۷ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

به‌قول خانوم دکترمون: قوی باش رفیق!

قدم‌هایم سست بود و احساس ضعف می‌کردم. مسیر خوابگاه تا درمانگاه شده بود طولانی‌ترین مسیر زندگی! با شانه‌های افتاده و چشم‌های پژمرده و شکم گرسنه، آهسته قدم برمی‌داشتم و به‌ این فکر می‌کردم که اگر الان کسی ناخواسته به من تنه‌ای بزند، پخش زمین می‌شوم و تا یک هفته از جایم بلند نخواهم شد. سرچشمهٔ همهٔ این‌ها هم گلودرد ناگهانی‌ام بود؛ البته اگر بشود اسمش را گذاشت گلودرد! تک و توک سرفه‌هایی می‌کردم و به‌نظر می‌رسید دارم سرما می‌خورم. به‌همین‌خاطر رفتم درمانگاه تا جلوی اتفاقات بعدی را بگیرم و نتیجه‌اش شد قرص و شربت و یک آمپول!

روی تخت درمانگاه که دراز کشیده بودم، توجهم به دختر تخت کناری‌ام جلب شد. وقتی پرستار آمپولش را زد یک آخ مظلومانه گفت و تا زمان رفتنش آرام آرام اشک ریخت. این اشک، اشک بیماری نبود، اشک تنهایی بود. من جنس این‌جور اشک‌ها را خوب می‌شناسم. دلم می‌خواست بروم کنارش و بهش بگویم: «بچه‌جان! دنیا که به آخر نرسیده. تو خودت را داری، خودت بس نیست؟» اما کاری نکردم. دراز کشیدم و حتی وقت آمپول‌خوردن، با پرستار شوخی می‌کردم و لبخند روی لبم بود. عجیب است، نه؟ اما لبخند می‌زدم چون من خودم را داشتم، و خودم برای خودم بس بود.


پی‌نوشت اول: البته نمی‌شود آدم‌ها را قضاوت کرد. هرکسی روحیه و ظرفیتش اندازه‌ای دارد. به آن دختر اصلا و ابدا خرده نمی‌گیرم. بیشتر منظورم این است که کاش می‌دانست در زندگی بسیار اتفاق‌هایی می‌افتد که آدم یکه می‌ماند و باید قوی‌بودن را یاد بگیرد. باید یاد بگیرد که اگر هیچ‌کس هم نبود، از پس اموراتش بر بیاید. اشک‌ریختن آدم را آرام می‌کند اما هیچ مسئله‌ای با اشک‌ریختن حل نمی‌شود. باید بلند شد و ایستاد و قدم برداشت. 

پی‌نوشت دوم: اینکه وقت ناخوش‌احوالی بقیه کنارت باشند حس خوبی است. اصلا چه‌چیزی بهتر از اینکه تو فقط دراز بکشی و هی محبت و سوپ و کمپوت نصیبت شود؟ :)) اما نباید خودت را محتاج لطف این و آن بدانی. دیروز وقتی داشتم با مادر صحبت می‌کردم به من گفت ای کاش هم‌اتاقی‌ات بود و می‌رفت برایت میوه می‌خرید. به او گفتم هم‌اتاقی چرا؟ مگر خودم چلاقم؟ خودم می‌روم برای خودم می‌خرم! 

پی‌نوشت سوم: هی می‌خواهم برایتان از ادبیات بنویسم و هی نمی‌شود. بازی دنیاست؟ قصد دارم کمی با حافظ و سعدی دوست‌ترتان کنم اما هربار نوشتن پستم ناتمام می‌ماند. برویم دعای دسته‌جمعی کنیم که مجالش فراهم شود؟! :| :دی

پی‌نوشت چهارم: دلم برایتان تنگ شده. خوبید؟ روزگار بر وفق مراد است؟ :)

  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۶ مهر ۹۸

    نامه‌ای به گذشته

    نازَک ده‌ساله‌ام، سلام!
    نامه‌ای که می‌خوانی از آینده برایت رسیده. آینده! عجیب است، نه؟ می‌توانم ابروهای بالاپریده و چشم‌های گرد و حیرانت را تصور کنم. متعجب نشو دختر کوچولو! در این دنیای بزرگ و عجیب، هیچ‌چیز غیر ممکن نیست و تو وقتی بزرگ‌تر شوی این را بهتر می‌فهمی. اکنون تنها کاری که باید بکنی این است که باورم کنی؛ باور کنی کسی که این نامه را برایت نوشته از آینده‌ای نه‌چندان دور با تو سخن می‌گوید، و خود تو است؛ تو در ده سال دیگر! 
    شاید ترسناک و هیجان‌انگیز به‌نظر برسد اینکه من، توأم و می‌دانم در ده‌سال پیش رو قرار است چه مسیری را طی کنی. اما نترس و به حرف‌هایم خوب گوش کن. می‌خواهم تو را با همین کلمات در آغوش بکشم، روی پایم بنشانم و چندکلمه‌ای باهم صحبت کنیم. به‌درازا نمی‌کشد البته! دلم می‌خواهد از این نامه چیزی عایدت شود و به‌همین‌خاطر می‌خواهم کمی نصیحتت کنم. خوشبختانه تو با این مسئله مشکلی نداری و آفرین بر تو. 
    حالا نصحیت من چیست؟ هیچ! هیچ است و در آن معنی بسیار! تمام حرف من از این روزهای دور، به تو نازدانهٔ کوچک آن‌ روزها، این است: زندگی کن، با جهان بیامیز، و از زندگی‌کردنت لذت ببر. و اگر کسی غیر از این را از تو خواست بگو باشه و به حرفش گوش نکن! هیچ‌چیز نباید تو را از اصل ماجرا دور کند؛ پس در شالیزار پدربزرگت کودکانه و رها بخند، برقص، بدو. دیوانگی کن. گاهی بنشین و با چشمان بسته به صدای باد گوش بده، گاهی گونه‌ات را به شبنم صبح‌گاهی روی گل‌ها آغشته کن و گاهی دراز بکش و گوش‌ات را به زمین بچسبان. آری! به زمین گوش بده. بگذار تمام عالم با تو سخن بگوید. بگذار ذره ذرهٔ جانت، جهان را احساس کند. سنجاقک‌های باغ مادربزرگ را به جان هم نینداز دختر! آخر این چه کاریست؟ بیا و در چشم‌های عجیب و غریبشان نگاه کن و سعی کن درکشان کنی و با آن‌ها حرف بزنی. مادامی که کودکی هیچ‌کس به تو خرده نمی‌گیرد. نهایتاً بگویند خل شده‌ای که این هم چندان مهم نیست. وقتی بزرگ شوی هم خودت فراموشش می‌کنی، هم آن‌ها اما دنیایی که با حرف زدن با کائنات در تو شکل می‌گیرد هیچ‌وقت فراموشت نمی‌شود. من گمان می‌کنم که این مسئله زندگی‌ات را غنی می‌کند. باور کن! من الان در ۲۰ سالگی تو، به دنیای غنی آن‌ها که جهان را به‌گونه‌ای دیگر می‌بینند و می‌توانند از واقعیات فراتر بروند، گاهی غبطه می‌خورم. این یک هنر است، و من از تو می‌خواهم هنرمند باشی. هرچند می‌دانم که در ذات خود هنرمندی! وقتی به من برسی، می‌فهمی که چه می‌گویم. تو در ده‌سالگی‌ات نمی‌دانی اما من می‌دانم که هنر و ادبیات چیزهایی هستند که در آینده تو را به هستی وصل می‌کنند؛ همان نقاشی‌هایی که می‌کشی و موسیقی‌هایی که گوش می‌کنی و شعرهایی که از دو-سه‌سال دیگر شروع به سرودنشان می‌کنی. شاید حرف‌هایم عجیب، گیج‌کننده و قلمبه سلمبه به‌نظر برسند اما عیبی ندارد. نامه را کنار بگذار و وقتی بزرگ‌تر شدی( پیش از آنکه دیر شود)، دوباره آن را بخوان. آن‌وقت می‌فهمی که وقتی از هنر و ادبیات حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم؛ آن‌وقت می‌فهمی که چرا می‌خواهم با تاکید به تو بگویم که موسیقی خوب گوش کن و به شجریان‌گوش‌کردن‌های آقاجون غر نزن، کتاب بخوان، شعر بخوان، نقاشی بکش، و با جهان همراه شو و در موردش فکر کن. این‌ها از تو آدم بهتری می‌سازند. تو باید یاد بگیری چگونه نگاه متفاوتی به جهان داشته باشی و کیفیت زندگی‌ات را بالا ببری.
    مادامی که کودکی، کودکانه زندگی کن؛ آنطور که باید. و وقتی بزرگ‌تر شدی باز هم کودکانه زندگی کن اما با نگاهی متفاوت‌تر. آدمی برای گذر از روزهای دشوار به احساسات خالص و کودکانه‌اش نیاز دارد اما نمی‌تواند تا ابد کودک بماند. خب؟ پس این حرف مرا گوشواره کن و به گوش‌ات بیاویز. البته تو بچهٔ عاقلی هستی و اینکه من حالا آسوده‌خاطر نشسته‌ام و دارم برایت نامه می‌نویسم ماحصل همین پختگی و عاقل‌بودن در عین دیوانگی توست. و چه پارادوکسی؛ عاقل بودن در عین دیوانگی! می‌دانی که چقدر نجات‌دهنده است این عبارت؟ نمی‌دانی. اما من به تو می‌گویم که تا چه اندازه مهم است. اینکه بدانی کجا عاقلانه رفتار کنی و کجا دیوانه باشی، از موهبت‌های الهی است. سفت بچسب به آن و تا رسیدنت به من، رهایش نکن. 
    نازَک ده‌ساله‌ام، 
    قرار بود سخن به درازا نکشد اما کشید. راستش را بخواهی، دلم می‌خواهد برایت صدها ورق نامه بنویسم و به جزئی‌ترین لحظات زندگی‌ات اشاره کنم و بگویم چه کنی تا بعد پشیمان نشوی اما مجال آن را ندارم. پستچیِ زمان فقط تعداد و حجم محدودی از نامه‌ها را هرچندسال‌درمیان حمل می‌کند و ادارهٔ پست «میان‌زمانی» به من تاکید کرده که نامه‌ام بیشتر از یک ورق پشت و رو نشود. به‌همین‌خاطر ناچارم صحبتم را خلاصه کنم و در آخرین سطرهای نامه از تو بخواهم که قوی باشی؛ زندگی را تجربه کنی و قوی باشی‌. قرار است اتفاقاتی در زندگی‌ات رخ بدهد که تنها با یک روح استوار و ارادهٔ پولادین می‌توانی از آن‌ها گذر کنی. البته همانطور که می‌بینی به بیست‌سالگی‌ات خواهی رسید و این یعنی گذر از تمام آن چالش‌ها اما به‌هرحال وظیفه دارم که این نکته را به تو گوشزد کنم؛ چون دوستت دارم و تو عزیزترین آدم روی زمینی برای من.
    نازَک ده‌ساله‌ام،
    دیگر بیش از این نمی‌خواهم برایت از زندگی بگویم. باید خودت تجربه کنی و با همان آزمون‌ها و خطاها که قرار است از سر بگذرانی، به جایی که من هستم برسی. عیبی ندارد که گاهی اشتباه کنی. آدم تا اشتباه نکند نمی‌تواند، زندگی را بلد شود. این اشتباهات ما هستند که به ما درس‌های خوب و فراموش‌نشدنی می‌دهند. اما به یاد داشته باش که در کنار همهٔ اشتباهاتت، همیشه مواظب گوهر پاک درونت باشی و آن را از دست ندهی. انسان خوبی بودن مهم‌ترین دارایی تو در زندگیست و بخشی از آن هم به ایمان تو به خدا برمی‌گردد. پس هیچ‌گاه او را فراموش نکن. خدا بهترین دوست تو در این دنیای بزرگ است. او در تمام این سال‌ها باعث شد من و تو، نلرزیم و نلغزیم و پایمان کج نشود. او کسی است که روح و روان من و تو را در کنار تمامی مصائب دنیایمان سالم نگه داشت، تکیه‌گاه و پناهمان شد، و حتی در پانزده سالگی تنها دلیلی بود که زنده ماندیم. می‌بینی؟ خدا در زندگی من و تو از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. پس رهایش نکن و همیشه دوستش بدار، همانطور که او هیچ‌وقت تو را رها نمی‌کند و همیشه دوستت دارد. 
    خب! دیگر رسیدیم به پایان این نامه و کاش می‌شد بیشتر با تو حرف بزنم. امیدوارم در آینده بشر علاوه بر ادارهٔ پست میان‌زمانی یک محل دیدار حضوری هم دست و پا کند برایمان! آن‌وقت می‌شود راحت‌تر صحبت کرد. البته من جدا احساس خوبی دارم که برایت نوشته‌ام و امیدوارم تو هم از این نامه حس خوبی بگیری. یک خبر هیجان‌انگیز هم برایت دارم. اگر سعی کنی ادارهٔ پست میان‌زمانی دورهٔ خودتان را پیدا کنی می‌توانی برایم نامه بنویسی. خیلی باحال است، نه؟ امیدوارم به دنبالش بگردی و روزی نامه‌ای از تو به من برسد. خدانگهدار دختر کوچولوی نازنین!

    با یک دنیا عشق و لبخند
    امضا: تو!

    پی‌نوشت: ممنون از سید جواد که من را به این چالش دعوت کردند. شما هم اگر دوست داشتید، بنویسید. :)
  • نظرات [ ۵ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۵ مهر ۹۸

    اِنقِلابِ پُرقِصِّه...

    هیچ‌کجای دنیا نمی‌توانی انقلاب را پیدا کنی، هیچ‌کجای دنیا تکرار نمی‌شود این خیابان. درست مثل کتابی که تنها یک نسخه از آن چاپ شده باشد، جلد مخصوص خودش را دارد، عطر مخصوص خودش را دارد، کلمات مخصوص خودش را دارد، تصاویر مخصوص خودش را دارد. همه‌چیزش خاص خودش است؛ خاص انقلاب! هیچ‌کجای دنیا نمی‌توانی آن همه تابلوی سردر پیدا کنی که قطار قطار به‌دنبال هم نشسته باشند و رویشان نوشته شده باشد انتشارات نیلوفر، انتشارات ققنوس، انتشارات امیرکبیر، انتشارات دانشجو و... . هیچ‌کجای دنیا نمی‌توانی در کنار این کتاب‌فروشی‌ها دخترها و پسرهای دانشجو را با این تیپ‌های متفاوت و رنگارنگ ایرانی ببینی؛ با این تیپ‌های هنری زیبا و بامزه که عینک کائوچویی پای ثابت اکثرشان است. هیچ‌کجای دنیا نمی‌توانی این فضا را با مغازه‌هایش، پاساژهایش، دستفروش‌هایش، کتاب‌فروش‌هایش، کافه‌هایش، دکه‌هایش و آدم‌هایش تجربه کنی. هیچ‌کجای دنیا تکرار نمی‌شود این خیابان. انقلاب، کتابی‌ است که قصه‌های تلخ و شیرین بسیاری را در دل خود جای داده و فقط یک نسخه از آن در جهان موجود است؛ یک نسخهٔ ارزنده که قلبش هنوز می‌تپد. 


    پی‌نوشت اول: کاش سفر در زمان ممکن بود و می‌توانستم تاریخ این خیابان را با چشم خودم ببینم. آخ که جای من خالی میان خاطرات گذشته و مغازه‌های قدیمی و حال و هوای کهنه‌اش‌ و آدم‌های بزرگی که به خود دیده.

    پی‌نوشت دوم: اما گرد و غبار نشسته روی کتاب‌هایش. قیمت‌ها سر به فلک کشیده و آدم‌ها توان خرید کتاب‌های گران‌قیمت را ندارند. و از آن بدتر به علت گرانی‌ کتاب‌ها تجدید چاپ نمی‌شوند!!! همین هفتهٔ پیش بود که در‌به‌در دنبال کتاب منطق‌الطیر بودم و عاقبت ته یک پاساژ پیدایش کردم و تقریبا دوبرابر قیمت اصلی خریدمش! حال دنیای کتاب‌هایمان خوب نیست و این حال زار، انصاف آدم‌ها را هم نشانه رفته. افسوس...

    پی‌نوشت سوم: همیشه دلم می‌خواست یک‌ کتاب‌فروشی قدیمی پیدا کنم و بشوم مشتری ثابتش. هنوز کاملا موفق نشدم. یک مغازهٔ کوچک هست که ترم پیش استادم به من معرفی کرده بود. کتاب دست دوم می‌فروشد و حال و هوای جالبی دارد. آقای کتاب‌فروش هم یک آقای تقریبا مسن و موسپید است که چهره‌اش به دایی‌ها و عموهای مهربان شباهت دارد و معمولا عینکش از گردنش آویزان است. شاید این کتاب‌فروشی قدیمی همانی باشد که همیشه دنبالش بودم، نه؟ 

    پی‌نوشت چهارم: از همهٔ شماهایی که اینجا را می‌خوانید انتظار دارم هروقت به انقلاب رفتید و انتشارات موجود در عکس پست را دیدید، یاد من بیفتید! :| :))



    بی‌ربط‌نوشت: بارها طی کامنت‌های خصوصی از من درخواست شده که دورهمی دخترانه برگزار کنم و حتی بعضی از دوستان پیگیر شدند که «پس چی شد؟». عرضم به حضور مبارکتان که «هیچی نشد!»، فقط مسئله اینجاست که من نمی‌دانم اگر قرار باشد دورهمی دخترانه تدارک ببینیم چندنفر حضور پیدا می‌کنند تا به فکر محل برگزاری بیفتم و تاریخ تعیین کنم! به‌نظرم بهترین کار این است که اول از شما بپرسم می‌آیید یا نه، و یک پیش‌فرضی از تعدادتان داشته باشم و بعد به مکان و تاریخش فکر کنم. بیایید اعلام حضور کنید ببینم چندنفریم. (نکته: اگر دورهمی داشته باشیم حتما در تهران برگزار می‌شود.)

  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۹ مهر ۹۸

    آرایشگاه دخترونه!

    نشسته بودم روی صندلی و خانم آرایشگر مشغول کوتاه کردن موهایم بود. تازه شروع به‌کار کرده بود و عجله‌ای هم نداشت. با آرامش قیچی و شانه را به‌کار می‌بست و با هر صدای خِرِچ خِرِچ دسته‌های کوچکی از موهای خیس روی پیش‌بند و زمین می‌ریخت. چنددقیقه‌ای که گذشت، دختری وارد آرایشگاه شد. می‌شناختمش. از ورودی‌های سال خودمان است و فلسفه و می‌خواند. می‌خواست که مثل من موهایش را کوتاه کند. نشست روی صندلی کناری من و کم کم سر صحبت را باز کرد‌. حرف‌هایمان با رادیوچهرازی شروع شد و اشاره‌ای به سیاست جاری در پادکست‌ها کردیم و بعد کم کم بحث به دانشگاه و جامعه کشیده شد و در ادامه رسید به دهه‌هشتادی‌ها و تفاوت نسل‌ها و اوضاع حال حاضر مردم و جامعه که چرا اینگونه شده و اهمیت‌ ندادن به علوم انسانی در دهه‌های اخیر اوضاع را وخیم کرده و سخنانی از این دست. گاهی خانم آرایشگر هم در بحث‌هایمان شریک می‌شد و اظهارنظر می‌کرد. 

    وقتی کارم در آرایشگاه تمام شد و از آن خارج شدم، لبخند بزرگی روی صورتم بود. همیشه وقتی برای کوتاهی مو به آرایشگاه‌ها می‌رفتم مجبور بودم برای یکی‌دوساعت انواع و اقسام حرف‌های خاله‌زنکی را تحمل کنم و به سخنرانی‌هایی دربارهٔ شیوهٔ شوهرداری و عروس فلانی به فلان‌ آرایشگاه رفت و قیافه‌اش شبیه قابلمه شد و امثالهم گوش کنم. امروز اما نه‌تنها حوصله‌ام سرنرفت که خیلی هم از گفت‌وگو با آن دختر و خانم آرایشگر لذت بردم. واقعا فرقی نمی‌کند درحال انجام چه‌کاری باشیم، این خودمانیم که کیفیت لحظه‌ها را تعیین می‌کنیم. این خودمانیم که تصمیم می‌گیریم از قیافهٔ عروس فلانی ایراد بگیریم یا به‌اندازهٔ مطالعاتمان به موضوعات مهم‌تری بپردازیم که می‌تواند برای بعدها و حتی تربیت فرزندانمان موثر باشد، حتی اگر در آرایشگاه کوچک خوابگاه خواهران باشیم و با هر صدای خرچ خرچ، دسته‌های کوچکی از موهای خیس روی پیش‌بند و زمین بریزد.


    پی‌نوشت اول: وقتی جلوی آینه ایستادم و به‌خودم نگاه کردم نیشم رفت تا بناگوش! دختری که روی صندلی نشسته‌بود به آرایشگر گفت: «موهای من رو هم مثل این داداشمون کوتاه کنین لطفا!» :)))

    پی‌نوشت دوم: از خوابگاه که بگذریم چقدر دلم برای دانشگاه تنگ شده بود! احساس می‌کنم با دیدن اساتید و خواندن درس‌ها و دوباره ادبیاتی‌شدن همهٔ لحظه‌هایم، روحم زنده شده. آخر مگر می‌شود استاد بنشیند توی کلاس و از سعدی بگوید و شعرهایش را بخواند و زیبایی کلامش را آشکار کند و من قلبم قیلی‌ویلی نرود؟ اصلا جان من است این رشته...

    پی‌نوشت سوم: ترم اولی‌ها و خوابگاهی‌جان‌ها بیایید و از حالتان باخبرمان کنید. خوبید؟ با غصه‌های جدایی از خانه و خانواده چه می‌کنید؟ دانشگاه خوب است؟ خوش می‌گذرد؟ :))

  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۹ مهر ۹۸

    وبلاگی‌های قشنگ

    بعضی از آدم‌ها گوشواره‌های زندگی هستند؛ حضورشان لحظه‌ها را زیبا می‌کند و دیدنشان حال آدمی را خوب! امشب که در کنار دختری از دیار خودم، در حیاط خوابگاه نشسته بودیم و گپ می‌زدیم و لبخند از سر و رویمان می‌بارید، یقین داشتم که دارم با یکی از همین گوشواره‌ها ملاقات می‌کنم. خوشحالم که اینجاست و حضورش غربت لحظه‌ها را کم می‌کند. آخر چه‌چیزی بهتر از داشتن یک دوست وبلاگی که مثل خودت دختر دریا و باران و جنگل و کوهستان است؟ 


    پی‌نوشت اول: آنجا که حافظ می‌فرماید «اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت/ باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود»

    پی‌نوشت دوم: یک‌نفر از شما همیشه از ننوشتن‌های من گله می‌کند و می‌گوید بیشتر از خوابگاه برایمان بنویس. بنویسم؟

  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۴ مهر ۹۸

    غرغرهای نیمه‌شبی...

    نشسته‌ام روی تخت خوابگاه و حس یک بیابان بی‌آب و علف را دارم! انگار در چشم‌ها و لب‌ها و بینی‌ام آتش زبانه می‌کشد. انگار یکی یک سرنگ وصل کرده به من و تا آخرین قطرهٔ آب بدنم را از جانم کشیده بیرون. اصلا من دلم می‌خواهد ترک تحصیل کنم و برگردم خانه! مرا چه به آب و هوای خشک و دود  و دم؟ من الان باید کنار دریا باشم و میان موج‌های پریشانش برقصم، باید در جنگل‌ها بدوم در امتداد رودخانه، باید گوش‌جانم را بسپارم به نوای زیبای گاوبانگی مرال‌ها در پاییز زیبا، باید میان دره‌های کوهستان فریاد بکشم. مرا چه به این ساختمان‌های بلند و ترافیک؟ مرا چه به این هوای بی‌روح؟ من دختر آبادی دیگری هستم؛ دختر دریا، دختر جنگل، دختر کوهستان. آخ ادبیات! اگر تو نبودی من همین فردا ترک تحصیل می‌کردم و برمی‌گشتم خانه! به همین سوی چراغ مهتابی قسم!

    پی‌نوشت: یادم افتاده به آن مثنوی نیما یوشیج که می‌گفت «هر سری با عالم خاصی خوش است/ هرکه را یک‌چیز خوب و دلکش است/ من خوشم با زندگی کوهیان/ چون که عادت دارم از طفلی بدان». البته من هیچ‌وقت در کوهستان زندگی نکردم اما خب... مهم نیت است! :دی

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۴ مهر ۹۸

    در را به‌روی حضرت پاییز وا کنید...

    نشسته‌ام کنار شومینه. صدای چک چک سوختن چوب‌ها می‌آید و خاطرات گذشته. عمیق نفس می‌کشم. عطر آتش و هیزم‌های جان‌سوخته می‌آید، عطر نمناک پنجره‌های باران خورده، عطر کلبهٔ گرمی که سرشار است از خاطرات گذشته و انتظار آمدنت. دراز می‌کشم، توی خودم مچاله می‌شوم، توی خودم می‌میرم. چندروز شده؟ نه، چندروز نه! چندماه شده؟ نُه‌ماه! نُه‌ماه است که ندیدمت، نُه‌ماه است که چشم‌هایم به‌دنبال عقربه‌های ساعت دویده‌، نُه‌ماه است که تار و پود پیرهنم دلتنگیست. و حالا که موعد دیدار رسیده، وا رفته‌ام. دلتنگی دارد از چشم‌هایم می‌ریزد بیرون. این چه قراریست که هرسال، قرار مرا بی‌قرار می‌کند؟ این چه موعد دیداریست که هر ثانیه‌اش به درازای یک‌قرن است؟ پس کجایی؟ دارم توی خودم می‌میرم بی‌تو. 

    امسال باید تند‌تر قدم برداری، باید شتاب کنی. امسال من از همیشه تنهاترم، و غمگین‌تر، و منتظرتر. باید شتاب کنی، باید در آغوش بگیری‌ام آنقدر محکم که نفس کم‌ بیاورم و مشت بکوبم به سینهٔ ستبرت که «خفه شدم» و تو قاه قاه بخندی، که زندان مرا تنگ‌تر کنی. آه! من خسته‌ام مرد، و دلتنگ، و آشفته. باید آغوش بارانی‌ات را، باید زلف‌های پریشان حنایی‌ات را، باید لبخند نارنجی‌ات را، باید چشمان قهوه‌ای‌ات را، باید عطر نمناک و تلخ تنت را، به من بازگردانی. در دنیای به این بزرگی، فقط یک تویی که مال منی، که برای منی، که قرار منی. در این دنیای به این بزرگی، فقط تو آرام کردن مرا از بری.

    خِش خِش... از جا می‌پرم و به در نگاه می‌کنم. چیزی در قلبم می‌جوشد. خِش خِش... به سوی در می‌شتابم. خِش خِش... در را باز می‌کنم. دستت روی کلون درِ باز شده جا می‌ماند. لبخند می‌پاشی به روی چشم‌های خستهٔ نمناکم. آه از این لحظهٔ مقدس وصال، آه از این لحظهٔ مقدس پایان دلتنگی! آغوش وا می‌کنی. و من می‌شتابم. غرق می‌شوم، غرق می‌شوم، غرق می‌شوم. پاییز من... تو باز هم سر قولت ماندی و آمدی.


    پی‌نوشت اول: عنوان و گوشه‌هایی از متن را وام گرفته‌ام از این بیت علیرضا بدیع: خش خش... صدای پای خزان است یک‌نفر/ در را به‌روی حضرت پاییز وا کند.

    پی‌نوشت‌ دوم: تمرکز ندارم، سرما خورده‌ام و این قرص و شربت‌ها منگم کرده. شاید این پست بیشتر به هذیان‌گویی یک بیمار شبیه باشد تا دل‌نوشتهٔ یک‌دختر پاییزی.

    پی‌نوشت سوم: رامین یک‌سری خوشگلی‌جات به وبلاگم اضافه کرده. دیده‌اید؟ آن قلب آبی‌یواش گوشهٔ ستون‌های وبلاگ را دیده‌اید؟ این قلب من است که برای شما می‌تپد، همانی که خیلی دوستتان دارد. از رامین ممنون و سپاس‌گزارم بابت این اتفاق زیبا.

    پی‌نوشت چهارم: احساس خوشبختی می‌کنم که اول مهر از راه رسیده و من دانش‌آموز نیستم و قرار نیست به هیچ‌ مدرسهٔ خراب‌شده‌ای بروم. آخ‌جان حقیقتا! 

    پی‌نوشت پنجم: پاییز برای شما چه شکلی است؟ 

  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ مهر ۹۸
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی