۱۷ مطلب با موضوع «حرف‌های ما هنوز ناتمام» ثبت شده است

اینجا بهترین نقطهٔ زندگی‌است!


اگر از حال ما می‌پرسی باید بگویم خوبیم. صبح‌ها با هزار امید و آرزو از تخت خواب جدا می‌شویم، با لبخند به همه سلام می‌دهیم و سفرهٔ رنگینِ پر و پیمانِ صبحانه دلمان را به تب و تاب می‌اندازد. همه‌چیز برای شروع یک صبح خوشمزه مهیاست؛ یک صبح خوشمزه که آغاز روزی دل‌نشین است. الحمدالله کار خوبی هم داریم و رئیس‌های خوش‌اخلاق و حقوق و مزایای بسیار! کجای دنیا را می‌شناسی که با کمترین کار، بیشترین حقوق را بدهند؟ اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست، بهترین زمان ممکن برای زیستن.
هزینهٔ رهن و اجارهٔ خانه‌ها پایین است و هیچ صاحب‌خانه‌ای اجاره را بالا نمی‌برد، کیفیت ماشین‌های داخلی به طرز شگفت‌انگیزی بالا رفته و قیمتشان پایین آمده. نه تنها خودرو که همه‌چیز ارزان است؛ از سیب‌زمینی و پیاز گرفته تا میوه و گوشت و همه و همه. راننده‌های تاکسی‌ دیگر از سیاست و اقتصاد حرف نمی‌زنند چون اقتصادمان در بهترین وضعیت ممکن است و مردان لایقی بر کرسی نشسته‌اند. مسئولین صادق و خدومی داریم که جانشان برای مردم این آب و خاک در می‌رود. آن‌ها بی هیچ چشم‌داشتی به مشکلات مردم رسیدگی می‌کنند. از رانت و بخور بخور و پارتی‌بازی و فساد مالی و وام‌های میلیاردی و احتکار هم هیچ خبری نیست؛ این‌ها فقط در قصه‌گویی‌های شبانهٔ مادربزرگ‌هاست. گفتم که! اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست، بهترین زمان ممکن برای زیستن. 
ما همگی خوشحالیم که فرزندان این آب و خاکیم، خوشحالیم که پیشرفت و صاحب‌نام شدنمان در همین مملکت امکان‌پذیر است. ما خروجی بهترین نظام آموزشی جهانیم؛ نظام آموزشی ایده‌آلی که با ثبات هرچه تمام‌تر دهه‌هاست اجرا می‌شود و افراد باسوادی را تحویل جامعه داده تا سرنوشت کشور را به بهترین‌ شکل ممکن رقم بزنند‌. اینجا همه عاشق علم و دانش‌اند و برای هر کودکی امکان تحصیل وجود دارد. همه از ته دل در انشاهایشان می‌نویسند علم بهتر از ثروت است چراکه کسی دغدغهٔ ثروت ندارد و زندگی همه خوب می‌چرخد. بچه‌های کار سال‌هاست نسلشان منقرض شده؛ همه خانه و شغل خوب دارند و دیگر نیازی نیست هیچ بچه‌ای برای تأمین مخارج زندگی کار کند. گفتم که! اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست؛ بهترین زمان ممکن برای زیستن. 
در خاک این ممکلت خوب‌ترین مردمان جهان نفس می‌کشند؛ مردمی به دور از دروغ و ریا، مردمی سراسر مهر و صداقت و درست‌کاری. نه از دزدی خبری هست، نه تجاوز و نه کودک‌آزاری. نه کسی در خیابان مزاحم دیگری می‌شود و نه هیچ‌کس بر سر دیگری اسید می‌پاشد. همه آرام و مهربان‌اند، همه مشغول کار و زندگی و کسب‌روزی‌اند. کارگرها الحمدالله وضعشان عالیست. حقوقشان بیشتر شده و دیگر هیچ پدری شرمندهٔ زن و بچه‌اش نیست، دیگر هیچ پدری غصهٔ جهاز دخترش، هزینه‌های عروسی فرزندش و سیسمونی نوه‌اش را نمی‌خورد. دل هیچ مادری خون نیست‌. علی برکت الله! همه دستشان به دهانشان می‌رسد. در کنار هم خوشبختیم، اعصابمان آرام است، سور و ساط میهمانی‌هایمان جور است و امکانات بسیاری برای تفریح داریم. دل‌ ما جوان‌ها لبریز عشق و امید و شوق زندگی است. ازدواج آسان شده و دیگر هیچ جوانی از ترس هزینه‌های ازدواج مجرد نمی‌ماند. می‌بینی؟ اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست؛ بهترین زمان ممکن برای زیستن. 
وقتی صغیر و کبیر یک مملکت امید به زنده‌بودن و فعالیت داشته باشند آن مملکت قطعا روزگار خوش و آیندهٔ درخشانی خواهد داشت. مملکتی که فرزندانش برای دریافت حقوق بیشتر سراغ رشته‌های پردرآمد نمی‌روند و همه از سر عشق و در پی استعداد، در رشته‌های دلخواهشان درس می‌خوانند، قطعا طی سال‌های آینده بهشتی لبریز از افراد لایق خواهد شد. یکی از این فرزندان من هستم؛ من که عاشقانه نوشتن را انتخاب کردم. انتخاب کردم تا بنویسم، تا نعمتی که در من نهاده شده هرز نرود و رسالتم را به جا آورم. راستش مادرم می‌گوید من بی‌نظیرم و خیلی خوب می‌نویسم اما یک عیب بزرگ دارم. عیب بزرگم این است که همه‌چیز را وارونه می‌نویسم؛ مثل دیبی در مجموعهٔ کلاه‌قرمزی. 

آری! اگر از حال ما می‌پرسی باید بگویم خوبیم... .
  • موافق ۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷

    اگه عرضهٔ زندگی‌کردن ندارین چرا بچه‌دار می‌شین؟

    قدش نیم‌متره؟ نه! بیشتر از نیم‌متره. یه پسر کوچولو با قد بیشتر از نیم‌متر و موهای فرفری خرمایی و پوست سفید و مژه‌های بلندِ فر خورده. دل‌نشینه. از اون‌ها که دوست داری بنشونیش تو بغلت و هی باهاش حرف بزنی و دلت واسه شیرین‌زبونی‌هاش قیلی ویلی بره. امروز صدای گریه‌اش می‌اومد. صدای گریه‌ای که قاطی داد و بیداد مادرش گم می‌شد. مادرش داشت دعواش می‌کرد؟ نه! مادرش داشت دردهای خودش رو داد می‌زد. دردهایی که نصفش تقصیر شوهر نامردش بود و نصف دیگه حماقت‌ها و بخشیدن‌های بیخود خودش. رفته بود پیش پدرشوهرش و می‌گفت: «پسرت بازم من رو زده، بازم خیانت کرده، من طلاق می‌گیرم. مهریه‌ام رو اجرا می‌ذارم و می‌رم. شما بمونین و این دوتا بچه.» این‌ها رو با داد و فریاد و گریه می‌گفت. حرفش که تموم شد بچه‌هاش رو گذاشت جلوی دروازهٔ خونهٔ پدرشوهرش و سوار ماشین شد و رفت. بچه‌هاش یعنی یه پسر هشت ساله و یه پسر موفرفریِ دو سال و نیمه‌. 

    من حق دخالت نداشتم. نشسته بودم توی اتاق و به نکبت‌بودن دنیا فکر می‌کردم. به اینکه این بچه چه گناهی کرده؟ بچه‌ای که از وقتی مادرش رفت یک بند جیغ کشید و گفت مامان نَلُو، مامان نَلو(مامان نرو). مادربزرگش تلاش می‌کرد آرومش کنه ولی نمی‌شد. آبجی کوچیکه (فسقلو) رفت تو حیاطشون و با اجازهٔ مادربزرگش، بچه رو آورد پیش ما. فسقلو قبلا زیاد باهاش بازی می‌کرد و موفرفری اون رو دوست خودش می‌دونه. صداش می‌اومد که باهاش حرف زد و خندوندش و آرومش کرد. 

    بالاخره پاهای سنگینم رو بلند کردم و از اتاقم رفتم بیرون. بچه‌ها یه گوشهٔ حیاط مشغول بازی‌ بودن و موفرفری هم بادبزن لاکی رو گرفته بود توی دستش و براندازش می‌کرد. سعی کردم بهش نزدیک شم. کنارش نشستم و لبخند گنده‌ای زدم و بوسیدمش. اون هم لبش به لبخند باز شد. بعد شروع کرد حرف زدن. بهم یه چیزهایی گفت که درست نفهمیدم. اکثر کلماتش مبهم بود و بریده بریده. داداشش که مشغول بازی بود یهو اومد جلو. گفتم: «چی می‌گه این نی‌نی خوشگله؟» گفت: «داره می‌گه بابام سنگ رو زد به سر مامانم.» با شنیدن حرفش مغزم سِر شد. دیگه صداهای دور و بر رو نشنیدم. فقط صدای درونم رو می‌شنیدم که مدام تکرار می‌کرد «اون فقط دوسال و نیمشه...»

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۱ شهریور ۹۷

    سبب رونق کفر است مسلمانی ما!

    دو خواهر کنار هم نشسته‌ بودند؛ دو خواهر در آستانهٔ شصت‌سالگی. بر سرشان چادر نماز بود، مقابلشان سجاده‌ و در دستانشان تسبیح. نماز مغرب را خواندند و حالا داشتند باهم صحبت می‌کردند. از چه؟ از عروس‌هایشان و اینکه موذی‌اند و تربیت نشده‌اند و... . سعی کردم با گوشی خودم را سرگرم کنم تا صدایشان را نشنوم اما نشد. گاهی صدایشان پر از حرص می‌شد و اوج می‌گرفت. عاقبت دهانم باز شد و گفتم: «الله‌وکیلی شما فکر می‌کنین نمازتون قبوله؟ نشستین پشت سجاده و دارین غیبت می‌کنین؟ اون سجاده و چادر رو سرتون حرمت داره والا! درست نیست کارتون.» نگاهی به هم کردند و خواهر کوچکتر در جوابم گفت: «غیبت نمی‌کنیم، داریم صحبت می‌کنیم. حقیقت رو می‌گیم.» پوزخندی محو بر صورتم نشست و از خانه بیرون زدم‌؛ از خانه‌ای که هوایش بوی مردار می‌داد.

  • موافق ۲۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۴ شهریور ۹۷

    با استدلال "همینه که هست" خودمان را در ذهن دیگران به گوسفند تبدیل کنیم!

    میان آدم‌هایی که هنوز دغدغه‌شان آرایش دخترهای مجرد است و معتقدند "دختر تا نرفت خانه‌ی شوهرش حق آرایش و بندابرو ندارد" از برابری حقوق زن و مرد حرف‌زدن، رنج است!

    پی‌نوشت اول: البته که این پست ربطی به من ندارد و صرفا نگاهی است به گوشه‌ای از جامعه. من همانم که پریشب چون در عروسی، تنها دختر بدون آرایش مجلس بودم دیگران به چشم یک آدم فضایی یا امّل قرون وسطایی نگاهم می‌کردند. خیلی هم عالی!
    پی‌نوشت دوم: پنج‌بار نوشتم و پاک کردم و در نهایت بیخیال! همین را بدانید که یکی می‌گفت اینکه بعد از طلاق، برای زن‌ها خواستگار خوب کم است یعنی ما مردهای ایرانی به پاکی زنان اهمیت می‌دهیم و ارزشمند هستند برای ما! گفتم این چه ارزشیست که زنی حتی اگر پاکدامن و خوب باشد تنها به جرم اینکه یک‌بار ازدواج کرده باید بدبخت شود؟ شما برای شخصیت و روح او ارزشی قائل نیستید. قطعا نیستید! پس این ارزش‌گذاری جسمی را بگذارید دم کوزه و آبش را بخورید!
  • موافق ۱۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۵ مرداد ۹۷

    خودخوری!

    من مردمانی را می‌شناسم که روزها تخم‌مرغ معمولی را رنگ می‌کنند و به جای تخم‌مرغ محلی، گران‌تر می‌فروشند و شب‌ها که می‌نشینند پیش هم، می‌گویند مسئولینمان همه دزد شده‌اند و دارند پدرمان را در می‌آورند! 

    روزگار غریبی است آقا...

  • موافق ۱۳ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۸ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

    مورِ دانه‌کش!

    دستم را زیر چانه زدم و نگاهشان کردم. چهارنفری می‌خواستند یک زنبور مرده را بلند کنند و نمی‌توانستند. می‌چرخیدند و هی تلاش می‌کردند و هی نمی‌شد. کم‌کم به این نتیجه رسیدند که رفقایشان را صدا بزنند و به چشم‌برهم‌زدنی، مورچه‌های کوچک سیاه یکی‌یکی اضافه شدند. هر کدام که از راه می‌رسید سریع یک گوشهٔ کار را دست می‌گرفت و مشغول می‌شد. مورچه‌ها جمع شدند و جمع شدند تا بالاخره زنبور را از زمین جدا کردند. چند دقیقه بعد من شاهد موجودات ریزنقشی بودم که هدفشان را بالای سرشان گرفته‌بودند و با تمام قوا به سوی مقصد می‌رفتند، موجوداتی که همدلی و همّت و تلاششان را فرو کردند توی چشمم و با زبان بی‌زبانی گفتند: «شما انسان‌ها خیلی وقت‌ها از ما مورچه‌ها هم کمترید! »


    پی‌نوشت اول: ژرف‌ که بنگری تمام عالم آموزگار توست!

    پی‌نوشت دوم: تابستان خود را چگونه می‌گذرانید رفقا؟ :)

  • موافق ۲ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

    به قول عمو خسرو حالمان خوب است اما تو باور نکن!

    مادرجون چند وقتی می‌شد که می‌گفت وقتی غذا می‌خورم با درد می‌رود پایین. بعد از پیگیری‌‌هایش، قرار شد امروز برود آندوسکوپی. من هم گفتم می‌آیم و سه‌تایی با باباجون به مطب دکتر رفتیم. ۴۸ تومان پول ویزیت بود، ۴۰۰ تومان هزینهٔ آندوسکوپی، ۲۰ تومان هزینهٔ خرید وسایل مورد نیاز آندوسکوپی، ۱۷۰ تومان هزینهٔ آزمایشگاه و... . یعنی می‌خواهم بگویم باوجود همچین هزینه‌هایی، در این مملکت یا باید پول داشته باشی یا درد بکشی یا بمیری!


    :: یاد روزی افتادم که یکی نشست کنارم و گفت: «می‌خواستم از درد دندون خلاص شم. دکتر گفت چاره‌اش عصب‌کشیه و هزینه‌اش هم ۶۰۰ تومنه. دیدم ندارم بدم، گفتم نمی‌خواد دکتر بکشش.»


    :: ممنون آقاپسرِ توی مطب که بعد از به‌ هوش آمدن مادرجون با اخلاق خوبت، لبخند به لبمان آوردی. 

  • موافق ۲۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۸ تیر ۹۷

    برنامه‌ی آهسته و پیوسته‌ی به گند کشیدن زبان فارسی

    دوست عزیز، بله شما، شمایی که هر وقت می‌خواهی در وصف یارت شعر و جملات قصار بنویسی، به جای "تو" می‌نویسی "تُ" یا "طُ"، بدان و آگاه باش که این حرکت نه تنها شاعرانه و خاص و خفن نیست که خیلی هم مسخره و بچگانه است. سواد "تو" نوشتن را نداری؟ اگر داری چرا درست نمی‌نویسی؟ جریان هکسره بس نبود؟ سلام خوبی را "س خ" نوشتن بس نبود؟ چه و که و به را "چ" و "ک" و "ب" نوشتن بس نبود؟ هر بار چیزهای جدید از خودتان در می‌کنید؟ و لابد فکر می‌کنید خیلی خلاق و کولید؟ و آیا می‌دانید وقتی این کارها را می‌کنید ما در دلمان بهتان چه می‌گوییم؟

    به قول آقاگل: بیایید دست به دست هم دهیم به مهر، چیزهای دیگر را خراب کنیم به جای این زبان فارسی مادرمرده!
  • موافق ۲۱ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶

    دختران سرزمینم

    لطفا قبل از قبولی در دانشگاه و خوابگاهی شدن، امورات ساده‌ی زندگی را از مامان‌هایتان بیاموزید. پرسیدن سوالاتی از قبیل " آب کتری الان جوشه؟ وای شیر ریخت رو موکت چجوری پاکش کنم؟ ماکارونی رو چطور درست می‌کنن؟ لباس‌هام بوی پماد سوختگی گرفته چیکار کنم بره؟" برای یک دختر هجده-نوزده‌ساله کمی زشت است؛ نیست؟ :|

  • موافق ۱۷ | مخالف ۴
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۵ اسفند ۹۶

    یادت باشه من اولین نفری هستم که بهت تبریک گفتم!

    نمی‌دانم کدام از خدا بی‌خبری نخستین بار جمله‌ی "پیشاپیش مبارک" را به کار برد اما اگر می‌دانست روزی اینگونه گندش در می‌آید حتما در گفتن جمله‌اش تجدید نظر می‌کرد. 

    مردم جان، اینکه شما اواسط سال ۹۶ پیامک بدهید "سال ۹۷ مبارک"، اینکه با شروع هر ماه بگویید اسفندی‌جان و خردادی‌جان و آبان‌ماهی‌جان و... تولدت مبارک، اینکه از زمان تشکیل نطفه، تبریک به دنیا آمدن نوزاد را بگویید و امثالهم، بیهوده‌ترین و مضحک‌ترین و مسخره‌ترین کار عالم است. هر تبریکی در زمان خودش می‌تواند موجب شادی و شعف شود نه  در بی‌ربط‌ترین زمان ممکن!

  • موافق ۱۸ | مخالف ۳
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۱ اسفند ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم