۱۳ مطلب با موضوع «بازی‌های وبلاگی» ثبت شده است

نامه‌ای به گذشته

نازَک ده‌ساله‌ام، سلام!
نامه‌ای که می‌خوانی از آینده برایت رسیده. آینده! عجیب است، نه؟ می‌توانم ابروهای بالاپریده و چشم‌های گرد و حیرانت را تصور کنم. متعجب نشو دختر کوچولو! در این دنیای بزرگ و عجیب، هیچ‌چیز غیر ممکن نیست و تو وقتی بزرگ‌تر شوی این را بهتر می‌فهمی. اکنون تنها کاری که باید بکنی این است که باورم کنی؛ باور کنی کسی که این نامه را برایت نوشته از آینده‌ای نه‌چندان دور با تو سخن می‌گوید، و خود تو است؛ تو در ده سال دیگر! 
شاید ترسناک و هیجان‌انگیز به‌نظر برسد اینکه من، توأم و می‌دانم در ده‌سال پیش رو قرار است چه مسیری را طی کنی. اما نترس و به حرف‌هایم خوب گوش کن. می‌خواهم تو را با همین کلمات در آغوش بکشم، روی پایم بنشانم و چندکلمه‌ای باهم صحبت کنیم. به‌درازا نمی‌کشد البته! دلم می‌خواهد از این نامه چیزی عایدت شود و به‌همین‌خاطر می‌خواهم کمی نصیحتت کنم. خوشبختانه تو با این مسئله مشکلی نداری و آفرین بر تو. 
حالا نصحیت من چیست؟ هیچ! هیچ است و در آن معنی بسیار! تمام حرف من از این روزهای دور، به تو نازدانهٔ کوچک آن‌ روزها، این است: زندگی کن، با جهان بیامیز، و از زندگی‌کردنت لذت ببر. و اگر کسی غیر از این را از تو خواست بگو باشه و به حرفش گوش نکن! هیچ‌چیز نباید تو را از اصل ماجرا دور کند؛ پس در شالیزار پدربزرگت کودکانه و رها بخند، برقص، بدو. دیوانگی کن. گاهی بنشین و با چشمان بسته به صدای باد گوش بده، گاهی گونه‌ات را به شبنم صبح‌گاهی روی گل‌ها آغشته کن و گاهی دراز بکش و گوش‌ات را به زمین بچسبان. آری! به زمین گوش بده. بگذار تمام عالم با تو سخن بگوید. بگذار ذره ذرهٔ جانت، جهان را احساس کند. سنجاقک‌های باغ مادربزرگ را به جان هم نینداز دختر! آخر این چه کاریست؟ بیا و در چشم‌های عجیب و غریبشان نگاه کن و سعی کن درکشان کنی و با آن‌ها حرف بزنی. مادامی که کودکی هیچ‌کس به تو خرده نمی‌گیرد. نهایتاً بگویند خل شده‌ای که این هم چندان مهم نیست. وقتی بزرگ شوی هم خودت فراموشش می‌کنی، هم آن‌ها اما دنیایی که با حرف زدن با کائنات در تو شکل می‌گیرد هیچ‌وقت فراموشت نمی‌شود. من گمان می‌کنم که این مسئله زندگی‌ات را غنی می‌کند. باور کن! من الان در ۲۰ سالگی تو، به دنیای غنی آن‌ها که جهان را به‌گونه‌ای دیگر می‌بینند و می‌توانند از واقعیات فراتر بروند، گاهی غبطه می‌خورم. این یک هنر است، و من از تو می‌خواهم هنرمند باشی. هرچند می‌دانم که در ذات خود هنرمندی! وقتی به من برسی، می‌فهمی که چه می‌گویم. تو در ده‌سالگی‌ات نمی‌دانی اما من می‌دانم که هنر و ادبیات چیزهایی هستند که در آینده تو را به هستی وصل می‌کنند؛ همان نقاشی‌هایی که می‌کشی و موسیقی‌هایی که گوش می‌کنی و شعرهایی که از دو-سه‌سال دیگر شروع به سرودنشان می‌کنی. شاید حرف‌هایم عجیب، گیج‌کننده و قلمبه سلمبه به‌نظر برسند اما عیبی ندارد. نامه را کنار بگذار و وقتی بزرگ‌تر شدی( پیش از آنکه دیر شود)، دوباره آن را بخوان. آن‌وقت می‌فهمی که وقتی از هنر و ادبیات حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم؛ آن‌وقت می‌فهمی که چرا می‌خواهم با تاکید به تو بگویم که موسیقی خوب گوش کن و به شجریان‌گوش‌کردن‌های آقاجون غر نزن، کتاب بخوان، شعر بخوان، نقاشی بکش، و با جهان همراه شو و در موردش فکر کن. این‌ها از تو آدم بهتری می‌سازند. تو باید یاد بگیری چگونه نگاه متفاوتی به جهان داشته باشی و کیفیت زندگی‌ات را بالا ببری.
مادامی که کودکی، کودکانه زندگی کن؛ آنطور که باید. و وقتی بزرگ‌تر شدی باز هم کودکانه زندگی کن اما با نگاهی متفاوت‌تر. آدمی برای گذر از روزهای دشوار به احساسات خالص و کودکانه‌اش نیاز دارد اما نمی‌تواند تا ابد کودک بماند. خب؟ پس این حرف مرا گوشواره کن و به گوش‌ات بیاویز. البته تو بچهٔ عاقلی هستی و اینکه من حالا آسوده‌خاطر نشسته‌ام و دارم برایت نامه می‌نویسم ماحصل همین پختگی و عاقل‌بودن در عین دیوانگی توست. و چه پارادوکسی؛ عاقل بودن در عین دیوانگی! می‌دانی که چقدر نجات‌دهنده است این عبارت؟ نمی‌دانی. اما من به تو می‌گویم که تا چه اندازه مهم است. اینکه بدانی کجا عاقلانه رفتار کنی و کجا دیوانه باشی، از موهبت‌های الهی است. سفت بچسب به آن و تا رسیدنت به من، رهایش نکن. 
نازَک ده‌ساله‌ام، 
قرار بود سخن به درازا نکشد اما کشید. راستش را بخواهی، دلم می‌خواهد برایت صدها ورق نامه بنویسم و به جزئی‌ترین لحظات زندگی‌ات اشاره کنم و بگویم چه کنی تا بعد پشیمان نشوی اما مجال آن را ندارم. پستچیِ زمان فقط تعداد و حجم محدودی از نامه‌ها را هرچندسال‌درمیان حمل می‌کند و ادارهٔ پست «میان‌زمانی» به من تاکید کرده که نامه‌ام بیشتر از یک ورق پشت و رو نشود. به‌همین‌خاطر ناچارم صحبتم را خلاصه کنم و در آخرین سطرهای نامه از تو بخواهم که قوی باشی؛ زندگی را تجربه کنی و قوی باشی‌. قرار است اتفاقاتی در زندگی‌ات رخ بدهد که تنها با یک روح استوار و ارادهٔ پولادین می‌توانی از آن‌ها گذر کنی. البته همانطور که می‌بینی به بیست‌سالگی‌ات خواهی رسید و این یعنی گذر از تمام آن چالش‌ها اما به‌هرحال وظیفه دارم که این نکته را به تو گوشزد کنم؛ چون دوستت دارم و تو عزیزترین آدم روی زمینی برای من.
نازَک ده‌ساله‌ام،
دیگر بیش از این نمی‌خواهم برایت از زندگی بگویم. باید خودت تجربه کنی و با همان آزمون‌ها و خطاها که قرار است از سر بگذرانی، به جایی که من هستم برسی. عیبی ندارد که گاهی اشتباه کنی. آدم تا اشتباه نکند نمی‌تواند، زندگی را بلد شود. این اشتباهات ما هستند که به ما درس‌های خوب و فراموش‌نشدنی می‌دهند. اما به یاد داشته باش که در کنار همهٔ اشتباهاتت، همیشه مواظب گوهر پاک درونت باشی و آن را از دست ندهی. انسان خوبی بودن مهم‌ترین دارایی تو در زندگیست و بخشی از آن هم به ایمان تو به خدا برمی‌گردد. پس هیچ‌گاه او را فراموش نکن. خدا بهترین دوست تو در این دنیای بزرگ است. او در تمام این سال‌ها باعث شد من و تو، نلرزیم و نلغزیم و پایمان کج نشود. او کسی است که روح و روان من و تو را در کنار تمامی مصائب دنیایمان سالم نگه داشت، تکیه‌گاه و پناهمان شد، و حتی در پانزده سالگی تنها دلیلی بود که زنده ماندیم. می‌بینی؟ خدا در زندگی من و تو از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. پس رهایش نکن و همیشه دوستش بدار، همانطور که او هیچ‌وقت تو را رها نمی‌کند و همیشه دوستت دارد. 
خب! دیگر رسیدیم به پایان این نامه و کاش می‌شد بیشتر با تو حرف بزنم. امیدوارم در آینده بشر علاوه بر ادارهٔ پست میان‌زمانی یک محل دیدار حضوری هم دست و پا کند برایمان! آن‌وقت می‌شود راحت‌تر صحبت کرد. البته من جدا احساس خوبی دارم که برایت نوشته‌ام و امیدوارم تو هم از این نامه حس خوبی بگیری. یک خبر هیجان‌انگیز هم برایت دارم. اگر سعی کنی ادارهٔ پست میان‌زمانی دورهٔ خودتان را پیدا کنی می‌توانی برایم نامه بنویسی. خیلی باحال است، نه؟ امیدوارم به دنبالش بگردی و روزی نامه‌ای از تو به من برسد. خدانگهدار دختر کوچولوی نازنین!

با یک دنیا عشق و لبخند
امضا: تو!

پی‌نوشت: ممنون از سید جواد که من را به این چالش دعوت کردند. شما هم اگر دوست داشتید، بنویسید. :)
  • نظرات [ ۵ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۵ مهر ۹۸

    تصور من از آینده

    نشسته‌ام پشت میز و رمانی که بعد از گذشت چندسال نوشتنش را تمام کرده‌ام می‌خوانم. بالاخره همهٔ جوانبش راضی‌ام کرده و می‌توانم بروم سراغ نشر و عمومی‌کردن آنچه که دست کم دوازده‌سال در درونم زیسته. صفحهٔ ۲۰۰ را ورق می‌زنم و بعد با انگشت اشاره و شست، چشمانم را ماساژ می‌دهم. چندروز اخیر فشار زیادی به این دو بی‌نوای همیشه همراه آورده‌ام. از یک طرف نوشتن رمان و کارهای نشریه و از طرف دیگر خواندن ایمیل بچه‌ها و مقاله‌هایشان و سعی در دادن نمرهٔ عادلانه! چشم از کلمات و مانیتور برمی‌دارم و به پردهٔ حریر سفید سمت راستم نگاه می‌کنم. نسیم اردیبهشت پیچ و تابش می‌دهد و عطر بهارنارنج را به درون اتاق می‌پراکند. هنوز هم بازگذاشتن پنجرهٔ اتاق از علاقه‌مندی‌های من است خاصه در بهار دلکش و هوای بی‌نظیرش. 

    «مامان؟ ماماااان؟» صدای شیرین دردانه‌ام مرا به خودم می‌آورد. سر می‌چرخانم و می‌بینم دفتر نقاشی به دست، در چهارچوب در اتاق ایستاده. دخترک پنج‌ساله‌ای که طبق معمول موهایش ژولیده پولیده است و یک‌ لنگهٔ شلوارش بالاتر از دیگری. می‌گویم: «جانم مامان؟» به سمتم می‌دود و دلبرانه و با ذوق می‌گوید: «یه نقاشی جدید کشیدم.» با لبخند اشاره می‌کنم که نشانم بدهد. خودش را از پهلو می‌اندازد در آغوشم و دفترش را باز می‌کند و می‌گوید: «ایناهاش! قشنگه؟» به نقاشی نگاه می‌کنم. تک‌خنده‌ای می‌پرانم و می‌گویم: «عالیه! حالا این‌هایی که کشیدی کی‌ان؟ این بچه‌کوچولوئه تویی؟» موهایش را می‌فرستد پشت گوش و می‌گوید: «آآآره دیگه، این خانومه هم که دارم بهش گل می‌دم تویی.» بلندش می‌کنم و روی پایم می‌نشانمش. می‌گویم: «ای بلا! می‌دونی من گل دوست دارما. اینی که دستت رو گرفته هم باباست؟» توضیح می‌دهد: «آره باباییه. باهم رفتیم برات گل بخریم. روز مامان‌هائه مثلا. اون موقع که روز مامان‌ها بود با بابایی برات گل خریدیم دیگه.» سرم را تکان می‌دهم می‌گویم: «آره یادمه. خیلی قشنگ کشیدی. آفرین.» با ذوق پایین می‌پرد و می‌گوید: «بابایی که اومد به اونم نشونش می‌دم.» و جست و خیز کنان از اتاق خارج می‌شود. با لبخند و عشق نگاهش می‌کنم و از روی صندلی بلند می‌شوم تا غذایت را گرم کنم. الان است که برسی و می‌دانم که حتی اگر کلید داشته باشی بازهم منتظری درِ این خانهٔ کوچک را من به رویت باز کنم. صدای زنگ در بلند می‌شود. به این دیوانه‌بازی‌هایمان که بعد از چندسال رهایش نکرده‌ایم می‌خندم و به سویت پر می‌کشم؛ به سوی تویی که نفس‌هایم به نفس‌هایت بند است. 


    پی‌نوشت یک: تاریخش؟ ده سال دیگر. وسط‌های اردیبهشت. 

    پی‌نوشت دو: این هم یک چالش بود. ممنون از هلماجان بابت دعوتش. من هم قرار است دعوت کنم؛ پس نوا، سجل، رستاک، بسم‌الله! :دی

    پی‌نوشت سه: خسته‌ام آقا! حال لینک دادن ندارم. :|

  • نظرات [ ۱۷ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۸ اسفند ۹۷

    پویش موثرترین وبلاگ‌ها

    مدتی قبل آقای صفایی‌نژاد لطف کردند و بنده را به یک چالش وبلاگی دعوت کردند به اسم موثرترین وبلاگ‌ها. گویا شروع این چالش از وبلاگ نون والقلم بوده و ماجرا از این قرار است که باید وبلاگ‌هایی را که از نظر ما محتوا و کیفیت مناسبی دارند و تاثیرگذارند معرفی کنیم. ابتدا به نظرم رسید که چالش خوبی است و باعث می‌شود با وبلاگ‌های خوب آشنا شویم اما بعد نظرم کمی تغییر کرد؛ چراکه اکثر شرکت‌کنندگان وبلاگ‌هایی را معرفی کردند که با سلایق و علایقشان هم‌خوانی داشت. از نظر من این انتخاب از این جهت که حب و بغض و سلیقه در آن دخیل است، دارای اشکال است. ممکن است وبلاگی بر من تاثیر بگذارد و این لزوما به این معنی نیست که بر همه تاثیر می‌گذارد و می‌توان از آن به عنوان موثرترین وبلاگ یاد کرد. موثرترین وبلاگ عنوان درشتی است و اگر آن را به وبلاگی نسبت می‌دهیم باید ویژگی‌های قابل توجهی داشته باشد و نه بر یک‌نفر که بر خیلی‌ها تاثیر بگذارد. به گمانم بهتر بود عنوان چالش کمی محدودتر می‌شد تا با محتوایی که دوستان می‌نویسند هم‌خوانی داشته باشد. 

    به‌ هر تقدیر من هم به این چالش دعوت شده‌ام و باید از چند وبلاگ نام ببرم اما می‌خواهم راه عصیان پیش گیرم و بگویم این‌کار شدنی نیست. من معمولا در زندگی سعی می‌کنم از هرچه می‌بینم درسی بگیرم و نکته‌ای بیرون بکشم. در مورد وبلاگ‌ها هم همین است و می‌توانم بگویم تمام این چندده‌وبلاگی که دنبال می‌کنم از یک جهت بر من تاثیر می‌گذارند؛ یکی به من مهربانی می‌آموزد، یکی برنامه‌ریزی برای زندگی و هدفمند پیش‌رفتن، یکی عاشق بودن، یکی قلم‌زدن، یکی به دنبال علم و پژوهش رفتن و غیره و غیره. پس ترجیح می‌دهم از بین این‌ها انتخابی نکنم؛ چراکه انتخاب عادلانه دشوار است و من هم قاضی نیستم. 

    پی‌نوشت: یا بهتر است بگویم برای کسی که سعی می‌کند از همه‌چیز، چیزی بیاموزد هرچیزی آموزنده و موثر و مفید است. :)

  • نظرات [ ۵ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۸ اسفند ۹۷

    جام جهانی چشم‌هات!

    در آغوشم می‌گیری؛ سخت و مردانه. دلم می‌لرزد؛ یک‌ریز و عاشقانه و زنانه. می‌گویم: «هستی؟» می‌گویی: «هستم.» می‌گویم: «تا کجا؟» می‌گویی: «تا ندارد.» می‌گویم: «این حرف‌ها مال شاعرمسلک‌هاست؛ مال آدم‌های پروانه‌ای.» می‌خندی و می‌گویی: «یعنی خودت؟» می‌گویم: «من هستم تا زمانی که نفس بکشی. هر دوست‌داشتنی «تا» دارد.» سرت را به عقب می‌بری. در چشمان دریایی‌ات طوفان است. خیره می‌شوم به نی‌نی‌ لرزان چشم‌هایت، خیره می‌شوی به قهوهٔ گرم چشم‌هایم. می‌گویی: «یعنی بعدِ من می‌روی با...» گوشهٔ لبم را می‌گزم و با انگشت اشاره‌، مهر سکوت می‌زنم به لبت. دریا هنوز هم متلاطم است. با نگاه، بوسه می‌زنم به گوشهٔ پلک‌هایت و نجوا می‌کنم: «آنچه مرا زنده نگه می‌دارد، هوا نیست؛ نفس‌های توست مرد من.» و ضرب‌آهنگ قلبت بالا می‌گیرد. لبخند می‌زنم، لبخند می‌زنی. دریا آرام گرفته. می‌گویم: «فوتبال امروز فراموشت نشود.» می‌گویی: «بشود یا نشود مهم نیست؛ مهم این است دروازهٔ دلم باز شده، تو بی‌رحمانه خودت را گل کرده‌ای و حالا پیروز میدانی.» می‌خندم و لبخند روی صورتت عمیق می‌شود. توی دلم می‌گویم: «خبر نداری که من عمریست در جام جهانی چشمانت خودم و دلم را باخته‌ام.»


    :: این یک چالش است.

    :: ممنون از آووکادوی عزیز و دعوت‌اش.

    :: به رسم آنچه گفته‌ایم دعوت می‌کنم از ف.ن و حاج‌مهدی! :)

  • نظرات [ ۳۶ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷

    نتایج نهایی صندلی داغ!

    بدون هیچ سخن اضافه‌ای می‌رم سر اصل مطلب. :)

    این شما و این هم نتایج نهایی بازی:

    برای انتخاب بهترین صندلی داغ (یا همون بهترین پاسخ‌دهنده!) در مجموع ۲۰ رای جمع شد‌. ۳ مقام نخست این بخش:

    نفرات سوم: شباهنگ و حوا با ۳ رای

    نفر دوم: جولیک با ۴ رای

    نفر اول: حاج‌ مهدی با ۵ رای

    بله! برنده‌ی این قسمت رو تشویق کنید. این شما و این شرکت‌کننده‌ی برتر صندلی داغ: حاج مهدی نویسنده‌ی وبلاگ روز از نو. (دست و جیغ حضار)

    برای انتخاب بهترین سوال(یا همون بهترین پرسش‌گر!) در مجموع ۲۵ رای جمع شد که خیلی پراکنده بود؛ به همین خاطر سوال برتر با ۳ رای اول شد. چند سوال دیگه با دو رای در رتبه‌ی دوم قرار گرفتن و تعدادی با یک رای در رتبه‌ی سوم و باقی سوالات هم رای نیاوردن.

    شماره‌ی سوالاتی که ۱ رای آوردن: ( ۳، ۵، ۹، ۱۱، ۱۳، ۱۴، ۱۸، ۲۰، ۲۲، ۲۵)

    شماره‌ی سوالاتی که ۲ رای آوردن: (۱، ۴، ۸، ۱۵، ۱۶، ۲۶)

    و اما سوال برتر با ۳ رای، سوال شماره‌ی ۷ هست که آقاگل برام ارسال کرد و با رای شما به عنوان بهترین سوال بازی انتخاب شد. 

    سوال برتر:

    (اگر بخوای خدا رو در یک جمله تعریف کنی، بدون استناد به هیچ کتاب مقدسی، چجوری تعریف می‌کنی؟)

    طراح این سوال و برنده‌ی این بخش مسابقه، لیلا نویسنده‌ی وبلاگ آچالیا هست. (دست و جیغ حضار)


    تبریک می‌گم به این دو عزیز و تشکر می‌کنم از همه‌ی کسانی که تو تمام مراحل بازی همکاری کردن؛ به ویژه تو رای‌گیری‌ها. دست همگی درد نکنه.

    :: دوستان برتر به علت زیادی در دسترس بودن و نزدیک‌بودنشون برای هماهنگی تاریخ دریافت جایزه، بیان پی وی بنده! :)))

  • نظرات [ ۳۱ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۷ ارديبهشت ۹۷

    به پایان آمد این دفتر/ حکایت هم‌چنان باقیست

    به قول شاعر: این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد! انگار همین دیروز بود که حامد سپهر اومدن و بهم پیشنهاد دادن که تو تعطیلات عید صندلی داغ بذارم تا سرگرم شیم. حالا کلی از اون روز گذشته و دیروز با صندلی داغ آخرین شرکت‌کننده، پرونده‌ی این بازی وبلاگی بسته شد. 
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

    اختتامیه

    آنچه باید از صندلی داغ بدانید.

    شروع: ۶ فروردین ۱۳۹۷ | پایان: ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

    اسامی شرکت‌کنندگان:

  • نظرات [ ۵۱ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷

    صندلی داغ یا چگونه از رئیس انتقام بگیریم :))

    بله! از اتاق فرمان اشاره می‌کنن: "حریر که صندلی‌ داغ می‌گرفتی همه عمر/ دیدی که چگونه صندلی داغ حریر گرفت؟" ولی من می‌دونم شماها مهربون‌تر از این حرف‌هایین و سوال‌های سخت نمی‌پرسین. :)) 

    خلاصه آمدیم و نشستیم دیگر! بسم الله :)

  • نظرات [ ۵۱ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۳۱ فروردين ۹۷

    صندلی داغ با حضور مستر مرادی

    صندلی داغ امروز با حضور مستر مرادی عزیز برگزار می‌شه‌. بکوشید برای داغ کردن صندلیش. نبینم خسته‌ایدها! بسم الله رفقا :))

    نکته: جواب کامنت‌ها توسط مستر مرادی داده می‌شود.

  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷

    صندلی داغ با حضور حاج مهدی

    با عرض سلام و خسته نباشید و صبح بخیر و هر روزتان نوروز و نوروزتان پیروز، صندلی داغ امروزمون رو با حضور حاج‌مهدی عزیز برگزار می‌کنیم. باشد که با سوال‌هاتون تلافی بستن وبلاگش رو در بیارین! بسم‌الله رفقا :))

    نکته: جواب کامنت‌ها توسط حاج‌مهدی داده می‌شود.

  • نظرات [ ۶۳ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۹ فروردين ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی