۱۲ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

سؤال شمارهٔ سیزده

آیا شما به همهٔ علایق و سلایق و نظرها و اعتقادات احترام می‌ذارید؟ چرا؟ 


سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴، سوال ۵، سوال ۶، سوال ۷، سوال ۸، سوال ۹، سوال ۱۰، سوال ۱۱، سوال ۱۲.   

  • نظرات [ ۴۱ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۳۰ آبان ۹۸

    شب‌های بلند پاییز...

    نشسته‌ام روی تخت و خم شده‌ام روی لپ‌تاپ تا کار ویرایشی را که باید چندروز دیگر تحویل بدهم، تمام کنم. صدای تق و تق فشردن دکمه‌های صفحه‌کلیدِ لپ‌تاپ در صدای سوزناک سید علی‌اصغر کردستانی و آهنگ کردی و کهنه‌ای که می‌خواند، گم می‌شود. این آهنگ نازنین را یکی‌دوسال پیش دامن گلدار برایم فرستاد. چیز زیادی از آن نمی‌فهمم اما احساسم را به دنبال خودش می‌کشد و مرا به‌یاد خانه‌های کاه‌گلی کوهستان‌ و هوای سوزناکش می‌اندازد، به‌یاد لرزش نور چراغ گردسوز بر دیوارها و لحاف‌ و تشک‌های روی هم تلنبار شده، به‌یاد غم دستان چروک‌خوردهٔ پیرمرد.

    نشسته‌ام روی تخت و خم شده‌ام روی لپ‌تاپ تا کار ویرایشی را که باید چندروز دیگر تحویل بدهم، تمام کنم. هوای اتاق سرد است و روشن‌بودن شوفاژ و بخاری برقی هم از سرمای زمستان‌گونهٔ این‌روزها کم نمی‌کند. خودم را با کلاه و شال‌گردن و جوراب و پلیور طوسی‌ام می‌پوشانم و همین‌طور که جملهٔ «دلم حرف می خواهد قدم زدن می خواهد» را ویرایش می‌کنم به این فکر می‌کنم که چقدر خوب می‌شود اگر برای خودم چای‌عسل درست کنم و در این شب بلند پاییزی، دل و جانم از نوشیدنش گرم شود. 


    پی‌نوشت اول: چرا بعضی وبلاگ‌ها باز نمی‌شوند؟ مثلا وبلاگ آقاگل و دکتر صفایی نژاد و حوا و... . 

    پی‌نوشت دوم: دلم می‌خواهد یک فیلم سینمایی ببینم اما کار دارم و وقت ندارم و تازه شنبه امتحان میان‌ترم هم دارم! :/

    پی‌نوشت سوم: تا چشم کار می‌کند، تنهایی است. دلم یک کلاه‌قرمزی می‌خواهد که بیاید ور دلم بنشیند، دست بیندازد دور گردنم و بگوید: «کاشکی من دایناسورت بودم.» بعد هم بنشینیم باهم شعر بخوانیم و چای‌عسل بخوریم و کتاب ویرایش کنیم.

  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۹ آبان ۹۸

    مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا می‌میرم...

    نباید دلتنگت باشم اما هستم، نباید به چشمانت فکر کنم اما می‌کنم، نباید آهنگ صدایت را به‌یاد بیاورم اما می‌آورم، نباید لبخندت گاه و بی‌‌گاه جلوی چشمانم جان بگیرد اما می‌گیرد. چرا این‌گونه زنده‌ای در من؟ هر شب فغانم به آسمان می‌رود از دست خاطراتت. نمی‌توانم فراموشت کنم، نمی‌توانم دنیا را بدون تو به‌یاد بیاورم، نمی‌توانم به دست‌هایت فکر نکنم. دارم دیوانه می‌شوم بدون تو؛ دارم کم می‌آورم، دارم هلاک می‌شوم از دلتنگی. بیا و به من بازگرد، بیا و دوباره  قهوهٔ چشمانت را بنوشان به نگاهم، بیا و این لرزگرفته دستان کبودم را با دستانت گرم کن. هیچ نمی‌خواهم از زندگی الّا تو! بیا و «مرا جوری در آغوش بگیر که انگار فردا می‌میرم.»


    پی‌نوشت: عنوان از نزار قبانی است. 

  • نظرات [ ۷ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۸ آبان ۹۸

    رویای دیروز، واقعیت امروز...


    دو شب پیش، «عاشق بارون» این عکس را برایم فرستاد. به تاریخ کامنت نگاه کردم؛ تاریخ روزهای پیش‌دانشگاهی و در تلاطم کنکور دست‌وپازدن! لبخند شدم به‌یاد روزهایی که خوب یا بد، گذشت. و امروز صبح وقتی در کلاس نشسته بودم و از پشت پنجره، به بارش آرام و زیبای برف نگاه می‌کردم، این عکس و کامنت را به یاد آوردم. استاد از سبک رئالیسم و رئالیسم جادویی می‌گفت و من روحم لبخند می‌زد. راست می‌گفتم آن‌روزها؛ حس قشنگی است دانشکدهٔ ادبیات، برف، پنجره و این‌چنین عاشق بودنم. 💙

  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۷ آبان ۹۸

    زمستان است...

    و عاقبت، همه‌چیز فروکش خواهد کرد. صبح دیگری آغاز می‌شود، پیرمرد نان‌خشکی چرخ‌دستی‌اش را روی خیابان‌های آسفالت‌شدهٔ شهر می‌کشد، پسرک خردسالی با لبا‌س‌های چرک‌گرفته تا کمر خم می‌شود درون سطل زباله برای یافتن بطری‌های پلاستیکی، دستفروش‌های مترو دوباره صدایشان را می‌اندازند پس کله‌شان و از ریمل و لباس و شارژر و هندزفری می‌گویند و در گوشه‌ای از شهر پدری از شرمندگی زن و بچه، به خانه نمی‌رود. صبح دیگری آغاز می‌شود، و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. 

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۶ آبان ۹۸

    رنج باشکوه زیستن...

    چندسالی می‌شود که روز تولدم در خودم فرومی‌روم. ذهنم از هیاهوی پیرامونم خالی می‌شود و به این فکر می‌کنم که این زیستن از کجا شروع شد؟ چگونه گذشت؟ می‌خواهم از این نقطه به بعدش را چگونه بگذرانم؟ و پایانش چطور اتفاق خواهد افتاد؟ خوب زندگی کرده‌ام یا نه؟ وجودم دنیا را زیبا کرده یا لکهٔ ننگی است روی دلش؟

    فرقی نمی‌کند کجا باشم؛ در اتاق آبی یواشم، در خوابگاه، در حوالی تئاترشهر کنار رفقای شیرینم یا در دل طبیعت! هرجا که باشم این فکرها به سراغم می‌آید. امسال روز تولدم را در کوهستان گذراندم؛ کنار درخت‌ها و گیاهان و سنگ‌ها و آدم‌ها و رفقایم. راستش میان تقلاهایم برای بالارفتن از کوه هم داشتم به همین‌‌چیزها فکر می‌کردم و عاقبت به این نتیجه رسیدم که باید از گذشته‌ها درس گرفت و رهایشان کرد، و فرداها را بهتر از دیروز ساخت. این جملهٔ کلیشه‌ای بهترین کاری است که می‌شود با زندگی کرد.


    پی‌نوشت اول: برنامهٔ دیگری برای تولدم در نظر داشتم که البته چیز خاصی هم نبود. می‌خواستم بروم سپهسالار برای خودم کفش بخرم و یکی‌دوتا از بچه‌ها را ببینم اما ناگهان برنامهٔ کوه پیش آمد و ترجیح دادم آنجا باشم؛ جایی که روحم را تر و تازه می‌کند. طبیعت یکی از چیزهایی است که مردگی‌های مرا، زنده می‌کند. دوستش دارم؛ زیاد، زیاد، زیاد. مخصوصا اگر آنجا بودن آمیخته به حضور رفقای جان باشد.

    پی‌نوشت دوم: آدم‌هایی در زندگی من هستند که برای خوشحال کردنم برنامه می‌ریزند و یکهو می‌گویند: «سوپراااایز! تولدت مبارک!». این آدم‌ها را عاشقم. حضورشان دلم را گرم می‌کند؛ حضورشان خوشبختی کوچکی است برای من. 💙

    پی‌نوشت سوم: از همهٔ آن‌ها که به‌یادم بودند و حتی کسانی که اینجا خصوصی تبریک گفتند و امکان پاسخ به‌نظرشان نیست هم ممنونم. سایه‌تان مستدام عزیزان دل. روشنم‌ می‌دارید. 💙

    پی‌نوشت چهارم: گفتم این آغاز پایان ندارد! سلام بیست و یک‌سالگی! :)

  • نظرات [ ۵ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۳ آبان ۹۸

    دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را...

    نوشتن برای من مشکل نیست اما گاهی واژه‌کردن حال خوبم، به سختی کندن کوه بیستون می‌شود! نمی‌دانم کدام واژه‌ها می‌توانند احساسم را به نحو احسن بیان کنند. انگار کن همگی لال‌اند و نارسا! آزرده‌خاطرم می‌کند این مسئله اما آن لحظهٔ باشکوه، آن حال بی‌بدیل، نباید نانوشته باقی بماند. باید بگویم، باید واژه شود، باید بماند به یادگار. کدام لحظه را می‌گویم؟ کدام حال را؟ امشب را می‌گویم؛ امشب را که کاپشن مشکی‌ام را پوشیدم و به دل سرمای بیست و دوم آبان زدم تا از یک دوست، امانتی شباهنگ را بگیرم. خاطرتان هست؟ گفته بودم می‌خواهم یک قرآن به خط عثمان طه برای خودم بخرم و شباهنگ آمد و گفت که من این قرآن را به تو هدیه می‌دهم. 

    ذوقش را از همان روز داشتم. قرار بود آن قرآن، بهار میهمان دلم شود؛ میهمان اتاقم، میهمان زندگی‌ام. اما نشد. بهار گذشت؛ تابستان هم، و عاقبت پاییز وصالمان را رقم زد. وقتی بسته را از آن دوست گرفتم، قلبم در سینه بالا و پایین می‌پرید. می‌خواستم هرچه زودتر به اتاق برگردم و بسته را باز کنم، می‌خواستم ببینمش، می‌خواستم چشمم به جمال معشوق باز شود و سوی تازه بگیرد. از آن دوست تشکر کردم و دوان‌دوان به اتاق برگشتم. در دلم، هزار بلبل تازه‌نفس، آواز می‌خواندند. انگار همهٔ سلول‌های بدنم از شوق روی زمین بند نمی‌شدند و منتظر بودند تا پرده از رخ دلبر بیندازم. و انداختم، و قلبم تپیدنش را از یاد برد. یک قرآن سبز با خط و نقش طلایی میان دستانم بود، و چقدر زیبا بود، چقدر آشنا بود، چقدر دل‌نشین بود، چقدر قرار بود برای وجود بی‌قرارم. بوسیدمش، دست کشیدم روی جلدش، خیره‌خیره نگاهش کردم و اشک در چشمانم حلقه زد. شما نمی‌دانید، حتی شباهنگ هم نمی‌داند که چقدر آن لحظه برای من مهم بود؛ که من تمام عمر چشم به راه آمدنش بودم. 

    به خودم که آمدم دیدم در آن بستهٔ نایلونی چیزهای دیگری هم هست؛ چیزهای دیگری که انتظارش را نداشتم. من و همهٔ آن سلول‌های بدنم بعد از لحظات احساساتی‌شدنمان، متعجب و با ابروهای بالاپریده و قلبی که داشت از شوق پس می‌افتاد، یکی‌یکی رفتیم سراغشان. اولین چیزی که بازش کردم یک برگهٔ کوچک خط‌دار بود. خط شباهنگ و حرف‌هایش در آن نامهٔ کوچک، بغض‌ شیرینی به گلویم انداخت. فکر اینکه یک‌روزی، حوالی حرم عموی عشق و برادرش، شباهنگ نشسته بود و خودکار به دست به من فکر می‌کرد و برایم می‌نوشت، باعث می‌شد تمام دنیا برایم نسیم بهار شود. نامه را بستم و رفتم سراغ پاکت مربعی قهوه‌ای رنگی که کنار باقی وسایل بود. بازش کردم و نی‌نی‌ چشمانم شد شب پر از ستاره‌های درخشان! یک جغد چاپی درون پاکت بود؛ همان جغد یادگار میماجیل، یکی از خواننده‌های وبلاگ شباهنگ که از آن چاپ فقط نُه‌تا در کل جهان موجود است. حالا من یکی از آن‌ها را داشتم. به این همه زیبایی در هدیه‌دادن که شباهنگ بلدش بود، غبطه خوردم و قلبم برایش بیشتر تپید. اصلا کاش خودش آنجا بود و با یک بغل محکم، تمام ناگفته‌ها و ناتوانی‌ام در بیان حالم را، به او می‌فهماندم.

    آن جغد اما پایان قصه نبود؛ پایان قصه پاکتِ نامه‌ای بود از فرهنگستان زبان و ادب فارسی. برای چندلحظه گیج شدم! بازش کردم و با دیدن نامه... آه! نامه را خواندم، به هدر سیاه و سفید شباهنگ که روی نامه چاپ شده بود نگاه کردم، به امضای زیبای شباهنگ، به عکس جغد در پایان نامه و همه‌شان اشک شدند در چشمانم؛ اشکی که آمیخته به مهر بود، آمیخته به شوق داشتن آدم‌هایی که تو را بلدند. به قول شباهنگ عزیزم: «دنیای ما بلاگرها عجیبه؛ ما بدون اینکه همدیگه رو دیده باشیم، با شادی‌های هم شاد می‌شیم، با غصه‌های هم غصه می‌خوریم و دلمون برای هم می‌تپه.» و مهم‌تر از همهٔ این‌ها ما بدون اینکه همدیگر راه دیده باشیم، زیباترین مهربانی‌ها را در حق هم می‌کنیم و خوب‌کردن حال همدیگر را خوب بلدیم. حتی اگر من نتوانم حال آن لحظه‌ها را به‌خوبی بیان کنم و واژه‌کردنش به سختی کندن کوه بیستون باشد. 


    پی‌نوشت اول: شباهنگ‌جانم، بودنت که عطر یاس می‌دهد، از خوشبختی‌های روزگار من است. ممنون که دوستی برایم و ممنون بابت این هدیهٔ ارزشمند که حالا بخشی از وجودم شده. 

    پی‌نوشت دوم: این قرآن و آن نامهٔ کوچک از کربلا آمده. من هدیه‌های کربلایی زیبایی دارم از رفقای وبلاگی‌ام. این دو نازنین را هم می‌گذارم کنار آن تسبیح صورتی سوغات اربعین و بستهٔ کوچک مهر و تسبیحی که از کربلا آمد و جاگرفت میان هدیه‌های تولدم. می‌دانم که حضورشان در زندگی‌ام اتفاقی نیست و پر از معناست.

    پی‌نوشت سوم: عکسی از قرآن و باقی هدیه‌ها نمی‌گذارم. نمی‌خواهم «محبوب جهان» شوند چراکه «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد» یا دقیق‌تر بخواهم بگویم می‌شود «رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند»، رشکم آید که کسی سیر نگه در آن‌ها کند. والسلام!

  • نظرات [ ۳ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۲ آبان ۹۸

    پیرمرد چشم ما بود...

    از ماشین که پیاده شدیم، بوی کهنگی و طبیعت می‌آمد و صدای آب و آبادی. چشم چرخاندم و به آدم‌ها و خانه‌ها و کوچه‌ها نگاه کردم. چهره‌ها چهره‌های زمخت و سرخ‌گونهٔ اهالی کوهستان بود و خانه‌ها، خانه‌های قدیمی و کهنه‌سال روزهای دور. چند پیرمرد، دم دکّانی باهم به گفت‌و‌گو مشغول بودند و کودکان هم وسط کوچه مشغول بازی و پریدن از روی جوی آب. زندگی در آن کوچه‌پس‌کوچه‌های کهنه که اندک خط و خشی از دنیای امروز بر چهره‌شان افتاده بود، هنوز هم جریان داشت.

    با فاصله از خانواده راه می‌رفتم تا بهتر همه‌چیز را ببینم و بشنوم. حال و هوای مرا، و شوق و دل‌لرزه‌های مرا هیچ‌کدام آن‌ها نداشتند. آمدن به این روستا برای آن‌ها دیدن خانهٔ نیما یوشیج بود و برای من اما نفس کشیدن در زندگی او. به خانه‌اش که رسیدیم آن شور و تپش، بیشتر شد. پدر هزینهٔ بازدید را حساب کرد و همه وارد خانه شدند. آرام قدم برداشتم و به ورودی رسیدم. حیاط نسبتاً بزرگی پیش رویم بود و اولین‌چیزی که توجه مرا جلب کرد سه قبر وسط حیاط بود که نام نیما روی یکی از آن‌ها، چنگ به قلبم می‌انداخت. آه!

    پله‌ها را پایین رفتم. از میان سه‌ راه‌پلهٔ دیگر، پله‌های سمت راست را انتخاب کردم و بالا رفتم. وقتی چرخیدم، نفسم حبس شد. کتابخانهٔ نیما! آرام به راه افتادم. با هر قدمم صدای قیژ قیژ چوب‌های قدیمی کف اتاق، بلند می‌شد. حال آن لحظه‌ام گفتنی نیست؛ روی زمین نبودم انگار. وارد اتاق شدم. چه حال عجیبی بود وقتی به دو قفسهٔ چوبی نیما و میز و صندلی‌اش نگاه کردم، چه حال عجیبی بود وقتی به نمد کف اتاق و پشتی‌ها نگاه کردم، چه حال عجیبی بود وقتی به کتاب‌ها نگاه کردم. 

    چشم‌هایم را بستم و به این فکر کردم که روزی نیما یوشیج در این اتاق راه می‌رفت، می‌نشست، کتاب‌ها را ورق می‌زد. نیما اینجا چه لحظاتی را گذراند؟ لابد شب‌ها چراغ گردسوز را روشن می‌کرد و شعری می‌گفت، چیزکی می‌نوشت و در ورق‌پاره‌ها و کتاب‌های دورش گم می‌شد. چه می‌پوشید نیما؟ لابد از آن لباس‌های بافت و پشمی مخصوص، که سرمای کوهستان را پس بزنند. چشم‌ گشودم و آرام دست کشیدم روی میز و لبهٔ کتابخانه‌ها. لبخندم رنگ غم و حسرت داشت. زیر لب زمزمه کردم:

    آی نِی‌زَن 

    که تو را آوازِ نی برده است دور از ره، کجایی؟


    پی‌نوشت: امروز روز میلاد اوست؛ بیست و یکم آبان‌ماه. 💙

  • نظرات [ ۰ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۱ آبان ۹۸

    که مردگان این سال عاشق‌ترین زندگان بودند...

    گاهی به‌تو فکر می‌کنم؛ به‌ صدایت، به خنده‌هایت، به نگاه‌هایت، به دیوانه‌بازی‌هایت، به شیطنت‌هایت. گاهی به‌تو فکر می‌کنم؛ به طرز ایستادنت، نشستنت، چای و قهوه خوردنت، سیگار کشیدنت. از یادم نمی‌روی حتی اگر نباشی؛ حتی اگر فاصله‌های تیره و تار بین ما از زمین تا آسمان باشد. مگر می‌شود تو را از یاد برد؟ ممکن نیست؛ ممکن نیست که تو در ازدحام دنیا گم شوی. تو همیشه هستی؛ جاری مثل یک رود، مثل رودی که زلالی آب و سنگ‌ها و لاشهٔ ماهیان مرده را باهم در خود دارد. تو تلخ و شیرین، گاه و بی‌گاه، جاری می‌شوی در من و در پس این جاری شدن‌ها، برایم تنها یک‌چیز باقی می‌ماند؛ دلتنگی! آری، آدم‌‌ها گاهی دلتنگ کسانی می‌شوند که روزی تصمیم گرفتند دیگر در دنیایشان نباشند.


    پی‌نوشت: عنوان از شاملو است. 

  • نظرات [ ۰ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۹ آبان ۹۸

    خودت رو دوست داشته باش...

    گذران زندگی این را به من آموخته که بیشتر آدم‌ها از خودشان غافل‌اند و تا مشکلی برایشان پیش نیاید، هیچ حواسشان به سلامت روح و جسمشان نیست. این‌گونه افراد معمولا تا بیمار نشوند یا بیماری و نقصی در کسی نبینند، یاد سلامت خودشان نمی‌افتند. تازه بعد از بیمارشدن است که می‌گویند «آخ خدا! هیچی بهتر از سلامتی نیست.» و تازه بعد از دیدن یک آدم نابینا یا ناشنوا یا آدمی که دست و پایش را از دست داده، یادشان می‌افتد که باید قدر سلامتی و عافیت را بدانند، و تازه آن‌جاست که آرام در دلشان می‌گویند: «الحمدالله که سالمم.» 

    من اما می‌گویم این‌گونه‌ بودن زیبا نیست. نباید از خودمان غافل باشیم؛ نباید خودمان را فراموش کنیم. باید هر چندوقت یک‌بار، یک دل سیر به دست و پایمان، به صورتمان، به موهایمان، به چشم‌هایمان، به تمام بیرون و درونمان و روحمان نگاه کنیم و از اینکه همواره کنار ما هستند، ممنونشان باشیم. این‌ها همه خود ما هستند؛ کنار هم نشسته‌اند و باوجود خستگی‌ها، همدیگر را درآغوش کشیده‌اند و تلاش می‌کنند تا ما، خودمان باشیم و نفس بکشیم و زندگی کنیم.

    تمام این ظاهر و باطن، هرروز صبح همراه ما یک روز جدید را آغاز می‌کنند و صادقانه تمام همتشان را می‌گذارند تا ما راه برویم، حرف بزنیم، غذا بخوریم، بخوابیم، ورزش کنیم، عاشق شویم، ایمان بیاوریم، فکر کنیم، بسراییم، بنویسیم و... . و حق نیست که از بهترین رفقایمان غافل باشیم؛ آن‌هم چنین رفقایی! هروقت بخواهیم به‌چیزی نگاه کنیم، هروقت بخواهیم کتاب بخوانیم و فیلم ببینیم و از تماشای منظره‌ای لذت ببریم، این چشم‌هایمان هستند که همراهیمان می‌کنند. هروقت بخواهیم به دل طبیعت بزنیم، به کار و بار زندگی و درس و خرید برسیم، حال خوب و بدمان را با قدم‌زدن بهتر کنیم، این پاهایمان هستند که همراه و هم‌پای ما می‌شوند. هروقت بخواهیم و لازم باشد، دست‌هایمان هستند، گوش‌هایمان هستند، دهانمان هست، زبانمان هست، بینی‌مان هست، معده و کلیه و شش و قلب و مغز و... همه‌شان هستند. همه‌شان در حد توانشان هستند. و حالا شما بگویید، حیف نیست که میان هیاهوی زندگی، فراموششان کنیم؟ حیف نیست آن‌هایی که بی‌چشم‌داشت در همهٔ لحظات خوب و بد، همراهیمان می‌کنند از یاد ببریم؟ باور کنید دلشان می‌شکند. اگر بهشان توجه نکنیم، رنجور و مغموم می‌شوند و انگیزه‌ای برایشان نمی‌ماند، حال‌ندار و مریض می‌شوند. حق هم دارند! خیلی از ماها حتی سالی یک‌بار بهشان یک نگاه محبت آمیز نمی‌کنیم‌.

    بیایید از این پس، مهربان‌تر باشیم با آن‌ها، بیایید مهربان‌تر باشیم با خودمان. بیایید برویم جلوی آینه و بگوییم: «چشم‌های قشنگم، ممنون که دنیا رو بهم نشون می‌دی. بینی‌جان زشتوکم، ممنون که نفس می‌دی بهم. دهن مبارکم، ممنون که باوجود آسفالت شدن‌هات، دروازهٔ ورود غذاهای خوشمزه به شکم شکموی منی و اجازه می‌دی صدام به گوش دنیا برسه. دندون‌جونی‌ها، مرسی که لبخندها و خنده‌هام رو قشنگ‌تر می‌کنین، مرسی که تو خوردن غذا بهم کمک می‌کنین، مرسی که حتی باعث می‌شین صدام بهتر باشه. گوش‌های گلم، تا ابد عاشقتونم که باعث می‌شین دنیا رو بشنوم، نواها و صداها رو بشنوم. شمایین که باعث می‌شین، صدای یه بلبل یا یه خوانندهٔ خوش‌صدا، صدای رودخونه‌ها، صدای مادر و پدر و عزیزانم، روحم رو جلا بده. آی من قربون لاله‌هاتون!» و به چهره‌مان بگوییم که حتی اگر زیباترین چهرهٔ جهان نباشد، برایمان چقدر عزیز است. 

    بیایید به دست‌ و پاهایمان نگاه کنیم و ازشان بابت اینکه هم رفیق خلف ما هستند و هم ناخلف و پایهٔ همهٔ دیوانه‌بازی‌ها و کارهای خوب و بدمان، تشکر کنیم. بگوییم دوستشان داریم، بگوییم آن‌ها نعمت‌های زیبای دنیای ما هستند، به قربانشان برویم اصلا! و بعد صدایمان را آرام‌تر کنیم و بگوییم: «آهای رفقای کوچیک و بزرگی که زیر پوستم هستین و نمی‌بینمتون، خیلی مخلصم. دمتون گرم که هستین، دمتون گرم که چراغ زندگیم رو روشن نگه می‌دارین و تمام تلاشتون رو می‌کنین تا من فرصت تجربه‌کردن داشته باشم.» و در آخر هم بیایید به همه‌شان قول بدهیم که تا می‌توانیم از آن‌ها مراقبت می‌کنیم و قدر بودنشان را می‌دانیم؛ نه هنگام بیماری یا دیدن بیماری و نقصی در دیگران، که در همه حال، که در همه‌جا، که تا آخرین لحظه‌ای که کنار همیم. 


    پی‌نوشت اول: اگر پست را تا انتها بخوانید، احتمالا باید حالتان کمی بهتر از قبل شده باشد. اگر خواندن این جملات توانایی خوب‌کردن حالتان را داشته باشد، دیگر ببینید اگر خودتان از ته دل، این‌ها را به جسم و روح و وجودتان بگویید، چه می‌شود! :)

    پی‌نوشت دوم: همیشه پیش از هرچیز برای آدم‌ها عمر باعزت و سلامتی آرزو می‌کنم. به‌نظرم مهم‌ترین نعمت زندگی سلامتی است که به همراه خود آرامش می‌آورد و باعث می‌شود باوجود همهٔ مشکلات ریز و درشت سرپا بمانیم. پس دعا می‌کنم همیشه سالم باشید و اگر بیماری و ناخوش‌احوالی‌ای به سراغتان آمده، خیلی زود بار و بنه‌اش را جمع کند و برود. به‌قول حضرت حافظ جان جانان: «تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد/ وجود نازکت آزردهٔ گزند مباد/ سلامت همه آفاق در سلامت توست/ به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد»

    پی‌نوشت سوم: این حرف‌ها از اعماق قلبم بیرون آمده. شما هم با قلبتان بخوانید که همهٔ آرزویم این است هنگام خواندنش لبخندی به لبتان آمده باشد؛ که این لبخند، لبخند حاصل از خواندن لطیفه تصور صحنه‌های خنده‌دار نیست، که لبخند دل است، که عشق دارد توی خودش. 

    پی‌نوشت چهارم: اگر حس می‌کنید جمله‌هایی که گفتم جلوی آینه به خودمان بگوییم خیلی جلف و لوس است، مطابق سلیقه‌تان عوضش کنید، اما بگویید. حتی اگر می‌ترسید دیگران فکر کنند دیوانه شده‌اید، در دل بگویید. هرچند آدمی نباید از دیوانه بودن بترسد که «عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم» و «دیوانگی ما به کسی ربط ندارد.» ؛)

  • نظرات [ ۸ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۸ آبان ۹۸
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی