۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

از دهان در رفته‌های یک بیمار

تو سرم طبل و سنج می‌کوبن

یک‌نفر داد می‌زنه انگار

یک زن از غمِ مردنِ بچه‌اش

پشت هم زار می‌زنه، هی زار

ازدحام صداست تو سرِ من

گرچه لب‌هام قفل و خاموشه

دارم اینجا پر از جنون می‌شم

بی‌صدا، تو اتاقم، این گوشه

درد می‌ریزه از شقیقۀ من

تو یقه‌ام پر شده از این حرفا

دکمه رو وا کنم زمین غرقه

تو همین واژه‌ها، همین دردا

آدما حالمو نمی‌فهمن

حرف من واسه گوش اونا نیس

دکمه رو وا نمی‌کنم، نه! نه!

جای ماهی، تو آسمونا نیس

بهتره غرق شم تو تنهایی

جز خودم هیچ‌کس نمونه برام

تو سرم طبل و سنج می‌کوبن

آدما چی می‌فهمن از دردام؟


پی‌نوشت اول: قدیم‌ترها جسارت نوشتن داشتم. می‌نوشتم بدون ترس از نقدشدن حتی اگر ناشی و تازه کار بودم. مدتی است که آن جسارت از من گریخته. باید دوباره به خانه بیاورم او را. به همین خاطر دومین تجربۀ ترانه نویسی‌ام را با شما شریک می‌شوم هرچند بیشتر از ترانه بودن دل‌گویه است. اصلا من هنوز درست و حسابی نمی‌دانم ترانه چیست و حتی چطور باید زبان گفتاری‌اش را روی کاغذ آورد! :))

  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۹ شهریور ۹۸

    سه سالگی...

    من از سال ۹۳ به وبلاگستان فارسی آمدم و «حریری به رنگ آبان» تنها وبلاگیست که سه‌سال دوام آورده؛ این یعنی اینجا برایم خیلی عزیز است. من اینجا تمرین نوشتن کردم، دردهایم را واژه کردم، دوستانی پیدا کردم بهتر از آب روان، و سعی کردم آدم بهتری باشم. همین‌ها کافی است تا نتوانم رهایش کنم و بشود دردانه‌ام. امروز اینجا سه‌ساله شده و خدا می‌داند چقدر خاطره و لحظات تلخ و شیرین در لایه‌هایش نفس می‌کشند‌. خوشحالم از داشتنش، و خوشحالم از داشتن شما که حضورتان زینت اینجاست.


    پی‌نوشت یک: قرار بود پست بهتری بنویسم؛ مرور خاطرات و بیان تلخ و شیرینی‌های این سه‌سال و عکس‌ها و... ، اما نشد. یک روز تمام را منتظر بودم حالم بهتر شود و بنویسم اما عاقبت کارم به «دست‌های زمینی خدا» و اورژانس کشید و نتوانستم بنویسم. به‌هرحال کاچی به ز هیچی! :دی

    پی‌نوشت دو: از تلخ‌ترین اتفاقات این سه‌سال رفتن رفقای وبلاگی است. آن‌ها می‌روند و آدرس‌هایشان می‌شود تبلیغات مسخره. چقدر این صحنه دلگیر است! همین چند روز پیش وبلاگ «غمی» را باز کردم و غصهٔ عالم به دلم روانه شد‌.

    پی‌نوشت سوم: به بهانهٔ سه‌سالگی اینجا، لطفا برایم بنویسید؛ نقد، نظر، پیشنهاد و یا هرچیز دیگری. حریری به‌رنگ آبان در نظر شما چگونه است؟ دوستش دارید؟ یا...

  • نظرات [ ۴۳ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۶ شهریور ۹۸

    قسمت هفتم: یک دنیای جدید!

    پیش‌نوشت: وقتی شروع کردم به نوشتن پست‌های «دانش‌آموزی که دانشجو شد» با خودم قرار گذاشتم پست‌ها را تندتند منتشر کنم و این سریال خیلی زود جمع شود، اما متاسفانه این کار را نکردم و حالا بعد از مدت زیادی آمده‌ام که قسمت هفتم را بنویسم. در قسمت اول از حال و هوای قبل از کنکور گفتم، در قسمت دوم از کنکور و تابستان پیش از دانشجوشدن، در قسمت سوم از روز ثبت نام، در قسمت چهارم از شرایط خوابگاه و برگشت به خانه، در قسمت پنجم از لحظهٔ جدایی از خانواده و حال و هوای روزهای اول خوابگاهی شدن، در قسمت ششم خارج از برنامه درمورد وسایل مورد نیاز خوابگاه نوشتم و حالا در قسمت هفتم می‌خواهم برایتان از روزهای اول دانشگاه و محیط دانشگاه بنویسم.


  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۵ شهریور ۹۸

    سؤال شمارهٔ دوازده

    همونطور که می‌دونین تو محیط وبلاگ یکی از مهم‌ترین موارد، رابطهٔ بین بلاگرها و مخاطب‌هاست. به عنوان یک مخاطب چه ویژگی‌هایی در یک وبلاگ و چه رفتارهایی از سوی بلاگر‌هایی که وبلاگ‌هاشون رو می‌خونید، دل‌آزاره براتون؟ و برعکس، چه ویژگی‌ها و رفتارهایی دوست‌داشتنیه و باعث می‌شه احساس خوبی داشته باشین در مورد یه وبلاگ یا یه بلاگر؟ به‌نظر شما معیار خاصی وجود داره در این زمینه یا فکر می‌کنین هرکس مختاره هرطور دلش می‌خواد تو وبلاگش عمل کنه؟

     

    سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴، سوال ۵، سوال ۶، سوال ۷، سوال ۸، سوال ۹، سوال ۱۰، سوال ۱۱.   

  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۲ شهریور ۹۸

    دست‌های زمینی خدا...

    بچه که بودم همیشه یک‌پایم بیمارستان و مطب بود و یک‌پایم خانه! نه به‌خاطر بیماری‌های متعدد یا بیماری هولناک و مشخصی، صرفا به‌این خاطر که من زیاد سرما می‌خوردم و کارم به سرفه‌های پی‌درپی نیمه‌شبی می‌کشید و مهم‌تر از آن بابای نگرانی داشتم که تا یک‌چیزیم می‌شد جانش در می‌رفت و دوان دوان مرا به اورژانس و مطب دکتر اطفال می‌رساند. حتی در خاطرم هست که یک‌‌شب دوبار مرا به اورژانس برد. به‌خاطر همین رفت‌وآمدهای مکرر در فضای اورژانس و مطب، ترس از دکتر و آمپول برایم بی‌معنی شده‌بود. دکترها یا بهتر بگویم پزشک‌ها برای من فرشته‌های مهربانی بودند که لباس سفیدشان دلم را آرام می‌کرد و همیشه با چوب جادویی پنهانیشان حالم را خوب می‌کردند و تازه بهتر از آن، خیلی‌هایشان به‌پاس دختر خوب‌بودن و آرام بودنم به من شکلات و نبات یا چوب‌بستنی (آبسلانگ) هدیه می‌دادند. یکی از آن‌ها حتی با تجویز یک قرص، شر آن سرفه‌های لعنتی را از جانم کند و من تا زنده‌ام ممنون و قدردان او هستم و همیشه از خدا برایش سلامتی و عزت می‌خواهم. 

    از کودکی که دور شدم فضای اورژانس و مطب دکتر را کمتر تجربه کردم. نهایتا گاهی سرما که می‌خوردم همان داروهای همیشگی را می‌خریدم یا مادر که به واسطهٔ رشتهٔ تحصیلی‌اش با داروها آشنا بود، برایم قرص و شربت و آمپول می‌خرید. از آن‌ فضاها دور شدم اما یک‌چیزش با من ماند و آن هم کلمهٔ «دکتر» بود. به‌واسطهٔ درس‌خوان‌بودن‌هایم و نمره‌های علوم بیست، فارسی بیست، این بیست، آن بیست‌، همه از من انتظار داشتند که به رشتهٔ تجربی بروم و درنهایت مثل چندتا از فامیل‌هایمان پزشک و جراح حاذقی شوم و برای خودم یک زانتیا بخرم! این بود که همه صدایم می‌زدند دکتر یا خانم‌دکتر. که البته من با رفتن به رشتهٔ انسانی و سپس برگزیدن رشتهٔ جان جانان زبان و ادبیات فارسی، کاخ آرزوهای همه را به یک همکف چهل‌متری تبدیل کردم و ترجیح‌دادم بروم سراغ رشته‌ای که روح و سرشتم با آن سازگارتر است.

    من هیچ‌وقت یک فرشتهٔ سپیدپوش نشدم اما همیشه پزشک‌ها برایم محترم و ارزشمند بودند و هستند. اینکه بتوانی دردی از درد مردم دوا کنی، بی‌نظیر است. اینکه بتوانی جان کسی را نجات بدهی بی‌نظیر است. گاهی به این «دست زمینی خدا» بودن پزشک‌ها که فکر می‌کنم بهشان غبطه می‌خورم. گرچه کارشان دشوار است و روحیهٔ قوی و خوبی را می‌طلبد اما به گمانم شیرینی مداوای بیمار و کاهش آلام مردم، بچربد به آن سختی‌ها‌. 

    پیش‌تر گفتم که وقتی بزرگ شدم کمتر به سراغشان رفتم اما این رشته قطع نشد و خوشبختانه جز یک‌مورد پزشک‌های خوبی را ملاقات کردم که هروقت به‌یادشان می‌افتم لبخند می‌زنم. یکی از آن‌ها پزشک سابق اورژانسمان است که او را همیشه با عینک گردش به یادمی‌آورم و دمپایی پوشیدن‌هایش در بیمارستان. یادش به‌خیر! از هر دردی بهش می‌گفتم، می‌گفت به‌خاطر استرس درس است و برایم سرم می‌نوشت یا می‌پرسید «آمپول می‌خوای یا قرص و شربت؟». نفر دوم پزشک خانوادهٔ سابقمان است؛ یک پزشک میانسال موفرفری که هروقت فشارم را می‌گرفت می‌گفت «خب خوبه زنده می‌مونی. هنوز وقت مردنت نشده!». او با همین سربه‌سر گذاشتن‌هایش نیمی از حال بد آدم را خوب می‌کرد. نفر سوم هم پزشک خانوادهٔ جدیدمان است که از قضا بچه‌محل ماست و خانه‌اش کمی جلوتر از خانهٔ ما. به‌گمانم هم‌سن آقاجون باشد. همیشه هم مرا یادش می‌رود. حق دارد البته! دوسال است که من بخش اعظم زندگی‌ام در شهر دیگری می‌گذرد و تابه‌حال دوبار رفتم سراغش. آخرین‌بار همین چندهفتهٔ پیش بود که خواستم برایم آزمایش بنویسد برای چک‌کردن خویشتن! حین نوشتن نسخه از من در مورد رشته‌ام پرسید و بعد گفت: «ما فرنگ که بودیم می‌گفتن دانشجوها دو دسته‌ان؛ یا خوشگلن یا پزشک! و اگه خوشگل می‌خوای باید بری دانشکدهٔ ادبیات.» بعد هم پرسید چه شاعرهایی را بیشتر دوست دارم و درنهایت بهم توصیه کرد شاملو هم بخوانم. اگر رودربایستی و خجالت نبود همانجا برایش شاملو را زنده اجرا می‌کردم؛ که «چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمون تلخ زنده به‌ گوری...» 

    بله خلاصه! این هم پزشک‌های زندگی من که یکی از یکی گل‌تر بودند و هستند و همه‌شان اهل دل و ادبیات‌دوست! خدا این پزشک‌ها و همهٔ پزشک‌های خوب و با وجدان دنیا را حفظ کند که از ارزشمندترین مردمانند. راستش من هنوزم آن‌ها را فرشته‌های مهربانی می‌دانم که لباس سفید تنشان دلم را آرام می‌کند و همیشه با چوب جادویی پنهانشان حالم را خوب می‌کنند. 

     

    پی‌نوشت یک: در هر قشری آدم خوب و بد هست. در کنار پزشک‌های خوب، پزشک‌ نااهل و نامرد هم هست، پزشک‌ بی‌انصاف و بی‌وجدان هم هست. آن‌ها را خدا هدایت کند و این خوب‌ها را هم خدا زیاد کند. فکر نکنید من فقط تمرکزم روی خوبی‌هاست. نه! آن‌ها را هم می‌بینم اما از اینکه بگویم همهٔ فلانی‌ها فلانند، اصلا خوشم نمی‌آید. 

    پی‌نوشت دوم: بهانهٔ نوشتن این پست، وبلاگ پزشکی شد که دیروز و امروز داشتم آرشیوش را می‌خواندم. یکهو همهٔ خاطراتم و پزشک‌های زندگی‌ام از جلوی چشمم رد شدند و نتیجه‌اش شد این پست.

    پی‌نوشت سوم: شما هم اگر دوست دارید از پزشک‌های زندگیتان بگویید. من اینجا دستم را زیر چانه‌ می‌زنم و با جان و دل حرف‌هایتان را می‌خوانم. 

  • نظرات [ ۱۵ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۰ شهریور ۹۸

    خلق را تقلیدشان بر باد داد...

    یادم نمی‌آید هیچ عاشورایی را در خانه مانده باشم. عاشورای هرسال، من از ساعت ۹ صبح تا ظهر در شهر گم و گورم. اگر صادقانه بگویم بخشیش برای عزاداری است و بخشیش برای رصد جامعه! می‌روم که مردم را ببینم؛ حال و هوایشان را، جنس غمشان را. بخش اعظم زندگی من تنهاییست و اگر گاهی میان مردم نباشم، نمی‌توانم از خودم یک‌نویسندهٔ درست‌ و حسابی بسازم. احتمالا از خودخواهی من است این رصدکردن‌ها و سوژه‌یابی‌ها. شخصیت‌پردازی‌های من در بعضی داستان‌هایم حاصل همین نگاه کردن به مردم است. اما بیشتر از فکرکردن به این مسئله، وقتی میان دسته‌های عزاداری راه می‌روم، وقتی یک‌گوشه می‌ایستم و به هیاهوی آدم‌ها برای گرفتن نذری نگاه می‌کنم، به این فکر می‌کنم که هر کدام با چه هدفی آمده‌اند؟ و آیا فارغ از اشک‌‌ها و بغض‌ها و سینه‌زنی و زنجیرزنی، آیا آن‌ها برای لحظه‌ای به هدف امام حسین هم فکر می‌کنند؟ آیا آن را در زندگی به‌کار می‌گیرند؟ چنددرصدشان زیر بار ظلم نمی‌روند؟ چندنفرشان مصداق جملهٔ «اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید» هستند؟ به‌نظر می‌رسد جواب این سوال‌ها ناامیدکننده باشد. انگار آدم‌ها فقط می‌آیند، فقط حضور دارند، فقط برای تشنگی و شهادت امام و یارانش اشک می‌ریزند و بر سر و سینه می‌کوبند، و یا می‌آیند برای هدف‌هایی دیگر. اما فکر نمی‌کنند. انگار آدم‌ها فکر نمی‌کنند. پیام عاشورا که مختص مسلمان‌ها و دین‌دارها نیست. پیام عاشورا صداییست که می‌تواند به گوش تمام آدم‌ها برسد و به جانشان بنشیند. پس همه می‌توانند آن را بشنوند و به آن فکر کنند. و به آن عمل کنند اما... .

    عاشورای امسال نتوانستم از خانه که هیچ، از اتاقم بیرون بروم. درد مثل مار در من می‌پیچید و مجبور شدم به تخت خواب گرمم بچسبم و به صدای نوحه‌ها و طبل‌ها، از دوردست گوش کنم. گرچه دلگیرم اما تفاوتی ندارد کجا باشم. واقعا تفاوتی ندارد کجا باشیم؛ در خیابان‌ها و دسته‌های عزاداری، در مساجد، در خانه‌ها و بیمارستان‌ها و... . فرقی نمی‌کند متدین باشیم یا بی‌دین، فرقی نمی‌‌کند مسلمان باشیم یا نه، فرقی نمی‌کند حب اهل بیت را در دل داشته باشیم یا نه، فقط باید فکر کنیم، همین! فکر کنیم، فکر کنیم، فکر کنیم. نه فقط به عاشورا که به همه‌چیز؛ حتی به دردی که مثل مار در تن آدم می‌پیچد. 

  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۹ شهریور ۹۸

    گنجم...

    صدای شیون می‌آمد؛ صدای شیون زنانی که عزیز از دست می‌دهند. من، من آشفته بودم؛ هراسان می‌چرخیدم، هراسان می‌نگریستم. خیمه‌ها، خیمه‌ها در آتش می‌سوختند. کودکان جیغ می‌زدند. گریه‌های بلند زنان قلبم را لرزانده بود. اما، اما هرچه نگاه می‌کردم کسی نبود. همه‌اش بیابان بود، بیابان بود، بیابان بود، و آفتاب سوزان و صدای شیون زنانی که عزیز از دست می‌دهند.

    با بغض دور خودم می‌چرخیدم، با بغض دنبال کسانی می‌گشتم که نبودند. لب‌هایم خشک بود، ترک برداشته بود، سراسر عطش بود. ناگهان صدای سم اسبی را از پشت سر شنیدم؛ صدای سم اسبی که روی ریگ‌های بیابان قدم می‌گذاشت، صدای سم اسبی که خسته بود انگار. چرخیدم، چرخیدم، چر...خی...دَ... و ماتم برد! تو... ماه من؟ یگانه ماه من؟ پناه من؟ اشک‌هایم جوشید، اشک‌هایم خروشید، با گلوی خراشیده از دور صدایت زدم «عموووو» و به سمتت شتافتم. صدایم را شنیدی و سرت را بالا آوردی که نگاهم کنی. سرت را بالا آوردی و همه‌اش نور بودی، تو، تو همان عمو بودی. و من، آخ من این لحظه مردم، من نیست شدم، من توانم رفت، من که جانم رفت، من که جانم رفت برایت عمو عباسم... اما نرسیدم. به سمتت دویدم و نرسیدم. روی تپه‌ای، سوار بر اسبت بودی، افسار اسب سپیدت را به دست داشتی و سرت پایین بود و شانه‌هایت افتاده. غم داشتی انگار. همهٔ غم‌هایت برای من... می‌خواستم بگویم «عموجانم، همه غم‌هایت برای من» اما تو هی دور می‌شدی، هی دور می‌شدی، هی دور می‌شدی. زار می‌زدم که نرو، زار می‌زدم که بمان، زار می‌زدم که عمو! آخ عمو! گلویم درد می‌کند از بغض، نرو. بمان. من همهٔ عمر این لحظه را به انتظار نشستم؛ که ببینمت، که گوشهٔ دامانت را روی چشمانم بگذارم و بگویم «چشمانم فدایت عباس، قلبم فدایت عباس، جان بی‌ارزشم فدایت عباس، من فدایت عباس.» اما تو به سمت خیمه‌ها پیش می‌رفتی. دست بلند کردم که بگیرمت؛ که نگذارم این همه دور شوی. دست من اما کوتاه بود. نرسیدم. مثل تو که نرسیدی؛ که به خیمه‌ها نرسیدی و بر زمین افتادی. دیگر پاهایم توان ایستادن نداشت. زانوانم می‌لرزید؛ مثل بیدی که باد لای شاخ و برگ‌هایش پیچیده باشد. افتادم، زانو زدم، زار زدم. دیگر نبودی. دیگر نمی‌دیدمت. آخ! کاش می‌شد همان لحظه که سرت را بالا آوردی، می‌مردم. کاش همانجا زندگی تمام می‌شد. که ندیدنت یک درد بود و دلتنگی بعد از دیدنت، هزار هزار درد است. 

    بعد از آن حال پریشانِ از دست دادنت، آدم‌ها آمدند؛ آدم‌ها آمدند و هدفون و دستگاه روی چشمم را برداشتند، آدم‌ها زیر بازوانم را گرفتند و برایم آب و خرما آوردند، آدم‌ها با بغض در گوشم گفتند آرام باش. اما من... دیگر نتوانستم آرام باشم. مگر تو همه بودی برایم که ببینمت و آب در دلم تکان نخورد؟ نه! تو ماه من بودی، پناه من بودی، آموزگار من بودی، تو گنج من بودی. دیدمت، ویرانه بودم، ویرانه‌تر شدم. دیدمت، دیوانه بودم، دیوانه‌تر شدم. رفتم یک‌گوشه نشستم و آرام آرام اشک ریختم و با قلب بی‌قرارم، مرورت کردم. به گمانم من به این دلیل زنده ماندم، که یک‌روز از روزهای نوزده‌سالگی‌ام، گوشهٔ گلزار شهدا، در عالم مجاز ببینمت و برای همیشه این گنج را در دل و جان و خاطرم نگه دارم؛ که من همهٔ عمر این لحظه را به انتظار نشستم.

     

    پی‌نوشت: امشب غمش، قلبم را پاره پاره کرده. و اگر نمی‌نوشتم، شاید می‌مردم. آخ! عمو عباسم...

  • نظرات [ ۷ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۸ شهریور ۹۸

    آسمان سربی‌رنگ زندگی‌...

    یک‌بار سر کلاس کلیله و دمنه، استادمان باب نصحیت گشوده بود و می‌گفت: «بچه‌ها جان، شما نباید اینقدر بی‌حال و خسته باشید. در این سن باید آرزوها و انگیزه‌هایتان بزرگ باشد، باید پر از شور جوانی باشید و میل دگرگون کردن دنیا در شما بجوشد. این بی‌رمقی و بی‌حالی اصلا خوب نیست. شما حتی برای جواب‌دادن به سلام و احوال‌پرسی‌های همدیگر هم خسته‌اید. چه شده است شما را بچه‌های سرزمین ما؟» و بچه‌ها هم هر کدام جوابی به استاد دادند و در بحث پیش آمده شرکت کردند. من آن‌روز چیزی نگفتم اما فکرم درگیر حرف‌هایش شده بود و دنبال چرایی ماجرا می‌گشتم. چیز زیادی به ذهنم نرسید جز همان‌ها که بچه‌ها گفتند.

    امروز با مادر و بچه‌ها رفته بودیم خرید. چهار دفتر و مداد و خودکار خریدیم و هزینه‌اش شد صد و اندی تومان. کنار ما دختر کوچکی ایستاده بود و التماس مادرش را می‌کرد که فلان جامدادی را برایم بخر و مادرش هم می‌گفت نه! چرا؟ چون آن جامدادی کوچک قیمتش ۷۰ هزار تومان بود! و مادر جوان دیگری هم از فروشنده می‌پرسید که مدادرنگی ارزان‌تری ندارد؟ چون ارزان‌ترینشان هفده تومان بود. آن لحظه‌ تا خرتناق در غم فرو رفته بودم و یاد حرف استاد افتادم. با خودم گفتم در جامعه‌ای که دغدغهٔ اول اکثر مردم شده پول و در تهیهٔ ضروری‌ترین وسایل زندگیشان دچار مشکل شده‌اند، در جامعه‌ای که دانشجو به‌سختی می‌تواند هزینهٔ خرید کتاب‌هایش را تأمین کند، در جامعه‌ای که پدر و مادرها از دست مدارس دولتی و هزینه‌هایش می‌نالند، چطور می‌توان شاد بود؟ خرید مسکن دشوار شده، خرید خوراک دشوار شده، خرید پوشاک دشوار شده، اگر خدای‌نکرده یخچال و تلوزیون خانه‌ای بسوزد، باید از شکمشان بزنند تا بتوانند تعمیرش کنند یا جدیدش را بخرند. جوان‌ها برای پیدا کردن کار مشکل دارند، برای ازدواج مشکل دارند، برای تفریح و سفر مشکل دارند. خیلی‌ها دیگر نمی‌توانند مثل همیشه و طبق برنامه‌های هفتگی‌شان بروند کافه چون برای یک فنجان چای باید حداقل هشت تومان بدهند چه رسد به قهوه و کیک و... . 

    فکر کنم همین‌ها کافی است تا سوال استاد بی‌پاسخ نماند. گرچه پول همهٔ زندگی نیست اما وقتی بخش اعظمی از زندگی‌ قرار است با همین وامانده بگذرد، خواه و ناخواه اهمیتش برای آدم‌ها زیاد می‌شود و نبودنش مشکلات زیادی را به‌وجود می‌آورد. مادر جوانی که باید از چشم‌های ملتمس دخترش با دل خون بگذرد چون پول ندارد، فقط می‌تواند غصه بخورد و یک‌چین به چین‌های گوشهٔ چشمش اضافه شود نه اینکه بخندد و بخواهد دنیا را دگرگون کند. شرایط حاکم، باعث شده خیلی از آدم‌ها فقط نفس بکشند و تلاش کنند برای به‌دست آوردن لقمه‌ای نان برای ادامهٔ نفس‌کشیدن‌هایشان. دیگر رمقی نمی‌ماند برای باقی مسائل. 

    پی‌نوشت اول: اسمش را بگذارید سیاه‌نمایی و چه و چه. مهم نیست. بخشی از واقعیت جامعه همین‌هاست که گفتم. کافی است به خیابان‌ها و بازارها بروید تا ببینید و مثل من درد بکشید. 

    پی‌نوشت دوم: خدا بخواهد در روزهای آینده قسمت هفتم «دانش‌آموزی که دانشجو شد» را می‌گذارم. گمانم به درد رفقایمان که امسال دانشجو می‌شوند، بخورد. :)

    پی‌نوشت سوم: البته خیلی از جوان‌ها هم بلد نیستند از نعمت‌های موجود استفاده کنند و حال خوب بسازند. وگرنه ما می‌رویم کلکچال و ته هزینه‌کردن‌هایمان ده تومان است و خیلی هم خوش می‌گذرد. :دی 

    پی‌نوشت چهارم: هنوز با همه دردم امید درمان است/ که آخری بود آخر شبان یلدا را... «سعدی»

  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۳ شهریور ۹۸

    عاشق‌ترین زندگان...

    هوای آنجا را نمی‌دانم اما اینجا هوا عجیب عطر زندگی به‌خود گرفته. باران می‌بارد و گل‌های باغچه نمناک و باطراوت شده‌اند؛ شمعدانی می‌خندد، کاکتوس با احتیاط در گوش گل جعفری از خواب دیشبش می‌گوید و گل سرخ از تعریف‌های حسن‌یوسف که «چقدر زیبا شدی» و «گل‌برگ‌هایت شفاف شده» و «دلبرتر از تو در این باغچهٔ باران‌خورده نیست»، نیشش رفته تا بناگوش.

    گرچه هوا کمی سرد شده اما حال همه خوب است؛ حال گل‌ها و سبزه‌ها، حال درخت انار و درخت آلوچه، حال قمری‌ها و گنجشک‌ها، حال گربه‌کوچولوی خانه‌مان که می‌رود یک گوشه پنهان می‌شود از واهمهٔ تر شدن. نگاهشان می‌کنم و لبخند می‌زنم. دیروز زیر دست آفتاب به غش‌کردن افتاده بودند و امروز روی دست باران، دلِی دلِی می‌خوانند. 

    حال من هم کمی خوب‌تر از دیروزهاست. باران زنده‌ام می‌کند. لباس‌های پاییزی‌ام را تنم کرده‌ام و پتوپیچ‌شده گاهی کتاب می‌خوانم و گاهی فیلم می‌بینم و گاهی هم می‌نویسم. گوشهٔ دفترهایم پر است از متن‌ها و مصرع‌های رها شده که بیشترشان غم‌آلودند اما با این همه سعی می‌کنم، لبخند بزنم و با سرزندگی باغچهٔ کوچکمان همراه شوم. سعی می‌کنم به خنده‌های شمعدانی فکر کنم و یک‌وقت‌هایی پابرهنه روی موزاییک‌های باران خوردهٔ ایوان راه بروم تا یادم نرود زندگی را. می‌دانی رفیق؟ مهم است که در این روزهای دشوار، زندگی و لبخند فراموشمان نشود، و پابرهنه راه رفتن روی موزاییک‌های خیس هم. 

     

    پی‌نوشت اول: یک‌روز هم باید بیایم از دیده‌ها و خوانده‌هایم بنویسم. تنبلی کردم و ننوشتم و حالا پیشمانم! 

    پی‌نوشت دوم: مسئله این نیست که چشم‌هایمان را روی پلیدی‌ها و تاریکی‌ها ببندیم و اصلا نبینیمشان؛ مسئله این است که همانقدر که پلیدی‌ها و تاریکی‌ها را می‌بینیم، زیبایی‌ها و نور را هم ببینیم و سعی کنیم حالمان را خوب نگه داریم. یک‌بار آب در گلویم گیر کرد و تقریبا دیگر نفس‌کشیدن برایم ممکن نبود، داشتم مرگ را می‌پذیرفتم که خب مرگ مرا نپذیرفت و زنده ماندم. از آن شب به بعد فهمیدم آدمی که می‌تواند با یک قطره آب بمیرد، تقریبا باید احمق باشد که از زندگی لذت نبرد و همه‌اش را در غم و ناله بگذراند. والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته!

  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۱ شهریور ۹۸

    سوال شمارهٔ یازده

    از نظر شما کتاب خوب چه کتابیه و بیشتر چه کتاب‌هایی مطالعه می‌کنید؟ چرا؟

     

    سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴، سوال ۵، سوال ۶، سوال ۷، سوال ۸، سوال ۹، سوال ۱۰.    

  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۶ شهریور ۹۸
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی