۶ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

این حلقه به دست من و تو می‌آید...

چشمانم را می‌بندم و نفس می‌کشم؛ عمیق. این هوا سراسر عطر مردانهٔ تو را دارد، این هوا سراسر عطر حضور تو را دارد، این هوا عجیب نفس‌کشیدن دارد. و من... آغاز می‌کنم غزلم را به‌نام تو؛ به‌نام تویی که از پسِ کوچه‌های مبهم فراق آمدی و قلبم را به تپش انداختی. تو آمدی با این چشمان قهوه‌گون دل‌دیوانه‌کن و اعتبار تمام قهوه‌های عالم را به نیستی کشاندی، دیگر آرام نمی‌گیرم مگر به نگاه تو؛ نگاه تو ای مرد عطرین‌زلف من.

عکس‌نوشت: چون چای‌خوردنِ دوتایی عاشقانه‌ترینِ عاشقانه‌هاست!

  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۱ آذر ۹۷

    جهان با عینک رمان

    یک صداهایی به گوشم خورد که خواب را از سرم پراند. وقتی چشم‌هام را به زور باز کردم و نشستم، دیدم برّه از تو جعبه‌اش درآمده و همینطور بالا و پایین می‌پرد. گفتم: «دِ! چه‌کار می‌کنی؟ اخترک به این کوچکی را گذاشته‌ای رو سرت.» اما او هیچ جوابی نداد و بازهم بالا و پایین پرید. به گلم چشم دوختم که چپ‌چپ بهش نگاه می‌کرد؛ با آن گل‌برگ‌های تک و چهارتا خار پرپرک. غش غش خندیدم و از جا جستم. بره را بغل کردم و گفتم: «دو دقیقه بنشین. همه‌اش تقصیر دوست زمینی من است که تو را بازیگوش کشیده.» آرام گرفت. گلم چینی به چانه داد و روش را برگرداند و زیر لب گفت: «انگاری من نبودم، که برداشته این را آورده اینجا!» بعد بغ کرد و دیگر هیچی نگفت. از وقتی برگشتم باهام حرف نزده. اول که آمدم گل از گلش شکفت اما تا دید یک برّه با خودم آوردم برگ‌هاش را جمع کرد و هرچه باهاش حرف زدم، لام تا کام جوابم را نداد. دلم از حرف‌نزدنش حسابی غصه‌دار شده بود. 

    کمی از علف‌ها و گل‌های یک روزهٔ اخترکم را به بره دادم و سرش گرم شد و من بعد از نظافت خود، شروع کردم به تمیز کردن اخترک. می‌دانید دیگر؟ این یک امر انضباطیست. حین کار تو نخ گلم بودم و زیرزیرکی نگاهش می‌کردم که مثل همیشه لطیف و ساده و بی‌شیله‌پیله بود و البته بغ کرده! با خودم گفتم: «عیبی ندارد. او عطرآگینم می‌کند، دلم را روشن می‌کند. حالا دیگر خام نیستم و راه دوست‌داشتنش را می‌دانم و نباید ازش بگریزم. آدم وقتی چیزی را اهلی می‌کند باید پای همه‌چیزش بنشیند حتی پای هیچی نگفتن‌هاش.»

    بعد از ریشه‌کن‌کردن بائوباب‌ها و دوده‌گیری آتشفشان‌های روشن و یک‌دانه آتشفشان خاموشم، گرفتم کنار گلم نشستم. بهش گفتم: «هنوز هم نمی‌خواهی هیچی بگویی؟» تکانی خورد و جوابم را نداد. گفتم: «می‌دانی عزیزکوچولو؟ من ازت ناراحت نمی‌شوم. این آدم بزرگ‌ها هستند که اگر کسی هی جوابشان را ندهد، دلشان می‌گیرد و ولش می‌کنند، ما بچه‌ها اینجور کارها را نمی‌پسندیم؛ مخصوصا وقتی پای تنها گلمان در میان است.» بعد ساکت شدم. البته کمی هم دلم گرفته بود. به هرحال من توی دنیا فقط یک گل داشتم و او هم جوابم را نمی‌داد. دوباره به حرف آمدم: «می‌آیی باهم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم؟» نگاهی بهم انداخت. می‌دانست وقتی آدم دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.


    این تلاش من بود برای دیدن جهان از نگاه شازده‌کوچولوی قصهٔ شازده‌کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری. اگر این کتاب را نخوانده‌اید طبیعی است که از پست سر در نیاورید. ؛) 

    و این یک چالش است و غمی عزیز دعوتم کرد برای نوشتن. می‌دانم گفته رمان، ولی من هنوز شخصیت خیلی محبوبم را از بین رمان‌ها پیدا نکردم و تصمیم گرفتم از پسرکوچولوی موطلایی و نازنینم بنویسم که همه‌جوره عزیزدل من است. :) 

    به رسم همهٔ چالش‌ها من هم دعوت می‌کنم از آقاگل و سلوچ و حنانه! :)
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۶ آذر ۹۷

    زنگ فارسی، جلسهٔ هفتم: نگارش صحیح همزه.

    [نگارش صحیح نشانهٔ همزه چگونه است؟]

    (قسمت اول)

  • نظرات [ ۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۹ آذر ۹۷

    عصر چهارشنبه!

    سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

    و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

    «حافظ»

    :)

  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۸ آذر ۹۷

    عطر گل محمدی...

    به آینده فکر می‌کنم؛ به چهل‌-پنجاه سال دیگر، به پیشرفت علم و تکنولوژی، به تغییر سبک زندگی مردم و در نهایت به مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌های آن زمان! فکرکردن راجع به این موضوع همیشه به واهمه‌ای ختم می‌شود؛ واهمه از فراموش شدن خیلی چیزها، واهمه از اینکه دیگر آن‌ها یک گوشهٔ زیبایی‌های دنیا نباشند. تصور کنید دیگر مادربزرگ‌هایی را که پیراهن بلند گل‌گلی می‌پوشند و انگشتر فیروزه دارند، نبینیم. تصور کنید دیگر پدربزرگ‌هایی را که جلیقه می‌پوشند و عصا و تسبیح به دست دارند و همیشه خاطره‌ای از دوران سربازی و کوه و جنگل و دشت و صحرا برایمان تعریف می‌کنند، نبینیم. دنیا خیلی بیهوده و بی‌رنگ می‌شود، نه؟ 

    بخشی از زیبایی دنیا به آن‌ها وابسته‌ است؛ به چای‌نبات‌های مادربزرگ و بغل گرمش که همیشه عطر گل محمدی می‌دهد، به عیدی‌های لای قرآنِ پدربزرگ و نوازش‌هایش با آن دست زمخت مردانه که رنج کار و روزگار چشیده، به خنده‌هایشان، به موهای حنایی و بافته شدهٔ مادربزرگ، به چین و چروک‌های صورت پدربزرگ و نگاه مهربانش، به پولکی‌ها و شکلات‌هایی که مادربزرگ می‌چپاند توی قندان. بخشی از زیبایی‌های دنیا به آن‌ها وابسته است؛ به حرمت و منزلتی که دارند، به گرمای وجودشان. و من واهمه دارم؛ از اینکه در آینده‌ای نه چندان دور شهر از این انوار الهی خالی شود؛ که دیگر چنین آدم‌هایی را نبینیم، که بدون آن‌ها عطر گل محمدی از پیرهن دنیا می‌پرد... .


    پی‌نوشت: بیایید اگر به پیری رسیدیم از این مادربزرگ پدربزرگ‌ها باشیم، خب؟ مثلا برای نوه کوچولویمان بلوز ببافیم، شب‌های سرد زمستان آبگوشت بار بگذاریم و بچه‌هایمان را دعوت کنیم و به حاج‌آقا بگوییم نان سنگک بخرد برای شام. خب؟

  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۶ آذر ۹۷

    رک!

    هی رفیق! ممکن است پنج دقیقهٔ دیگر بیفتی و بمیری، با دلایلی مسخره مثل پریدن آب در گلو، افتادن و خوردن محکم سرت به لبهٔ تخت و مبل و... . ممکن است سکتهٔ قلبی کنی یکهو یا هرچیز دیگر. این اتفاق‌ها هم ممکن است برای تو بیفتد هم پدر و مادر و دوستان و دور و بری‌هایت؛ پس قدر الان و زنده بودنت را بدان و به آن‌هایی که دوستشان داری «دوستت دارم» را بگو. ممکن است پنج دقیقهٔ بعد نباشی و همین لحظهٔ معمولی که الان داری و فرصت تمام دوستت‌ دارم‌ها را از دست بدهی. 

  • نظرات [ ۲۹ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲ آذر ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی