۶۸ مطلب با موضوع «آبی نوشت‌ها» ثبت شده است

ماییم و تو ای جان که جگرگوشهٔ مایی...

ادبیات آرام‌آرام دارد همهٔ زندگی‌ام را درگیر خودش می‌کند. دارد همه‌چیز را کنار می‌زند و دامنش را بیشتر روی فرش حیاتم پهن می‌کند. چشمم را که دور می‌بیند گوشه‌های دامنش را می‌کشد جلوتر. به اتاقم که فکر می‌کنم، می‌گوید «روی دیوارش آن بیتی را بنویس که وقتی عاشقم شدی، با خودت زمزمه می‌کردی.» به آخر هفته که فکر می‌کنم می‌گوید «برو کارگاه ترانه‌سرایی، این‌قدر بی‌توجهی نکن به این بچه.» به شب یلدا که فکر می‌کنم می‌گوید «کاش چند دوست ادبیاتی و مجنون مثل خودت داشتیم، شمع روشن می‌کردیم و تا صبح حافظ می‌خواندیم و در موردش حرف می‌زدیم.» به آینده که فکر می‌کنم می‌گوید «باید شغلت به من مربوط باشد، باید همسرت هم مثل خودت شیفتهٔ دنیای من باشد، باید شب‌ها برای بچه‌هایت گلستان سعدی را کودکانه بخوانی، شعر بخوانی.» 

به بودنش عادت کرده‌ام؛ به اینکه صبح‌ها به‌جای آهنگ‌های امروزی، شجریان گوش بدهم چون شعرهایش زیباست و از فضای مبتذل و بی‌محتوای اکثر ترانه‌های امروز دور، به اینکه وقتی در خیابان چشمم به پرواز پرنده‌ها یا یک زوج عاشق یا آسمان و درختان می‌افتد، قلبم لبخند بزند و آرام در گوشش بگویم: «می‌بینی چقدر قشنگه؟ بیا شعرش کنیم.» و او همراهی کند. 

او تنها کسی است که وقت غم، قلم می‌شود در دستانم، شعر می‌شود در دفترم، زمزمهٔ بیتی می‌شود روی لبم. او تنها کسی است که وقتی اشتباهات نگارشی را می‌بینم و حرص می‌خورم بهم نمی‌گوید «اوف! تو باز ملانقطی شدی؟»، به‌جایش سر می‌گذارد روی شانه‌ام و می‌گوید: «غصه نخور، درست می‌شه.» او تنها کسی است که وقتی علیرضا بدیع یک وزن عجیب و غریب روی تخته می‌نویسد و انتظار دارد من وزن را بلد باشم و وا می‌مانم، با اخم و تخم نگاهم می‌کند که «خاک بر سرت! آبرومون رو بردی!» و من غم عالم هوار می‌شود روی دلم؛ منی که «خاک بر سر گفتن» احدی رویم تاثیر نمی‌گذارد و به هیچ‌جایم نیست. 

آه! ادبیات آرام‌آرام دارد همهٔ زندگی‌ام را درگیر خودش می‌کند. دیگر به هرگوشه که نگاه می‌کنم، گل‌های روی دامنش را می‌بینم، و هرکجا نفس می‌کشم رایحه‌ای از او مشامم را پر می‌کند و جانم را مست و بیدل.


پی‌نوشت اول: همین چیزهاست که هم‌اتاقی‌ام را به یقین رسانده باید بگردد برای من یک شوهر(بخوانید حضرت یار) پیدا کند که یا دانشجوی ادبیات باشد یا استاد ادبیات یا نهایتاً شاعر و نویسنده وگرنه من تلف خواهم شد! تقریباً هفته‌ای یک‌بار این را به من می‌گوید. :| :))

پی‌نوشت دوم: شاید باورتان نشود اما من نصف روز در حال کنترل خودم هستم تا دیوانه‌بازی در نیاورم. گاهی به چهرهٔ بعضی‌ها (از آدم‌های توی خیابان تا رفقا و اساتید) نگاه می‌کنم و بیتی از ذهنم می‌گذرد و دوست دارم بروم بهشان بگویم «ببین لبخندت شعر شده تو نگاه من.» اما خب این‌دست حرف‌های زیادی شاعرانه کمی غیرطبیعی است. تصور کنید یک‌دختر ناگهان جلویتان بایستد و بگوید: «ببخشید آقا/خانم؟ می‌تونم یه‌چیزی بگم؟ لبخندتون اینقدر قشنگه که من رو یاد بیت فلان انداخت یا باعث تولد این شعر شد در همین لحظه.» بله! عجیب است. شدنی نیست. شاید مضحک باشد حتی! اما حقیقت این است که من اولین ترانه‌ام را بعد از دیدن نگاه یکی از دوستانمان در یک عکس دسته‌جمعی نوشتم یا فلان متن غم‌انگیز توی دفترم را بعد از دیدن آن پسری نوشتم که گوشهٔ خیابان داشت جلوی گریه‌اش را می‌گرفت و خیلی موفق نبود. احتمالا دارم دیوانه می‌شوم و خودم خبر ندارم. اگر دیوانه شدم زندگی‌نامه‌ام را منصفانه قلم بزنید. 

پی‌نوشت سوم: دیروز چهارساعت تمام پای صحبت‌های کسی نشسته بودم که یک‌روز توی اتاقم با خودم می‌گفتم آه! چقدر از دنیای کوچک من دور است. اما دیروز... نزدیک بود؛ با فاصله‌ای که به زحمت یک یا دومتر می‌شد. راه می‌رفت، صحبت می‌کرد، شعر می‌خواند، می‌خندید، دمنوش می‌خورد، می‌نوشت، می‌نشست و من لبخند می‌زدم به این حضور شیرین و قند عسلی‌اش که با آگاهی و دانش آمیخته بود و باعث می‌شد دلم بخواهد یک‌روز مثل او شوم!

پی‌نوشت چهارم: اصلا هم مهم نیست که پی‌نوشت‌ها درازتر از پست شده. :دی من این‌مدت همه‌اش درگیر میان‌ترم و دانشگاه و انجمن علمی-ادبی و درکل درس و مشق‌هایم بودم و نتوانستم بنویسم. اصلا چقدر بزرگ شده‌اید شماها! ای جان! دیگر چه‌خبر؟ خوبید؟ :))

  • نظرات [ ۱ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۲ آذر ۹۸

    درختان تو را می‌سرایند...

    من اما پاییز را

    نه فصل خشکیدن برگ‌ها می‌دانم

    نه عریانی تلخ درختان

    و نه فصلی آکنده از غم و اندوه و دلتنگی.

    پاییز برای من شعری است عاشقانه

    با تک‌بیت‌هایی رنگین و زیبا

    که درختان آن را می‌سرایند...

  • نظرات [ ۱۷ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۱ آذر ۹۸

    مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا می‌میرم...

    نباید دلتنگت باشم اما هستم، نباید به چشمانت فکر کنم اما می‌کنم، نباید آهنگ صدایت را به‌یاد بیاورم اما می‌آورم، نباید لبخندت گاه و بی‌‌گاه جلوی چشمانم جان بگیرد اما می‌گیرد. چرا این‌گونه زنده‌ای در من؟ هر شب فغانم به آسمان می‌رود از دست خاطراتت. نمی‌توانم فراموشت کنم، نمی‌توانم دنیا را بدون تو به‌یاد بیاورم، نمی‌توانم به دست‌هایت فکر نکنم. دارم دیوانه می‌شوم بدون تو؛ دارم کم می‌آورم، دارم هلاک می‌شوم از دلتنگی. بیا و به من بازگرد، بیا و دوباره  قهوهٔ چشمانت را بنوشان به نگاهم، بیا و این لرزگرفته دستان کبودم را با دستانت گرم کن. هیچ نمی‌خواهم از زندگی الّا تو! بیا و «مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا می‌میرم.»


    پی‌نوشت: عنوان از نزار قبانی است. 

  • نظرات [ ۷ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۸ آبان ۹۸

    که مردگان این سال عاشق‌ترین زندگان بودند...

    گاهی به‌تو فکر می‌کنم؛ به‌ صدایت، به خنده‌هایت، به نگاه‌هایت، به دیوانه‌بازی‌هایت، به شیطنت‌هایت. گاهی به‌تو فکر می‌کنم؛ به طرز ایستادنت، نشستنت، چای و قهوه خوردنت، سیگار کشیدنت. از یادم نمی‌روی حتی اگر نباشی؛ حتی اگر فاصله‌های تیره و تار بین ما از زمین تا آسمان باشد. مگر می‌شود تو را از یاد برد؟ ممکن نیست؛ ممکن نیست که تو در ازدحام دنیا گم شوی. تو همیشه هستی؛ جاری مثل یک رود، مثل رودی که زلالی آب و سنگ‌ها و لاشهٔ ماهیان مرده را باهم در خود دارد. تو تلخ و شیرین، گاه و بی‌گاه، جاری می‌شوی در من و در پس این جاری شدن‌ها، برایم تنها یک‌چیز باقی می‌ماند؛ دلتنگی! آری، آدم‌‌ها گاهی دلتنگ کسانی می‌شوند که روزی تصمیم گرفتند دیگر در دنیایشان نباشند.


    پی‌نوشت: عنوان از شاملو است. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۹ آبان ۹۸

    در را به‌روی حضرت پاییز وا کنید...

    نشسته‌ام کنار شومینه. صدای چک چک سوختن چوب‌ها می‌آید و خاطرات گذشته. عمیق نفس می‌کشم. عطر آتش و هیزم‌های جان‌سوخته می‌آید، عطر نمناک پنجره‌های باران خورده، عطر کلبهٔ گرمی که سرشار است از خاطرات گذشته و انتظار آمدنت. دراز می‌کشم، توی خودم مچاله می‌شوم، توی خودم می‌میرم. چندروز شده؟ نه، چندروز نه! چندماه شده؟ نُه‌ماه! نُه‌ماه است که ندیدمت، نُه‌ماه است که چشم‌هایم به‌دنبال عقربه‌های ساعت دویده‌، نُه‌ماه است که تار و پود پیرهنم دلتنگیست. و حالا که موعد دیدار رسیده، وا رفته‌ام. دلتنگی دارد از چشم‌هایم می‌ریزد بیرون. این چه قراریست که هرسال، قرار مرا بی‌قرار می‌کند؟ این چه موعد دیداریست که هر ثانیه‌اش به درازای یک‌قرن است؟ پس کجایی؟ دارم توی خودم می‌میرم بی‌تو. 

    امسال باید تند‌تر قدم برداری، باید شتاب کنی. امسال من از همیشه تنهاترم، و غمگین‌تر، و منتظرتر. باید شتاب کنی، باید در آغوش بگیری‌ام آنقدر محکم که نفس کم‌ بیاورم و مشت بکوبم به سینهٔ ستبرت که «خفه شدم» و تو قاه قاه بخندی، که زندان مرا تنگ‌تر کنی. آه! من خسته‌ام مرد، و دلتنگ، و آشفته. باید آغوش بارانی‌ات را، باید زلف‌های پریشان حنایی‌ات را، باید لبخند نارنجی‌ات را، باید چشمان قهوه‌ای‌ات را، باید عطر نمناک و تلخ تنت را، به من بازگردانی. در دنیای به این بزرگی، فقط یک تویی که مال منی، که برای منی، که قرار منی. در این دنیای به این بزرگی، فقط تو آرام کردن مرا از بری.

    خِش خِش... از جا می‌پرم و به در نگاه می‌کنم. چیزی در قلبم می‌جوشد. خِش خِش... به سوی در می‌شتابم. خِش خِش... در را باز می‌کنم. دستت روی کلون درِ باز شده جا می‌ماند. لبخند می‌پاشی به روی چشم‌های خستهٔ نمناکم. آه از این لحظهٔ مقدس وصال، آه از این لحظهٔ مقدس پایان دلتنگی! آغوش وا می‌کنی. و من می‌شتابم. غرق می‌شوم، غرق می‌شوم، غرق می‌شوم. پاییز من... تو باز هم سر قولت ماندی و آمدی.


    پی‌نوشت اول: عنوان و گوشه‌هایی از متن را وام گرفته‌ام از این بیت علیرضا بدیع: خش خش... صدای پای خزان است یک‌نفر/ در را به‌روی حضرت پاییز وا کند.

    پی‌نوشت‌ دوم: تمرکز ندارم، سرما خورده‌ام و این قرص و شربت‌ها منگم کرده. شاید این پست بیشتر به هذیان‌گویی یک بیمار شبیه باشد تا دل‌نوشتهٔ یک‌دختر پاییزی.

    پی‌نوشت سوم: رامین یک‌سری خوشگلی‌جات به وبلاگم اضافه کرده. دیده‌اید؟ آن قلب آبی‌یواش گوشهٔ ستون‌های وبلاگ را دیده‌اید؟ این قلب من است که برای شما می‌تپد، همانی که خیلی دوستتان دارد. از رامین ممنون و سپاس‌گزارم بابت این اتفاق زیبا.

    پی‌نوشت چهارم: احساس خوشبختی می‌کنم که اول مهر از راه رسیده و من دانش‌آموز نیستم و قرار نیست به هیچ‌ مدرسهٔ خراب‌شده‌ای بروم. آخ‌جان حقیقتا! 

    پی‌نوشت پنجم: پاییز برای شما چه شکلی است؟ 

  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ مهر ۹۸

    از دهان در رفته‌های یک بیمار

    تو سرم طبل و سنج می‌کوبن

    یک‌نفر داد می‌زنه انگار

    یک زن از غمِ مردنِ بچه‌اش

    پشت هم زار می‌زنه، هی زار

    ازدحام صداست تو سرِ من

    گرچه لب‌هام قفل و خاموشه

    دارم اینجا پر از جنون می‌شم

    بی‌صدا، تو اتاقم، این گوشه

    درد می‌ریزه از شقیقۀ من

    تو یقه‌ام پر شده از این حرفا

    دکمه رو وا کنم زمین غرقه

    تو همین واژه‌ها، همین دردا

    آدما حالمو نمی‌فهمن

    حرف من واسه گوش اونا نیس

    دکمه رو وا نمی‌کنم، نه! نه!

    جای ماهی، تو آسمونا نیس

    بهتره غرق شم تو تنهایی

    جز خودم هیچ‌کس نمونه برام

    تو سرم طبل و سنج می‌کوبن

    آدما چی می‌فهمن از دردام؟


    پی‌نوشت اول: قدیم‌ترها جسارت نوشتن داشتم. می‌نوشتم بدون ترس از نقدشدن حتی اگر ناشی و تازه کار بودم. مدتی است که آن جسارت از من گریخته. باید دوباره به خانه بیاورم او را. به همین خاطر دومین تجربۀ ترانه نویسی‌ام را با شما شریک می‌شوم هرچند بیشتر از ترانه بودن دل‌گویه است. اصلا من هنوز درست و حسابی نمی‌دانم ترانه چیست و حتی چطور باید زبان گفتاری‌اش را روی کاغذ آورد! :))

  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۹ شهریور ۹۸

    گنجم...

    صدای شیون می‌آمد؛ صدای شیون زنانی که عزیز از دست می‌دهند. من، من آشفته بودم؛ هراسان می‌چرخیدم، هراسان می‌نگریستم. خیمه‌ها، خیمه‌ها در آتش می‌سوختند. کودکان جیغ می‌زدند. گریه‌های بلند زنان قلبم را لرزانده بود. اما، اما هرچه نگاه می‌کردم کسی نبود. همه‌اش بیابان بود، بیابان بود، بیابان بود، و آفتاب سوزان و صدای شیون زنانی که عزیز از دست می‌دهند.

    با بغض دور خودم می‌چرخیدم، با بغض دنبال کسانی می‌گشتم که نبودند. لب‌هایم خشک بود، ترک برداشته بود، سراسر عطش بود. ناگهان صدای سم اسبی را از پشت سر شنیدم؛ صدای سم اسبی که روی ریگ‌های بیابان قدم می‌گذاشت، صدای سم اسبی که خسته بود انگار. چرخیدم، چرخیدم، چر...خی...دَ... و ماتم برد! تو... ماه من؟ یگانه ماه من؟ پناه من؟ اشک‌هایم جوشید، اشک‌هایم خروشید، با گلوی خراشیده از دور صدایت زدم «عموووو» و به سمتت شتافتم. صدایم را شنیدی و سرت را بالا آوردی که نگاهم کنی. سرت را بالا آوردی و همه‌اش نور بودی، تو، تو همان عمو بودی. و من، آخ من این لحظه مردم، من نیست شدم، من توانم رفت، من که جانم رفت، من که جانم رفت برایت عمو عباسم... اما نرسیدم. به سمتت دویدم و نرسیدم. روی تپه‌ای، سوار بر اسبت بودی، افسار اسب سپیدت را به دست داشتی و سرت پایین بود و شانه‌هایت افتاده. غم داشتی انگار. همهٔ غم‌هایت برای من... می‌خواستم بگویم «عموجانم، همه غم‌هایت برای من» اما تو هی دور می‌شدی، هی دور می‌شدی، هی دور می‌شدی. زار می‌زدم که نرو، زار می‌زدم که بمان، زار می‌زدم که عمو! آخ عمو! گلویم درد می‌کند از بغض، نرو. بمان. من همهٔ عمر این لحظه را به انتظار نشستم؛ که ببینمت، که گوشهٔ دامانت را روی چشمانم بگذارم و بگویم «چشمانم فدایت عباس، قلبم فدایت عباس، جان بی‌ارزشم فدایت عباس، من فدایت عباس.» اما تو به سمت خیمه‌ها پیش می‌رفتی. دست بلند کردم که بگیرمت؛ که نگذارم این همه دور شوی. دست من اما کوتاه بود. نرسیدم. مثل تو که نرسیدی؛ که به خیمه‌ها نرسیدی و بر زمین افتادی. دیگر پاهایم توان ایستادن نداشت. زانوانم می‌لرزید؛ مثل بیدی که باد لای شاخ و برگ‌هایش پیچیده باشد. افتادم، زانو زدم، زار زدم. دیگر نبودی. دیگر نمی‌دیدمت. آخ! کاش می‌شد همان لحظه که سرت را بالا آوردی، می‌مردم. کاش همانجا زندگی تمام می‌شد. که ندیدنت یک درد بود و دلتنگی بعد از دیدنت، هزار هزار درد است. 

    بعد از آن حال پریشانِ از دست دادنت، آدم‌ها آمدند؛ آدم‌ها آمدند و هدفون و دستگاه روی چشمم را برداشتند، آدم‌ها زیر بازوانم را گرفتند و برایم آب و خرما آوردند، آدم‌ها با بغض در گوشم گفتند آرام باش. اما من... دیگر نتوانستم آرام باشم. مگر تو همه بودی برایم که ببینمت و آب در دلم تکان نخورد؟ نه! تو ماه من بودی، پناه من بودی، آموزگار من بودی، تو گنج من بودی. دیدمت، ویرانه بودم، ویرانه‌تر شدم. دیدمت، دیوانه بودم، دیوانه‌تر شدم. رفتم یک‌گوشه نشستم و آرام آرام اشک ریختم و با قلب بی‌قرارم، مرورت کردم. به گمانم من به این دلیل زنده ماندم، که یک‌روز از روزهای نوزده‌سالگی‌ام، گوشهٔ گلزار شهدا، در عالم مجاز ببینمت و برای همیشه این گنج را در دل و جان و خاطرم نگه دارم؛ که من همهٔ عمر این لحظه را به انتظار نشستم.

     

    پی‌نوشت: امشب غمش، قلبم را پاره پاره کرده. و اگر نمی‌نوشتم، شاید می‌مردم. آخ! عمو عباسم...

  • نظرات [ ۷ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۸ شهریور ۹۸

    عاشق‌ترین زندگان...

    هوای آنجا را نمی‌دانم اما اینجا هوا عجیب عطر زندگی به‌خود گرفته. باران می‌بارد و گل‌های باغچه نمناک و باطراوت شده‌اند؛ شمعدانی می‌خندد، کاکتوس با احتیاط در گوش گل جعفری از خواب دیشبش می‌گوید و گل سرخ از تعریف‌های حسن‌یوسف که «چقدر زیبا شدی» و «گل‌برگ‌هایت شفاف شده» و «دلبرتر از تو در این باغچهٔ باران‌خورده نیست»، نیشش رفته تا بناگوش.

    گرچه هوا کمی سرد شده اما حال همه خوب است؛ حال گل‌ها و سبزه‌ها، حال درخت انار و درخت آلوچه، حال قمری‌ها و گنجشک‌ها، حال گربه‌کوچولوی خانه‌مان که می‌رود یک گوشه پنهان می‌شود از واهمهٔ تر شدن. نگاهشان می‌کنم و لبخند می‌زنم. دیروز زیر دست آفتاب به غش‌کردن افتاده بودند و امروز روی دست باران، دلِی دلِی می‌خوانند. 

    حال من هم کمی خوب‌تر از دیروزهاست. باران زنده‌ام می‌کند. لباس‌های پاییزی‌ام را تنم کرده‌ام و پتوپیچ‌شده گاهی کتاب می‌خوانم و گاهی فیلم می‌بینم و گاهی هم می‌نویسم. گوشهٔ دفترهایم پر است از متن‌ها و مصرع‌های رها شده که بیشترشان غم‌آلودند اما با این همه سعی می‌کنم، لبخند بزنم و با سرزندگی باغچهٔ کوچکمان همراه شوم. سعی می‌کنم به خنده‌های شمعدانی فکر کنم و یک‌وقت‌هایی پابرهنه روی موزاییک‌های باران خوردهٔ ایوان راه بروم تا یادم نرود زندگی را. می‌دانی رفیق؟ مهم است که در این روزهای دشوار، زندگی و لبخند فراموشمان نشود، و پابرهنه راه رفتن روی موزاییک‌های خیس هم. 

     

    پی‌نوشت اول: یک‌روز هم باید بیایم از دیده‌ها و خوانده‌هایم بنویسم. تنبلی کردم و ننوشتم و حالا پیشمانم! 

    پی‌نوشت دوم: مسئله این نیست که چشم‌هایمان را روی پلیدی‌ها و تاریکی‌ها ببندیم و اصلا نبینیمشان؛ مسئله این است که همانقدر که پلیدی‌ها و تاریکی‌ها را می‌بینیم، زیبایی‌ها و نور را هم ببینیم و سعی کنیم حالمان را خوب نگه داریم. یک‌بار آب در گلویم گیر کرد و تقریبا دیگر نفس‌کشیدن برایم ممکن نبود، داشتم مرگ را می‌پذیرفتم که خب مرگ مرا نپذیرفت و زنده ماندم. از آن شب به بعد فهمیدم آدمی که می‌تواند با یک قطره آب بمیرد، تقریبا باید احمق باشد که از زندگی لذت نبرد و همه‌اش را در غم و ناله بگذراند. والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته!

  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۱ شهریور ۹۸

    مهربان باش، شاید فردایی نباشد...

    نشسته بودم کنار تخت و سعی می‌کردم بی‌صدا اشک بریزم. خوب نبودم و تمام غصه‌های عالم ریخته بود در دلم. میان اشک‌ریختن‌هایم، صدای اشک‌ریختن‌های او را هم می‌شنیدم؛ یک صدای میومیوی ضعیف. حدودا یک‌ساعت پیش پسرعمه‌ام او را برده بود و انداخته بود در خیابان؛ یک بچه گربهٔ لاغروی نحیف و بیمار را! آدم‌های بی‌رحم... از آدم‌هایی که با حیوانات دشمن‌اند می‌ترسم، از آدم‌هایی که نسبت به موجودات ضعیف‌تر از خودشان رحمی ندارند می‌ترسم، از آدم‌هایی که فقط خودشان را محق زیستن می‌دانند، می‌ترسم. 

    بالاخره صبرم تمام شد‌ و از جایم بلند شدم. چون من نمی‌توانم صدای ناله‌های مظلومانهٔ یک حیوان کوچک و بی‌پناه را بشنوم و آب از گلویم پایین برود. اشک‌هایم را پاک کردم و لباس پوشیدم تا بروم و ببینم کجاست. دروازه را که بازکردم، نگاهم افتاد به زمین و گربهٔ طفلکی که با چشم‌های بیمار و عفونت گرفته‌اش داشت نگاهم می‌کرد و میومیوهای ضعیفی از جان کوچکش بلند می‌شد. قلبم مچاله شد. من همهٔ عمرم را تنها اشک ریختم. او هم داشت تنها اشک می‌ریخت؛ تنهای تنها، و در میان آدم‌هایی که او را به‌خاطر شیطنت و بیماری‌اش در خیابان‌ رها کرده بودند تا بمیرد. او تنهای تنها بود؟ نه! از آن لحظه به بعد نه! او مرا داشت؛ یک تنهای دیگر که نمی‌گذاشت او تنها بماند. می‌دانید؟ تنهاها برای هم رفیق‌های خوبی می‌شوند همیشه.

    به خانه رفتم، پنجاه و دو هزار تومان پول ماندهٔ ته کیفم را برداشتم، آماده شدم، جعبهٔ کفشی برداشتم و از خانه زدم بیرون. کوچولوی سیاه‌سوخته‌ام را در جعبه گذاشتم و به سمت درمانگاه حیوانات راه افتادم. شاید نیم‌ساعتی در راه بودم و او در تمام این مدت تلاش می‌کرد پنجول‌های کوچکش را از جعبه بیاورد بیرون و خودش را از زندان تنگ و تاریکی که برایش تدارک دیده بودم رها کند. در دل به تلاش کودکانه‌اش می‌خندیدم و قدم‌هایم را تندتر برمی‌داشتم. غم و غصه‌های عالم از دلم رفته بود و جایش را داده بود به پروانهٔ آبی‌ یواشی که داشت در قلبم می‌چرخید. 

    به درمانگاه رسیدیم و آقای دکتر جوان با دیدنمان بلند شد. ماجرا را برایش گفتم. به اتاقی رفتیم و گربه را معاینه کرد. پرسیدم: «حالش خیلی بده؟» با قیافه‌ای خاطرجمع گفت: «نه! عفونت داره فقط. با آنتی بیوتیک حل می‌شه». لبخند شدیم؛ من و پروانهٔ در قلبم. دکتر برایش آمپول آماده کرد اما گربهٔ بلاگرفته روی میز بند نمی‌شد تا آمپول بخورد! به کمک دکتر رفتم و نگهش داشتم. عاقبت دکتر به حرف آمد که «چقدر شیطونـــــه!». بی‌صدا خندیدم و حرفش را تایید کردم. بعد از زدن آمپول، در چشم‌های گربه قطره ریخت و توضیحاتی در مورد مصرف داروهایش داد. گربه را در جعبه گذاشتم و از دکتر هزینه را پرسیدم. بعد از تعارفات معمول و قابل‌نداردهای الکی، مکثی کرد و با لبخند گفت: «چون امروز حامی حیوانات شدین، پونزده تومن.» تشکر کردم و هزینه‌اش را دادم و او هم برای گربه‌جان، قطرهٔ چشم و شربت نوشت. تشکر و خداحافظی کردم و از درمانگاه کوچک حیوانات خارج شدم.

    در تمام مسیر برگشت از دست سر و صداها و پنجول‌کشیدن‌هایش روی کارتون کفش، لبخند روی لبم بود. خوشحال بودم که کمکش کردم. خوشحال بودم که هنوز در قلبم پروانهٔ آبی یواشی هست. 

    شاید بعد از اینکه حالش خوب شد و رهایش کردم تا برود پی زندگی‌اش، هیچ‌وقت مرا به یاد نیاورد، اما من برای همیشه او را در یادم و در قلبم نگه خواهم داشت؛ گربهٔ کوچولوی شبگونی که حال بد مرا به یک لبخند بزرگ تبدیل کرد. 

    پی‌نوشت اول: من تنها یک زمان احساس می‌کنم که انسانم؛ زمانی که می‌توانم بد باشم، می‌توانم بی‌رحم باشم، می‌توانم به بقیه آسیب بزنم اما این کارها را نمی‌کنم. به عقیدهٔ من، درست زمانی که توانایی زیر پا گذاشتن انسانیت را داشته باشی اما این کار را نکنی، آن لحظه همان اشرف مخلوقاتی هستی که خدا می‌گوید.

    پی‌نوشت دوم: به حیوانات عشق بورزیم. به طبیعت عشق بورزیم. به جهان عشق بورزیم. این از زیباترین گونه‌های عشق است، این از خالص‌ترین گونه‌های عشق است. وقتی شما عشقتان را نثار کائنات می‌کنید، وجودتان پر می‌شود از پروانه‌های آبی یواش.

    پی‌نوشت سوم: مهربان باش، شاید فردایی نباشد...

  • نظرات [ ۱۵ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۹ تیر ۹۸

    یک‌روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم...

    می‌خواهم برایت بنویسم اما واژه‌ها از قلمم می‌گریزند، جمله‌ها نیمه‌کاره می‌مانند و حرف‌ها ناگفته. دیگر نمی‌توانم از چشمانت بنویسم. اعتراف تلخی است اما انگار تو در من مرده‌ای. قلبم تاریک‌خانه‌ای شده بی‌فانوس؛ می‌تپد اما گرم نیست. خیال آمدنت از سر این همواره مست بیدل، پریده. دیگر به این فکر نمی‌کنم که کجایی، دیگر به این فکر نمی‌کنم که می‌شود از خط لبخندهایت شعر نوشت، دیگر به این فکر نمی‌کنم که من چقدر کنار تو زیباترم. رهایت کرده‌ام و رفته‌ام پی زندگی؛ کتاب می‌خوانم، نقاشی می‌کشم، فیلم می‌بینم، برای زمستانی که در راه است برای خودم شالگردن می‌بافم و دیگر تو در شب‌های من شعر نمی‌شوی. آری می‌دانم! اعتراف تلخی است اما انگار تو در من مرده‌ای. قلبم تاریک‌خانه‌ای شده بی‌فانوس؛ می‌تپد اما گرم نیست.

  • نظرات [ ۱۵ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۸ تیر ۹۸
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی