۴۴ مطلب با موضوع «آبی نوشت‌ها» ثبت شده است

زنگ باران به صدا می‌آید...

باران می‌بارد و به رسم عادت پنجره را باز گذاشته‌ام. صدای شرشر و بوی خاک و برگِ باران‌خورده هجوم آورده به اتاق. خنکی مطبوعی دور تنم می‌چرخد و جان خسته‌ام آرام می‌گیرد. این باران... چه آهنگی دارد، چه عطری، چه آرامشی! آنقدر که میل چشمانم برای خوابیدن را پس می‌زنم تا بیدار بمانم و بیشتر بچشم و عمیق‌تر نفس بکشم. بارانِ عاشقانه‌ی بی‌نظیریست. حکم می‌کند از تو بگویم؛ حکم می‌کند بگویم در این لحظات نمناک و بی‌نظیر سحرگاهی، آنچه دل می‌خواهد چیزی نیست جز یک تو که اینجا باشی، بنشینیم کنار پنجره، سرم را آرام بگذارم روی شانه‌ات و نجواکنان برایم شعر بخوانی؛ شعری که فقط من بشنوم و تو و شمعدانی‌های روی طاقچه...

پی‌نوشت: بعد از انتشار سه پست پیاپی، دیگر بهتر است بروم بخوابم؛ چون می‌تواند بیشتر از این‌ها هم بشود!

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

    جینگیل‌ مستونِ زندگی‌اند این‌ها...

    از درد زیاد دو استامینوفن کدئین خوردم و خوابیدم. یک خواب عمیق بعد از شبی پر از خستگی و سردرد و اعصاب به‌هم‌ریخته، می‌چسبد‌. در دل خواب بودم که حس کردم چیزی روی شکمم سنگینی می‌کند‌، تکان می‌خورد، ثابت می‌ماند. پلک‌های سنگینم را از هم باز کردم. دو تیلهٔ قهوه‌ای معصوم و ستاره‌باران جلوی چشمانم بود. تا چشم بازشده‌ام را دید شروع کرد به خندیدن و «اَ اَ» و «او او» گفتن. خندیدم و به آن چهار-پنج دندان سفید نازنینش نگاه کردم. کاش می‌شد هرصبح که بیدار می شوی همچین صحنه‌ای ببینی. پسرکم، تو معنای تمام «خوشگلی‌های» دنیایی...


    :: البته که پسر من نیست. و خوب یادم است روز به دنیا آمدنش را؛ خبر کوتاه بود و خوشحال‌کننده! برایش شعر گفتم. بعدتر قاب گرفتم و هدیه‌دادم به مادر و پدرش. با خودم فکر کردم اگر یکی برای من شعر می‌گفت و بعد از بزرگ و عاقل شدنم می‌خواندمش چه حسی داشتم؟

  • موافق ۲۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۹ تیر ۹۷

    جام جهانی چشم‌هات!

    در آغوشم می‌گیری؛ سخت و مردانه. دلم می‌لرزد؛ یک‌ریز و عاشقانه و زنانه. می‌گویم: «هستی؟» می‌گویی: «هستم.» می‌گویم: «تا کجا؟» می‌گویی: «تا ندارد.» می‌گویم: «این حرف‌ها مال شاعرمسلک‌هاست؛ مال آدم‌های پروانه‌ای.» می‌خندی و می‌گویی: «یعنی خودت؟» می‌گویم: «من هستم تا زمانی که نفس بکشی. هر دوست‌داشتنی «تا» دارد.» سرت را به عقب می‌بری. در چشمان دریایی‌ات طوفان است. خیره می‌شوم به نی‌نی‌ لرزان چشم‌هایت، خیره می‌شوی به قهوهٔ گرم چشم‌هایم. می‌گویی: «یعنی بعدِ من می‌روی با...» گوشهٔ لبم را می‌گزم و با انگشت اشاره‌، مهر سکوت می‌زنم به لبت. دریا هنوز هم متلاطم است. با نگاه، بوسه می‌زنم به گوشهٔ پلک‌هایت و نجوا می‌کنم: «آنچه مرا زنده نگه می‌دارد، هوا نیست؛ نفس‌های توست مرد من.» و ضرب‌آهنگ قلبت بالا می‌گیرد. لبخند می‌زنم، لبخند می‌زنی. دریا آرام گرفته. می‌گویم: «فوتبال امروز فراموشت نشود.» می‌گویی: «بشود یا نشود مهم نیست؛ مهم این است دروازهٔ دلم باز شده، تو بی‌رحمانه خودت را گل کرده‌ای و حالا پیروز میدانی.» می‌خندم و لبخند روی صورتت عمیق می‌شود. توی دلم می‌گویم: «خبر نداری که من عمریست در جام جهانی چشمانت خودم و دلم را باخته‌ام.»


    :: این یک چالش است.

    :: ممنون از آووکادوی عزیز و دعوت‌اش.

    :: به رسم آنچه گفته‌ایم دعوت می‌کنم از ف.ن و حاج‌مهدی! :)

  • موافق ۲۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۶ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷

    آمدی یوسف گم‌گشته به کنعان؛ درود!

    هنوز باور ندارم اتفاق افتادنت را. نه! نمی‌توانم؛ نمی‌توانم باور کنم. من که یک عمر فلسفه و منطق چیدم و نیامدنت را اثبات کردم چگونه اینقدر ناگهانی بپذیرم حضورت را؟ چگونه باور کنم از خم کوچه‌ی فاصله‌ها گذشتی و حالا در مرکزی‌ترین نقطه‌ی آغوشم به خواب رفته‌ای؟ چگونه باور کنم این لحظه را؟ این لحظه‌ی باشکوه را که با هر نفس کشیدنم عطر زلف مشکینت در جانم می‌پیچد؟ باورش سخت است مرد، باورش سخت است ای مستجاب‌ترین دعای من؛ که از دورترین‌ فاصله‌ها بیایی و دنیایم را زیر و رو کنی، که حالا مخاطب تمام "الهی قربانت شوم"‌های من باشی، که شناسنامه‌هایمان مزین به ناممان باشد، که تو مرد من باشی و من بانوی تو... . 

    راستی! چگونه پیدایم کردی؟ چگونه فهمیدی حالا وقت آمدنت هست؟ که قدم‌زدن‌های تنهایی در هوای عاشقانه‌ی بهار دارد مرا از پا در می‌آورد؟ که چای‌نبات‌های دنیا دیگر برایم شیرین نیست؟ از کجا فهمیدی دلی دارد بی تو از تپش می‌افتد؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم چگونه ضرب‌آهنگ قلبم را شنیدی و شتابان به اقلیم من آمدی اما، اما جای خوبی از این قصه ظهور کردی؛ تو آمدی و شمعدانی‌ها شکفتند، تو آمدی و آسمان و زمین لبخند شدند، تو آمدی و عشق را به خانه‌ی کوچکم آوردی. و حالا، درست همین حالا، آرام به خواب رفته‌ای و با هر نفس‌کشیدنت بودنت را در من "باور" می‌کنی؛ که بپذیرم هستی، هستی و قرار است بودنت تمام نشود، که قرار است بودنت تا ابد تمام نشود... .


    عنوان: مصرعی از غزل تقدیمی به یکی از رفقا! :)

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۶۵ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۱ خرداد ۹۷

    باهاردشت...

    نشسته‌ام توی ایستگاه و هرچند دقیقه یک‌بار حواسم پرت قطار‌هایی می‌شود که می‌آیند و به سرعت از مقابل دیدگانم می‌گریزند. نه تنها قطارها که مردم هم عجله دارند؛ مردمی که چمدان به دست سراسیمه به این سو و آن‌سو می‌روند و خدا می‌داند در دلشان چه می‌گذرد. من اما ز غوغای جهان فارغ، ساکت و آرام نشسته‌ام روی یکی از صندلی‌های قدیمی ایستگاه و از هوا لذت می‌برم. هوا خوب هوایی است؛ کمی آفتاب دارد در خودش، کمی نسیم، کمی بوی باهار.
    اگر یکی از این مردمِ در تب و تاب بیاید و بنشیند روی صندلی کنار من و بپرسد: 《در این لحظات پایانی سال به چه فکر می‌کنی؟》 می‌گویم: 《به سوال کلیشه‌ای امسال چگونه گذشت؟》 نود و شش یکی از پرفراز و نشیب‌ترین سال‌های عمر من بود؛ یک سال پر از تجربه‌های جدید! خلاص شدن از مدرسه، کنکور و استرس نتیجه، دیدن فیلم‌های زیاد و خواندن کتاب‌های خوب، قبولی در رشته‌ی صد در صد دلخواه، دانشجو شدن، دل‌کندن از خانه و خانواده و رفتن به یک شهر جدید، تجربه‌ی زندگی خوابگاهی، تجربه‌ی دیدارهای وبلاگی و دیدن رفقایی که هرچقدر هم بدانند تا چه اندازه برایم عزیزند باز هم نمی‌دانند تا چه اندازه برایم عزیزند؛ این‌ها بخشی از اتفاقات این سال است. و من خیلی از اولین‌ها را در نود و شش تجربه کردم؛ رفتن به تهران، مترو سواری، خوردن قهوه، کتاب هدیه گرفتن، دیدن شاعرانی که فکر دیدنشان هم روزگاری از ذهنم عبور نمی‌کرد و... . نه که اتفاقات تلخ و ناراحت کننده نداشته باشد اما وقتی می‌گویند "سال نود و شش" لبخند می‌زنم و این یعنی دوستش داشتم این نود و ششمین پسر خورشید را...
    خب! به گمانم وقت رفتن رسیده. چه زود! از دور صدای آمدن قطار می‌آید. ساک کوچکم را به دست می‌گیرم و منتظر می‌ایستم. قطار از راه می‌رسد‌ و مردم به سمتش هجوم می‌برند. صدای خنده می‌آید، صدای گریه‌ی کودکان، صدای خیر پیش گفتن و خداحافظی. آرام قدم برمی‌دارم. میان جمعیت، فارغ از تب و تاب دنیا، با یک دنیا امید و انگیزه وارد قطار می‌شوم. کنار در می‌ایستم و ایستگاه را از نظر می‌گذرانم تا برسم به آن دو صندلی کنار ستون. جایی که نود و ششمین پسر خورشید، دست در دست پیرزنی سپید‌موی نشسته تا یک رفتن دیگر را رقم بزند. برایش دست تکان می‌دهم. لبخند می‌زند. لبخند می‌زنم. اگر خدا بخواهد نود و هفت را هم مثل تو جاودان می‌کنم پسر! و قطار حرکت می‌کند، قطار شماره‌ی نود و هفت به مقصد باهاردشت...

    تشکر نوشت: خدایا ممنون که فرصت دادی تا یک‌سال دیگر نفس بکشیم و زندگی کردن را بیشتر بلد بشویم. خدایا از اینکه هنوز زنده‌ایم و می‌توانیم کنار عزیزانمان باشیم ممنون. خدایا ما خیلی دوستت داریم.

    باهار نوشت: سال نو مبارک بهترین‌ دوست‌جان‌های دنیا ♡
  • موافق ۱۱ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۹ اسفند ۹۶

    زمستان است...

    نمی‌دانم چه ‌کاره است؛ نه لباس خدمات به تن دارد و نه سر و شکلش به کارگرهای دانشگاه می‌خورد؛ نه می‌شود گفت دانشجو است و نه استاد. اما همیشه هست. کنار دیوار بلند یکی از دانشکده‌ها، دو سه حلب بزرگ روغن جامد را کنار هم می‌چیند و چوب‌ها را می‌ریزد و آتش درست می‌کند. بعد می‌ایستد کنار حلب وسطی و کف دست‌هایش را می‌گیرد به سمت شعله‌ها. نگاهش می‌کنم و دستان من هم گرم می‌شود انگار... و اما نگاه عمیق او گویی در خطوط دستان زبر و مردانه‌اش به دنبال چیزیست؛ شاید به دنبال جوانی از دست رفته، آرزوهای بر باد رفته، قسط وام عقب افتاده و... نمی‌دانم! هرچه که هست نگاهش عمق و حزن را توامان دارد. دلم می‌خواهد بدانم به چه فکر می‌کند. دلم می‌خواهد دستخط روزگار را بر خطوط پیشانی‌اش بخوانم اما... هربار می‌گذرم. نگاهی به تنهایی پیرمردگونه‌اش می‌کنم، دستانم گرم می‌شود و می‌گذرم. امروز عصر هم وقتی با شانه‌های افتاده از دانشکده برمی‌گشتم و هوا سرد بود و بسیار سرد و دستانم توی جیب‌هایم یخ می‌زد، دلم می‌خواست بروم جلو، بایستم کنارش‌، کف دست‌هایم را به سمت شعله‌ها بگیرم و بگویم: مَشدی؟ از روزگارت برایم بگو...

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

    وَ لِن تاین :):

    و انگار فراموشمان شده که عشق روز نمی‌خواهد؛

    تنها دو دل می‌خواهد که خواستن‌شان به این زودی‌ها تمام نشود؛ 

    هیچ‌وقت تمام نشود...

  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶

    خیلی دلم گرفته از خیلیا...

    انگار برای آدم‌های امروز محبت زیاد، زیادی‌ است. یا ژست خدایی برایت می‌گیرند یا فکر می‌کنند چیزی از آن‌ها می‌خواهی و یا عاشق‌شان شده‌ای! و تو را پشیمان می‌کنند از آنچه درون توست؛ پشیمان از تمام دوست‌داشتن‌ها و نگران بودن‌ها و به یادشان بودن‌ها. اصلا همان بهتر که بگذاری در غرور بی‌خاصیت‌شان بپوسند. همان بهتر که چمدانی ببندی و همراه سهراب بروی به شهر پشت دریاها...
  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۴ بهمن ۹۶

    وقتی سرم رو چرخوندم خبری از جمشید نبود...

    با جمشید ایستاده بودیم پشت پنجره. داشتیم آسمونو نیگا می‌کردیم. گفت: «می‌بینی تو رو خدا؟ انگار نه انگار صُپّی اونجور داشت برف می‌اومد. آفتابو نیگا! به زبان حال با آدم سخن میگه.» هیچی نگفتم. دستش رو گذاشت رو شونه‌ام و گفت: «حالا ناراحت نباش. کیو دیدی همیشه بمونه؟ میرن دیگه؛ انگار خدا آدما رو ساخته واسه رفتن. می‌دونی که چی می‌گم؟ یعنی کلا باید رفت. من و تو هم یه روزی می‌ریم.» نیگام به ابرای سفید تو آسمون بود. بهش گفتم: «می‌بینی جمشید؟ صبح حسابی تو لک بودم. سرم درد می‌کرد. یهو برف شروع کرد به باریدن. حالم جا اومد. رفتیم بیرون قدم زدیم، عکس گرفتیم، خندیدیم. اومدم تو اتاق. خبر دادن ننه مرده. حالا گیریم ننهٔ خودم نبود و ننهٔ مامان بود. چه توفیری داره؟ غم عالم ریخت تو دلم. فاصلهٔ غصه و شادی خیلی کوتاهه جمشید. اگه اینطوره، اگه زندگی اینقدر غیرفابل پیش‌بینیه چرا از داشته‌هامون شادیم و از نداشته‌هامون اوقاتمون تلخه؟ چرا اینقدر زندگی رو جدی می‌گیریم؟ چرا دی‌ماه اینقدر سرده؟ تو می‌گفتی همه رفته‌بودناشونو میذارن واسه پاییز. ولی دیدی خیلی‌ها تو زمستونم میرن؟ تو آخرین روزای دی...»

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۳۰ دی ۹۶

    ز غوغای جهان فارغ...

    می‌شود با تو آرام بود

    حتی در بی‌تاب‌ترین خیابان‌های شهر...

    تقدیم به دو رفیق نازنین که وصال‌شان زیبایی دنیا را دلیل است.

  • موافق ۳۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۳ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۳ دی ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم