۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است

حوصله‌ای که ندارم!

یک نقطه‌ای هم در زندگی هست که دیگر نمی‌آیی با آدم‌ها بسازی. بی‌حوصله می‌شوی، مسخره‌بازی‌هایشان که یکی‌دوبار تکرار شود، پرتشان می‌کنی در سطل زبالهٔ روابط! 

    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۸ اسفند ۹۷

    سؤال شمارهٔ شش

    از نظر شما روابط دخترها و پسرها یا به‌طور کلی خانم‌ها و آقایون باید تا چه اندازه باشه؟ آیا عباراتی مثل «دوست معمولی» و «دوست اجتماعی» و امثالهم رو قبول دارید؟ چرا؟

    سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴، سوال ۵.

  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۶ اسفند ۹۷

    قبل از خروج از صحنه، چه حرف‌هایی زدی، رفیق!

    بِسی: «نمی‌دونم فایدهٔ این‌همه معلومات و هوش و سواد وقتی که شاد و خوشبختت نکنه، چیه؟»


    فرَنی و زویی، جروم دیوید سلینجر


    پی‌نوشت اول: گاه‌گاهی دلم برای سلینجر، برای خانوادهٔ گلس و برای کالفیلدها تنگ می‌شود. آن‌وقت یک‌ خروار کتاب نخوانده را می‌گذارم کنار و شروع می‌کنم به خواندن دوبارهٔ کتاب‌های این نویسندهٔ آمریکایی. یکی از دوست‌داشتنی‌ترین کتاب‌هایش برای من فرنی و زویی است. 

    پی‌نوشت دوم: یک‌بار هم استاد عین‌جان به من گفته بود آثار سلینجر را با تامل بخوان. اگر با تأمل نخوانی لذت نمی‌بری.

    پی‌نوشت سوم: عنوان را هم من نگفتم، وقتی بِسی رفت و در را پشت‌سرش بست، زویی گلس، پسر بیست و پنج‌ساله‌اش گفت.

  • نظرات [ ۶ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۵ اسفند ۹۷

    ما گردنمون بلند نبود، رو نوک پاهامون ایستادیم تا ببینیم باهار کدوم وره!

    این روزها مدام یاد گذشته در من زنده می‌شود؛ یاد شب‌های دوسال پیش که چشمانم را می‌بستم و خودم را قلم و دفتر به دست، زیر سایهٔ درختان بید دانشکدهٔ ادبیات تصور می‌کردم؛ که نشسته‌ام و نسیمی گوشهٔ مقنعهٔ مشکی‌ام را تاب می‌دهد. سپس از گذشته رها می‌شوم و به حال برمی‌گردم. از خودم می‌پرسم اکنون که دوسال از آن شب‌ها گذشته، در چه حالم؟ لبخند می‌زنم. تلاش کردم و اکنون در روزهایی‌ام که با چشم باز، قلم و دفتر به دست کنار درختان بید دانشکدهٔ ادبیات می‌نشینم و به این فکر می‌کنم که هرچند مسیر دشوار بود و آسمان چشمانم گاه‌گاهی بارانی می‌شد اما همه‌اش ارزانی روزهای شیرین وصال. من رسیدم به معشوق و رویاهایم را خاطره می‌کنم این روزها. گرچه لحظات سخت و پرفشار هم هست اما به قول شاعر «یکی کرشمه تلافی صد جفا بکند».
    پی‌نوشت اول: اگر مادربزرگ شدم برای نوه‌هایم از قصه‌ام می‌گویم. از اینکه وقتی داشتم این پست را می‌نوشتم به جای تایپ «دانشکدهٔ ادبیات» نوشتم «دانشکدهٔ عشق» و بعد پاک کردم. بهشان می‌گویم شما مثل رادیو چهرازی به گردن بلند دیگران اکتفا نکنید. خودتان بایستید روی نوک پا، ببینید باهار کدام وَر است، بروید همان‌جا.
    پی‌نوشت دوم: شما هم از این سوت و کوری بلاگستان دلتان گرفته، یا فقط من تنهاتنها دارم غصه‌اش را می‌خورم؟
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۳ اسفند ۹۷

    این بوستان پر گل میهن...

    از من بپرسی می‌گویم زیباترینِ مردمانِ ایران، آن‌هایی هستند که تا شروع به صحبت می‌کنند، لهجه و گویش منطقه‌شان در  سخنانشان جاری می‌شود. آن‌ها وارث و حافظ هویت و فرهنگشان هستند. 

    پی‌نوشت: یکی از هدف‌های دور و درازم این است که روزی تمام ایران را بگردم و به مردم مناطق مختلف گوش کنم. زیباست؛ واقعا زیباست این رنگارنگی فرهنگ و زبان.

  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۹ اسفند ۹۷

    تصور من از آینده

    نشسته‌ام پشت میز و رمانی که بعد از گذشت چندسال نوشتنش را تمام کرده‌ام می‌خوانم. بالاخره همهٔ جوانبش راضی‌ام کرده و می‌توانم بروم سراغ نشر و عمومی‌کردن آنچه که دست کم دوازده‌سال در درونم زیسته. صفحهٔ ۲۰۰ را ورق می‌زنم و بعد با انگشت اشاره و شست، چشمانم را ماساژ می‌دهم. چندروز اخیر فشار زیادی به این دو بی‌نوای همیشه همراه آورده‌ام. از یک طرف نوشتن رمان و کارهای نشریه و از طرف دیگر خواندن ایمیل بچه‌ها و مقاله‌هایشان و سعی در دادن نمرهٔ عادلانه! چشم از کلمات و مانیتور برمی‌دارم و به پردهٔ حریر سفید سمت راستم نگاه می‌کنم. نسیم اردیبهشت پیچ و تابش می‌دهد و عطر بهارنارنج را به درون اتاق می‌پراکند. هنوز هم بازگذاشتن پنجرهٔ اتاق از علاقه‌مندی‌های من است خاصه در بهار دلکش و هوای بی‌نظیرش. 

    «مامان؟ ماماااان؟» صدای شیرین دردانه‌ام مرا به خودم می‌آورد. سر می‌چرخانم و می‌بینم دفتر نقاشی به دست، در چهارچوب در اتاق ایستاده. دخترک پنج‌ساله‌ای که طبق معمول موهایش ژولیده پولیده است و یک‌ لنگهٔ شلوارش بالاتر از دیگری. می‌گویم: «جانم مامان؟» به سمتم می‌دود و دلبرانه و با ذوق می‌گوید: «یه نقاشی جدید کشیدم.» با لبخند اشاره می‌کنم که نشانم بدهد. خودش را از پهلو می‌اندازد در آغوشم و دفترش را باز می‌کند و می‌گوید: «ایناهاش! قشنگه؟» به نقاشی نگاه می‌کنم. تک‌خنده‌ای می‌پرانم و می‌گویم: «عالیه! حالا این‌هایی که کشیدی کی‌ان؟ این بچه‌کوچولوئه تویی؟» موهایش را می‌فرستد پشت گوش و می‌گوید: «آآآره دیگه، این خانومه هم که دارم بهش گل می‌دم تویی.» بلندش می‌کنم و روی پایم می‌نشانمش. می‌گویم: «ای بلا! می‌دونی من گل دوست دارما. اینی که دستت رو گرفته هم باباست؟» توضیح می‌دهد: «آره باباییه. باهم رفتیم برات گل بخریم. روز مامان‌هائه مثلا. اون موقع که روز مامان‌ها بود با بابایی برات گل خریدیم دیگه.» سرم را تکان می‌دهم می‌گویم: «آره یادمه. خیلی قشنگ کشیدی. آفرین.» با ذوق پایین می‌پرد و می‌گوید: «بابایی که اومد به اونم نشونش می‌دم.» و جست و خیز کنان از اتاق خارج می‌شود. با لبخند و عشق نگاهش می‌کنم و از روی صندلی بلند می‌شوم تا غذایت را گرم کنم. الان است که برسی و می‌دانم که حتی اگر کلید داشته باشی بازهم منتظری درِ این خانهٔ کوچک را من به رویت باز کنم. صدای زنگ در بلند می‌شود. به این دیوانه‌بازی‌هایمان که بعد از چندسال رهایش نکرده‌ایم می‌خندم و به سویت پر می‌کشم؛ به سوی تویی که نفس‌هایم به نفس‌هایت بند است. 


    پی‌نوشت یک: تاریخش؟ ده سال دیگر. وسط‌های اردیبهشت. 

    پی‌نوشت دو: این هم یک چالش بود. ممنون از هلماجان بابت دعوتش. من هم قرار است دعوت کنم؛ پس نوا، سجل، رستاک، بسم‌الله! :دی

    پی‌نوشت سه: خسته‌ام آقا! حال لینک دادن ندارم. :|

  • نظرات [ ۱۷ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۸ اسفند ۹۷

    پویش موثرترین وبلاگ‌ها

    مدتی قبل آقای صفایی‌نژاد لطف کردند و بنده را به یک چالش وبلاگی دعوت کردند به اسم موثرترین وبلاگ‌ها. گویا شروع این چالش از وبلاگ نون والقلم بوده و ماجرا از این قرار است که باید وبلاگ‌هایی را که از نظر ما محتوا و کیفیت مناسبی دارند و تاثیرگذارند معرفی کنیم. ابتدا به نظرم رسید که چالش خوبی است و باعث می‌شود با وبلاگ‌های خوب آشنا شویم اما بعد نظرم کمی تغییر کرد؛ چراکه اکثر شرکت‌کنندگان وبلاگ‌هایی را معرفی کردند که با سلایق و علایقشان هم‌خوانی داشت. از نظر من این انتخاب از این جهت که حب و بغض و سلیقه در آن دخیل است، دارای اشکال است. ممکن است وبلاگی بر من تاثیر بگذارد و این لزوما به این معنی نیست که بر همه تاثیر می‌گذارد و می‌توان از آن به عنوان موثرترین وبلاگ یاد کرد. موثرترین وبلاگ عنوان درشتی است و اگر آن را به وبلاگی نسبت می‌دهیم باید ویژگی‌های قابل توجهی داشته باشد و نه بر یک‌نفر که بر خیلی‌ها تاثیر بگذارد. به گمانم بهتر بود عنوان چالش کمی محدودتر می‌شد تا با محتوایی که دوستان می‌نویسند هم‌خوانی داشته باشد. 

    به‌ هر تقدیر من هم به این چالش دعوت شده‌ام و باید از چند وبلاگ نام ببرم اما می‌خواهم راه عصیان پیش گیرم و بگویم این‌کار شدنی نیست. من معمولا در زندگی سعی می‌کنم از هرچه می‌بینم درسی بگیرم و نکته‌ای بیرون بکشم. در مورد وبلاگ‌ها هم همین است و می‌توانم بگویم تمام این چندده‌وبلاگی که دنبال می‌کنم از یک جهت بر من تاثیر می‌گذارند؛ یکی به من مهربانی می‌آموزد، یکی برنامه‌ریزی برای زندگی و هدفمند پیش‌رفتن، یکی عاشق بودن، یکی قلم‌زدن، یکی به دنبال علم و پژوهش رفتن و غیره و غیره. پس ترجیح می‌دهم از بین این‌ها انتخابی نکنم؛ چراکه انتخاب عادلانه دشوار است و من هم قاضی نیستم. 

    پی‌نوشت: یا بهتر است بگویم برای کسی که سعی می‌کند از همه‌چیز، چیزی بیاموزد هرچیزی آموزنده و موثر و مفید است. :)

  • نظرات [ ۵ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۸ اسفند ۹۷

    عطش...

    چندصباحی‌ است که زندگی افتاده روی دور تند. عقربه‌های ساعت با سرعت می‌دوند و من مدام برای خواندن و نوشتن وقت کم می‌آورم؛ می‌خوانم و باز هم نخوانده‌ها بسیارند، می‌بینم و باز هم ندیده‌ها بسیارند، می‌شنوم و باز هم نشنیده‌ها بسیارند. وجودم تشنه است برای بیشتر فهمیدن. دلم می‌خواهد بدانم سلول پوست خیار زیر میکروسکوپ چه شکلی است، بر چه اساس شب‌ها کلسیم در ناخن انگشتان ذخیره می‌شود، چرا کلیه‌ها در یک زمان خاص از شب شروع به ترمیم خود می‌کنند، دانشمندان چگونه می‌خواهند شرایط مریخ را برای زندگی انسان‌ها مساعد کنند و با وجود طوفان‌های شنی و دمای مریخ و... به این سیاره امیدوارند، چرا خداوند فلان حرف را در فلان‌جای قرآن زده، قرآنی که می‌گویند مصحف امام‌ علی (ع) است الان کجاست، چرا بهمان حکم را خداوند داده، با وجود اختلاف نظر علما در مورد خوانندگی زنان بالاخره خواندن زن حرام است یا نه، تاثیر رمان و ادبیات بر جامعه تا چه حدی است، برای نجات شعر معاصر از این رکود و بی‌عمقی چه باید کرد، معیار عامه‌پسند بودن یک کتاب چیست، دانشمندان چگونه بر ویروس ایدز غلبه کردند و روند نابودی این ویروس به چه شکلی است، برای نجات شمال کشور از فاجعهٔ شیرابه‌ها چه باید کرد، چرا طنزپردازان امروز برای شوخی بیشتر از مسائل جنسی استفاده می‌کنند و از طنز درست فاصله گرفته‌اند و آیا این به مردم و انتظاراتشان برمی‌گردد یا نه، آیا نمی‌شود زباله‌های کرهٔ زمین را به فضا فرستاد و سوزاند که اینگونه به معضل تبدیل نشوند و غیره و غیره. 

    این سوال‌های کوچک و بزرگ و گاهی پیش‌پا افتاده و مسخره، آنقدر زیادند که گاهی آهی از سر ناامیدی می‌کشم و سعی می‌کنم بهشان فکر نکنم چون فرصت نمی‌شود به دنبال همه‌شان بروم و خوب و کامل درموردشان اطلاعات کسب کنم. زندگی و درس و امورات خوابگاه مجال نمی‌دهند. این بین اگر آدم آگاهی نسبت به یکی از این مسائل پیدا کنم می‌روم و از او سوال می‌پرسم که دست کم سوال‌های ساده‌ام بی‌جواب نماند. البته خیلی هم نمی‌پرسم چون از یک‌جایی به بعد به خودم می‌گویم «نکنه مزاحمم و سوال‌هام می‌ره رو اعصاب طرف؟» و کلا بیخیال قضیه می‌شوم و می‌روم سراغ گوگل که اغلب، آنچه من می‌خواهم را نشانم نمی‌دهد. و اینگونه یک‌خروار سوال و دغدغه در مغزم ردیف شده که نمی‌دانم چه کارشان کنم.  فقط سعی می‌کنم فیتیله را بکشم پایین و به مرور سراغ هر کدام بروم و کمی در موردشان بخوانم.


    پی‌نوشت یک: هیاهوی درونم، بیرونم را ساکت کرده. معمولا آدم‌ها از من می‌پرسند «چرا اینقدر آرومی؟» یا «چرا اینقدر کم‌حرفی؟». و من نمی‌دانم چطور باید جواب قانع کننده‌ای بدهم. فقط می‌دانم که برخلاف زبانِ بسته‌ام مغزم پر از حرف و واژه است. اصلا همین نوشتهٔ دراز خودش گواه این حرف است. من می‌توانم تا فردا صبح برایتان بنویسم اما شک دارم شمار کلمه‌هایی که امروز گفته‌ام به صد یا صد و پنجاه رسیده باشد. 

    پی‌نوشت دو: اگر خدا بخواهد و عمری باقی باشد فردا می‌روم قم و جمکران. دوباره من سلام دادم و بانوی مهر علیک گفت. دارم از حس خوب این جواب گرفتن‌ها می‌میرم و فقط می‌توانم بگویم خدایا شکرت. 

    پی‌نوشت سه: من همیشه گفته‌ام که مخاطب‌ها و دوستان وبلاگی برایم عزیزند. دوستتان دارم و می‌خواهم فردا هم مثل دفعهٔ پیش نزدیک‌های ضریح بایستم و نام هرکسی که در کامنت‌دونی آخرین پست وبلاگ می‌بینم زیر لب زمزمه کنم و دعایی و... . اگر دوست داشتید یک کامنتی گلی چیزی برایم بگذارید. 

  • نظرات [ ۲۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۶ اسفند ۹۷

    بی‌تابم و درمان تب و تاب منی تو...

    گم‌کردن آرامش درونی در این عصر بی‌قراری‌ها اتفاق هولناکیست. می‌تواند آدمی را از پای درآورد و همهٔ زندگی‌اش را نخ‌کش کند. ‌از من بپرسی می‌گویم نداشتن جان و روح آسوده، از بدترین دردهاییست که یک آدم می‌تواند به آن دچار شود؛ چراکه اگر تمام دنیا و نعمت‌هایش در خدمت او باشند، فقدان این یک قلم، همهٔ آن مزه‌ها را گس و بی‌معنی می‌کند. 

    به بیست‌سال گذشته که فکر می‌کنم، می‌بینم بارها شده که درون پرتلاطم من سد راه هدف‌ها و انگیزه‌ها و آرزوهایم شده، و مرا به حال از دنیاگسیختهٔ مجنونی انداخته که وسط بیابان به این‌سو و آن‌سو می‌دود بی‌آنکه بداند چرا! لابه‌لای همین تجربه‌ها بود که فهمیدم حفظ چیزهایی که موجب سکون و سبکی درونم می‌شود چقدر مهم و حیاتیست. آدم نباید دلیل آرامشش را گم کند؛ چه آغوش مادر باشد چه طبیعت، چه نوشتن باشد چه خواندن، چه خدا و عبادت باشد و غیره و غیره، باید حفظش کرد. 

    این‌ مسئله شاید برای بسیاری از آدم‌ها بدیهی و به اصطلاح مثل روز روشن باشد اما برای من نبود. من همهٔ این‌ها را روزی فهمیدم که بی‌تاب و آشفته و خسته، جانمازم را از ته کمد درآوردم و رو به قبله نشستم، روزی که چادرم را تا چانه‌ام پایین کشیدم و بغض کردم، روزی که قرآن مادر را باز کردم و شروع کردم به خواندن آیات و ترجمه‌هایشان. آن روز وقتی چادرم را از سر برداشتم دنیایم دگرگون شده بود. به خودم که آمدم دیدم آرامش گم‌شدهٔ سالیانم به درونم بازگشته و دیگر از بی‌تابی و بی‌قراری خبری نیست. آن روز و روزهای بعدش فهمیدم حفظ این آرامش و منبع آن تا چه اندازه مهم است؛ که دورشدن از این وادی به دل من جور نیست و باید حفظ کنم این دلیل زیبا را. که گم‌کردن آرامش درونی در این عصر بی‌قراری‌ها اتفاق هولناکیست. 

    پی‌نوشت یک: وقتی نماز می‌خوانم، بی‌آنکه بدانم چرا، پاهایم از زمین جداست. هنوز هم این اتفاق برایم عجیب است. حالی بر وجودم مستولی می‌شود که نه می‌توانم وصفش کنم نه درکش. 

    پی‌نوشت دو: تا به‌حال به دلیل آرامشتان فکر کردید؟ فکر کنید. من کسی را می‌شناسم که می‌گفت وقتی سرم را روی پا‌های مادربزرگم می‌گذارم و او موهایم را نوازش می‌کند، دلم می‌خواهد از آرامش زیادی بمیرم! :))

    پی‌نوشت سه: من قرآن ندارم. یعنی دارم اما برای خودم نیست. از مادر امانت گرفته‌ام. مدتی است می‌خواهم برای خودم یک قرآن به خط عثمان طه بخرم. همینقدر می‌دانم که این خط بهترین خط است ولی بقیه‌اش را نمی‌دانم دیگر! کدام ترجمه و چاپش خوب است؟ می‌شود راهنمایی‌ام کنید؟ لطفا!

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۱ اسفند ۹۷

    حرمان...

    هرچه می‌گذرد بیش از پیش به این نتیجه می‌رسم که ما انسان‌ها موجودات ملال‌انگیز و تاسف‌باری هستیم؛ چراکه معمولا نسبت به آنان که برایمان اهمیت قائل‌اند غافل و بی‌توجهیم و شدیداً سرگرم کسانی هستیم که به قدر دانه‌ای گندم برایشان اهمیتی نداریم.

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۰ اسفند ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی