۸ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

بچه‌های آسمان

فیلم سینمایی بچه‌های آسمان را صدبار تا به‌حال دیده‌ام و هربار با دیدن اشک‌های علی چشم‌هایم شد دو کاسه اشک‌. خب من بمیرم برای تو یک الف بچهٔ باغیرت که به‌خاطر یک جفت‌ کفش این‌همه عذاب کشیدی.

  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۷ تیر ۹۸

    سؤال شمارهٔ ده

    همونطور که همه می‌دونیم این روز‌ها اوضاع اقتصادیمون کمی به‌هم ریخته‌اس و واسه خیلی‌ها تنها حقوق پدرشون پاسخگوی نیازها نیست. به‌همین خاطر به‌نظرم اومد موضوع سوال دهم رو چیزی قرار بدم که به درد کسایی بخوره که دلشون می‌خواد یه کاری کنن و درآمد کوچولویی داشته باشن، اما نمی‌دونن باید چیکار کنن. 

    به‌نظر شما کسی که توانایی یا شرایط کار بیرون از خونه رو نداره و بنا به دلایلی مثل نگهداری بیمار یا بچه و...، بیشتر وقتش رو تو خونه می‌گذرونه، از چه راه‌هایی می‌تونه کسب درآمد داشته باشه؟ آیا سایت یا کانال یا مؤسسهٔ معتبری در زمینهٔ دورکاری می‌شناسید که معرفی کنید؟ و یا هر پیشنهاد مفید دیگه. :)


    سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴، سوال ۵، سوال ۶، سوال ۷، سوال ۸، سوال ۹.    

  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۱ تیر ۹۸

    مهربان باش، شاید فردایی نباشد...

    نشسته بودم کنار تخت و سعی می‌کردم بی‌صدا اشک بریزم. خوب نبودم و تمام غصه‌های عالم ریخته بود در دلم. میان اشک‌ریختن‌هایم، صدای اشک‌ریختن‌های او را هم می‌شنیدم؛ یک صدای میومیوی ضعیف. حدودا یک‌ساعت پیش پسرعمه‌ام او را برده بود و انداخته بود در خیابان؛ یک بچه گربهٔ لاغروی نحیف و بیمار را! آدم‌های بی‌رحم... از آدم‌هایی که با حیوانات دشمن‌اند می‌ترسم، از آدم‌هایی که نسبت به موجودات ضعیف‌تر از خودشان رحمی ندارند می‌ترسم، از آدم‌هایی که فقط خودشان را محق زیستن می‌دانند، می‌ترسم. 

    بالاخره صبرم تمام شد‌ و از جایم بلند شدم. چون من نمی‌توانم صدای ناله‌های مظلومانهٔ یک حیوان کوچک و بی‌پناه را بشنوم و آب از گلویم پایین برود. اشک‌هایم را پاک کردم و لباس پوشیدم تا بروم و ببینم کجاست. دروازه را که بازکردم، نگاهم افتاد به زمین و گربهٔ طفلکی که با چشم‌های بیمار و عفونت گرفته‌اش داشت نگاهم می‌کرد و میومیوهای ضعیفی از جان کوچکش بلند می‌شد. قلبم مچاله شد. من همهٔ عمرم را تنها اشک ریختم. او هم داشت تنها اشک می‌ریخت؛ تنهای تنها، و در میان آدم‌هایی که او را به‌خاطر شیطنت و بیماری‌اش در خیابان‌ رها کرده بودند تا بمیرد. او تنهای تنها بود؟ نه! از آن لحظه به بعد نه! او مرا داشت؛ یک تنهای دیگر که نمی‌گذاشت او تنها بماند. می‌دانید؟ تنهاها برای هم رفیق‌های خوبی می‌شوند همیشه.

    به خانه رفتم، پنجاه و دو هزار تومان پول ماندهٔ ته کیفم را برداشتم، آماده شدم، جعبهٔ کفشی برداشتم و از خانه زدم بیرون. کوچولوی سیاه‌سوخته‌ام را در جعبه گذاشتم و به سمت درمانگاه حیوانات راه افتادم. شاید نیم‌ساعتی در راه بودم و او در تمام این مدت تلاش می‌کرد پنجول‌های کوچکش را از جعبه بیاورد بیرون و خودش را از زندان تنگ و تاریکی که برایش تدارک دیده بودم رها کند. در دل به تلاش کودکانه‌اش می‌خندیدم و قدم‌هایم را تندتر برمی‌داشتم. غم و غصه‌های عالم از دلم رفته بود و جایش را داده بود به پروانهٔ آبی‌ یواشی که داشت در قلبم می‌چرخید. 

    به درمانگاه رسیدیم و آقای دکتر جوان با دیدنمان بلند شد. ماجرا را برایش گفتم. به اتاقی رفتیم و گربه را معاینه کرد. پرسیدم: «حالش خیلی بده؟» با قیافه‌ای خاطرجمع گفت: «نه! عفونت داره فقط. با آنتی بیوتیک حل می‌شه». لبخند شدیم؛ من و پروانهٔ در قلبم. دکتر برایش آمپول آماده کرد اما گربهٔ بلاگرفته روی میز بند نمی‌شد تا آمپول بخورد! به کمک دکتر رفتم و نگهش داشتم. عاقبت دکتر به حرف آمد که «چقدر شیطونـــــه!». بی‌صدا خندیدم و حرفش را تایید کردم. بعد از زدن آمپول، در چشم‌های گربه قطره ریخت و توضیحاتی در مورد مصرف داروهایش داد. گربه را در جعبه گذاشتم و از دکتر هزینه را پرسیدم. بعد از تعارفات معمول و قابل‌نداردهای الکی، مکثی کرد و با لبخند گفت: «چون امروز حامی حیوانات شدین، پونزده تومن.» تشکر کردم و هزینه‌اش را دادم و او هم برای گربه‌جان، قطرهٔ چشم و شربت نوشت. تشکر و خداحافظی کردم و از درمانگاه کوچک حیوانات خارج شدم.

    در تمام مسیر برگشت از دست سر و صداها و پنجول‌کشیدن‌هایش روی کارتون کفش، لبخند روی لبم بود. خوشحال بودم که کمکش کردم. خوشحال بودم که هنوز در قلبم پروانهٔ آبی یواشی هست. 

    شاید بعد از اینکه حالش خوب شد و رهایش کردم تا برود پی زندگی‌اش، هیچ‌وقت مرا به یاد نیاورد، اما من برای همیشه او را در یادم و در قلبم نگه خواهم داشت؛ گربهٔ کوچولوی شبگونی که حال بد مرا به یک لبخند بزرگ تبدیل کرد. 

    پی‌نوشت اول: من تنها یک زمان احساس می‌کنم که انسانم؛ زمانی که می‌توانم بد باشم، می‌توانم بی‌رحم باشم، می‌توانم به بقیه آسیب بزنم اما این کارها را نمی‌کنم. به عقیدهٔ من، درست زمانی که توانایی زیر پا گذاشتن انسانیت را داشته باشی اما این کار را نکنی، آن لحظه همان اشرف مخلوقاتی هستی که خدا می‌گوید.

    پی‌نوشت دوم: به حیوانات عشق بورزیم. به طبیعت عشق بورزیم. به جهان عشق بورزیم. این از زیباترین گونه‌های عشق است، این از خالص‌ترین گونه‌های عشق است. وقتی شما عشقتان را نثار کائنات می‌کنید، وجودتان پر می‌شود از پروانه‌های آبی یواش.

    پی‌نوشت سوم: مهربان باش، شاید فردایی نباشد...

  • نظرات [ ۱۵ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۹ تیر ۹۸

    یک‌روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم...

    می‌خواهم برایت بنویسم اما واژه‌ها از قلمم می‌گریزند، جمله‌ها نیمه‌کاره می‌مانند و حرف‌ها ناگفته. دیگر نمی‌توانم از چشمانت بنویسم. اعتراف تلخی است اما انگار تو در من مرده‌ای. قلبم تاریک‌خانه‌ای شده بی‌فانوس؛ می‌تپد اما گرم نیست. خیال آمدنت از سر این همواره مست بیدل، پریده. دیگر به این فکر نمی‌کنم که کجایی، دیگر به این فکر نمی‌کنم که می‌شود از خط لبخندهایت شعر نوشت، دیگر به این فکر نمی‌کنم که من چقدر کنار تو زیباترم. رهایت کرده‌ام و رفته‌ام پی زندگی؛ کتاب می‌خوانم، نقاشی می‌کشم، فیلم می‌بینم، برای زمستانی که در راه است برای خودم شالگردن می‌بافم و دیگر تو در شب‌های من شعر نمی‌شوی. آری می‌دانم! اعتراف تلخی است اما انگار تو در من مرده‌ای. قلبم تاریک‌خانه‌ای شده بی‌فانوس؛ می‌تپد اما گرم نیست.

  • نظرات [ ۱۵ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۸ تیر ۹۸

    از لحظات کنکوری خودم برای کنکوری‌جان‌های خودم که چند روز دیگر آزمون دارند!

    وقتی به من کامنت می‌دهید برایمان بنویس؛ بنویس از روزهای قبل کنکور و روز کنکور، بنویس چگونه آرام باشیم و استرس نداشته باشیم، دلم می‌خواهد یک‌باره بمیرم برایتان؛ از بس دوستتان دارم و می‌بینم پرپر می‌زنید از دست این کنکور لاکردار! بیایید رفقای کنکوری من؛ بیایید و بنشینید دورتادور ایوان خانهٔ کوچکم تا برگردم به دوسال پیش و برایتان از آن روزها بگویم تا شاید اندکی آرام‌شوید و از نگرانی‌هایتان کم شود. 

    هفتهٔ آخر:

    کنکور در ذهن اکثر بچه مدرسه‌ای‌ها یک اتفاق بزرگ است. من هم بچه‌مدرسه‌ای بودم و درس‌خوان و از قرار چشم امید خانواده. این‌ها فشار و بزرگی ماجرا را برایم بیشتر می‌کرد. با این‌حال هفتهٔ آخر زدم بر طبل بی‌عاری و سعی کردم به هیچ‌چیز جز هدفم فکر نکنم؛ من می‌خواستم ادبیات بخوانم، می‌خواستم دانشجوی ادبیات بشوم و زیر درخت بید محوطهٔ دانشکده‌مان بنشینم و کتاب بخوانم، و در نهایت یک‌روز نویسنده شوم و کتاب‌های خوبی را به چاپ برسانم. من هفتهٔ آخر این تصویر را هر شب با جزئیات کامل در ذهنم مرور می‌کردم. این خیال‌پردازی شیرین برایم حکم نوشابهٔ انرژی‌زا و در عین حال آرام‌بخش روح و روان را داشت که باعث می‌شد دلهره‌ها کمتر شود.

    برخلاف نصیحت‌های دوستان که می‌گفتند هفتهٔ آخر هیچ‌چیز نخوان، من هفتهٔ آخر را درس خواندم؛ هفت صبح بیدار می‌شدم و ‌می‌خواندم و تست می‌زدم و ‌می‌خواندم و تست می‌زدم. حس می‌کردم اگر نخوانم وقتم را هدر داده‌ام. این عادتم بود. دوران مدرسه هم تا بیخ شروع امتحان، کتاب دستم بود و این کار خیلی به من کمک می‌کرد. در واقع این خواندن‌ها به من اطمینان و قوت قلب می‌داد و من به این اطمینان و قوت قلب پیش از کنکور نیاز داشتم. روزهای آخر من سعی می‌کردم استرس‌هایم را کنار بزنم، به هدفم فکر کنم، تمرکزم را روی تست‌های کنکورهای سال‌های پیش و مرورشان بگذارم، به آن حجم عظیم نخوانده‌ها فکر نکنم و مهم‌تر از همه به خودم بگویم «اگه نشد به جهنم! نمی‌میری که! دوباره سال بعد کنکور می‌دی.» گرچه نصف کارهایم به‌نظر عاقلانه نبود اما در آرام‌شدنم بسیار موثر بود. و حفظ آرامش به من کمک می‌کرد خوب بخوانم، دقت بیشتری داشته باشم، و خوانده‌هایم از یادم نرود. 

    یک‌روز قبل از کنکور:

    روز آخر را معمولی‌تر از هر روز دیگر گذراندم. صبح به بازار رفتم و برای خودم پسته و خوراکی خریدم. عصر کمی خوابیدم و بعد به خانهٔ عمه‌ رفتم تا حداقل یک‌کاری کرده باشم. آنجا که بودم خورشید به من زنگ زد و یک‌عالمه نکته در مورد کنکور گفت و اینکه چه‌چیزهایی باید ببرم سر جلسه و چطور آرامشم را حفظ کنم و... . شنیدن صدایش و حرف‌هایش آرامش‌بخش بود. تمام آن روز من حس آدمی را داشتم که رسیده بود به نقطهٔ هرچه باداباد و چون دیگر کاری از دستش برنمی‌آمد، سعی می‌کرد دلهره نداشته باشد و به آزمون فردایش فکر نکند. 

    شب قبل از کنکور:

    شب مادر یادآوری کرد باید زودتر بخوابم. اگر اشتباه نکنم ساعت ۲۳ خوابیدم. قبل از خواب لباس‌هایی که باید می‌پوشیدم را آماده کردم، دو مداد نرم برداشتم و تراش، پاک‌کن، چند دستمال کاغذی، خوراکی‌هایم، کارت ورود به جلسه و سوزن ته‌گرد و... . همه را چیدم کف اتاق، لامپ را خاموش کردم و سعی کردم بخوابم. و خب... من تمام شب داشتم کابوس دیر رسیدن سر جلسه و جا گذاشتن مداد و کارت ورود به جلسه را می‌دیدم. :| 

    روز کنکور:

    ساعت ۶ بیدار شدم. یک‌جور دلهره و هیجان توام داشتم. انگار سلول‌های تنم می‌لرزید. به‌خاطر همین هم اشتهایم کور شده بود و صبحانهٔ کمی خوردم اما خوردم. صبحانه خوردن خیلی مهم است. بعد رفتم و لباس‌هایم را پوشیدم. کامپیوتر را روشن کردم تا به وبلاگم سر بزنم. شب قبلش پستی مرتبط با کنکور گذاشته بودم و کلهٔ سحر از دیدن آن‌همه کامنت زیبا و دل‌گرم‌کننده، با دیدن «دعات می‌کنم» و «تسبیح دستمه تا تموم شدن آزمونت» و «بترکون و برگرد» همهٔ وجودم لبخند شده بود. میان آن‌همه کامنت اثرگذارترین جمله این بود: «سربلندم کن». انگار کن که یکی وجودم را تکان داد. انرژی‌ام مضاعف شد و به خودم قول دادم که باید سربلندش کنم. همین. همین یک جملهٔ کوتاه امری باعث‌ شده بود انگیزه‌ام فول‌شارژ شود. 

    مادر صدایم زد که زودتر آماده شو و بیا. هول‌هولکی یک پست نوشتم و منتشر کردم و وسایلم را برای هزارمین‌بار چک کردم و از اتاق زدم بیرون. تا خواستم از در خانه بیرون بروم مادر با قرآن آمد. قرآن را بوسیدم و از زیرش رد شدم و به همراه پدر سه‌تایی سوار بر ماشین به سمت حوزهٔ کنکور رفتیم. صورتم  را کمی از پنجره بیرون بردم تا خنکای صبح دلهره‌های ریز ریز توی دلم را از بین ببرد. موثر بود. بقیهٔ روز به سرعت گذشت. وارد حوزه شدیم، شماره‌هایمان را از روی تابلو خواندیم، کیفمان را امانت دادیم، کارت ورود به جلسه را به مقنعه‌مان چسباندیم، ما را گشتند و وارد ساختمان شدیم.

    وقتی روی صندلی‌ام نشستم استرس چندانی نداشتم اما آرام آرام هم نبودم. به جملهٔ سربلندم کن فکر کردم و بعد دوتا آیه‌الکرسی خواندم و در دل کمی با خدا حرف زدم. این‌ها آرامم می‌کرد. بعد یادم آمد نمی‌شود سرجلسه پسته را با تق و توق خورد. نشستم برای خودم پسته دان کردم تا آزمون شروع بشود. و خب... غول بزرگ آمد سراغم! ۷ سوال اول را خالی گذاشتم. کمی استرس برم داشت. دوباره برگشتم از اول. به خودم گفتم هی بچه‌جان! این کنکور است‌ها! آزمون قلمچی نیست که شوخی‌اش بگیری و روی هوا بزنی! و خب خودم را جمع و جور کردم و سعی کردم تمرکزم را بیشتر کنم. در واقع مهم نیست که اتفاق بدی بیفتد یا چیزی را بلد نباشید، مهم این است که وقتی اتفاق بدی افتاد یا بلد نبودید آرامش خودتان را حفظ کنید و وا ندهید. مثل کاری که من کردم و توانستم خودم را مدیریت کنم.

    لحظات پس از کنکور:

    کنکور ما برخلاف کنکور سال پیشش خیلی سخت بود. این باعث شد ما تا آخر جلسه مشغول تست‌زدن باشیم. وقتی از حوزه بیرون آمدم حس می‌کردم  یک کامیون از رویم رد شده! حس خاصی هم نداشتم. در خلا بودم انگار. وقتی از حوزه رفتم بیرون مادر خودم و باقی مادرها به سمتم آمدند و پرسیدند آزمون چطور بود؟ سخت بود؟ آسان بود؟ فلانی هنوز نشسته؟ جوابشان را دادم. بعد با مامان به سمت خروجی رفتیم. لبخند نامحسوسی روی لبم بود و به این فکر می‌کردم که بالاخره کنکور لعنتی را دادم و تمام شد. 

    و اما در مجموع چه دارم که بهتان بگویم؟

    ۱. کنکور قصهٔ مرگ و زندگی نیست. یک اتفاق یا ایستگاه در زندگی است که بیخود و بی‌جهت به آن پر و بال داده‌اند و بزرگش کرده‌اند. پس آرام باشید. مثل یکی از آزمون‌های قلمچی یا سنجش می‌روید می‌نشینید روی صندلی و باتوجه به خوانده‌هایتان به سوال‌ها جواب می‌دهید. سوالاتش هم از مریخ نیامده، همه‌اش توی کتاب‌هایتان هست.

    ۲. شب قبل وسایلتان را آماده کنید و زودتر بخوابید.

    ۳. روز کنکور حتما صبحانه بخورید.

    ۴. به هرآنچه که اعتقاد دارید توکل کنید و توسل بجویید. فرقی نمی‌کند مسلمانید یا مسیحی یا زردشتی و بودایی و... . ایمانتان و توکل و توسل شما را آرام می‌کند و بهتان قوت قلب می‌دهد. پیشنهادم به بچه‌مسلمان‌ها خواندن آیه‌الکرسی و الا بذکرالله تطمئن القلوب، پیش از شروع آزمون است. 

    ۵. هرجای آزمون خسته شدید، کم‌آوردید یا بلد نبودید، به هدفتان فکر کنید تا انگیزه‌هایتان برگردد و بتوانید خودتان را جمع و جور کنید.

    ۶. و همیشه یادتان باشد شما خیلی قوی‌تر از کنکورید! :)


    خب. تمام. برایتان خیلی دعا می‌کنم. امیدوارم آزمونتان را به خوبی و خوشی پشت سر بگذارید و با نوای «هلووو سامرررر» از سه ماهی که نه دانش‌آموزید و نه دانشجو، کمال لذت را ببرید. :))


    پی‌نوشت اول: زیاد نوشتم. اما به من چه! خودتان گفتید بنویس. آدمی که خربزه می‌خورد باید پای لرزش هم بنشیند. :))

    پی‌نوشت دوم: شما غیر کنکوری‌ها هم اگر پست را خواندید و پند و نصیحتی به رفقای نگرانمان دارید، بگویید. هم من خوشحال می‌شوم هم آن‌ها دعایتان می‌کنند. ؛)

  • نظرات [ ۳۵ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۲ تیر ۹۸

    نیلوفر‌های زندگی...

    زندگی سخت بود؛ سخت‌تر شد. رنگش طوسی بود؛ نوک‌مدادی شد. اما آدم باید میان مرداب هم برای خودش نیلوفر پیدا کند. مثلا یکی از نیلوفرهای زندگی من این است که آدم‌ها را در ذهنم با جملاتی از قبیل «فلانی که در ریاضی نفهم است» و «او که قشنگ می‌خندد» و «فلانی که صدایش خوب است» به یاد نمی‌آورم. به‌جایش با خودم می‌گویم «استعدادش در ریاضی یواش است»، «خنده‌هایش بوی سیب گلاب می‌دهد» و «در گلویش انگار سهره نشسته». این‌جور نگاه کردن به آدم‌ها قشنگ‌تر نیست؟ مثلا از این به بعد بگوییم آن دختره که نگاهش گندم‌زار است، آن پسره که گنجشک توی دلش نشسته و... . 

    پی‌نوشت اول: همدیگر را به نیکی یاد کردن زیباست. :)

    پی‌نوشت دوم: شما را با چه جملهٔ قشنگی می‌شود به یاد آورد؟ مثلا من را می‌شود گفت آن دختره که آبی یواش است! :))

  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۰ تیر ۹۸

    سؤال شمارهٔ نُه

    هدفتون از نوشتن در وبلاگ چیه؟ چرا وبلاگ‌نویسید؟


    سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴، سوال ۵، سوال ۶، سوال ۷، سوال ۸.    

  • نظرات [ ۴۲ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۸ تیر ۹۸

    یک داستان کوتاه غم‌انگیز...

    مادر به فروشگاه رفت. 

    با یک نایلون و چندقلم خرید برگشت. 

    پرسیدم: «چقدر شد؟»، گفت: «۱۲۰ هزارتومن.» 


    پی‌نوشت: و این یعنی ما الان در سرزمینی نفس می‌کشیم که هرروز بر شمار مردمانی که شب‌ها گرسنه سر بر زمین می‌گذارند، افزوده می‌شود، مردمانی که آرزوهایشان هرروز دور و دورتر می‌شود، مردمانی که امید در دلشان می‌میرد. غصهٔ این قصه عاقبت دق می‌دهد مرا...

  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۵ تیر ۹۸
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی