۹ مطلب با موضوع «حرف‌های ما هنوز ناتمام» ثبت شده است

امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟



همواره در حیرتم؛ حیرت از کوته‌فکری عده‌ای جاهل که جهالت‌شان را با رنگی از نخوت بر صفحات مجازی‌ نقش‌کرده و گمان می‌کنند تعداد لایک‌ها نشان‌دهندۀ حقّانیت سخنِ دون‌شان است؛ جاهلان فرومایه‌ای که این‌روزها حسابی بازار یاوه‌گویی‌های‌شان داغ است و اسبِ سرکش زبان‌شان در حال تازیدن؛ منتشرکنندگان جملاتی از قبیل: «مگه ما بهشون گفتیم برن مدافع حرم بشن؟»، «پولشو می‌گیرن»، «خود سوری‌ها و عراقی‌ها دارن تو کانادا پناهنده میشن، اونوقت ایرانی‌ها کاسۀ داغ‌تر از آش شدن»، «من پول می‌گیرم فلان پروژه رو انجام میدم و تو پول می‌گیری امنیت مردم رو تامین کنی. منت نذار سر مردم که اگه ما نبودیم جهادالنکاح می‌کردن با خواهرتون» و بسیار سخنانی از این دست که گوش همه‌مان از آن‌ها پُر است. 

حال سوال من این است: لحظۀ بی‌سر شدن چند؟ لحظۀ یتیم‌شدن فرزند چند؟ لحظۀ داغ‌دیدن مادر چند؟ کدام بشر دوپایی حاضر است فقط و فقط بخاطر پول به جهنم‌ترین نقطۀ عالم برود؟ جایی که بریدن سر، بازی ایّام‌شان است؛ جایی که انسانیّت به شنیع‌ترین شکل ممکن به تاراج رفته‌است؛ جایی که تجاوز سرگرمی لذت‌بخشی‌است؛ جایی که کودک دو ساله را مقابل خواهر و برادر شش ساله‌اش پوست می‌کَنند. می‌بینید؟ حتی گفتن از این جهنم‌ترین نقطۀ عالم قلب آدمی را چاک می‌زند. چه‌کسی حاضر است به خاطر پول در مقابل اینگونه دَدمنشانِ لعینی بایستد؟ دل از خانه کندن به منظور دفاع از موطن خویش و مبارزه با چنین وحوشی تنها از دست کسانی برمی‌آید که پا فراتر از دنیا و مادیّات گذاشته باشند نه هر علاف و بیکاری که هوس پول گرفتن به سرش بزند! 

و حالا احمقی که آرامشش را از همین مدافعین دارد مضحک‌ترین قیاس عالم را می‌‌کند. پروژه؟ در کدام پروژه جانت را نثار می‌کنی؟ در کدام پروژه جگرگوشه‌ات را می‌گذاری و به جایی می‌روی که هیچ‌کس انتظار زنده برگشتنت را ندارد؟ بی‌لیاقت نباشید مردم. نمک‌نشناس نباشید مردم. قدر بدانید، قدر بدانید تمام کسانی را که در سخت‌ترین شرایط، جان بر کف به دلِ حادثه می‌زنند تا دشمن را قبل از رسیدن به خاک سرزمینتان سرکوب کنند و این کاسۀ داغ‌تر از آش شدن نیست؛ جنگ نیابتی است. مطمئن‌باشید اگر رادمردان این سرزمین با ارادۀ پولادین و رشادت بی‌نظیرشان در بلاد همسایه نجنگند، روزی دشمن در سرزمین خودتان آنچنان بلایی به سرتان می‌آورد که روزی هزاربار از به دنیا آمدنتان پشیمان شوید!

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶

    آنچه در همۀ عروسی‌ها بر من می‌گذرد!

    از خانم‌های جوان و غیرجوان و حتی نوجوان مجالس عروسی خواهشمندیم اگر یک نفر را دیدند که حجابش رعایت شده و آرایشی نکرده اینقدر ضایع نگاهش نکنند. این یک نفر نه متحجر است و نه عقب‌افتاده و نه بی‌سواد و نه از پشت کوه‌ آمده! این یک نفر فقط علاقه‌ای به خالی کردن یک کلیو لوازم آرایشی روی صورتش ندارد و لزومی نمی‌بیند چون مجلس زنانه است حتما شالش را بردارد. مخصوصا که شما عزیزان دل مثل خبرنگار اعزامی باشگاه خبرنگاران از ابتدا تا انتهای مجلس مشغول فیلم و عکس گرفتنید!


     یکی از مشکلات من توی عروسی‌ها شناختن دیگران است. باور کنید با این حجم از آرایش نمی‌شود شناختشان :|

     یادش بخیر یک زمانی هم عروس با بقیۀ خانم‌های توی مجلس فرق داشت :| 

     برای اولین بار یکی از همبازی‌های دوران کودکی‌ام داماد شد. حس اگوری پگور و خواهرانه‌ای داشتم :]

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۳ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۱ مرداد ۹۶

    ملالی به نام زندگی...

    مشاور کیست؟ مشاور کسی است که وقتی می گویی ادبیات دوست دارم با تاسف نگاهت می کند و برایت نسخۀ دبیری و آموزش ابتدایی می پیچد و می گوید تو این سن ممکنه به ادبیات علاقه داشته باشی ولی وقتی وارد زندگی بشی می فهمی من چی میگم. برو معلم شو و بعد به هرچی که دوس داری برس. دانشگاه های دور هم نزن چون به هرحال دختری و شرایط برات فرق می کنه. الان من پسرمو تا ته ایران هم می فرستمش چون به هرحال پسره و مهم نیست. ولی واسه دخترا قضیه فرق می کنه و ظرافت هایی دارن که به هرحال باید بیشتر مراقبشون بود. درکل من برات تهران و اصفهان و گیلان و گلستان و مشهد رو میزنم تا خدا چی بخواد. و وقتی می پرسد دبیری علوم اجتماعی و زبان دوست داری و می گویم نه نگاهش دوباره همان تاسف را می گیرد و می گوید پس دوس نداری؟ باشه...


    پدر کیست؟ پدر کسی است که در خانه وقتی توی جای گرم نشسته می گوید آره دخترم هرجا بخوای و هرچی دوست داشته باشی می فرستمت و وقتی جلوی مشاور می نشیند نه تنها حرف های او را تایید می کند بلکه آن وسط با لحنی دستوری می گوید من دوس دارم معلم شه و آقا دبیری و آموزش ابتدایی رو هم بزن و وقتی مشاور می گوید خب با رتبۀ تو کمی سخته تهران قبول شدن سرش را با تاسف برایت تکان می دهد و همۀ آن جمله های خودخواهانه ای که وقت دیدن نتایج گفت و "دیدی حرفای من چقدر تاثیر داشت" و "دیدی با حرفا و رفتارای خاص من بود که تو به اینجا رسیدی" و "من پول دادم تو آزمونای قلمچی رفتی که موفق شدی" و همه و همه را از یاد می برد و حالا جلوی یک مرد غریبه که اولین بار دیده ایم با تاسف برایم سر تکان می دهد!


    حریر کیست؟ حریر کسی است که نشسته روی صندلی کنار مشاور و حس جوجه ای بی پناه را دارد که دارند توی حلقش دانه های بدمزه می ریزند و وقتی به خانه می آید می نشیند دو ساعت تمام گریه می کند و به این نتیجه می رسد که آدم بدبختی مثل او هیچگاه نمی تواند برود سراغ علاقه اش چون برای پدرش پول حرف اول را می زند و باید جبران پسرِ نداشتۀ پدرش را بکند و جملۀ "تو دختری و الزام درآمد داشتن نداری" به کل برای او صدق نمی کند. او کسی است که هیچوقت نتوانست آنطور که می خواهد باشد. هیچوقت نتوانست علایقش را با خیال راحت دنبال کند و همیشه آن منت مخصوص بر سرش بود که تو نتیجۀ رفتار منی و من آن دانای کل عالی و باحال و توپم که تو را اینطور بار آوردم. پس نتیجه می گیریم همانطور که تا الان مثل یک پرنده توی قفس بود از این به بعد هم همینطور خواهد بود و راه بیرون رفتن از این شرایط یا مردن است یا فرار کردن به جنگل های آمازون!


    تابحال شده در تمام زندگی حس اضافی بودن بهتان دست بدهد؟

    تابحال شده دلتان بخواهد سرتان را بگذارید زمین و دیگر بلند نشوید؟

    تابحال شده حالتان با هیچ چیز خوب نشود و هوای شهر با تمام سبکی و پاکی اش برایتان تنگ شود؟

    و امیدوارم از یک سردار شکست خورده انتظار رعایت نیم فاصله و علائم نگارشی را نداشته باشید...

  • موافق ۷ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۸ مرداد ۹۶

    یا رب این نودولتان را بر خر خودشان نشان

    جا دارد همین اول صبحی سلامی عرض‌کنیم خدمت آن دسته از عزیزان که خودشان را خواهرزادۀ خدا می‌دانند؛ همان‌هایی که صبح و ظهر و شب رو به قبله خم و راست می‌شوند و مع هذا وقتی یک نقاش، بنّا، نجّار و کارگر در خانه‌شان کار می‌کند یک تومن از دوتومن درآمد حاصل عرق ریختنش را بسان آب خوردنی می‌خورند و لابد پیش خودشان فکر می‌کنند به بهشت هم می‌روند!


    ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی/ کین ره که تو می‌روی به ترکستان است

    (سعدی)

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶

    تب تندی که عرق خواهد کرد...

    بالاخره بعد از سه روز تحقیق و خواندن صدها مطلب راجع‌به انتخابات، کاندیداها و دیدن مستندهای پیرامون این مسئله، تصمیم گرفتم به چه کسی رأی بدهم. و چه کار دشواری بود واقعا! منی که حالم از سیاست به‌هم می‌خورد مجبورشدم برای رأی دادن، این همه از سیاست بخوانم و هی ازش بیزارتر شوم. البته دلیل این کارم برای خودم قانع کننده‌بود؛ چراکه نخواستم مانند بسیاری( و نه همه) از هم‌سن و سال‌های رأی‌اولی‌ام تحت تاثیر حرف مردم کوچه و بازار باشم یا چیزهایی نظیر«به فلانی رأی ندیم چون می‌خواد تلگرامو فیلتر کنه» یا «به فلانی رأی بدیم چون آزادی رو ازمون نمی‌گیره» یا «به فلانی رأی بدیم چون تو مناظره خوب حرف زده» یا «به فلانی رأی ندیم چون می‌خواد پیاده‌روها رو مردونه زنونه کنه.» نخواستم تحت تاثیر این‌ مزخرفات باشم. البته من که می‌دانم ته ته‌اش ما علی‌ها می‌مانیم و حوض‌مان اما خب حداقل می‌دانم روی هوا رأی نداده‌ام! امیدوارم کسی که در نهایت انتخاب می‌شود دلسوز این مردم باشد؛ دلسوز مردمی که زیر بار مشکلات اقتصادی دارند له می‌شوند و هر چند سال یک‌بار به امید بهتر شدن وضعیت‌شان به پای صندوق‌های رأی می‌آیند و این «هرچند سال‌»ها هی می‌آیند و می‌روند و بازهم وضعیت‌شان همان است که بود ولو بدتر...

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶

    آدم ها دلشان یک مذهب گوگولی می خواهد!

    این روزها بسیارند آدم هایی که قید دین و مذهب را زده اند. دین را کنار گذاشته اند هیچ حتی خدا را هم انکار می کنند. ازشان که بپرسی چرا چنین شد و چنان شد می گویند: «رفته ام پی علم. تحقیق کرده ام و با عقل خودم به این رسیده ام که خدایی وجود ندارد و جهان با ترکیب چند  اتم به وجود آمده و دین و پیغمبر و ... همه شان کشک بادمجان است!» بهشان می گویی: «مگر می شود خدایی نباشد و جهان به این عظمت خود به خود به وجود آید؟ یک خودکار ساده سازنده ای دارد، مگر می شود جهان نداشته باشد؟ جهانی با این عظمت و پیچیدگی! اگر بگوییم خود به خودی به وجود آمده که همان صدفه است عزیز من!» آن ها هم در می آیند که: «تو عقاید اگزجره ای داری و کوته بین هستی و آنچه پیشنیان گفته اند را کورکورانه پذیرفته ای و الخ.»

  • موافق ۱۳ | مخالف ۳
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۹۵

    آرزوهایم کو؟

    جیوگی را می بینید؟ برنامه ای تحلیلی-اجتماعی است از شبکه 2 سیما که من تا غروبِ امروز حتی یک قسمتش را هم ندیده بودم اما از آنجایی که فردا امتحان داریم و طبیعتا وقت درس خواندن (آن هم از نوع ریاضی اش) حتی گل های قالی هم جذاب می نماید، نشستم پای تلوزیون. مامان در آشپزخانه با ظرف ها سروکله می زد و بابا کنارم نشسته بود. با شنیدن نام کنکور از دهان آن آقامعلم که کت و شلوار سرمه ای به تن داشت، هر دو به تلوزیون خیره شدیم. 

  • موافق ۷ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵

    تن آدمی شریف است به جان آدمیت...

    من در زندگی برای کم چیزهایی از جان مایه می گذارم؛ یعنی به نظرم خیلی مزخرف است آدم هرثانیه در حال جان دادن برای چیزی باشد. از جان مایه گذاشتن هم که می دانید یعنی چه؟ یعنی صرف انرژی بیش از حد توان برای انجام کاری. حالا چرا دارم درد به سرتان می دهم و این ها را می گویم؟ خب اولا برای اینکه بهتان یادآوری کنم جان شما بسیار ارزشمند است و لطفا برای یک مشت امور آبکی، جانِ جانتان را نگیرید و ثانیا برای اینکه اشاره ای به شب گذشته ی خودم کنم و ضمن آن نکته ای را بهتان گوشزد.

    نظرتان چیست کمی فاز ادبی برداریم؟ بله...دیروز هم مثل همه ی روزهای پاییز، پاییزی بود. عصرهای آبان هم که می دانید؟ جان می دهد برای خزیدن زیر پتوی گرم و نرم و حداقل برای نیم ساعت هم که شده خوابیدن. وقتی چشم باز کردم خانه در سکوت عمیقی به سر نمی برد و مامان هی داد می زد: «الهی درد نگیرین... از دست شماها خسته شدم... چرا وسایلاتونو می ریزین وسط خونه... شما یه بار دیگه خونه رو به هم بریزین من می دونم و شما و...» این ها را خطاب به خواهران کوچکم می گفت. برخاستم و به سمت پنجره رفتم. هوا حال نامعلومی داشت و دانه های کوچک باران نرم نرمک پنجره را می آراستند. سیاهی مخوف شب های پاییزی کمین کرده در پشت ثانیه های غروبی باران زده، روشنایی را در خود می بلعید و هضم می کرد. ماه در مشت ابرها فرو رفته بود و گلدانِ کنار پنجره از سرما به خود می لرزید. یادم آمد وقت ضیق است و درس بسیار. 

    درست نمی دانم چه مدت مشغول درس خواندن بودم اما وقتی به خودم آمدم، ساعت ها از آن غروب باران زده گذشته بود. گویا لابه لای اوراق کهنه ی تاریخ، خیابان های سرد و تاریکِ جوامعِ جهانِ انسانی و درست جایی میان نگرش های سیستماتیک جغرافی دانان گم شده بودم. خودم، ذهنم و حتی نفس بی روحم لابه لای تمامی خوانده هایم گم شده بود. من دیشب برای درس از جان مایه گذاشتم و چنین شب هایی در زندگی من از انگشت دو دست هم کمتر است. شب هایی که تا بامداد بی وقفه درس بخوانم و درست وقتی قهوه ی جانم ته کشید چراغ را خاموش کرده و مثل جنینی در خودم جمع شوم و به جای خواب تقریبا از هوش بروم. به نظرم درس از جمله چیزهایی است که همیشه نباید برایش از جان مایه گذاشت؛ چون چیزی که مهم است زندگی و سلامتی است و اگر این دو نباشند علامه ی دهر بودن هم به درد آدمی نمی خورد. بگذریم...

    دیشب درست در لحظه ای که دلم به حالِ بیحالیِ خودم سوخت، به یاد دبیران سال قبل افتادم. به یادِ اینکه بهم ثابت شده عده ای از دبیران محترم یک مشت عقده ای بدبخت اند که فکر می کنند به علت جایگاه اجتماعیشان اجازه دارند هر حرفی را بزنند و هر رفتار منزجر کننده ای را از خود نشان بدهند. من دیشب با فکر یک مشت عقده ای بدبخت خوابیدم و حس می کردم در آن لحظات دست سیاهی تمام قلبم را توی مشت گرفته. با زخمی که پس از مدت ها سرباز کرده بود، خوابیدم و نفهمیدم که زخم ها را نباید به حال خودشان رها کرد؛ چون خون ریزی می کنند، گند می زنند به تمام جان و  روحت و باعث می شوند تا صبح کابوس ببینی و نتوانی درست بخوابی.

    با همه ی این ها آنقدری توان داشتم که صبح زود چشمانم را باز کنم. به باران و شمعدانی های باران خورده لبخند بزنم. به مدرسه بروم. آن همه درسِ خوانده را روی برگه های سفید امتحان، واژه کنم و نمره ی کامل بگیرم و حتی... زخم ها را بدوزم و نگذارم دیگر خون ریزی کنند اما خواستم بگویم کاش ما آدم ها آنقدری آدم باشیم که با گفته ها، نوشته ها و رفتارمان دل دیگران را خط خطی نکنیم تا در یکی از شب های آبان ماه، درست وقتی که توی خودشان مچاله شده اند، زخمشان سر باز کند و گند بزند به تمام روح و جانشان.


     البته که حالم خوبه...شماها چطورید رفقا؟ از حال دلتون چه خبر؟ :)

  • موافق ۱۰ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۴ آبان ۹۵

    مو رفته لای اصل هایمان!

    ناردونه: بابا تو که کلا محرما مسجد نمیری...حداقل پاشو بیا هیئت

    من: مرسی...اگه قرار به رفتن باشه که خب...همون مسجدو میرم چرا برم هیئت؟

    ناردونه: خاک تو سرت آخه!

    من :|


    ترجیح میدم توی خونه به امام حسین(ع) و حقایق تلخ عاشورا فکر کنم و اشک بریزم...مداحی گوش کنم...حتی تر درس بخونم ولی نرم مسجد و هیئت! نه که بد باشه...نه که کار خوبی نباشه...اما ترجیح میدم تو خونه باشم نه مسجد که یه عده دختر هم سن و سالم جمع میشن و از تیپ و قیافه پسرها و فلان زنجیرزن و سینه زن میگن...یا اینکه فلانی بهم شماره داد...اون دختره رو می بینی اونجا نشسته؟ فلانی خاستگارش بود...اون یکی شوهر کرده...فلانی طلاق گرفته...و از این دست چرندیات... و تو رو مجبور می کنن کنارشون بشینی و به پرت و پلاهاشون گوش کنی...ترجیح میدم تنها تو اتاقم باشم...ترجیح میدم نوحه خونی و عزاداری تو تلوزیونو ببینم تا رفتن تو جمع کسایی که به بهانه ی محرم و عزاداری میرن مسجد و هیئت و با هرهر و کرکر از هر دری حرف میزنن..دریغ از گوش دادن به چیزی که باید...امسالم مثل پارساله...که شب تاسوعا رفتیم بیرون...دسته ی مسجدمون رفت سمت خونه ی حاج آقا...همون که بوی خدا میده...همون که هرسال شب تاسوعا نصف شهرو شام میده...و مداح میخوند:« جوانان بنی هاشم بیایید...علی را بر در خیمه رسانید» و من مثل هرسال شامِ شبِ تاسوعای حاج آقا رو نخوردم ...چون درک نمی کردم اون جمعیت عجیب جلوی دروازه رو که برای یه پرس غذا از سرو کول هم بالا می رفتن...از دور نگاشون می کردم...بیایید قبول کنیم تو این مورد و خیلی از موارد دیگه فرهنگمون می لنگه...خیلی هم می لنگه...برای همینه فقط تاسوعا و عاشورا از خونه میزنم بیرون...حتی به ناردونه هم که اون دو روز همه جا باهامه گوش نمیدم....چون اونم همیشه از بقیه و فلانی ها میگه...

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم