۱۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

گزارش دیدار با مدیر بیان

(کلیک کنید)

  • نظرات [ ۷ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۳۱ خرداد ۹۸

    دوستان یه دقیقه تشریف بیارید اینجا!

    ما(چندنفر از دوستان بلاگر و من) ان‌شاءالله فردا با مدیر بیان جلسه‌ای در رابطه با پویش توسعهٔ بیان و درخواست‌های کاربران از بیان، خواهیم داشت. به‌نظرم رسید خارج از فضای پویش(که خیلی خوب می‌شود اگر شما هم در آن شرکت کنید) این پست را منتشر کنم و از شما بخواهم اگر نکتهٔ مهم، درخواستی یا پیشنهادی در رابطه با بیان و توسعهٔ امکاناتش دارید، بگویید تا به نمایندگی از شما در جلسهٔ فردا به آن اشاره کنیم. یک نکته یا درخواست اگر تکرار شود قطعا نشان از اهمیتش نزد کاربران دارد و به‌هرجهت در نتیجهٔ ارزیابی‌ها موثر خواهد بود. 

    پی‌نوشت اول: البته در وهلهٔ اول، پیشنهاد من این است که در پویش شرکت کنید اما اگر امکانش نیست همینجا به حریربانو بگویید. :)

    پی‌نوشت دوم: دوستانی که به من کامنت خصوصی می‌دهید و در مورد رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی می‌پرسید، با عرض پوزش من خارج از فضای وبلاگ نمی‌توانم پاسخگوی همهٔ شما عزیزان باشم. لطفا اگر مقدور است با آدرس وبلاگ کامنت بگذارید تا بتوانم پاسخ سوال‌هایتان را بدهم.

  • نظرات [ ۳۱ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۹ خرداد ۹۸

    کوچه...

    یک‌روز می‌آیی، می‌دانم؛ از انتهای همین کوچهٔ خلوت که خانه‌هایش خاموش و متروک است. یک‌روز می‌آیی، می‌دانم؛ با چمدانی در دست، برای ماندن. من سال‌هاست این لحظهٔ نیامده را به انتظار نشسته‌ام، من سال‌هاست گل‌های باغچه را به امید آمدنت زنده نگه‌داشته‌ام؛ که همیشه بهار باشم برایت. ببین! چای دم می‌کنم هر روز برای دو فنجان. این یعنی زمان آمدنت رسیده؛ زمان کوچ تو به سرزمین آغوشم. بیا، بیا و تنها ساکن سرزمینم شو‌. بیا و به کوچه، به گل‌های باغچه، به فنجان چای و به شال‌گردن بافتهٔ روی گنجه سلام کن؛ که آن‌‌ها همه من‌اند و به انتظار توأند، که من به انتظار توأم. و می‌دانم یک‌روز می‌آیی؛ از انتهای همین کوچهٔ خلوت. و ما دست در دست هم، یکی‌یکی چراغ خانه‌هایش را زنده می‌کنیم. 

  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۸ خرداد ۹۸

    پویش درخواست از «بیان» برای توسعهٔ خدمات «بلاگ»

    همه می‌دانیم که متاسفانه این روزها وبلاگ‌نویسی از رونق قدیم افتاده و به‌نظر می‌رسد تنها راه زنده نگه‌داشتنش به‌روز شدن خدمات سرویس‌دهنده‌هاست. بدیهی است که بیان هم برای ادامهٔ حیاتش، باید در این مسیر قدم بگذارد و اگر به چیزی که هست بسنده کند دیر یا زود شاهد خاموش شدنش خواهیم بود. 

    این روزها دکتر صفایی‌نژاد آغازگر پویشی شده‌اند به‌نام «پویش درخواست از بیان برای توسعهٔ خدمات بلاگ» تا کاربران مهم‌ترین نیازها یا درخواست‌هایشان را بیان کنند به این امید که به گوش آنان که باید برسد. ضمن تشکر و تقدیر از لطف همیشگی دکتر به این بندهٔ حقیر و دعوتشان و هم‌چنین دعوت میم‌صاد عزیز، من هم به عنوان عضو کوچکی از وبلاگستان دعوت دوستانم را لبیک می‌گویم و مواردی که به‌نظرم مفید است می‌نویسم‌.


    ۱. اپلیکیشن بیان 

    خوب یا بد این روزها شبکه‌های اجتماعی رقیب سرسخت وبلاگ‌نویسی شده‌اند و سهولت دسترسی به آن‌ها از طریق موبایل، یکی از دلایل آن است. به‌نظرم وجود یک اپلیکیشن یا نهایتا هماهنگی پنل وبلاگ و قالب‌ها با موبایل بسیار مفید است.

    ۲. تهیهٔ نسخهٔ پشتیبان

    فاجعهٔ بلاگفا و پریدن آن همه عصارهٔ جان و روح و خاطره را یادتان هست؟ برای اینکه تاریخ تکرار نشود، وجود این گزینه و فعال بودنش لازم است؛ که ما هم بتوانیم با خاطری آسوده بنویسیم و نگران از دست رفتن مطالبمان نباشیم.

    ۳. ذخیرهٔ خودکار تغییرات مطالب هنگام نوشتن مطلب جدید

    از وحشتناک‌ترین اتفاقات روزگار این است که بنویسی و بنویسی و بنویسی و ناگهان به دلایل مختلف صفحه بسته شود. هرچه نوشتی پریده و گاهی آنقدر انرژی آدم گرفته می‌شود که از نوشتن دوبارهٔ مطلبش هم صرف نظر می‌کند. 

    ۴. بهبود بخش نظرات

    امکان نظردهی تودرتو و تگ‌کردن افراد در بخش نظردهی یا پست‌ها، امکان مفیدی است؛ که دست کم اگر کسی صدایمان کرد، باخبر شویم. 

    ۵. سایر درخواست‌ها:

    الف) اضافه کردن فونت‌های یکان و کودک و گندم امثالهم که معمولا کاربران و حتی خود من به‌جای فونت پیش‌فرض انتخابشان کرده‌ایم و امکان انتخابشان برای قالب.

    ب) برداشتن محدودیت بخش فضای اختصاصی. به‌نظرم این کم‌لطفی در حق کاربران چندین ساله و وفادار است که چنین محدودیتی در آپلود عکس و فایل‌هایشان در وبلاگشان داشته باشند.

    ج) سهولت در ثبت نام و ورود به سیستم بیان. این هفت‌خان رستمی که بیان برای ثبت نام تعیین کرده جدا حیرت‌آور است. بهتر است به یک ایمیل اکتفا کنند و واردکردن شماره را به اختیار کاربران بگذارند. 

    د) اصلاح سیستم بازدید و دادن آمار و ارقام واقعی.


    به امید اینکه این درخواست‌ها و تکرارشان به چشم بیان بیاید و عملکرد بهتری از خود نشان دهد. که خودش داند اگر زیرک و عاقل باشد! ؛)


    پی‌نوشت: به رسم همهٔ پویش‌ها من هم دعوت می‌کنم از چارلی، نوا، حامد سپهر و  احمدرضا که به این پویش بپیوندند، و البته همهٔ کسانی که دغدغهٔ پویایی و بقای وبلاگستان را دارند. :)

  • نظرات [ ۷ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۲ خرداد ۹۸

    دوم راهنمایی که بود، مشروط شد و درس رو کنار گذاشت...

    عنوان گولتان نزند. نمی‌خواهم برایتان از یک قهرمان بگویم. می‌خواهم از یک گوشهٔ مسیر عشق خودم بگویم. امشب در میهمانی نشسته بودیم و یک‌نفر داشت با جملاتی از قبیل «رشته‌اش به درد هیچی نمی‌خوره» و «آخرش یه چیز مسخره انتخاب کرده» انتخاب مرا و یا شاید مرا تحقیر می‌کرد و من در سکوت فقط لبخند می‌زدم؛ لبخند می‌زدم چون به انتخاب خود و نادانی او ایمان داشتم، لبخند می‌زدم به اینکه مادر سعی می‌کرد از من دفاع کند و انگار خبر نداشت حرف آدم‌ها و نظراتشان در مورد من و زندگی‌ام برایم تا چه حد بی‌ارزش است. من مسیر خودم را انتخاب کرده‌ام و وقت و انرژی باارزشم را صرف بحث با آدم‌های احمق نمی‌کنم. فرمولش بسیار ساده‌است! :)

    پی‌نوشت: وقتی آدم به خودش ایمان داشته باشد و با خودش و زندگی‌اش در صلح باشد، از گزندها در امان است. 

  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۹ خرداد ۹۸

    ما...

    تاریخ چگونه از ما یاد خواهد کرد؟

  • نظرات [ ۴۲ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۴ خرداد ۹۸

    سخن حق!

    - هه! تو نمی‌دونی چه زندگی‌هایی با یه پیامک به‌هم ریخت!

    - اون زندگی‌ای که قراره با یه پیامک به‌هم بریزه همون بهتر که به‌هم بریزه!


    #جامعه #اعتماد_گسسته #ذهن_مریض

  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۲ خرداد ۹۸

    در ادامهٔ پست قبل

    نهم. لیون توله‌سگ شکاریمان بود؛ یک سگ اصیل و نژاددار قهوه‌ای رنگ. وقتی بابا او را به حیاط خانه آورد، قد و قوارهٔ دمپایی شستی صورتی‌رنگ من بود و خیلی کوچک. کم‌کم بزرگ شد. آن‌روز قرار بود من بهش غذا بدهم. نزدیکش که شدم فهمیدم زنبوری دماغش را نیش زده و عصبی است. غذایش را در ظرف خالی کردم و پایم را جلو بردم تا زنبور را بکشم که ناگهان... بله! لیون حمله کرد و دندان‌های نیشش را تا ته فرو کرد در زانوی کوچک من هشت‌ساله! او از نیش زنبور عصبانی بود و دق و دلی‌اش را سر منی خالی کرد که او را دوست داشتم و می‌خواستم به او لطف کنم. این حکایت خیلی از آدم‌هاست! :)

    دهم. در خبرها نوشته بودند که در تهران، یک زن آمد به کودکی که گریه می‌کرد کمک کند و او را برساند به خانه. باهم رفتند و وقتی زنگ در را فشرد دچار برق‌گرفتگی جزئی شد و بی‌هوش شد و درنهایت... تجاوز! و هشدار دادند که اگر بچه‌ای را دیدید که دارد گریه می‌کند و گم شده او را به‌ خانه‌اش نرسانید. ببرید تحویل پلیس بدهید‌. این روزها متجاوزین و دزدان آدم‌های مهربان را نشانه گرفته‌اند. بله دیگر... کثافت دنیا را برداشته! خدا هم لابد دستش را زده زیر چانه و با لبخند به این فیلم سینمایی زیبای تهوع‌آور نگاه می‌کند. 

    یازدهم. من حیوانات را دوست دارم؛ عاشقانه. آن‌ها در وفا و عشق و بچه‌داری و لانه‌سازی و خیلی موارد دیگر از ما آدم‌ها سرترند. شکی در این ندارم. و کاملا برایم قابل درک است که چرا بعضی‌ها به‌جای ارتباط با آدم‌ها بیشتر وقتشان را با حیوانات می‌گذرانند. اما با این‌همه نمی‌توانم بفهمم چرا عده‌ای حیوانات خانگیشان را بچه‌شان می‌دانند! دو روز پیش، آرش را برده بودم پیش آشنایمان برای عوض کردن ویندوزش. یکهو روی دیوار فروشگاه مارمولک دیدم. گفتم: «عه آقای فلانی مارمولک اومده تو فروشگاه!!!» و او هم خونسرد بهم گفت: «می‌دونم. بچمونه!» تک خنده‌ای پراندم و گفتم «آهان!» اما نتوانستم جمله‌اش را درک کنم. و متاسفانه اوضاع هم طوری شده که دیگر آدم می‌ترسد به آن‌هایی که حیوان خانگی دارند بگوید حال سگ و گربه و مارمولکتان چطور است، مبادا بهشان بر بخورد که چرا به بچه‌مان گفتی سگ! :| 

    دوازدهم. قبول دارید که شهرها شده‌اند مثل تیتراژ کارتون آنه‌شرلی؟! همینطور که داری در پیاده‌رو راه می‌روی قاصدک‌ها و پروانه‌ها و پنبه‌های سپیدار در هوا همراهی‌ات می‌کنند. زیباست! از همه‌شان زیباتر همین پروانه‌هایند...

  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۱ خرداد ۹۸

    پریشان‌نوشت‌های یک ذهن پرهیاهو...

    یکم. آمده‌ام خانه و زندگی اینجا زیباتر است. کم‌تر احساس تنهایی می‌کنم و نشستن کنار مامان و چای خوردن با او حال مرا خوب می‌کند. درخت انار پشت پنجرهٔ اتاقم سبز شده و دورتادور حیاطمان پر از گل و سبزینه و زندگیست. اینجا آرام‌ترم و محبت‌هایی که از آدم‌ها دریافت می‌کنم خالص و کهنه و آشناست.

    دوم. امروز نشسته بودم روی سنگ‌های کنار رودخانه، پاهایم میان آب سرد و خروشانش تاب می‌خورد و به این فکر می‌کردم که چرا این روزها چنین خسته و بی‌رمق و بی‌حالم؟ احساس ضعف می‌کنم و دلم دستی را می‌خواهد که پرتم کند سمت نوشتن. دستی که دستم را بگیرد و بلندم کند و با اخم بگوید: «تمومش کن دخترجان، از این‌جا به بعدش رو باهم‌ می‌ریم و می‌کشمت اگه بگی خسته‌ام!»

    سوم. از آدم‌ها ناامیدم؛ از آدم‌ها خیلی ناامیدم. بوی ماندن نمی‌دهند هیچ‌کدامشان. جایی نوشته بود «آدم‌ها میان و می‌رن، زندگی همینه»، من هم قبولش دارم اما باز هم فکرکردن به این مسئله، غصه می‌آورد برایم. آن‌ها می‌آیند، خاطره می‌سازند، تغییر می‌کنند، می‌روند و ردی از خودشان، تا ابد، بر دل و یاد آدمی می‌گذارند. همهٔ قصه همین است؛ همهٔ این قصهٔ پر غصه همین است. آدم ماندن‌های سالیان باشیم کاش، نه آدم آمدن‌ها و رفتن‌های پی در پی... 

    چهارم. من آرامم؛ معمولا آرام و بی‌صدا. صدایم بلند نیست و خیلی وقت‌ها مجبورم حرفی که زدم را دوباره با صدایی بلندتر تکرار کنم. در جمع‌های دوستانه یا خانوادگی، آن‌کسی که شلوغ می‌کند و خاطره‌های خنده‌دار تعریف می‌کند و همه را می‌خنداند، قطعا من نیستم. من همانی‌ام که معمولا ساکت می‌نشینم یک گوشه و به آدم‌ها نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم کشفشان کنم؛ سعی می‌کنم حال و رفتارشان را ببینم و به اینکه هرکدامشان چطور می‌خندند و نگاه می‌کنند و حرف می‌زنند فکر کنم. حالا به‌نظر شما اگر در جمعی باشم و داد سخن سر دهم و پرانرژی باشم، نشانهٔ چیست؟ 

    پنجم. در مقابل بعضی اتفاقات فقط می‌شود آه کشید و لبخند زد و گذشت. و به این فکر نکرد که چقدر این آدم را دوست داری و او چقدر تو را مثل خودت دوست ندارد. در مقابل بعضی‌ آدم‌ها فقط می‌شود آه کشید و لبخند زد و ازشان گذشت... همین.

    ششم. دروازه را که باز کردم و وارد حیاطمان شدم، خستگی راه از تنم به‌در شد. یک‌ماه و نیمی می‌شد که نیامده بودم. هیچ‌کس در حیاط نبود. بلند گفتم: «سلاااام! کجایین پس؟ بیاین استقبالم دیگه!» و به محض تمام شدن جمله‌ام، دو موجود دراز و کوتاه از سمت چپ و راست حیاط «آجی» گویان و دادکشان پریدند سمتم و از گردنم آویزان شدند. با خنده، ساک و کوله و دو عدد بچه را باهم تا نزدیک پله‌ها بردم. مامان آمد جلو. درآغوشم کشید و محبت... بار دستم را گرفت و مرا به بابا سپرد. او سرم را بوسید. گفتم: «آقا بیا یه‌بار دیگه بغلت کنم. دوماهه ندیدمت، دلم واست تنگ شده بود.» برگشت و محکم محکم محکم بغلم کرد، و محکم محکم محکم بغلش کردم. این آدم‌ها ارزشمندترین دارایی زندگی من‌اند. 

    هفتم. از همهٔ شما دوستانِ جانی که در پست قبل مشارکت کردید و به سوال‌ها پاسخ دادید ممنونم. هدفم از پرسیدن این سوال‌ها شنیدن و خواندن نظرات همدیگر است و بهره بردن از افکار و تجربه‌های دوستان. امیدوارم که خواندن کامنت‌ها برای شما هم مثل من مفید بوده باشد. اینکه پاسخ مفصل به کامنت‌ها ندادم به این خاطر است که نخواستم مدیر بحث باشم بلکه می‌خواهم بخشی از آن باشم و نظر خودم را هم آن‌جا کامنت می‌کنم. باز هم سپاس و قدردانی از همراهیتان. :)

    هشتم. شما نمی‌خواهید چیزی به من بگویید؟ حرفی؟ سخنی؟ پندی؟ بیتی؟ :)

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۱ خرداد ۹۸

    سؤال شمارهٔ هشت

    به پیشنهاد دوستان، سوال جدید بخش پرسمان، در ادامهٔ سوال قبلی خواهد بود. اگر خاطرتون باشه، سری پیش در مورد معیارهای ازدواج صحبت کردیم. حالا سوال‌های این‌سری اینه که:

    ۱. چطور معیارهاتون رو در طرف مقابل تشخیص می‌دین؟ از چه راهی می‌فهمین که ویژگی‌های مورد نظر شما در اون آدم وجود داره؟ 

    ۲. به نظر شما آشنایی پیش از ازدواج در تشخیص این ویژگی‌ها موثره یا نه؟ 

    ۳. اگر جوابتون به سوال دوم مثبته، این آشنایی باید چه مدت و به چه صورت باشه؟ راه‌هایی مثل ارتباط دو طرف با اطلاع خانواده و صیغه؟ یا یه آشنایی معمولی؟ یا دوستی‌های پیش از ازدواج؟ و... .


    سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴، سوال ۵، سوال ۶، سوال ۷.

  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۵ خرداد ۹۸
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی