیل به ما نمی‌رسد و در خانه‌ها ماندند. اما سیل به همه‌جا رسید و بیچاره شدند.


    چهارم‌سخن:

    هر شهروند یک خبرنگار!

    تصویر ۴، لرستان

    وقتی شنیدم که چندنفر از جان‌باختگان امروز در آخرین لحظات به جای گریختن، فیلم و عکس می‌گرفتند، حیرت کردم! این گوشی‌ها و شبکه‌های اجتماعی قرار است در خدمت بشر باشد اما گویا قضیه برای ما برعکس است. یعنی گرفتن فیلم و عکس و انتشار آن‌ها مهم‌تر از جان ماست؟ امروز در فیلمی دیدم که تعدادی از هم‌وطنان عزیز ایستاده بودند روی پلی که سیلاب وحشیانه در زیرش جریان داشت و هرلحظه ممکن بود پل را خراب کند و آن‌ها چه می‌کردند؟ داشتند فیلم می‌گرفتند! همینقدر بی‌فکر و تباه! نکنیم این کارها را! هیچ‌چیز مهم‌تر از حفظ جان و سلامت ما و عزیزانمان نیست.


    پنجم‌سخن:

    این مردم خسته‌جان و مهربان

    تصویر ۵، گلستان

    ما مردم ایران هرچقدر هم شیشه‌خرده داشته باشیم و تعصبات قومی و چیزهایی از این دست، دلمان برای هم می‌تپد. نمونه‌های مهربانی ما کمک‌هایی است که به سرعت به مازندران و گلستان رسید. نمونه‌های مهربانی ما امروز و اسکان رایگان مسافران در شیراز است. نمونه‌های مهربانی ما کمک‌هایی است که پیش‌تر به بم و سرپل ذهاب رساندیم و... . این‌ها دل‌گرم‌کننده است؛ این‌ها نیلوفر میان مرداب است. وقتی می‌بینم این مردم، این مردم خسته از فشار اقتصادی و تحریم‌ها، این مردم بامحبت، اینگونه قربانی بی‌برنامگی مسئولان و بقیهٔ دخیل در ماجرا می‌شوند، قلبم می‌گیرد. کاش وطن جای بهتری برای زیستن شود. 

    تصویر ۶، شیراز

    پی‌نوشت: شرح و پرداختن به چنین موضوعاتی و بررسی همهٔ زوایایش در یک پست وبلاگی نمی‌گنجد. قطعا چیزهایی بوده که بدان اشاره نشده. قبول دارم. اما این روزها دلم پر از درد است و اگر نمی‌نوشتم، این دل پاره‌پاره می‌شد. من عاشق این خاک و آدم‌های خوبش هستم. وقتی می‌بینم اینگونه پرپر و متضرر می‌شوند، سکوت برایم سخت است. 

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۶ فروردين ۹۸

    حرمان...

    هرچه می‌گذرد بیش از پیش به این نتیجه می‌رسم که ما انسان‌ها موجودات ملال‌انگیز و تاسف‌باری هستیم؛ چراکه معمولا نسبت به آنان که برایمان اهمیت قائل‌اند غافل و بی‌توجهیم و شدیداً سرگرم کسانی هستیم که به قدر دانه‌ای گندم برایشان اهمیتی نداریم.

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۰ اسفند ۹۷

    عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ!

    آمدم اینجا چندخطی از امروز بنویسم و یک سوزن به خودمان بزنم، یک جوالدوز به ولنتاین و بحث فرهنگ را وسط بکشم اما چون حوصلهٔ بحث عبث ندارم از خیرش می‌گذرم و به‌جایش یادآوری می‌کنم که سرتاپای دنیا را گند(در مودبانه‌ترین حالتش) برداشته و تنها عشق است که می‌تواند مایهٔ دلگرمی باشد. پس عاشق باشیم و عشق بورزیم؛ البته عشق درست و حسابی! نه از این رابطه‌های عسل‌خربزه‌ای امروزی که اولش به قول خودشان دارند از عشق هم می‌سوزند و به چندماه نکشیده انگشت شستی به هم نشان می‌دهند  و «خاک‌ تو سر قبلی‌ها، به سلامتی بعدی‌ها» و... بله خلاصه! این‌ها را بگذاریم دم کوزه آبش‌را بخوریم! و بعد از اینکه تشنگیمان برطرف شد برویم و یک عشق واقعی را رقم بزنیم؛ عشقی که در آن تعهد و وفاداری و درک متقابل و مهر موج مکزیکی بزند. 

    آمار نشان می‌دهد هزینهٔ کادوهای روز ولنتاین در جهان آنقدر زیاد است که می‌تواند فقر جهانی را از بین ببرد. این آمار تن پشمک‌های حاج عبدالله را هم می‌لرزاند! البته ما که بخیل نیستیم. بخرید. ولی در کنار خریدن‌ها یادتان باشد که تنها کادوی روز عشق، نشانهٔ عشق نیست. چه خرس‌های ولنتاینی که سال پیش گرفته شد و امسال به دوستی قرض داده شد که بدهد به دوست‌دختر جدیدش و این بچه‌بازی‌ها! پس ای فرزند آدم، بکوش عظمت عشق در قلب و رفتار تو باشد نه گل‌ها و خرس‌های ولنتاینی که می‌خری! اگر دوستش داری نه فقط یک روز که همیشه برایش باش؛ وقتی همه تنهایش گذاشتند تو او را میان آغوشت بگیر و نگذار سرمای بی‌کسی لرزه به جانش بیندازد، ماچ آبدار بنشان روی صورتش و جای این باد و بودهای الکی و ژست غرور مردانه و سیاست زنانه گرفتن به معشوق یا معشوقه‌ات بگو که دوستش داری. این عشق لاکردار، زیباترین و ارزشمندترین هدیه‌ای است که یک آدم می‌تواند به آدم دیگری بدهد و ابراز نکردنش بعدها پشیمانی به‌بار می‌آورد. 

    مخلَص کلام اینکه محدود به تقویم و روز و ماه نباشیم و عنوان را بچسبیم که ممکن است همین فردا عزرائیل یقه‌مان را بگیرد و فرصت عاشق بودن و گفتن «دوستت دارم» و نشان دادن این دوست‌ داشتن‌ها، از دست برود. 


    پی‌نوشت یک: از آنجایی که خیلی‌ها حتی نمی‌دانند روز ولنتاین چرا روز عشق است و پیشینه‌اش چیست، لطفا یک شیرمرد یا شیرزن از میانتان برخیزد و توضیح مختصری بدهد که حداقل بدانند چه شد که شد این! من تا الان روی منبر بودم خسته شدم. :|

    پی‌نوشت دو: جا داشت الان با یک پیکان جوانان می‌آمدی دنبالم و صدای ضبط را تا ته می‌کشیدیم و همانطور که جوادیساری می‌خواند «تو مثل طلوع خورشید گاهی سرخی گاهی زردی/ تو مثل دوا می‌مونی که واسه شفای دردی/ تو مثل هوا می‌مونی، تو خود زندگی هستی/ به شراب سرخ نابی که به من داده‌ای مستی» می‌زدیم به دل جاده چالوس! :)) (بشنوید)

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۵ بهمن ۹۷

    نیم‌کیلو باش، ولی خودت باش!

    معمولا وقتی حوصلهٔ هیچ‌کاری حتی فیلم‌دیدن و کتاب‌خواندن را ندارم می‌روم سراغ شبکه‌های اجتماعی. کمی خبرها را می‌خوانم، فیلم بازیگوشی حیوانات و خلاقیت‌های هنری و نقاشی را می‌بینم و گاهی اوقات هم نگاهی به عکس پروفایل رفقا و آشنایان می‌اندازم. این‌بار که رفتم، دیدم یکی عکس پروفایلش را به‌کل برداشته، یکی موهایش را کوتاه کرده، یکی عکس تولد نُه سالگی بچه‌اش را گذاشته و یکی هم رفته شیراز. به عکس آخر نگاه کردم؛ دختری تقریبا درشت‌اندام با تیپ سرتاپا مشکی روی یکی از پله‌های محوطهٔ حافظیه نشسته، مقبره پشت سرش است و کمی تار؛ به دلیل فاصله‌اش با سوژه، و خودش کتاب حافظ را گشوده و انگار دارد با خنده آن را می‌خواند. تنها چیزی که به آن شب سرد و آن فضا نمی‌آمد همین خنده بود! 

    عکس را دیدم، و به دختر فکر کردم؛ به اینکه در حالت کلی اهل ادبیات و شعر نیست و حتی ماهی یک‌بار هم دیوان حافظش را باز نمی‌کند و بیتی از حافظ را هم به‌سختی به‌یاد می‌آورد اما حالا رفته آنجا و دیوان را باز کرده برای عکس‌گرفتن، برای عکس‌گرفتن، برای عکس‌گرفتن! فکرم دوید به‌سمت زندگی این روزهایمان. تا چه حد «تظاهر» در لحظه‌هایمان جاریست؟ تا چه حد زندگی می‌کنیم برای عکس گرفتن؟ تا چه حد زندگی می‌کنیم برای انتشار در شبکه‌های اجتماعی؟ فکر کردن به جواب این سوال‌ها غم‌انگیز است. برای من وقتی موضوع کتاب باشد، غم‌انگیزتر هم می‌شود؛ چراکه خیلی از آدم‌ها این روزها کتاب را نه برای خواندن و فهمیدنش، که برای ژست و ادایش به دست می‌گیرند. هربار که یکی می‌گوید «این کتابه رنگش به کتابخونه‌ام میاد، می‌خوام بخرم» و «اون حافظت رو می‌دی باهاش عکس بگیرم واسه اینستا؟» و امثالهم، قلبم به درد می‌آید. که اگر کمی بیشتر به کتاب‌خواندن‌هایمان، به «چه» و «چگونه» خواندن‌هایمان اهمیت می‌دادیم وضعیت بهتری داشتیم.

    عمق فاجعه در قصهٔ همین دختر و امثال اوست. که حافظ می‌گوید «من و هم‌صحبتی اهل ریا دورم باد» و «باده‌نوشی که در او روی و ریایی نبود/ بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست» و آن‌ها می‌روند کنار قبرش، و با دیوانی عکس می‌گیرند که حتی به اندازهٔ نیم‌ساعت هم در مورد آنچه درونش نوشته فکر نکرده‌اند، که عکس می‌گیرند برای پز «من اهل کتاب و مطالعه‌ام»، که همه‌اش برای نشان‌دادن چیزی از خودشان است که در واقع نیست، که افسوس!

  • نظرات [ ۲۹ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۲ بهمن ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی