۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

رنج‌ها...

وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج‌هایش تنها بماند، آن‌وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد. 

«آلبر کامو» 

    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۸

    یک‌روز هم در همین خاک آرام می‌گیریم و خوراک مورچگان می‌شویم...

    با خستگی‌ای که بیشتر پشت پلک‌هایم حس می‌شد، وارد خوابگاه شدم. ساق دست‌هایم را کندم و نگاهی به اطراف انداختم. خلوت بود و فقط یک‌نفر در مسیر دیدم و آن هم دختری بود که بطری آب در دست، از کنارم رد شد. نزدیک بلوک خودمان که شدم، دیدن سایهٔ درخت کاج کُپُل و چمن‌های سبز و خشک، وسوسه‌ام کرد. نزدیک یک ماه است طبیعت ندیده‌ام و وجودم عطش دارد؛ به‌خوبی حرارت قلبم را حس می‌کنم. 

    مسیرم را به سمت چمن‌ها کج کردم و زیر سایهٔ درخت نشستم. حشرات ریز و درشت دور و برم پرپر می‌زدند. ابتدا برایشان غریبه بودم و دور شدند اما بعد انگار به حضورم عادت کردند؛ نزدیکم می‌چرخیدند و گاهی هم به دست و پایم می‌خوردند. کفش‌ها و جوراب‌هایم را کندم و خنکی چمن، یک‌باره از کف پاهایم به قلبم روانه شد. لبخند زدم و دراز کشیدم و دستانم را زیر سرم گذاشتم. خیره شدم به آسمان آبی زیبا. عطر چمن و کاج را نفس می‌کشیدم و به صدای گنجشک‌ها گوش می‌دادم و هم‌زمان داشتم فکر می‌کردم ابرهای بالای سرم کمولوسند یا سیروس؟ انگار قاطی شده‌ بودند! کلاغی پرواز کنان از بالای سرم گذشت و من پیش خودم گفتم لابد ابرها در ارتفاعات مختلفند؛ کمولوس‌ها کمی بالاتر هستند و سیروس‌ها پایین؛ به‌‌همین‌خاطر اینطور روی‌هم‌رفته به‌نظر می‌رسند. در همین گیر و دار حس کردم چیزی روی پایم حرکت می‌کند. به‌آرامی بلند شدم و نشستم. یک عنکبوت خیلی کوچک و جذاب مشکی‌رنگ، داشت روی شست پایم راه می‌رفت. انگشت اشاره‌ام را که نزدیکش بردم، پرید و رفت.

    دوباره دراز کشیدم. سرم این‌بار روی زمین بود. به راست چرخاندمش و به منظرهٔ روبه‌رو نگاه کردم؛ شمشادها بودند و نور آفتاب و حشراتی که بالای سر نوباوگان چمن پرواز و جست و خیز می‌کردند. نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم. نزدیک بودم به زمین و خاک و این آرامم می‌کرد. نزدیک بودم به جایی که در نهایت آرامگاه همهٔ‌مان خواهد شد. لبخند زدم و بیتی از سعدی را زیر لب زمزمه کردم: 

    خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر

    زان پیش‌تر که بانگ برآید فلان نماند...


    پی‌نوشت: من برای ضعف و کم‌آوردن به‌دنیا نیامده‌ام. زندگی را به قول حسین پناهی ارث بابایم می‌دانم و معتقدم مادامی که زنده‌ام باید از آن لذت ببرم و به چیزهایی که می‌خواهم برسم. و لازمه‌اش حال خوب است. باید حالم خوب باشد؛ باید بلد باشم حال خودم را خوب کنم. آدم ضعیف و بدحال و وابسته خیلی زود از چرخ فلک خط می‌خورد. دختری که امروز روی چمن‌ها دراز کشیده بود و از دیدن مورچه‌های روی کتانی‌اش لذت می‌برد، همانیست که دیشب زیر دوش آب گرم، با درد گریه می‌کرد. شاید کمی بیشتر از پیش بلد شده‌ام زندگی را... شاید! شما چطور حال خودتان را خوب می‌کنید؟ 

  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۸

    سوال شمارهٔ هفت

    از نظر شما مهم‌ترین معیارهای ازدواج چیه؟ اگر قرار باشه ازدواج کنید، از لحاظ اخلاقی و ظاهری(قیافه، تیپ و...) چه‌جور آدمی رو می‌پسندین؟ چرا؟ 

    سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴، سوال ۵، سوال ۶.

  • نظرات [ ۵۷ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۸

    به قول لافکادیو: همه‌چی اون‌ور ترسه. :)

    پشت کرده بودم به همهٔ کلاس و متن کنفرانسم را برای چندمین‌بار مرور می‌کردم. مهسا گفت برگرد ببینمت. با لبخند برگشتم. گفت: «استرس ندارد که! همه‌اش یک کنفرانس ساده است.» دستم را در دستانش گذاشتم تا از درونم آگاه شود. مثل دو تکه یخ بود. گفت از پسش برمی‌آیی و این جمله‌ای بود که من از دیشب ده‌بار پیش خود مرورش کرده بودم. 

    دفترم را گرفتم و به سمت جایگاه استاد رفتم. روی صندلی نشستم و به منظرهٔ روبه‌رو نگاه کردم و صندلی‌ها و آدم‌ها. استرس مخربی نداشتم. یک‌جور حال خوب و هیجان و دلهرهٔ درهم تنیده بود. جملاتی که باید می‌گفتم در ذهنم رژه می‌رفت و احساس می‌کردم که آرام‌تر شده‌ام. بلند شدم و رفتم سر جای خودم نشستم؛ ردیف اول، صندلی روبه‌روی استاد. 

    هم‌اتاقی‌ام آمده بود تا در اولین کنفرانس جدی زندگی‌ام حضور داشته باشد. کمی با او صحبت کردم، کمی خندیدیم. داشتم آرام‌تر می‌شدم که قامت بلند استاد در چهارچوب در ظاهر شد. نفس عمیق کشیدم. سلام و حال و احوالی با همه کرد و به هم‌اتاقی‌ام که مهمانمان شده بود، خوش‌آمد گفت و بعد با لبخند از من پرسید: «استرس داری؟» گفتم: «اولین‌باره که می‌خوام کنفرانس بدم و بله!» با خنده و قیافه‌ای مطمئن گفت: «اصلاااا استرس نداشته باش، هیشکی گوش نمی‌ده. میای ارائه‌ات رو می‌دی و تموم می‌شه.» و بعد خاطرهٔ اولین کنفرانس خودش و استرس شدیدش را گفت و صدای خندهٔ سی و چند نفر آدم، در هوای بهاری کلاس پیچید.

    لحظه‌ای که استاد از جایش برخاست و گفت: «بیا ارائه‌ات رو بده، از استرس رها شی.» و من بلند شدم، حال عجیبی داشتم؛ یک‌جور خلأ و بی‌حسی! و وقتی نشستم و به بچه‌ها نگاه کردم کمی درونم لرزید. نگران متن و حرف‌هایم نبودم؛ چون تسلط کامل داشتم و می‌دانستم اگر سوالی هم از من بشود می‌توانم پاسخ بدهم. تنها نگران این بودم که این لرزش درونی بر روی نفس‌کشیدنم تاثیر بگذارد و نفس کم بیاورم. این اتفاق در ابتدای کار افتاد. حس می‌کردم راه بینی‌ام بسته شده و من نمی‌توانم به‌طور طبیعی نفس بکشم. 

    سلام کردم و کنفرانسم با سوالی در مورد موضوع صحبت‌هایم شروع شد. سعی کردم بر نفس‌کشیدن نامنظم خود غلبه کنم و تا حدی هم موفق شدم. کنفرانس پیش رفت، با آرامش به چشم مخاطبانم نگاه می‌کردم و اطلاعاتی که دو هفتهٔ تمام برایش دویده بودم را به گوششان می‌رساندم. برایم عجیب بود. فکر می‌کردم اگر به چشم آدم‌ها نگاه کنم رشتهٔ کلام از دستم می‌رود اما اینطور نشد. کلاس در سکوت مطلق بود، همه گوش می‌دادند، و من حرف می‌زدم. پس از گذشت دقایقی، صحبت‌هایم را با تشکر از استاد و هم‌کلاسی‌هایم که وقتشان را در اختیارم قرار داده بودند، به پایان رساندم.

    وقتی کنفرانس تمام شد، نفس عمیقی کشیدم. احساس رهایی! از جایم بلند شدم و میان تشویق استاد و بچه‌ها رفتم و سر جایم نشستم. می‌دانستم یک‌جاهایی صدایم لرزید، می‌دانستم دوسه‌بار سکوت کوتاهی کردم برای نفس‌گرفتن، می‌دانستم که این دو، عیب کنفرانس من بوده اما این را هم می‌دانستم که من از پسش برآمدم؛ می‌دانستم که بر واهمهٔ کنفرانس و متکلم وحده بودن میان یک جمع برای مدت طولانی، غلبه کردم و توانستم یک ارائهٔ نسبتاً خوب داشته باشم. 

    خستگی گشتن دنبال منابع و خواندن‌ها و نوشتن‌ها و نوشتن‌ها و تمرین برای کنفرانس و کم‌خوابی دیشب و استرس کنفرانس، زمانی از تنم به‌در شد که استاد بلند شد و برگشت سر جای خودش و حین نشستن با تحسین گفت: «عالی بود! تا اینجا بهترین ارائهٔ کلاس رو داشتی. و از الان بگم که امتحانت رو بیستی.» با لبخند و مات و مبهوت تشکر کردم. لرزش درونی‌ام این‌بار از استرس نبود، از ذوق بود. فکر می‌کردم جملهٔ آخرش یک‌شوخی استادشاگردیست، اما وقتی از کیفش برگهٔ حضورغیاب را بیرون کشید و یک بیست جلوی اسمم گذاشت، دهانم باز ماند. آنجا بود که میان شادی و شکر و حال خوب، یاد جمله‌ای از لافکادیو افتادم: «همه‌چی اون‌ور ترسه!» و من آن طرف ترس را دیدم. آن‌طرف ترس، زندگی لم داده بود و داشت لبخند می‌زد. 

  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۸

    خاله گنجیشکه...

    دراز کشیده‌ام روی تخت و قصد باز کردن چشم‌هایم را ندارم. از قبل پنجره را کمی باز گذاشته بودم و حالا صدای گنجشک‌ها اتاق را برداشته. شرایط مطلوبیست. نفس عمیق می‌کشم و به غرغرهایشان گوش می‌کنم. چیزی نمی‌فهمم. لابد یک مشت خاله گنجشکه، غروبی جمع شده‌اند دور هم و دارند به زبان گنجشکی، از در و همسایه باهم حرف می‌زنند. مثلا خاله گنجشکهٔ شمارهٔ یک به خاله گنجشکهٔ شمارهٔ دو می‌گوید: «شنیدی پسر کوچیکهٔ گنجشک کله‌سیاه دیروز چه کرد؟ پی‌پی‌اش را صاف ول کرد وسط کلهٔ یک آدمیزاد. ما نشسته بودیم روی کاج و نزدیک بود از خنده بیفتیم بمیریم.» بعد خاله گنجشکهٔ شمارهٔ سه می‌پرد میان حرفشان و می‌گوید: «وای خواهرجان! این‌ حرف‌ها را رها کنید. پَرپَرو را می‌شناسید دیگر؟ دخترِ خاله نوک‌طلا! بیچاره عاشق یک گنجشکِ خدایی(بر وزن بندهٔ خدایی) شد و بهش خبر رسید طرف دارد ازدواج می‌کند. آنقدر دلم سوخت. خدا نصیب کلاغ‌های روی زمین و هوا نکند همچه چیزی را. انار ترکیده وسط دل بچه. چند روز است لب به ارزن و دان نزده.» بعد همه باهم سرشان را تکان می‌دهند و آه می‌کشند. دیگر کسی چیزی نمی‌گوید. نی‌نی چشم‌هایشان خیس می‌شود و از غم پرپرک می‌زنند یک گوشه. سکوت همه‌جا را می‌گیرد. به گمانم از غم قصه، قلب کوچکشان حسابی آزرده شده. چشم‌هایم را باز می‌کنم. اتاق تاریک است و دیگر صدای خاله گنجشک‌ها نمی‌آید...

  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۸

    نمایشگاه کتاب تهران و آدم‌ها و قصه‌ها...

    لبخند می‌زنم؛ به یاد اون لحظه‌ای که وارد نمایشگاه شدم و هر گوشه‌اش برام خاطره بود. لبخند می‌زنم؛ به یاد دختر کوچولویی که رو صورتش یه پروانهٔ خوشگل نقاشی شده بود و وقتی بهش لبخند زدم، لب ورچید و تحویلم نگرفت. لبخند می‌زنم؛ به یاد آدم‌هایی که قیافه‌هاشون مثل علامت سوال بود و دنبال غرفهٔ انتشارات می‌گشتن. لبخند می‌زنم؛ به یاد راه رفتن زیاد و کولهٔ سنگینم و درد کمر و پام. لبخند می‌زنم؛ به یاد لحظه‌ای که امید صباغ نو و محمد شیخی رو از نزدیک دیدم و بیت‌هایی که ازشون خونده بودم، تو ذهنم مرور می‌شد. لبخند می‌زنم؛ به یاد استادجانم که یهو تو راهروی نمایشگاه دیدمش و پر کشیدم سمتش و با دیدنم صورت خسته و کلافه‌اش تبدیل شد به یه لبخند بابابزرگی مهربون. لبخند می‌زنم؛ به یاد ذوق بچه‌هایی که کتاب خریده بودن و حین راه رفتن با مامان‌باباهاشون در موردش صحبت می‌کردن. لبخند می‌زنم به یاد «انتشارات دانشگاهی، F6» و انتظار و دیدن چندتا از رفقا، لبخند می‌زنم؛ به یاد مریم که برای اولین‌بار می‌دیدمش اما اون حال و هوای محجوبی که داشت و لبخندهاش و نگاه گرمش، رنگ آشنایی داشت برام. مریم بهم یک کتاب هدیه داد که قطعا جزو ارزشمندترین هدیه‌هاییه که تو کتابخونه‌ام می‌گذارم و نگاه کردن بهش تداعی‌گر یک‌ساعت و نیم، هم‌صحبتی و حال خوبه. و لبخند می‌زنم؛ به یاد جمع آشنایی که دیدم و صحبت‌هامون و خنده‌هامون. لبخند می‌زنم؛ به یاد موهای فرفری جمع شده‌ای که قشنگ و غبطه‌خوردنی بود، و شخصیت آروم و مودبی که می‌دیدم. لبخند می‌زنم؛ به یاد لحظه‌ای که مهربانو آروم زد رو شونهٔ مهربان۱ و با خنده گفت: «دیگه عیال‌وار شده». لبخند می‌زنم؛ به یاد نظرسنجی «همینجا» یا «حوض». لبخند می‌زنم؛ به یاد لحظه‌‌ای که مهربانو داشت برام از پوراصفهانی می‌گفت و من علاوه بر حرف‌هاش، حواسم رفته بود پی صدای آروم و لطیفش۲. لبخند می‌زنم؛ به یاد خستگی شیرین بعد از غرفه‌گردی‌ها و بستن پروندهٔ نمایشگاه کتاب سال هزار و سیصد و نود و هشت. لبخند می‌زنم؛ به یاد عصر و دیدن آدم‌هایی که عمیقا دلتنگشون بودم؛ آدم‌هایی که برام عزیزن و خنده‌هام کنار اون‌ها واقعی‌ترینه‌. و لبخند می‌زنم؛ به یاد نگاه‌.

    پی‌نوشت اول: می‌خواستم بیشتر بنویسم ولی دیگه صورتم درد گرفت از بس لبخند زدم. همونقدر بسه! :| :))

    پی‌نوشت دوم: حواسم هست که حواست هست...

    پی‌‌نوشت سوم: با تشکر از عوامل و زحمت‌کشان برنامه‌های دیروز و امروز و حاضرین و غایبین و همه و همه. حتی باتشکر از هم‌کلاسی‌های رستاک! 

    پی‌نوشت چهارم: مخاطب پی‌نوشت دوم را حدس بزنید. :| :))

    پی‌نوشت پنجم: دوست دارم ساکت بشینم یه گوشه، و به آدم‌ها نگاه کنم و بهشون فکر کنم. نگاه کردن مثل پنجره‌ایه که باز می‌شه به روی دنیای بیرون از تو؛ دنیای رنگارنگ بیرون از تو.



    ۱. در گذشته‌های دور، روزی در این سرزمین به خانم‌ها می‌گفتن مهربانو و به آقایون می‌گفتن مهربان؛ یعنی نگهبان مهر. (یه‌جایی هم می‌گفتن این حرف جعلیه، نمی‌دونم کدومش درسته ولی به‌هرحال قشنگه و می‌ذاریم بمونه.)

    ۲. بهتون نگفته بودم؟ صدای آدم‌ها بیشتر از چهره‌ها توجه من رو جلب می‌کنه. دوست دارم شنیدنِ آدم‌ها رو. :)

  • نظرات [ ۱۵ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۸

    در مسیر عشق...

    دارم جلوی چشمانتان قد می‌کشم و این یک حقیقت محض است. من اینجا یک روز دبیرستانی بودم و از امتحان ریاضی‌ام برایتان گفتم، یک‌روز خداحافظی کردم تا برای کنکور درس بخوانم، یک‌روز خبر قبولی‌ام را بهتان دادم و حالا در کنار شما روزهای دانشجویی را سر می‌کنم. این اتفاق برایم لذت‌بخش است؛ بچهٔ این محله بودن و بزرگ‌شدن در کوچه‌‌پس‌کوچه‌هایش برایم لذت‌بخش است. یک زندگی واقعی اینجا جریان دارد؛ با همهٔ بالا و پایین‌ها و به‌دست‌آوردن‌ها و از دست‌دادن‌ها و آمدن‌ها و رفتن‌هایش. زیباست، نه؟ گویی دو زندگی را در آن واحد زندگی می‌کنیم. 

    امروز با خودم گفتم حیف شد که جریان نوشتن اولین مقاله‌ام را با شما شریک نشدم. این هم بخشی از همان مسیر عشق بود که شما از ابتدایش بامن بودید و نظاره‌گر قدم‌هایم. یاد روزهایی که دو دستی بر سر می‌کوبیدم و کاسهٔ «چه کنم؟ چه کنم؟» به دست گرفته بودم، به‌خیر! نمی‌دانستم چطور بنویسم. منی که نوشتن برایم مشکل محسوب نمی‌شود، دچار مشکل نوشتن شده بودم! آن مقاله را با هر مشقتی که بود باعجله نوشتم و ساعت دو بامداد برای استاد فرستادم. در واقع در وقت اضافهٔ آخرین روز مهلت تحویل! ترم بعد که استاد را دیدیم از او خواستم اشکالات مقاله‌ام را بگوید. چندروز پیش به من گفت: «به عنوان یک کار دانشجویی عالی بود و از معدود مقاله‌هایی بود که نمرهٔ کامل گرفت.» 

    بعد از خواندن پیامش حس کردم قدم بلند شده. خستگی همهٔ آن تلاش‌ها و نگرانی‌ها و منبع‌خواندن‌های باعجله، از تنم به در شد. نوشتن آن مقاله و نتیجه‌اش، برای بار هزارم به من گوشزد کرد که باید به دل حادثه بزنم و قدم اول را بردارم. نباید بترسم و بگویم «نمی‌توانم». باید بگویم «می‌توانم» و تلاش کنم؛ در مسیر عشق هیچ‌چیز غیرممکن نیست. 

    می‌بینید؟ دارم جلوی چشمانتان قد می‌کشم و این یک حقیقت محض است.


    پی‌نوشت اول: قدم بعدی این مسیر، کنفرانس است. در مدرسه از ما کنفرانس نمی‌خواستند و ما هم خوش‌خوشانمان بود که قرار نیست برویم جلوی یک‌عالمه آدم حرف بزنیم. آن‌زمان بچه بودیم و نمی‌دانستیم چه بلایی دارد به سرمان می‌آید! نتیجه‌اش هم این شده که من تا به‌حال جلوی یک جمع سی‌چهل‌نفره حرف نزده‌ام و وقتی به انجام همچین کاری فکر می‌کنم، تمام سلول‌های بدنم به عجز و ناله و غش و ضعف می‌افتند. اما باید قدم اول را بردارم و با این ترس و اضطراب مواجه شوم. امروز رفتم و با یکی از اساتید حرف زدم. قرار است هفتهٔ بعد کمی در مورد کتاب جاویدان‌خرد برای او و سی‌ و چند نفر هم‌کلاسی‌ام صحبت کنم. اگر زنده از آن حادثه جستم، حتما می‌آیم و از اولین کنفرانس دانشگاهی‌ام برایتان می‌نویسم. :|

    پی‌نوشت دوم: از نمایشگاه کتاب چه‌خبر؟ رفته‌اید؟ کتاب خریده‌اید؟ قیمت‌ها چطور است؟ بیایید به من بگویید. حرف بزنیم. من هنوز فرصت رفتن پیدا نکرده‌ام. :)

  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۷ ارديبهشت ۹۸

    ای باد شرطه برخیز...

    من خوب نیستم، با این‌حال از صدای گنجشک‌ها لذت می‌برم و منتظرم تمشک‌های ملس جنگلی از راه برسند، می‌خندم و مادربزرگ را سفت و سخت در آغوش می‌گیرم. من خوب نیستم، با این‌حال به کاکتوس‌هایم آب می‌دهم و با یادآوری اینکه تولد امسالم در روز پنج‌شنبه است، لبخند می‌زنم. حال آدم‌ها را می‌پرسم و وقتی جواب نمی‌دهند، به تریج قبایم برمی‌خورد و سعی می‌کنم قدر آدم‌هایی که حال مرا می‌پرسند بیشتر بدانم. به گمانم زندگی همین است. مجموعهٔ خوب‌بودن‌ها و خوب‌نبودن‌ها در جوار هم. من خوب نیستم، با این‌حال زندگی می‌کنم.

  • نظرات [ ۱۰ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۷ ارديبهشت ۹۸

    دنیا پر از رنج است، با این‌حال درختان گیلاس شکوفه می‌دهند...

    زندگی کردن را از بهار بیاموزیم؛ که باوجود همهٔ تلخی‌ها و تاریکی‌ها، باوجود همهٔ دردها و ناخوش‌احوالی‌ها، هر صبح گل لبخند روی لب‌هایش می‌شکفد. رهای رهاست در عین محدود به فصل‌ بودنش. هروقت بخواهد می‌زند زیر گریه، هروقت بخواهد بلندبلند می‌خندد. لاک‌های رنگارنگ به ناخن‌هایش می‌زند و با لباس‌های گل‌گلی در خیابان راه می‌رود. یک‌عالمه حرف پشت سرش هست اما مگر برایش مهم است؟ نه! یکی می‌گوید بهار ثبات ندارد، یکی می‌گوید فروردین موهایش خیلی بلند است و تمام‌نشدنی، یکی می‌گوید اسیرمان کرده اخم‌ و لبخندهای ثانیه به ثانیه‌اش، یکی می‌گوید دخترهٔ بی‌حیا چه رژ قرمزی هم می‌زند به لب‌هایش و... ، اما او همهٔ این‌ حرف‌ها را پشت گوش می‌اندازد. هرجا دلش بخواهد می‌رود، هرجا نخواهد نمی‌رود، هرطور بخواهد از سه‌ماه زندگی‌اش لذت می‌برد. باوجود همهٔ تلخی‌ها و تاریکی‌ها و گریه‌های گاه و بی‌گاه، او همیشه بهار می‌ماند؛ فروردین موهایش همیشه باطراوت است، اردیبهشت لبخندش همیشه عطر بهارنارنج می‌دهد و خرداد چشم‌هایش گرم و صمیمی است. زندگی کردن را از بهار بیاموزیم... .


    پی‌نوشت: عیدتون مبارک. :)

    عنوان: کوبایاشی ایسا

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱ ارديبهشت ۹۸
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی