۳۸ مطلب با موضوع «آبی نوشت‌ها» ثبت شده است

وَ لِن تاین :):

و انگار فراموشمان شده که عشق روز نمی‌خواهد؛

تنها دو دل می‌خواهد که خواستن‌شان به این زودی‌ها تمام نشود؛ 

هیچ‌وقت تمام نشود...

  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶

    خیلی دلم گرفته از خیلیا...

    انگار برای آدم‌های امروز محبت زیاد، زیادی‌ است. یا ژست خدایی برایت می‌گیرند یا فکر می‌کنند چیزی از آن‌ها می‌خواهی و یا عاشق‌شان شده‌ای! و تو را پشیمان می‌کنند از آنچه درون توست؛ پشیمان از تمام دوست‌داشتن‌ها و نگران بودن‌ها و به یادشان بودن‌ها. اصلا همان بهتر که بگذاری در غرور بی‌خاصیت‌شان بپوسند. همان بهتر که چمدانی ببندی و همراه سهراب بروی به شهر پشت دریاها...

    پی‌نوشت اول: یک‌بار که پیام ناشناس را باز کردم عزیزی گفت "همیشه مهربون بمون" و من قول دادم که بمانم. بعد از آن هر وقت خواستم بزنم زیر کاسه کوزه‌ی مهربانی‌هایم یاد حرف او افتادم. بغضم را فرو بردم و کاسه کوزه‌ها را سالم نگه داشتم. و چقدر سخت بود؛ و چقدر سخت است...
    پی‌نوشت دوم: دلم برای بعضی از رفقای وبلاگی تنگ شده. برای آن‌ها که معرفت‌شان آدم را به زندگی امیدوار می‌کرد؛ مثلا اسکافیلد، الیوت، الناز و... . کجایید شماها؟
  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۴ بهمن ۹۶

    وقتی سرم رو چرخوندم خبری از جمشید نبود...

    با جمشید ایستاده بودیم پشت پنجره. داشتیم آسمونو نیگا می‌کردیم. گفت: «می‌بینی تو رو خدا؟ انگار نه انگار صُپّی اونجور داشت برف می‌اومد. آفتابو نیگا! به زبان حال با آدم سخن میگه.» هیچی نگفتم. دستش رو گذاشت رو شونه‌ام و گفت: «حالا ناراحت نباش. کیو دیدی همیشه بمونه؟ میرن دیگه؛ انگار خدا آدما رو ساخته واسه رفتن. می‌دونی که چی می‌گم؟ یعنی کلا باید رفت. من و تو هم یه روزی می‌ریم.» نیگام به ابرای سفید تو آسمون بود. بهش گفتم: «می‌بینی جمشید؟ صبح حسابی تو لک بودم. سرم درد می‌کرد. یهو برف شروع کرد به باریدن. حالم جا اومد. رفتیم بیرون قدم زدیم، عکس گرفتیم، خندیدیم. اومدم تو اتاق. خبر دادن ننه مرده. حالا گیریم ننهٔ خودم نبود و ننهٔ مامان بود. چه توفیری داره؟ غم عالم ریخت تو دلم. فاصلهٔ غصه و شادی خیلی کوتاهه جمشید. اگه اینطوره، اگه زندگی اینقدر غیرفابل پیش‌بینیه چرا از داشته‌هامون شادیم و از نداشته‌هامون اوقاتمون تلخه؟ چرا اینقدر زندگی رو جدی می‌گیریم؟ چرا دی‌ماه اینقدر سرده؟ تو می‌گفتی همه رفته‌بودناشونو میذارن واسه پاییز. ولی دیدی خیلی‌ها تو زمستونم میرن؟ تو آخرین روزای دی...»

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۳۰ دی ۹۶

    ز غوغای جهان فارغ...

    می‌شود با تو آرام بود

    حتی در بی‌تاب‌ترین خیابان‌های شهر...

    تقدیم به دو رفیق نازنین که وصال‌شان زیبایی دنیا را دلیل است.

  • موافق ۳۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۳ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۳ دی ۹۶

    365 روز گذشت...

    قبل‌ترها که هنوز وارد بیان نشده‌بودم، خوانندۀ خاموش بانو ف تک نقطه، آووکادو، مترسک، هولدن، آبو و پلاک هفت بودم. بدون اغراق تنها دلخوشی اون روزهای من خوندن پست‌های این دوستان گل بود. می‌خوندمشون و با تک‌تک پست‌هاشون زندگی می‌کردم. با شادی‌هاشون شاد می‌‌شدم و با غصه‌هاشون، غمگین. ولی همۀ این‌ها در سکوت بود. روزهای زیادی گذشت تا اینکه بالاخره یک روز تصمیم گرفتم از این خاموش بودن در بیام و وارد دنیای بیانی‌ها بشم. وارد دنیای بلاگرهایی که ندونسته بخشی از زندگی من شده بودن. این تصمیم، آغاز دوستی با رفقایی بود که هیچ وقت فکر نمی‌‌کردم منِ کوچولو رو به عنوان دوست خودشون قبول کنن. اما هیچ چیز اونطور که من فکر می‌ کردم نشد. اولین کامنت وبلاگ من از آووکادو بود و مترسک خیلی زود جزو رفقایی شد که کامنت‌‌هاش دلم رو گرم می‌کرد. هولدن همونطور که فکر می‌کردم هیچ‌وقت عجیب و ترسناک نبود و کامنت‌های گاه به گاهش به جانم می‌چسبید. بانو ف جزو دوست‌داشتنی‌ترین رفقام شد و این دوستی‌ها، شیرینی اومدن به بیان رو برام چندین برابر می‌‌کرد و باعث می شد بیشتر از قبل اینجا رو دوست داشته‌باشم، باعث می‌‌شد از اینکه بخاطر این آدم‌‌ها بلاگ‌‌اسکای رو ترک کردم و به بیان اومدم، پشیمون نشم. پس؛ آووکادو، مترسک، هولدن، بانو ف، آبو و پلاک هفت، ازتون خیلی‌خیلی ممنونم که بودین و باعث شدین من وارد این دنیای دوست‌داشتنی بشم.

    و حالا یک سال و اندی از ورود من به بیان می‌گذره و امروز «حریری به رنگ آبان» یک‌ساله شده. وقتی به یک‌ساله شدن وبلاگم فکر می‌کنم خاطرات زیادی به ذهنم می‌رسه. خاطرات تمام روزهای تلخ و شیرینی که گذشت. خاطرات دوستی‌هایی که شکل گرفت و باعث شد لبخند‌هام عمیق‌تر بشه. خاطرات درددل‌‌کردن‌های نیمه‌شبی و شوخی‌های رنگی‌رنگی. دارم به همۀ رفقای وبلاگی فکر می‌کنم؛ رفقایی که بودن و هنوز هستن، رفقایی که بودن و دیگه نیستن، رفقای خاموشی که روشن شدن، رفقای روشنی که خاموش شدن، رفقایی که رفاقت‌شون یه پله فراتر از وبلاگ رفت؛ مثل لیلا و الهام و خورشید و هولدن، رفقای خاموشی که گه‌گاهی کامنت میدن و امید نوشتن رو برام چند برابر می‌کنن؛ مثل الیوت و اسکافیلد و الناز و منِ مبهم؛ رفقایی که معرفت‌شون رو تو لحظه‌های سخت بهم ثابت کردن و بدون هیچ ادعایی در کنارم بودن؛ مثل آنه‌شرلی و مرادی و آقاگل و لافکادیو، رفقایی که بودنشون و کامنت‌هاشون بهم قوّت قلب میده؛ یعنی همۀ شماها: آبجی فاطمه، بیست و دو، سارا، میرزا، هلما، شهره، آقای شاعر، یکتا، خانوم انار، نگین، توکا، رامین، نرگس، حنانه، ف.ن، محسن، گل‌پسر، علی (ترین)، سلوچ، عاشق بارون، هانیه، گندم، روشنا، سوسن، جولیک، شباهنگ، بانوچه، فا اِلا، دلنیا، نیلی، آراگل، فابرکاستل، حاج‌مهدی، گل نگار، نت فالش، بق‌بقو، آقاحامد، امین، یه آشنا، جیمی، نیکی بیات، پریساتیس، لیدی، نگار، حوا، آقای دال، دچار، صایاد، بدمست، مامان‌پریسا، مینا(دندون‌پزشک گلم)، بهار پاتریکیان، رفیعه، بهار تنها، فرید، کازیمو، ف. شین، هما، حورا، فروزن، شاتوت، سینا، سها. ج، خوش فکر، صخره، یسنا، شادورد، آقای صفایی‌نژاد، سحر، شهرآشوب، یوزف کا، آسمان***، ماهی کوچولو، کلاوس بودلر، گلبول، خانم لبخند، غمی، آندرومدا، فرشته، زمرد، مریم شیخی، زد عچ آر، صبا، اسمارتیز، مائده، خانوم حدیث، زمر53، آقا عرشیا، فاطمه، مهربانو، میرزا مهدی، ف. میم، دلارام، مهدیس، واران، رستاک، حوا بانو، مهدی صالح‌پور، فردریش نیچه، یاسمن، آبینه، علیرضا، احسان، غزاله زند، فا فا، دیوانه، رهگذر، بهارنارنج، ضد، ماهی قرمز، مریـ ـم، آرامم، آرورا، مسعود، زهرا، علی آقا، فروردین دخت، سارا سمائی، خانم آلفا، نهنگ پنهان، مهردخت، کرمان من، یک دختر شیعه، الف. ساقی، میس بل، رضا فتوکیان، آدم‌برفی، سِکرت، زیگما، لوسی‌می، آقای‌سین، حسین، ماجده، محدثه، کنت دراکولا، لبخنـ ـند، هویجوری، آقا ابوالفضل و تمام کسانی که تا حالا همراه من بودن و اگر اسمشون از قلم افتاد منو ببخشن. همچنین تشکر ویژه از اون 31 نفر دنبال کنندۀ خاموش! ( 31 نفر آخه؟ چرا؟ :| )

    اینو بدونین بودن کنار شما جزو بهترین لحظات زندگی من بوده و هست و خواهد بود. و من مطمئنن جزو خوشبخت‌ترین آدم‌های روی زمینم که شماها رو کنار خودم دارم. خیلی‌خیلی ممنونم که تو این یک‌سال با من بودین و با بودنتون بهم دلگرمی دادین. امیدوارم این دوستی‌ها موندگار باشه :)


    ❖ دلم میخواد مخاطب‌های خاموشم تو این پست بهم یه چیزی بگن؛ حرفی، سخنی، نقدی. میگین؟ :)

    ❖ یه جمله برام می‌نویسین؟ می‌خوام این جمله‌هاتون رو تو یه دفتر بنویسم و یادگاری نگه دارم. :)

    ❖ ممنون بابت همه‌چی. خوشحالم که یک سال با شما بودم عزیزای دل حریر ^_^

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۲ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۴ شهریور ۹۶

    تو عاشقانه‌ترین نجوای عالمی

    گفت: «تو کجاهایی کم پیدایی؟» 

    گفتم: «این گوشه‌کنارها نشستم و منتظرم بارون بیاد تا گرد و خاک‌های دلم رو بشوره و با خودش ببره.»


    دیشب بود که این را گفتم. دیشب بود که گفتم دارم از دلتنگی باران و صدایش می‌میرم. دیشب بود که قلبم بی‌تابی می‌کرد. دیشب بود که شنیدن صدایش حسرت بود، لمس بودنش حسرت بود، به جان کشیدن عطرش حسرت بود. امروز اما حسرت نیست. امروز اما با صدای دلبر از خواب کوتاه بعدازظهری بیدار شدم. حالا دارد می‌بارد؛ نرم و آهسته می‌بارد. پنجره باز است و عطر تنش اتاق را پر کرده. شرشر دلنشینش در صدای شجریان و مرغ سحر پیچ می‌خورد و دلم را می‌برد. خدایا شکرت...

  • موافق ۲۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۳ شهریور ۹۶

    نازدارِ گل‌اندامِ من...

    به شمعدانیِ روی طاقچه نگاه می‌کنم؛ به برگ‌های سبزش، به برگ‌های کوچک زردش که گواه چند هفته حال‌ندار بودنش هستند. لبخند می‌زنم و می‌گویم: «دیدی نمردی نازدارِ من؟ دیدی همونقدر که مواظب خودم نیستم، مواظبت بودم؟ شایدم این چندهفته قهرکرده‌بودی تا بفهمی چقدر دوستت دارم. آره؟» 

    نفس عمیقی می‌کشم و دوباره لب باز می‌کنم: «می‌دونی؟ اینقدر که زرد و زار شدی اصلا فکرش رو نمی‌کردم حالت خوب شه! ولی بازم امیدم رو از دست ندادم و تیمارت کردم. نمی‌دونی حسن یوسف مامان چندبار چشمک زد و گفت بیا منو بردار جای اون پژمردَک بذار تو گلدونت! نازدار؟ ناراحت نباش. من که به حرفاش گوش ندادم. بهش گفتم نه! نازدار من حالش خوب میشه. خودتم شاهدی چقدر نازت کردم و آبِ عشقولی بهت دادم. واسه همینه جون گرفتی. اصلا مگه میشه عشق با خودش زندگی نیاره؟ مگه میشه عشق حال آدمو خوب نکنه؟ مگه میشه عشق آدمو دوباره متولد نکنه؟» 

    ساکت می‌شوم و لبخند می‌زنم. احتمالا او هم لبخند می‌زند. با سرانگشتم غنچه‌هایش را نوازش می‌کنم و به یاد دو روز پیش می‌افتم؛ که یکهویی چشمم خورد به صورتی‌های کوچولویی که در دل برگ‌های زردش جوانه زدند، که از زمین جدا شدم و از ته دل خندیدم، که صورتی های کوچولویش را بوسیدم.

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۸ شهریور ۹۶

    شب است، در همه دنیا شب است، در من شب

    از دسته شب‌هایی که دلم می‌خواهد بنشینم یک گوشه و سکوت کنم؛ سکوتی سنگین. و یکی کنار گوشم فقط حرف بزند؛ مثلا از شهریور و صدای پای پاییز...
  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶

    التماس دعا!


    مثل وقتی که ضربه‌ای محکم به سرت می‌خورد و هی با هول و لبخند به همه می‌گویی: «خوبم خوبم!»
    و چند دقیقۀ بعد به کما می روی...


    تا خَرمَنَت نَسوزَد، اَحوالِ ما نَدانی...
     سعدی

    عکس: امیرعلی.ق
  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۰ مرداد ۹۶

    این پست را با آهنگش بخوانید...

    دلم برای این خانه تنگ است؛ برای بوی کاهگل‌اش، برای لحاف و زیراندازهای سنگینش که رسماً نفس کشیدن را برایم سخت می‌کرد، برای بخاری هیزمی‌ای که گوشۀ خانه بود و من و مرتضی یک‌بار آنقدر زغال‌هایش را فوت کردیم که رنگ صورتمان به کبودی رفت. دلم تنگ است؛ تنگِ یک استکان چای از دست عزیزکوهی، تنگِ آن ظهری که مرتضی نبود و من با خیال راحت نشستم پیش مَش عباس و عزیزکوهی و بهم جگرسرخ شده تعارف‌کردند. دلم تنگ دیدن مش عباس مهربان است؛ مش عباسی که وقتی می‌خندید دندان‌های یکی در میانش هویدا می‌شد. دلم تنگ کودکی‌هایی‌ست که آرزو می‌کردم برویم آنجا؛ که برویم و یکهویی خنکی هوای کوه بغل‌مان کند، که یخ کنم و مامان چادرش را بپیچد دورم. دلم برای صبح‌هایی تنگ است که با چشمان پف کرده می‌رفتیم لبِ حوض و از سرمای آب لرزمان می‌گرفت، برای صبحانه و پنیرهای شور سر سفره و نان تنوری، برای بوی بخاریِ هیزمی، برای گرمایش، برای دعاهای مَش‌ عباس، برای رودخانۀ آن حوالی و صدای جوش و خروشش. دلم تنگ است؛ تنگِ یک استکان چای از دست چروک‌خورده و مردانۀ عزیزکوهی...


    هردو رفته‌اند. خیلی وقت است که رفته‌اند. دیگر عزیزکوهیِ مرتضی نیست تا بخاطر اذیت کردن مرغ‌هایش دعوایمان کند، دیگر مش عباسِ لاغروی دوست‌داشتنی نیست تا آن کت گشاد سبز رنگ را بپوشد و توی خانه بزند زیر آواز که: گِتِه اِی همدم جان...(آهنگ)

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲ مرداد ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم