۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

پسران برتر از گل!


«وَ ما رأیتُ اِلّا جَمیلاً»

از همان روزهای اول برایتان جوک ساختند؛ از همان روزهای اول همه‌جا پر شده‌بود از سخنِ «این چه ترکیبیه» و «اگه من برم بازی کنم احتمال بردمون بیشتره» و... . حتی پیراهن‌هایتان سوژه شد و کت و شلوار پوشیدنتان و ژستی که جلوی دوربین گرفتید. می‌گفتند این‌ها بیشتر شبیه کارمند بانک هستند تا فوتبالیست. گذشت و گذشت. تحریم‌ها شروع شد. تو گویی ناف این ملت خسته را با تحریم بریده‌اند اما... مهم نیست. !No boots, No problem. مراکش را بردیم. خیلی‌ها گفتند گل‌به‌خودی که شادی ندارد اما نگفتند مقاومت و گل نخوردن شادی دارد. شما دل یک ملتِ آشفتهٔ زیر چرخِ اقتصاد له‌شدهٔ غمگین‌ترین را شاد کردید؛ آنقدر شاد که تمام کوچه‌پس‌کوچه‌های ایران آن شب دِلِی‌دِلِی می‌خواندند. مردم می‌زدند، می‌رقصیدند، می‌خندیدند. و این معجزهٔ فوتبال است؛ معجزهٔ شما شیربچه‌های ایرانی! 

ما بردیم و به صدر جدول «گروه مرگ» رفتیم. شما بردید و به صدر جدول «گروه مرگ» رفتید. همه می‌دانستند بازی بعدی دشوار است. همه می‌دانستند اسپانیا کم تیمی نیست‌. پانزده‌بار در جام‌جهانی حضور داشته و چندین‌بار در میدان‌های مختلف قهرمان شده. دل‌ها می‌تپید و اما در چشم‌ها ستاره سوسو می‌زد. امید زنده بود‌. و بالاخره لحظهٔ موعود رسید. بازی شروع شد و این ایران بود که می‌درخشید. یازده‌نفر می‌دویدند و میلیون‌ها نفر زیرلب خدا را صدا می‌زدند. ما جنگیدیم؛ جانانه جنگیدیم، دفاع کردیم، حمله کردیم، گل خوردیم، دروازهٔ «خشم سرخ» را شکافتیم هرچند گل مردود اعلام شد و داغ به دل همگی گذاشت. و در نهایت و در ظاهر باختیم؛ یک- صفر، اما این‌بار واقعا چیزی از ارزش‌های ما کم نشد. بازشدن دروازهٔ اسپانیا، لایی‌خوردن پیکه، رنگ رخسارهٔ حریف در انتهای بازی و خطرهایی که آفریدیم؛ این‌ها همه یعنی برد، این‌ها همه یعنی ما «می‌توانم» را ثابت کردیم. کسی که دیشب پیروز از میدان بیرون رفت اسپانیا نبود، ما بودیم و شما پسران برتر از گل سرزمینِ من، که افتخار و آبروی ایرانید. ❤

  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

    تَرَک تَرَک...

    بچه که بودیم کنج انبار خانهٔ باب‌جون، کنار کمد قدیمی سبزرنگ، یک کوزهٔ فیروزه‌ای بود که همه‌جایش ترک داشت‌؛ از سر تا بن. هیچ‌وقت نزدیکش نمی‌شدیم. باب‌جون می‌گفت این کوزه به تلنگری می‌شکند. خیلی هم برایش عزیز  بود و به همین خاطر من و کریم هیچ‌وقت بهش نزدیک نمی‌شدیم. جخ از دور نگاهش می‌کردیم و می‌رفتیم. می‌ترسیدم از کنارش رد شویم و باد بخورد بهش بیفتد! گذشت و گذشت تا اینکه یک روز عصر وقتی با کریم از مدرسه آمده‌بودیم، ننه فرستادمان پی دبهٔ ترشیِ داخلِ کمد. این‌پا و آن‌پا کردیم و عاقبت راه انبار را پیش گرفتیم. گفتم مراقبیم دیگر. ما که به کوزه کاری نداریم. جخ در کمد را باز می‌کنیم و دبه را می‌گیریم و می‌رویم؛ همین! کریم هم با من موافق بود. از پله‌های انبار پایین رفتیم و رسیدیم به کمد. کریم رفت کنار کوزه و سرش را فروکرد توی یقه‌اش و به طرح و نقش رویش نگاه می‌کرد. کمی دلهره داشتم. در کمد را باز کردم و مشتی گرد و خاک ریخت روی سرمان. کریم اینطور وقت‌ها عطسه‌اش می‌گرفت. برگشتم بگویم از کوزه فاصله بگیر که ناگهان عطسهٔ بلندی کرد و سرش محکم خورد به کوزه. و کوزهٔ فیروزهٔ باب‌جون... . مثل من که کیف کارت اعتباری و داروندارم گم شده و بهانه‌ای شده تا اشک‌هایم شرشر بریزد و بگویم: «خدایا خسته‌ام، خسته‌ام، به قرآن خسته‌ام، بسه دیگه؛ بسه!»

    پی‌نوشت: گم‌شده پیدا شده!

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

    عشق!

    اوایل کوچک بود؛ یعنی من اینطور فکر می‌کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ‌تر شد؛ آنقدر بزرگ که دیگر نمی‌شد آن را در غزلی یا قصه‌ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم‌اش بزرگ‌تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگ‌تر از دل می‌شود، می‌ترسم. از چیزهایی که برای نگاه‌کردنشان- بس که بزرگ‌اند- باید فاصله بگیرم، می‌ترسم. از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی‌اش را نمی‌توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت‌ دارم» خلاصه‌اش کنم، به شدت ترسیده‌ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است، از ناتوانی و کوچکی روح‌ام. فکر می‌کردم همیشه کوچک‌تر از من باقی خواهد ماند، فکر می‌کردم این من هستم که او را آفریده‌ام و برای همیشه آفریدهٔ من باقی خواهد ماند، اما نماند. به سرعت بزرگ شد، از لای انگشتان من لغزید و گریخت؛ آنقدر که من مقهور آن شدم، آنقدر که دیگر از من فرمان نمی‌برد، آنقدر که حالا می‌خواهد مرا در خودش محو کند.

    حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه، مصطفی مستور


    پی‌نوشت: این همون کتاب مستوره که هی شروع می‌کردم به خوندن و هی نمی‌تونستم ادامه بدم. بالاخره خوندمش. به نظرم همین یه تیکه‌اش قشنگ بود. :) دیگه چیزی ازش نمی‌خونم! :|

  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷

    زنگ فارسی؛ جلسهٔ دوم: فاصله و نیم‌فاصله در خط فارسی

    [فاصله و نیم‌فاصله چیست؟]
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۴ خرداد ۹۷

    جام جهانی چشم‌هات!

    در آغوشم می‌گیری؛ سخت و مردانه. دلم می‌لرزد؛ یک‌ریز و عاشقانه و زنانه. می‌گویم: «هستی؟» می‌گویی: «هستم.» می‌گویم: «تا کجا؟» می‌گویی: «تا ندارد.» می‌گویم: «این حرف‌ها مال شاعرمسلک‌هاست؛ مال آدم‌های پروانه‌ای.» می‌خندی و می‌گویی: «یعنی خودت؟» می‌گویم: «من هستم تا زمانی که نفس بکشی. هر دوست‌داشتنی «تا» دارد.» سرت را به عقب می‌بری. در چشمان دریایی‌ات طوفان است. خیره می‌شوم به نی‌نی‌ لرزان چشم‌هایت، خیره می‌شوی به قهوهٔ گرم چشم‌هایم. می‌گویی: «یعنی بعدِ من می‌روی با...» گوشهٔ لبم را می‌گزم و با انگشت اشاره‌، مهر سکوت می‌زنم به لبت. دریا هنوز هم متلاطم است. با نگاه، بوسه می‌زنم به گوشهٔ پلک‌هایت و نجوا می‌کنم: «آنچه مرا زنده نگه می‌دارد، هوا نیست؛ نفس‌های توست مرد من.» و ضرب‌آهنگ قلبت بالا می‌گیرد. لبخند می‌زنم، لبخند می‌زنی. دریا آرام گرفته. می‌گویم: «فوتبال امروز فراموشت نشود.» می‌گویی: «بشود یا نشود مهم نیست؛ مهم این است دروازهٔ دلم باز شده، تو بی‌رحمانه خودت را گل کرده‌ای و حالا پیروز میدانی.» می‌خندم و لبخند روی صورتت عمیق می‌شود. توی دلم می‌گویم: «خبر نداری که من عمریست در جام جهانی چشمانت خودم و دلم را باخته‌ام.»


    :: این یک چالش است.

    :: ممنون از آووکادوی عزیز و دعوت‌اش.

    :: به رسم آنچه گفته‌ایم دعوت می‌کنم از ف.ن و حاج‌مهدی! :)

  • نظرات [ ۳۶ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷

    وقتی دلبر می‌خنده!

    خندهٔ گرمی کرد و این خندهٔ او می‌توانست تمام دنیا را گرم کند و اگر تمام مردم دنیا می‌توانستند او را ببینند، در یک آن، همهٔ جنگ‌ها، خصومت‌ها و دشمنی‌های روی کرهٔ زمین از بین می‌رفت یا دست‌کم یک آتش‌بس بسیار طولانی اعلام می‌شد.


    دختر پرتقالی، یوستاین گاردر

  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷

    زنگ فارسی؛ جلسهٔ اول: مقدمه و توضیح.

    [مقدمه و توضیح دربارهٔ جلساتِ زنگ فارسی]
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷

    آمدی یوسف گم‌گشته به کنعان؛ درود!

    هنوز باور ندارم اتفاق افتادنت را. نه! نمی‌توانم؛ نمی‌توانم باور کنم. من که یک عمر فلسفه و منطق چیدم و نیامدنت را اثبات کردم چگونه اینقدر ناگهانی بپذیرم حضورت را؟ چگونه باور کنم از خم کوچه‌ی فاصله‌ها گذشتی و حالا در مرکزی‌ترین نقطه‌ی آغوشم به خواب رفته‌ای؟ چگونه باور کنم این لحظه را؟ این لحظه‌ی باشکوه را که با هر نفس کشیدنم عطر زلف مشکینت در جانم می‌پیچد؟ باورش سخت است مرد، باورش سخت است ای مستجاب‌ترین دعای من؛ که از دورترین‌ فاصله‌ها بیایی و دنیایم را زیر و رو کنی، که حالا مخاطب تمام "الهی قربانت شوم"‌های من باشی، که شناسنامه‌هایمان مزین به ناممان باشد، که تو مرد من باشی و من بانوی تو... . 

    راستی! چگونه پیدایم کردی؟ چگونه فهمیدی حالا وقت آمدنت هست؟ که قدم‌زدن‌های تنهایی در هوای عاشقانه‌ی بهار دارد مرا از پا در می‌آورد؟ که چای‌نبات‌های دنیا دیگر برایم شیرین نیست؟ از کجا فهمیدی دلی دارد بی تو از تپش می‌افتد؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم چگونه ضرب‌آهنگ قلبم را شنیدی و شتابان به اقلیم من آمدی اما، اما جای خوبی از این قصه ظهور کردی؛ تو آمدی و شمعدانی‌ها شکفتند، تو آمدی و آسمان و زمین لبخند شدند، تو آمدی و عشق را به خانه‌ی کوچکم آوردی. و حالا، درست همین حالا، آرام به خواب رفته‌ای و با هر نفس‌کشیدنت بودنت را در من "باور" می‌کنی؛ که بپذیرم هستی، هستی و قرار است بودنت تمام نشود، که قرار است بودنت تا ابد تمام نشود... .


    عنوان: مصرعی از غزل تقدیمی به یکی از رفقا! :)

  • نظرات [ ۶۵ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۱ خرداد ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی