۳ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

نگاهت می‌کنم خاموش و خاموشی زبان دارد...

این پست را با آهنگش بخوانید. 


دستت را به من بده. بگذار هراس بی‌تو بودن در من بمیرد، بگذار یقینِ داشتنت وجودم را فرا گیرد. که من خسته‌ام از زیادیِ این واهمه‌ها، که من خسته‌ام از پشت پنجره نشستن‌ها و از دور دیدن‌ها، از شمردن ثانیه‌ها و انتظار هر لحظه از دست دادنت. دستت را به من بده. بگذار گرمای وجودت از انگشتانم جاری شود به دل، بگذار گرد یخ‌زدهٔ سال‌های انتظار و فراق از قلبم تکانده ‌شود. که من خستهٔ این احساسِ وامانده‌ام؛ احساسِ وامانده‌ای که از نگاه تو پنهان است. و تو هیچ نمی‌دانی، هیچ نمی‌دانی از جانی که بی‌تو دارد از تنم می‌رود، هیچ‌ نمی‌دانی از شب‌های بلند پاییزم. چگونه تاب‌ بیاورم مهر و آبان و آذر را؟ چگونه تاب بیاورم یلدا را؟ می‌شود پیش‌تر بیایی و چشمان قهوه‌گونت را به من بسپاری؟ می‌شود نگاهم کنی؟ نگاهم کن. محبوب من، کمی بیشتر نگاهم کن و بی‌قراری چشمانم را بخوان؛ کمی بیشتر نگاهم کن تا بفهمی زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد، تا بفهمی اینکه خاموشم و دم نمی‌زنم از پریشانی درون است. که من اندوه بی‌پایانم بدون تو، که من اندوه بی‌پایانم بدون تو... .


پی‌نوشت اول: مهلت نوانگار تمام شد و نرسیدم که بنویسم. پوزش. اما به سارا و سجل عزیزم قول داده بودم و باید می‌نوشتم. شرمنده که دیر شد.

پی‌نوشت دوم: شاید همین روزها صوت این پست را با صدای خودم منتشر کنم. :)

  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷

    زنگ فارسی، جلسهٔ ششم: هکسره.

    [هکسره چیست؟]

  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۷ مهر ۹۷

    دنیا بدون آدم‌های مهربان، جای قشنگی نیست...

    پیکسل‌های نازنینش را ریخته‌بود روی میز تا نشانمان دهد. یکی یکی نگاهشان می‌کردم و قلب می‌شدم؛ پینگو و خانوادهٔ سیمپسون‌ها و جودی‌ابوت و... . همه بودند؛ همهٔ آن‌هایی که آدم را پرت می‌کردند به روزگار خوش کودکی. سه‌نفری مشغول دیدن و نظردادن بودیم که ناگهان از میان پیکسل‌ها، دوست‌داشتنی‌ترینِ شخصیت‌های داستانی را یافتم؛ یک‌ عدد شازده کوچولو که کنار روباه و تنها گلش نشسته بود، یک عدد شازده کوچولو که هنوز صدای غش غش خندیدن کودکانه‌اش در گوشم می‌پیچد. با ذوق و عشق گفتم: «وای خدا شازده کوچولو! عاشقشم من. چــــــقدر دوست‌داشتنیه این بچه و بی‌نظیره و... .» 

    و صاحب پیکسل‌ها در حرکتی غافلگیرانه گفت: «بگیرش واسه تو.» اصلا انتظارش را نداشتم؛ اصلا اصلا انتظارش را نداشتم. او هم‌اتاقی دوست من بود و برای اولین‌بار می‌دیدمش؛ او هم‌اتاقی دوست من بود و خیلی بزرگتر از من، او هم‌اتاقی دوست من بود و اصلا مرا نمی‌شناخت اما با چشمانی که در لحظه یک موج معصومیت و مهربانی بهشان سرازیر شده‌بود، داشت یک گوشهٔ گنج دوست‌داشتنی‌اش را به من می‌داد. حتی در آن لحظه پیشمان شدم که ذوقم از دیدن ناگهانی شازده کوچولو میان پیکسل‌ها را بروز دادم. 

    در نهایت نتوانستم بر او پیروز شوم و پیکسلش را به من هدیه داد. شازده کوچولو در دستانم بود و ارزشش برایم از گران‌قیمت‌ترین هدیه‌ها هم بیشتر بود. تشکر کردم و گفتم خیلی برایم ارزشمند است. نمی‌دانم می‌دانست یا نه، اما واژه‌هایی که در آن لحظه گفتم از عمیق‌تریم نقاط قلبم بلند می‌شد و به گوشش می‌رسید. در دلم نسیم پیچیده‌ بود و به این جمله که روزی در سایتی خواندم، ایمان آوردم: «مهم نیست چه شکلی باشی، مهربانی تو را به زیباترین فرد در جهان تبدیل می‌کند.»


    تقدیمیه: برسد به دست صاحبِ تمامِ جوراب‌قشنگه‌های عالم. 

  • نظرات [ ۱۵ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۴ مهر ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی