۱۱ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

نیامدی و دیر شد...

نشسته‌ام به در نگاه می‌کنـم 

دریچه آه می‌کشـد

تو از کدام راه می‌رسـی؟

خیال دیدنت چه دل‌پذیـر بود

جوانـی‌ام در ایـن امیـد پیـر شـد

نیامـدی و دیر شـد...

«هوشنگ ابتهاج»

  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۷ فروردين ۹۸

    کجا می‌بری‌ام ای روح؟

    در خاطرم هست زمان‌های دور، آن وقت‌ها که هفت یا هشت ساله بودم، آقاجون سی‌دی شجریان داشت و هر روز آهنگ‌هایش را گوش می‌کرد. من هم که چیزی از موسیقی حالی‌ام نبود، اکثر اوقات اعتراض می‌کردم. می‌گفتم: «این‌ها چیست که گوش می‌کنی آقاجون؟ یک‌ساعت آهنگ پخش شده و هنوز این آقاهه نخوانده! وقتی هم که می‌خواند هی می‌گوید هاهاهاهااااا‌‌. من حوصله‌ام سر رفت.» او هم می‌گفت: «دلت می‌آید؟ آهنگ به این خوبی!» یا وقت‌هایی که حوصله نداشت می‌گفت: «برو بیرون بچه‌جان. تو نمی‌فهمی این‌ها چیست!» من هم لب ور می‌چیدم و می‌رفتم پی کارم. حالا سال‌ها از آن روزها می‌گذرد. من بزرگ شده‌ام و آقاجون پیرتر و رنجورتر. او کمتر آهنگ گوش می‌کند و من بیشتر. حالا این منم که شجریان گوش می‌دهم و خواهرهای کوچکم به من اعتراض می‌کنند.

    پی‌نوشت: یک‌چیزی به وبلاگم اضافه شده. دیده‌اید؟

  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۲ فروردين ۹۸

    ترجیح...

    واقعیت این است که ترجیح می‌دهم با لباس‌های معمولی‌ام روی چمن‌‌ها بنشینم و با دوستم در مورد فرهنگ و رسم و رسومات استان‌های مختلف ایران و دانشگاه و نظام آموزشی و نویسنده‌ها و کتاب‌ها و... حرف بزنیم و بعدش برویم کتاب بخریم، تا اینکه با یک جمع به اصطلاح باکلاس و لاکچری و چیسان‌فیسان بروم در یک کافه بنشینم، ژست روشن‌فکرهای همه‌چیزدان به خود بگیریم و مدام حواسمان به چه پوشیدن و چگونه نشستن و چگونه خوردن قهوه و... باشد. احساس خفگی بهم دست می‌دهد! ترجیحم این است راحت و رها باشم در جوار آدم‌هایی شبیه به خودم...

    پی‌نوشت اول: یادش به‌خیر! یکی از دانشجویان ادبیات در گروهی پیام داده بود «می‌خواهیم جمعی تشکیل بدهیم برای خواندن کتاب‌های صادق هدایت. قرارمان کافه است و شرط حضور سیگار کشیدن تا آثار هدایت را بهتر درک کنیم.» واقعا چه در مغز چنین افرادی می‌گذرد؟ الله اعلم!

    پی‌نوشت دوم: دلتنگ کسی باشی و نتوانی بگویی، قلب‌درد می‌آورد برای آدمی... کاملا بی‌ربط با موضوع پست!

  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۹ فروردين ۹۸

    باز با گل‌پونه‌ها من مانده‌ام تنهای تنها...

    ۱. یک‌روز فکر می‌کردم می‌شود با ادبیات، خیلی چیزها را درست کرد. یک‌روز فکر می‌کردم باید داستان معاصر را از آشفتگی نجات داد تا به درد جامعه بخورد. امروز اما فکر می‌کنم همهٔ فکرهای گذشته‌ام پوچ و بی‌فایده بوده و به درد هیچ‌چیز نمی‌خورد. :)

    ۲. تا آمدم یک‌دل شوم و خرگوش لوپ برای خودم بخرم، خوره افتاد به جانم که خرگوش‌ها خنگ‌اند و فقط می‌خواهند غذا بخورند و جیش می‌کنند و داشتنشان سخت است و... . درنهایت بادکنک شوقم ترکید و دوباره به پیشنهاد مادر فکر کردم که می‌گفت پرنده بخر. آخر چرا باید موهای گربه آدم را مریض کند و من نتوانم گربه داشته باشم؟ خریدن پرنده برای من مثل این است که در نبود گوشت به گوجه بسنده کنم! :(

    ۳. اگر به بعضی از آدم‌ها بگویی «حیوان» توهین به تمام حیوانات شریفی است که نه اهل دروغ و دورویی‌اند، نه خیانت و کثافت‌کاری. چقدر این آدمیزاد می‌تواند بی‌شرف باشد که برای از بین بردن پاکی و معصومیت دیگران نقشه بکشد. وای خداوندا! این چیزها را که می‌بینم دلم می‌خواهد سرم را زمین بگذارم و بمیرم و نبینم که چقدر بعضی از آدم‌ها پست‌فطرتند. 

    ۴. اگر بچه‌ها نباشند دنیا زشت و غیرقابل تحمل می‌شود. نگاهشان می‌کنم؛ به پاکی و صفای درونشان، صداقتشان، محبت خالصانه‌شان و چشمان معصومشان، بعد با خودم می‌گویم کاش هیچ‌کدام این‌ها را طی فرایند بزرگ شدن از دست نمی‌دادیم. کاش ما آدم‌بزرگ‌ها اینقدر ترسناک نمی‌شدیم. 

    ۵. گمان می‌کنم چراغ دلم کم‌سو شده‌. نمی‌دانم باید برای خوب شدنش چه‌کار کنم. انگار جای یک دل‌گرمی یا دل‌خوشی بزرگ در وجودم خالیست و این حفرهٔ بزرگ با دل‌خوشی‌های ریزریزی که برای خودم جور می‌کنم، پر نمی‌شود. دارم یخ می‌زنم...

    ۶. می‌خواستم بیشتر بنویسم اما واژه‌هایم ته کشید. مثل وقتی که خیلی گشنه‌ای و انتظار غذاخوردن را می‌کشی، غذای مفصلی برایت تدارک می‌بینند و با شوق شروع می‌کنی به خوردن اما بعد از دو سه قاشق، یکهو سیر می‌شوی و دیگر نمی‌توانی چیزی بخوری. پس... تمام! :)

  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۶ فروردين ۹۸

    گوش کن، درختان صدایت می‌زنند...

    گفتم «آقا دیگه با من کاری نداشته باشین، می‌خوام بخوابم.» و بعد دراز کشیدم. پای راست را روی پای چپ گذاشتم و دستانم را زیر سر و چشمانم را بستم. نسیم بهار به آرامی صورتم را نوازش می‌کرد و میان مژه‌هایم می‌پیچید. عطر چوب و درخت می‌آمد و صدای زنگولهٔ گاوها و رودخانه از دوردست. توکا می‌خواند و گاهی هم بلبل هنرنمایی می‌کرد. آقاجون گفت «جاااان! بهار که بیاید، بلبل‌ها هم می‌زنند زیر آواز و جنگل را زیباتر می‌کنند.» لبخند نامحسوسی زدم و از آن به بعد صداها را یکی در میان شنیدم. خسته بودم؛ خسته از یازده‌ روز درگیری با سرماخوردگی و گلودرد. برخلاف همیشه، این‌بار واقعا می‌خواستم بخوابم؛ در آغوش جنگلی که تازه نونوار شده بود. طولی نکشید که به خواب رفتم. نه رویایی دیدم و نه با صدایی پریدم. خوابیدم؛ عمیق، آن‌گونه که از دنیا جدا شده‌باشی. 

    وقتی چشم باز کردم، بالای سرم آسمان بود و شاخ و برگ درختان. چه منظره‌ای زیباتر از این؟ طبیعت، لبخند بود و من هم لبخند شدم. دستی به چشم‌هایم کشیدم و در جایم نشستم. آقاجون آتش روشن کرده بود و کنارش هم بساط چای به‌راه بود. احساس سبکی و سنگینی بعد از خواب را توامان داشتم. در وصف آن خواب یک ساعته فقط می‌توانم یک کلمه بگویم: چسبید. شالم را مرتب کردم و به سراغ کتری‌های سیاه‌سوختهٔ کنار آتش رفتم. لیوان چای را با دو دانه شکلات به دست گرفتم و به اطراف نگاهی انداختم. حالا به عطر درخت و جنگل، عطر هیزم و آتش و دود هم اضافه شده بود، و البته عطر چای! 

    در سرم بود که به چه فکر کنم؟ به مردم و سیل و گرفتاری‌هایشان؟ به امتحانات بعد از عید؟ به راه‌های سیل‌زدهٔ بند آمده و غیبت‌های پرشده‌ای که می‌تواند منجر به حذف واحدهایم شود؟ به کلاس پارکوری که دیشب با مربی‌اش صحبت کردم؟ به زبان عمومی و تداخلش با باشگاه؟ به آرش که هنوز به دستم نرسیده؟ به گرفتاری‌ها و مشکلات و...؟ نفس عمیقی کشیدم و درنهایت تصمیم گرفتم به هیچ‌کدام این‌ها فکر نکنم. با خودم گفتم «وقت برای غصه خوردن و استرس زیاد است. بگذار دوسه‌ ساعتی را آسوده‌خاطر باشم و در لحظه زندگی کنم»‌. بعد خودم را به آتش نزدیک کردم و همان‌طور که چای می‌نوشیدم با خودم فکر کردم «چای بعدی را با شکلات بخورم یا قند؟»

  • نظرات [ ۱۷ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۳ فروردين ۹۸

    سوال شمارهٔ هفت

    این‌بار می‌خوام چندتا سوال بپرسم که در واقع از یک موضوع واحد سرچشمه می‌گیرن.


    ۱. تعریفتون از دوستی و رفاقت چیه؟ 

    ۲. از نظر شما مهم‌ترین معیار یک رابطهٔ دوستانه چیه؟

    ۳.  وقتی با کسی دوست هستید انتظاراتی هم ازش دارین؟ اگر آره، چه انتظاراتی؟


    نکته‌نوشت: به گمانم لازمه توضیح کوتاهی در مورد بخش پرسمان بدم. هدف من از این سوالات در درجهٔ اول آشنایی با نگاه‌های مختلفه و قصد ندارم چیزهایی که گفته می‌شه رو تایید یا رد کنم و بگم فلان نظر درسته یا غلط. سوال‌هایی که برام پیش میاد رو می‌گم تا باهم بهشون جواب بدیم و به جواب‌های هم فکر کنیم و چیزی یاد بگیریم. در واقع با جهان آدم‌های دیگه آشنا بشیم و در روابطمون حواسمون به آدم‌ها و دنیاهاشون باشه. چیزی جز این نیست. اگر تو این راه همراهیم کنین خیلی خیلی خوشحال و ممنون می‌شم. و حتی اگر سوال خوبی به ذهنتون رسید هم می‌تونید بهم بگید تا اینجا با اسم یا بدون اسم شما بذارم. با تشکر و مهر. :)

    سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴، سوال ۵، سوال ۶.

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۱ فروردين ۹۸

    کیارش

    دوستش داشتم و... نه! دوست‌داشتن نبود؛ جنون بود. عاشقش بودم! عاشقش بودم و لحظاتی که با او می‌گذشت برایم شیرین‌ترین لحظات عمر بود. زمان کنار او به‌سرعت سپری می‌شد. مخصوصا شب‌ها، شب‌ها، شب‌ها! به خودمان که می‌آمدیم سپیده سر زده بود. تا صبح باهم کار می‌کردیم؛ در همهٔ فیلم‌ها و عکس‌های ویرایش شده، رمان‌ها و داستان‌های نوشته شده، کلیپ‌ها و طراحی خانه و همه و همه، او سهیم بود. رفیق شفیق روزهای تنهایی من... هیچ فیلمی نبود که باهم ندیده باشیم و هیچ عکسی! شیرین‌ترین لحظات خلاصه می‌شد در «داریوش رفیعی» گوش کردن‌های دوتایی و در کنارش «بنان» و «شجریان» و آن آهنگ مهستی که می‌خواند: «مثل تموم عالم، حال منم خرابه، خرابه، خرابه، خراااابه». 
    نمی‌دانم چه شد اما ناگهان ورق برگشت. دیگر دوتایی ساز نمی‌زدیم؛ ساز او ناکوک شد. قربان صدقه رفتن و ناز کشیدن هم فایده نداشت، تیمار کردن هم! دیگر رفیق نبود. گاهی بود و گاهی نبود. یک روز تب داشت، یک روز حوصله نداشت و این اواخر همه‌اش خواب بود. و رفیق... دیگر نبود! دیگر رفیق نبود. ناراحت می‌شدم، دلم می‌گرفت، عصبانی می‌شدم، داد می‌کشیدم. او؟ فقط نگاهم می‌کرد؛ خاموش! بغض که می‌کردم انگار دلش می‌سوخت. کمی همراه می‌شد اما عمر این همراهی هم عمر گل لاله بود. خسته شده بودم. دیگر سراغش نمی‌رفتم. از دور نگاهش می‌کردم و خروار خروار غم بر دلم هوار می‌شد. پذیرفتم که دیگر مرا نمی‌خواهد. پذیرفتم که وقتی او نخواهد، هرچه من تلاش کنم فایده‌ای ندارد. پذیرفتم که اگر کسی بخواهد برود، می‌رود و نوازش‌های من جلوی هیچ رفتنی را نمی‌گیرد. بعد، من هم رهایش کردم با دلی که همیشه پیش او گیر بود. به دانشگاه رفتم و دور هرچه که مرا یاد او می‌انداخت، خط کشیدم. همهٔ آن چیزهایی که تا صبح به‌خاطرشان بیدار می‌ماندیم، دیگر بدون او برایم معنا نداشت. به مرور غم از دست دادنش کهنه شد و پذیرفتم که باید زندگی در کنار نبودن‌ها را بلد شوم؛ و شدم. نمی‌دانم کدام بزرگی این حرف را زده اما درست گفته که: «هیچ تضمینی وجود ندارد که یک رابطه تا ابد ادامه داشته باشد».
    کیارش قصهٔ من هم تا ابد ادامه نداشت و تمام شد.

    عنوان: کیارش (من صدایش می‌زدم کیا)، نام کامپیوتر من است و یا بهتر بگویم، بود.
    پی‌نوشت: رفیق جدیدم همین روزها می‌رسد. شاید اسم او را گذاشتم آرش، شاید هم نه.
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۸ فروردين ۹۸

    ای وای مادرم؛ ای وای وطنم...

    اول‌سخن:

    این‌ها همه عذاب الهی است!!!

    تصویر ۱، گلستان

    باشد قبول! ایران غرق آلودگیست. دزدی و خیانت و کثافت از سر و رویش می‌بارد. خبرهایی که از فساد مردم و خانواده‌ها و ادارات و فلان‌ها و بهمان‌ها می‌رسد آنقدر زشت و منفور است که دلت می‌خواهد عق بزنی و تف بپاشی به روی فاعل‌ها و عامل‌هایشان. اما خداوکیلی سیل و بلایی که طی این چندروز یقهٔ ایران را گرفته، نیندازید گردن فساد! من شاید بپذیرم تگرگ شدید امروز قشم عذاب الهی بوده اما این سیل‌ها همه حاصل بی‌تدبیری‌ها و سهل‌انگاری‌های مسئولین است و مجوزهای نادرستی که صادر کردند و البته مردم و رفتارهای غلطشان! احداث سدهای غیراستاندارد و بی‌رویه، نابودی جنگل‌ها و پوشش گیاهی، ساخت جاده و خانه و ساختمان بر روی مسیل‌ها، استفادهٔ غیرمجاز از بستر رودها و غیره و غیره، همگی باعث بروز این اتفاقات ناگوار در کشور شده. عذاب الهی دیگر چه بهانهٔ مسخره‌ایست؟ یک‌ عمر با همین حرف‌ها خودمان را گول زدیم و بی‌کفایتی‌ها و بی‌تدبیری‌ها را نادیده گرفتیم.


    دوم‌سخن:

    هنگام واقعه و خواندن ذکر «چه کنم، وای چه کنم!»

    تصویر ۲، شیراز

    محض رضای خدا هیچ آموزشی در رابطه با رفتار صحیح هنگام بلایای طبیعی، به مردم داده نمی‌شود. فقط همان مورد زلزله است که در مدارس مانورش را داریم! تو گویی زیر چهارچوب در ایستادن هم در زمان زلزله کارساز است، هم هنگام آمدن سیل و سونامی و فوران آتشفشان و افتادن شهاب‌سنگ! فقط به آن می‌پردازند و دیگر هیچ! آن‌های دیگر بلا نیستند؟ با آن‌های دیگر باید پناه‌برخدایی مواجه شد؟! چه بسیار مردمی که در سیل‌های اخیر جانشان به خطر افتاد و تا دم مرگ پیش رفتند و گناهشان یک چیز بود؛ نمی‌دانستند چه باید کنند! برای مثال ارتفاع آب نیم‌متر بود و رانندهٔ بی‌نوا همچنان در ماشین نشسته بود چون فکر می‌کرد آنجا امن‌تر است در حالی که ارتفاع ۱۵ و ۲۰ سانتی‌متری آب باعث از بین رفتن تعادل ماشین و واژگونی‌اش می‌شود و بهتر است رانندگان به محض اطلاع از وقوع سیل ماشین را ترک کنند! مثال‌های دیگرش هم می‌شود مارگزیدگی و برق‌گرفتگی حاصل از دست‌زدن به تیر چراغ برق یا وسایل خانه و... . 


    سوم‌سخن:

    هشدارهای هواشناسی و ستاد بحران را جدی نگیرید!

    تصویر ۳، شیراز

    سیل گلستان و مازندران آنطور که باید پیش‌بینی نشده بود یا کم‌کاری در اطلاع‌رسانی صورت گرفت و مردم دیر فهمیدند و الخ. مردم بیچاره شدند و زندگیشان بر باد و آب رفت. سیل امروز لرستان و شیراز و بقیه چه؟ نگفته بودند؟ از سه روز پیش هواشناسی هشدار وقوع سیلاب داد، هشدار ریزش کوه و سقوط بهمن داد. از صبح امروز ستاد بحران پدر ما را در آورد و پشت سر هم پیامک داد و هشدار، که نروید بیخ گوش رودخانه‌ها، در مسیل‌ها نباشید، از سفر‌های غیرضروری پرهیز کنید و امثالهم. و ما چه کردیم؟ با عزم راسخ به لب رودخانه‌ها رفتیم و جوج و نوشابه زدیم، راه‌های مواصلاتی شمال را بند آوردیم و... . قبول دارم که نباید درهٔ خشک کنار دروازه قرآن شیراز را جاده می‌کردند و همان‌ها که در اول‌سخن گفتم، اما حالا که گند زدند و نمی‌شود کاریش کرد، وقتی هشدار داده‌اند چرا گوش نمی‌کنیم؟ چرا جان خودمان و عزیزانمان را به‌ خطر می‌اندازیم؟ یک عید اگر به مسافرت و پیک‌نیک نرویم نمی‌میریم که! می‌میریم؟ بهار امسال نامهربانی کرده با ما. لازم است مراعات کنیم. لازم است سهل‌انگاری نکنیم. مثلا خیلی از مردم آق‌قلا به گفتهٔ خودشان وقتی هشدار و فرمان تخلیه را شنیدند گفتند سیل به ما نمی‌رسد و در خانه‌ها ماندند. اما سیل به همه‌جا رسید و بیچاره شدند.


    چهارم‌سخن:

    هر شهروند یک خبرنگار!

    تصویر ۴، لرستان

    وقتی شنیدم که چندنفر از جان‌باختگان امروز در آخرین لحظات به جای گریختن، فیلم و عکس می‌گرفتند، حیرت کردم! این گوشی‌ها و شبکه‌های اجتماعی قرار است در خدمت بشر باشد اما گویا قضیه برای ما برعکس است. یعنی گرفتن فیلم و عکس و انتشار آن‌ها مهم‌تر از جان ماست؟ امروز در فیلمی دیدم که تعدادی از هم‌وطنان عزیز ایستاده بودند روی پلی که سیلاب وحشیانه در زیرش جریان داشت و هرلحظه ممکن بود پل را خراب کند و آن‌ها چه می‌کردند؟ داشتند فیلم می‌گرفتند! همینقدر بی‌فکر و تباه! نکنیم این کارها را! هیچ‌چیز مهم‌تر از حفظ جان و سلامت ما و عزیزانمان نیست.


    پنجم‌سخن:

    این مردم خسته‌جان و مهربان

    تصویر ۵، گلستان

    ما مردم ایران هرچقدر هم شیشه‌خرده داشته باشیم و تعصبات قومی و چیزهایی از این دست، دلمان برای هم می‌تپد. نمونه‌های مهربانی ما کمک‌هایی است که به سرعت به مازندران و گلستان رسید. نمونه‌های مهربانی ما امروز و اسکان رایگان مسافران در شیراز است. نمونه‌های مهربانی ما کمک‌هایی است که پیش‌تر به بم و سرپل ذهاب رساندیم و... . این‌ها دل‌گرم‌کننده است؛ این‌ها نیلوفر میان مرداب است. وقتی می‌بینم این مردم، این مردم خسته از فشار اقتصادی و تحریم‌ها، این مردم بامحبت، اینگونه قربانی بی‌برنامگی مسئولان و بقیهٔ دخیل در ماجرا می‌شوند، قلبم می‌گیرد. کاش وطن جای بهتری برای زیستن شود. 

    تصویر ۶، شیراز

    پی‌نوشت: شرح و پرداختن به چنین موضوعاتی و بررسی همهٔ زوایایش در یک پست وبلاگی نمی‌گنجد. قطعا چیزهایی بوده که بدان اشاره نشده. قبول دارم. اما این روزها دلم پر از درد است و اگر نمی‌نوشتم، این دل پاره‌پاره می‌شد. من عاشق این خاک و آدم‌های خوبش هستم. وقتی می‌بینم اینگونه پرپر و متضرر می‌شوند، سکوت برایم سخت است. 

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۶ فروردين ۹۸

    کمی هم از زندگی بنویسم؛ خودمانی‌تر!

    ۱. دید و بازدید‌های عید هرسال کمتر می‌شود. نمی‌دانم از اینکه میهمان‌های زیادی نمی‌آیند و از پذیراییشان معاف می‌شوم خوشحال باشم یا از اینکه دیگر مثل قدیم عیدها پرشور نیست، دلم بگیرد. 

    ۲. بالاخره مقاومت‌ چندین ماههٔ من در برابر سرماخوردگی درهم شکست و دیروز رسماً مقابل ویروس‌ها زانو زدم و پذیرفتم این شکست غم‌انگیز را! آه! من سرماخورده‌ام. در گوشهٔ اتاق میان یک خروار قرص و دوا و دستمال کاغذی غرق شده‌ام و زیر چشم‌هایم دو چاه زنخدان درست شده... هان؟ چیزه... در واقع خواستم بگویم که بله حالم خیلی خوب نیست و حسابی از ریخت و قیافه افتاده‌ام.

    ۳. گلستان و مازندران را آب برد و دنیا و مسئولین را خواب! یک مشت بی‌کفایت بی‌لیاقت بی‌سواد آمده‌اند و اسم خود را گذاشته‌اند مسئول! همهٔ مجوزهای وحشتناکی که در رابطه با جنگل‌ها و رودها صادر کردند و سهل‌انگاری‌هایشان منجر به فاجعه‌ای شد که دم عیدی خانه و زندگی مردم را بر باد که نه، بر آب داد! و جالب اینجاست که نه رسانهٔ ملی آنطور که باید این فاجعه را پوشش خبری داد و نه مسئولین به شمالی‌ها سر زدند. بعد از پنج-شش روز که تصاویر و خبرها در تلگ.رام و اینستاگرام بالا گرفت تازه بزرگواران به خود زحمت دادند و آمدند و در خبرها از سیل شمال کشور گفتند و اینکه مردم نیاز به کمک دارند. این یعنی تا ۵-۶ روز مردم سیل‌زده‌ با کمک هلال احمر و کمک‌های مردمی سر می‌کردند. واقعا جای تاسف دارد؛ از سر تا بن این قصه جای تاسف‌ دارد. ننگ به این همه بی‌تدبیری و بی‌فکری! 

    ۴. فقط می‌خواهم یک جمله بگویم: «برکت از عیدی‌ها رفته.» :|

    ۵. تا اینجای کار دوباره‌خوانی کتاب فرنی و زویی را تمام کردم، انیمیشن مرد عنکبوتی را دیده‌ام و فیلم سینمایی the favourite. شما چه کرده‌اید تا به‌حال؟ 

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۴ فروردين ۹۸

    یِک‌ْهِزْار و سْیصَد و نَوَد و هَشْتْ

    یه سال دیگه کنار هم بودیم، غصه خوردیم، خندیدیم، مهربونی کردیم، زندگی کردیم، تجربه کردیم و... . شکر بابت همه‌اش؛ شکر بابت این لحظه که بازهم کنار همیم و داریم نو شدن سال رو جشن می‌گیریم. تو زندگی هیچی نمی‌مونه جز این کنارهم بودن‌ها و خاطره‌سازی‌های قشنگ. 

    💐 سال نوتون مباااااارک رفقای جان جانانم. 💐

    براتون از ته دل، بهترین‌ها رو از خدا می‌خوام. ایشالا سال جدید پر از سلامتی و برکت و آرامش و لبخند باشه برای همتون. و از اونجایی که از نوددرصدتون کوچیک‌ترم و اوضاع اقتصادی هم خرابه، دست‌های مبارک رو در جیب نازنین فرو کرده و عیدی‌ها رو رد کنین بیاد. :))

  • نظرات [ ۳۳ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱ فروردين ۹۸
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی