۵۵ مطلب با موضوع «آبی نوشت‌ها» ثبت شده است

روز جهانی مهربونی :)

مهربان باش،

شاید فردایی نباشد...

  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷

    یه خونه که اندازهٔ دست‌هامونه/ که گوشه‌کنارش پر از عکس‌هامونه...

    عشق مگر چیز پیچیده‌ایست؟ از من بپرسی می‌گویم نه! همین که یک من باشد و یک تو و شب‌های بلند پاییز کافیست؛ که جوراب‌های بلندمان را بپوشیم، پلیورهای گل و گشاد را هم. بنشینیم جلوی تلوزیون و نسکافه بخوریم و فیلم‌های خارجی ببینیم. من سر بگذارم روی شانهٔ تو و تو سر بر موهای من. عشق را باید در همین لحظه‌های کوچک جست. مثلا تو وسط فیلم‌دیدن عطسه کنی و من برایت بمیرم که نکند سرما خورده باشی.

  • موافق ۱۹ | مخالف ۳
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

    نگاهت می‌کنم خاموش و خاموشی زبان دارد...

    این پست را با آهنگش بخوانید. 


    دستت را به من بده. بگذار هراس بی‌تو بودن در من بمیرد، بگذار یقینِ داشتنت وجودم را فرا گیرد. که من خسته‌ام از زیادیِ این واهمه‌ها، که من خسته‌ام از پشت پنجره نشستن‌ها و از دور دیدن‌ها، از شمردن ثانیه‌ها و انتظار هر لحظه از دست دادنت. دستت را به من بده. بگذار گرمای وجودت از انگشتانم جاری شود به دل، بگذار گرد یخ‌زدهٔ سال‌های انتظار و فراق از قلبم تکانده ‌شود. که من خستهٔ این احساسِ وامانده‌ام؛ احساسِ وامانده‌ای که از نگاه تو پنهان است. و تو هیچ نمی‌دانی، هیچ نمی‌دانی از جانی که بی‌تو دارد از تنم می‌رود، هیچ‌ نمی‌دانی از شب‌های بلند پاییزم. چگونه تاب‌ بیاورم مهر و آبان و آذر را؟ چگونه تاب بیاورم یلدا را؟ می‌شود پیش‌تر بیایی و چشمان قهوه‌گونت را به من بسپاری؟ می‌شود نگاهم کنی؟ نگاهم کن. محبوب من، کمی بیشتر نگاهم کن و بی‌قراری چشمانم را بخوان؛ کمی بیشتر نگاهم کن تا بفهمی زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد، تا بفهمی اینکه خاموشم و دم نمی‌زنم از پریشانی درون است. که من اندوه بی‌پایانم بدون تو، که من اندوه بی‌پایانم بدون تو... .


    پی‌نوشت اول: مهلت نوانگار تمام شد و نرسیدم که بنویسم. پوزش. اما به سارا و سجل عزیزم قول داده بودم و باید می‌نوشتم. شرمنده که دیر شد.

    پی‌نوشت دوم: شاید همین روزها صوت این پست را با صدای خودم منتشر کنم. :)

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷

    دنیا بدون آدم‌های مهربان، جای قشنگی نیست...

    پیکسل‌های نازنینش را ریخته‌بود روی میز تا نشانمان دهد. یکی یکی نگاهشان می‌کردم و قلب می‌شدم؛ پینگو و خانوادهٔ سیمپسون‌ها و جودی‌ابوت و... . همه بودند؛ همهٔ آن‌هایی که آدم را پرت می‌کردند به روزگار خوش کودکی. سه‌نفری مشغول دیدن و نظردادن بودیم که ناگهان از میان پیکسل‌ها، دوست‌داشتنی‌ترینِ شخصیت‌های داستانی را یافتم؛ یک‌ عدد شازده کوچولو که کنار روباه و تنها گلش نشسته بود، یک عدد شازده کوچولو که هنوز صدای غش غش خندیدن کودکانه‌اش در گوشم می‌پیچد. با ذوق و عشق گفتم: «وای خدا شازده کوچولو! عاشقشم من. چــــــقدر دوست‌داشتنیه این بچه و بی‌نظیره و... .» 

    و صاحب پیکسل‌ها در حرکتی غافلگیرانه گفت: «بگیرش واسه تو.» اصلا انتظارش را نداشتم؛ اصلا اصلا انتظارش را نداشتم. او هم‌اتاقی دوست من بود و برای اولین‌بار می‌دیدمش؛ او هم‌اتاقی دوست من بود و خیلی بزرگتر از من، او هم‌اتاقی دوست من بود و اصلا مرا نمی‌شناخت اما با چشمانی که در لحظه یک موج معصومیت و مهربانی بهشان سرازیر شده‌بود، داشت یک گوشهٔ گنج دوست‌داشتنی‌اش را به من می‌داد. حتی در آن لحظه پیشمان شدم که ذوقم از دیدن ناگهانی شازده کوچولو میان پیکسل‌ها را بروز دادم. 

    در نهایت نتوانستم بر او پیروز شوم و پیکسلش را به من هدیه داد. شازده کوچولو در دستانم بود و ارزشش برایم از گران‌قیمت‌ترین هدیه‌ها هم بیشتر بود. تشکر کردم و گفتم خیلی برایم ارزشمند است. نمی‌دانم می‌دانست یا نه، اما واژه‌هایی که در آن لحظه گفتم از عمیق‌تریم نقاط قلبم بلند می‌شد و به گوشش می‌رسید. در دلم نسیم پیچیده‌ بود و به این جمله که روزی در سایتی خواندم، ایمان آوردم: «مهم نیست چه شکلی باشی، مهربانی تو را به زیباترین فرد در جهان تبدیل می‌کند.»


    تقدیمیه: برسد به دست صاحبِ تمامِ جوراب‌قشنگه‌های عالم. 

  • موافق ۲۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۴ مهر ۹۷

    رفیق، بریم اونجا که غم نباشه...

    همینکه در روزگار گرانی‌ها و نگرانی‌ها، دوستانی داشته باشی که بتوانی کنارشان دغدغه‌ها را دور بریزی و لحظاتی را زندگی کنی، خود نوعی خوشبختی است. و من همیشه از به آخر رسیدن این خوشبختی واهمه دارم. نرسد ای کاش...


    پی‌نوشت: برایمان از اولین تجربهٔ کوهنوردیتان می‌گویید؟ کمی خاطره‌بازی کنیم زیر این پست؟ ؛)

  • موافق ۲۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۶ مهر ۹۷

    ما را غلامی تو بوَد تاج افتخار...

    نشد پسر باشیم آقا؛ نشد پسر باشیم و اول محرم که می‌شه پیرهن مشکیمون رو از گنجه دراریم بپوشیم و به احترامت ریش بلند کنیم. نشد واسه بیرون بودن آزاد باشیم و شب و روزمون تو مسجد بگذره. از یه طرف پرچم‌ قرمز، مشکی، سبزها رو بزنیم به در و دیوار و از یه طرف پلوی نذری آبکش کنیم و استکان بشوریم. نشد پسر باشیم و بایستیم برات محکم سینه بزنیم و بلندبلند صدات کنیم و آخر محرم رو سینه‌هامون دون‌دون قرمز بیفته، نشد پابرهنه میون دسته‌های عزاداریت راه بریم به زنجیرزن‌ها و سینه‌زن‌ها آب بدیم، نشد برات پرچم بچرخونیم و علم ببندیم به کمرمون، نشد زنجیر بزنیم برات، نشد پسر باشیم و از جون و دل مایه بذاریم آقا ولی... ولی مردونه پای خودت و عشقت و غمت موندیم. ما یه گوشه نشستیم و اشک ریختیم، یه گوشه راه رفتیم و آروم سینه زدیم، یه گوشه استکان شستیم و چایی و قند و خرما آماده کردیم، یه گوشه کشمش و برنج پاک کردیم و... . ما همش اون گوشه‌موشه‌ها بودیم آقا. ما رو هیشکی ندید ولی... ولی تموم دلخوشیمون اینه نگاه شماها بهمون هست، تموم دلخوشیمون اینه حواستون بهمون هست؛ به موقع دستمون رو می‌گیرین، به موقع آبرومون رو می‌خرین، به موقع دلمون رو آروم می‌کنین. تموم دلخوشیمون اینه شما رو داریم، شما رو داشتن چه عالمیه آقا... .


    پی‌نوشت اول: نگاه به شناسه‌های جمع نکنین. همش در مورد خودمه نه همهٔ خانوم‌ها.

    پی‌نوشت دوم: یه محرم دیگه هم زنده‌ایم و حب حسین(ع) و آل علی تو دلمونه. خدا رو شکر. التماس دعا رفقا...

  • موافق ۲۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۹ شهریور ۹۷

    من پشت کردم به همه دنیا تا رو به تو سجاده بندازم...

    سجاده را پهن می‌کنم روی زمین. عطر حرمی که کنار قرآن هست را می‌گیرم و به گوشه و کنارش می‌زنم. نفس می‌کشم؛ عمیق. اتاق عطر دلنشینی به خود گرفته. لبخند نیم‌بندی می‌زنم و تمام دنیا را می‌ریزم پشت در؛ تمام گرفتاری‌هایی که شانه‌های خسته‌ام را نشانه گرفته. و می‌نشینم مقابل تو؛ مقابل تو نشستن یعنی یافتن آرامش گمشدهٔ این روزها. دیگر صداها را نمی‌شنوم، تلخی‌ها را نمی‌چشم، زشتی‌ها را نمی‌بینم. در این نقطهٔ عالم فقط تویی و نور. کور و کر می‌شوم کنار تو؛ کنار تو ای معبود، کنار تو ای معشوق، کنار تو ای محبوب. 

    من هرجای دنیا که بروم باز هم کفتر جلد بام خانهٔ توأم. من هرجای دنیا که بروم باز هم قرار دل بی‌قرارم میان آغوش توست؛ روی همین سجاده، در هوای همین عطرِ از حرم آمده. این یک قرار عاشقانه است؛ این یک قرار عاشقانهٔ عارفانه است که برای دقایقی جز تو را نبینم، که تو باز هم مثل همیشه منِ مچاله را میان بازوانت بگیری، که از راه برسی تا بهانهٔ زنده‌بودنم شوی‌، که امید در من نمیرد. 

    من خوشبختم که میان این همه تاریکی نوری به نام تو دارم؛ تویی که هربار این دخترک سربه‌هوا را تحویل می‌گیری و بهش می‌فهمانی حواست هست. تو همیشه حواست بود حتی وقت‌هایی که منتظر نشستی و من به قرارمان نرسیدم. و حالا... دیگر تو را در دل هیچ اتفاق عاشقانهٔ عارفانه‌ای تنها نخواهم گذاشت؛ به نامم قسم‌‌‌‌.

  • موافق ۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۴ شهریور ۹۷

    دوست دارم بروم...

    دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید

    گریه‌ام را به حساب سفرم نگذارید

    دوست دارم به پابوسی باران بروم

    آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

    آنقدر آینه‌ها را به رخ من نکشید

    اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید

    چشمی آبی‌تر از آیینه گرفتارم کرد

    بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید

    آخرین حرف من این است زمینی نشوید

    فقط از حال زمین بی‌خبرم نگذارید...


    «فروغ فرخزاد»

  • موافق ۷ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۹ شهریور ۹۷

    به یاد قدیم‌ترها و رنگی‌نوشت‌هایم...

    وقتی پریشانی به سراغ آدمیزاد بیاید، دور کردنش دشوار است. ما می‌توانیم ساعت‌ها و روزها و ماه‌ها در غم بمانیم و با خنده‌دارترین جوک‌ها و دل‌شاد‌کن‌ترین لحظه‌ها هم از این مرداب خارج نشویم، که اتفاقات خوب تنها رهگذر مسیر غم‌آلوده‌مان باشند و در نهایت ما بمانیم و تنی که در تاریکی هبوط کرده. اما هرچقدر نابودکردن غم سخت باشد، شکستن قامت شادی‌هایمان آسان است. به تلنگری و نگاهی و کلامی، حال خوبمان فرومی‌ریزد و دوباره ما می‌مانیم و حوض ناله‌هایمان. این قصه برای من تداعی‌گر یک باور است؛ باور اینکه در این دنیا گِلِ هرچیز گران‌بهایی را با ظرافت و شکنندگی سرشته‌اند، و حال خوب مثل نگین الماس روی انگشتر، ارزشمند و ظریف و نیازمند مراقبت است. باید حواسمان باشد؛ حواسمان باشد که خودمان نرویم و او جا بماند، که نیفتد روی زمین و ضربه بخورد؛ باید حواسمان باشد که نشکند، که همیشه سرجایش باشد.

    راستش را بخواهی رفیق، ما آدم‌ها شاید چشمان سالمی داشته باشیم اما خیلی وقت‌ها به کوری دچاریم؛ به ندیدن جای خالی شادی‌ها، به ندیدن چیزهایی که می‌توانند بهانهٔ لبخندمان شوند. تو بگو رفیق! چندبار بعد از بیدار شدن، بازی آفتابِ صبح و سایه را کنار پنجرهٔ اتاقت دیدی؟ چندبار از شیرینی چای‌شیرینِ صبحانه لبخند زدی؟ چند‌بار از اینکه هنوز پدر و مادرت را کنار خودت داری، غرق شوق و شکر شدی؟ چندبار از نسیم عصرهای تابستان لذت بردی؟ چندبار سرت را برای دیدن درخشش باشکوه ماه بالا گرفتی؟ به من بگو چندبار جهان را از منظر زیبایی دیدی؟ عیب من تو این است که نمی‌بینیم؛ که تصمیم می‌گیریم برای غم‌هایمان تا ابد سیاه‌پوش باشیم و اِلّا جهان ما هنوز هم بهانه دارد برای شاد کردنمان؛ بهانه دارد برای فراهم کردن بساط لبخندمان. 

    بیا این‌بار چشم‌ها را بشوییم و جور دیگر ببینیم؛ بیا این‌بار دل به این بهانه‌ها بدهیم، دل به خندهٔ دوست‌داشتنی کودکان و بازی‌هایشان، به آن لحظه‌ای که خسته‌ایم و یک صندلی خالی در اتوبوس و مترو گیرمان می‌آید، به عطر آشنایی که ناگهان در خیابان به مشاممان می‌رسد و ما را به یاد عزیزی می‌اندازد؛ بیا دل بدهیم به لذت خوردن یک بشقاب قورمه‌سبزی، یک جرعه شربت بهارنارنج در روزهای گرم تابستان، یک ماچ آبدار و تف‌آلود از کودک یک‌ساله‌ای که تازه «بوس‌کردن» را یاد گرفته. بیا از اینکه زنده‌ایم و فرصت تجربه‌کردن داریم شاد باشیم؛ از اینکه هنوز هم می‌توانیم با دیدن معشوقمان تپش قلب بگیریم و با یک نگاهش از ذوق بمیریم، از اینکه هنوز صبح‌ها از کنار پنجرهٔ اتاقمان صدای گنجشک‌ می‌آید و باران بی‌منت بر سرمان می‌بارد، از اینکه می‌توانیم بازیگوشی ماهی‌قرمزها را ببینیم و به شمعدانی‌ها نگاه کنیم. بیا دل به دل این لحظاتِ کوچکِ حال‌خوب‌کن بدهیم؛ که اگر این کار را بکنیم روزی هزار بهانه برای لبخندزدن داریم؛ هزار بهانه برای نشکستن قامت شادی‌ها و حال خوبمان. شاید نشود مطلقا آسوده‌خاطر باشیم و به مشکلات فکر نکنیم اما می‌شود تلاش کنیم؛ تلاش برای حفظ نگین زیبای انگشترمان، برای حفظ لبخندی که بی‌شک شایستهٔ آنیم. :)

  • موافق ۶ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۸ شهریور ۹۷

    روز عید باشد و من باشم و تو...

    عید قربان که می‌شود بیش از آنکه دلم بخواهد جوان باشم، هوای پیری و سالخوردگی به سرم می‌زند. دلم می‌خواهد من و تو باشیم و سی- چهل سال بعد و خانه‌ای نقلی و گرم. صبح زود وقتی هنوز تو خوابی و احتمالاً دندان مصنوعی‌ات توی لیوان است، من خواب را از چشمانم به پستوی خانه بیندازم و به حیاط بروم. شلنگ را بگیرم به جان باغچه. درخت انار و آلوچه و خرمالو را، درخت انگور دور دیوارهای حیاط را، بوتهٔ گل سرخ کنار دروازه را و حسن‌یوسف‌های روی ایوان را، غرق طراوت صبحگاهی کنم، کمی قربان‌صدقهٔ شمعدانی‌ها بروم و با ماهی‌های توی حوض درددل کنم، به گوسفند فربه‌ای که قرار است به زودی بودنش تمام شود غذا بدهم و بعد بیایم کنار تو. و به این فکر کنم که تو حتی با یک دندان مصنوعی احتمالی هم برای من دوست‌داشتنی‌ترین و دلبرترین معشوق عالمی. بیدارت کنم و بگویم: «حاج‌آقا الانه که بچه‌ها برسن. به آ سِد حسین زنگ زدی بیاد؟» خمار و خواب‌آلود «آری» بگویی و از جایت بلند شوی. دوتایی صبحانه بخوریم و رخت و لباس بپوشیم و عطر بزنیم و عیدی‌ نوه‌ها و بچه‌ها را کنار بگذاریم. زنگ در که به صدا در آمد، دستی به موهایت بکشم و مرتب‌ترشان کنم و برویم به استقبال. 

    عید قربان که می‌شود بیش از آنکه دلم بخواهد جوان باشم، هوای پیری و سال‌خوردگی به سرم می‌زند؛ هوای اینکه حیاط خانه‌مان پر از سر و صدای بچه‌ها و عروس و دامادمان شود و نوه‌های عزیزمان؛ هوای اینکه عیدی‌ها را به ازای ماچ‌آبدار بهشان بدهیم و بعدش حیاط پر از شادی‌های کودکانه و تبریک عید‌ بزرگ‌ترها بشود. عید قربان باید کنار تو بگذرد و آدم‌هایی که درست‌کرده‌ایم و آدم‌کوچولوهایی که آن‌ها درست کرده‌اند، کنار آ سِد حسین که رَفیق دیرینه‌مان است و هرسال می‌آید تا گوسفند را قربانی کند و گوشت‌‌ها را ببرد و برساند به دست آن‌هایی که باید. دلم هوای آن روزها را دارد؛ روزهایی که گاه و بی‌گاه میان هیاهوی صحبت‌ها و بازی بچه‌ها، نگاهمان به هم بیفتد و لبخند شویم، نگاهمان به هم بیفتد و خاطرات سالیان دراز در چشمانمان سوسو بزند، که عشقمان دیرینه باشد اما به طراوت حسن‌یوسف‌های روی ایوان.


    عیدتون مبارک رفقا! :)

  • موافق ۲۲ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳۱ مرداد ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم