۱۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است

سوال شمارهٔ پنج

این روزها دوست دارین چه کتابی هدیه بگیرین؟ از چه کسی؟ :)

سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳، سوال ۴.

  • نظرات [ ۶۸ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۳۰ بهمن ۹۷

    خوشا به حال آنان که شاعری بلدند...

    نمی‌دانـم چه شد، ناگـه دلـم لرزیـد و بـعد از آن

    به هرسویی نظر کردم، دو چشمان تو پیدا بود

    «حریربانو»

    (نظم‌نویسی بداهه)

  • نظرات [ ۳۳ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۸ بهمن ۹۷

    زمستون از پشت پنجرهٔ یه خونهٔ گرم قشنگه...

    شب‌های سرد زمستان هیچ حسنی ندارد مگر اینکه جوراب بلند راه‌راه زرد و مشکی‌ات را بپوشی، خودت را پتوپیچ کنی و بنشینی کنار بخاری، چای بخوری، چای بخوری، چای بخوری، و زل بزنی به گل‌ها و نقش و نگارهای روی فرش و به هرچه که دلت می‌خواهد فکر کنی؛ به هرچه و هر که...

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۷ بهمن ۹۷

    عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ!

    آمدم اینجا چندخطی از امروز بنویسم و یک سوزن به خودمان بزنم، یک جوالدوز به ولنتاین و بحث فرهنگ را وسط بکشم اما چون حوصلهٔ بحث عبث ندارم از خیرش می‌گذرم و به‌جایش یادآوری می‌کنم که سرتاپای دنیا را گند(در مودبانه‌ترین حالتش) برداشته و تنها عشق است که می‌تواند مایهٔ دلگرمی باشد. پس عاشق باشیم و عشق بورزیم؛ البته عشق درست و حسابی! نه از این رابطه‌های عسل‌خربزه‌ای امروزی که اولش به قول خودشان دارند از عشق هم می‌سوزند و به چندماه نکشیده انگشت شستی به هم نشان می‌دهند  و «خاک‌ تو سر قبلی‌ها، به سلامتی بعدی‌ها» و... بله خلاصه! این‌ها را بگذاریم دم کوزه آبش‌را بخوریم! و بعد از اینکه تشنگیمان برطرف شد برویم و یک عشق واقعی را رقم بزنیم؛ عشقی که در آن تعهد و وفاداری و درک متقابل و مهر موج مکزیکی بزند. 

    آمار نشان می‌دهد هزینهٔ کادوهای روز ولنتاین در جهان آنقدر زیاد است که می‌تواند فقر جهانی را از بین ببرد. این آمار تن پشمک‌های حاج عبدالله را هم می‌لرزاند! البته ما که بخیل نیستیم. بخرید. ولی در کنار خریدن‌ها یادتان باشد که تنها کادوی روز عشق، نشانهٔ عشق نیست. چه خرس‌های ولنتاینی که سال پیش گرفته شد و امسال به دوستی قرض داده شد که بدهد به دوست‌دختر جدیدش و این بچه‌بازی‌ها! پس ای فرزند آدم، بکوش عظمت عشق در قلب و رفتار تو باشد نه گل‌ها و خرس‌های ولنتاینی که می‌خری! اگر دوستش داری نه فقط یک روز که همیشه برایش باش؛ وقتی همه تنهایش گذاشتند تو او را میان آغوشت بگیر و نگذار سرمای بی‌کسی لرزه به جانش بیندازد، ماچ آبدار بنشان روی صورتش و جای این باد و بودهای الکی و ژست غرور مردانه و سیاست زنانه گرفتن به معشوق یا معشوقه‌ات بگو که دوستش داری. این عشق لاکردار، زیباترین و ارزشمندترین هدیه‌ای است که یک آدم می‌تواند به آدم دیگری بدهد و ابراز نکردنش بعدها پشیمانی به‌بار می‌آورد. 

    مخلَص کلام اینکه محدود به تقویم و روز و ماه نباشیم و عنوان را بچسبیم که ممکن است همین فردا عزرائیل یقه‌مان را بگیرد و فرصت عاشق بودن و گفتن «دوستت دارم» و نشان دادن این دوست‌ داشتن‌ها، از دست برود. 


    پی‌نوشت یک: از آنجایی که خیلی‌ها حتی نمی‌دانند روز ولنتاین چرا روز عشق است و پیشینه‌اش چیست، لطفا یک شیرمرد یا شیرزن از میانتان برخیزد و توضیح مختصری بدهد که حداقل بدانند چه شد که شد این! من تا الان روی منبر بودم خسته شدم. :|

    پی‌نوشت دو: جا داشت الان با یک پیکان جوانان می‌آمدی دنبالم و صدای ضبط را تا ته می‌کشیدیم و همانطور که جوادیساری می‌خواند «تو مثل طلوع خورشید گاهی سرخی گاهی زردی/ تو مثل دوا می‌مونی که واسه شفای دردی/ تو مثل هوا می‌مونی، تو خود زندگی هستی/ به شراب سرخ نابی که به من داده‌ای مستی» می‌زدیم به دل جاده چالوس! :)) (بشنوید)

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۵ بهمن ۹۷

    زندگی کن، فقط نفس نکش!

    چیکار کنیم حس‌های خوب کوچولو کوچولو بیاد سراغمون؟ 

    واسه بچه‌ها شکلک در بیاریم و بهشون لبخندهای گنده بزنیم!

    شما هم یه‌دونه بگین. :))

  • نظرات [ ۳۵ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۴ بهمن ۹۷

    می‌خواستم برایت شعر بخوانم، نبودی...

    شب است، سرد است، وَ باران می‌بارد. ساعت از نیمه گذشته و بیست و سومین روز بهمن آغاز شده. مثل همیشه نمی‌دانم کجایی. این جای خالی‌ات گرچه دست نینداخته بیخ گلویم اما سنگینی می‌کند. کجا؟ حدوداً حوالی دل. اما اشکالی ندارد. دارم عادت می‌کنم به این نداری‌ها؛ به این تو را نداشتن‌ها. نشسته‌ام کنج اتاق و گوش‌هایم را سپرده‌ام به صدای باران. راستش من هنوز حتی در دل شب‌های سیاه و سرد زمستان هم پنجره را باز می‌گذارم تا صدای تق و توق قطره‌ها را بشنوم. و تو هم به اندازهٔ تمام این شب‌های سرد به من «ببند اون پنجره رو، می‌چایی» بدهکاری! اصلا تو به من خیلی چیزها در خیلی لحظه‌ها بدهکاری؛ مثل آن عصر بهاری اردیبهشت که در کوچه‌های غرق بهارنارنج تنها قدم می‌زدم و نبودنت پاک مرا از پا درآورده بود، مثل آن ظهر گرم تابستانی که پاهایم را در آب سرد رودخانه تکان می‌دادم و تو نبودی تا عطر پیرهنت با عطر جنگل یکی شود، مثل آن غروب جمعهٔ پاییزی که داشتم چای می‌نوشیدم و از اینکه فقط یک استکان جلویم بود غصه‌ مرا خورد، مثل آن صبح پاییزی که هوس بالارفتن‌های زیادی به سرم زد و همان اول کار زانوهایم سست و لرزان شد و به غلط‌کردن افتادم و تو نبودی که دستم را بگیری، مثل آن عصر زمستانی که آسمان دامن سفیدش را کشید روی شهر و من تنها بیرون زدم و راه رفتم و راه رفتم آنقدر که تمام لباس‌هایم خیس شد و وقتی برگشتم چنان سردم شده بود که صدای تیریک تیریک استخوان‌هایم را می‌شنیدم، و تو نبودی که توی دست‌هایم «ها» کنی تا گرم شوم. می‌بینی؟ تو این‌همه خودت را به من بدهکاری. همه‌اش نبودی. همه‌اش نیستی. تنهایم گذاشته‌ای میان این همه شب و روز و سوز و جنگل و دشت و بیابان و خیابان و کوچه و بهار و تابستان و پاییز و زمستان، تنهایم گذاشته‌ای وسط این شب زیبای بارانی؛ که می‌خواستم برایت شعر بخوانم اما نبودی.

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۳ بهمن ۹۷

    سوال شمارهٔ چهار

    به بهانهٔ رند شدن تعداد دنبال‌کننده‌های اینجا و لطفی که بهم دارین و همیشه ممنونتونم، سوال این‌دفعه رو کمی شخصی می‌کنم و خوشحال می‌شم اگر اینجا رو دنبال می‌کنید، جواب بدید. 

    و حالا سوالم: چرا اینجا رو می‌خونید؟ :)

    سوال ۱، سوال ۲، سوال ۳.

  • نظرات [ ۴۵ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۰ بهمن ۹۷

    تعطیلات میان‌ترم درون‌اتاقی!

    قسمت اول: موطن
    این‌روزها که خانه‌ هستم، بی‌قراری‌هایم کمتر شده. شب‌ها روی تخت خودم می‌خوابم و صبح‌ها نور خورشید از لای پرده می‌دود تا نزدیکی پلک‌هایم و بیدارم می‌کند. چشم باز می‌کنم و همینکه می‌بینم در اتاق خودم هستم، میان چهاردیواری آبی یواشم، آرام می‌شوم. از اتاق بیرون می‌روم و می‌بینم که مادر برایم چای دم کرده و دیگر از آن احساس لعنت‌شدهٔ «بی‌کسی» و «تنهایی» که در خوابگاه مدام به سراغم می‌آید، خبری نیست. خانه گرم است، چای گرم است، نان گرم است، دل گرم است، و این خودش خوشبختی کوچکی است میان باقی بدبختی‌ها! :)
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۸ بهمن ۹۷

    خدا برای دل من، تو را نگه دارد...

    هل یحق لی أن ازعجک عندما اشتاق الیک؟

    آیا حق این را دارم

    که وقتی دلم برایت تنگ می‌شود،

    مزاحمت بشوم؟

    ...

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۷ بهمن ۹۷

    یک شنبهٔ واقعا شنبه!!!

    یک. صبح که با صدای پدر از خواب برخاستم و از سر بی‌حوصلگی صبحانهٔ مختصر و سیرنکننده‌ای خوردم، فکر نمی‌کردم روزم تا این اندازه مزخرف بگذرد؛ آنقدر که حالا دراز کشیده‌ام وسط اتاق و دلم می‌خواهد سرتاپایش را ببندم به سخنان غیرقابل چاپ!

    دو. اولین اتفاق بد با یک پیام در گروه کلاسمان شروع شد. خبر کوتاه بود و جان‌کاه! یکی از بهترین استادهایمان، یکی از باسوادترین‌هایمان، دست خانم‌بچه‌هایش را گرفت و مهاجرت کرد! گفته‌اند دیگر نمی‌آید، و این یعنی من استادی که طی این سه ترم قوانین استاد شاگردی را به همه‌مان آموخت و یک استاد واقعی بود، استادی که هربار سرکلاسش بیشتر از قبل آموختم، استادی که می‌توانستم بروم سراغش و با تمام حواس بهم گوش کند و به سوال‌هایم جواب بدهد، استادی که صدایم کند و بگوید راستی خانم فلانی، فلان کتاب را بخوان برای مقاله‌ات به درد می‌خورد، از دست دادم. و آنقدر قلبم فشرده شد که دو ساعت تمام طول کشید تا خودم را جمع و جور کنم و سنگینی گلویم را پس بزنم. حالا در راهروهای سرد دانشکدهٔ ادبیات، احساس تنهایی بیشتری می‌کنم. 

    سه. هنوز غم خبر اول از بین نرفته بود که پیام دیگری در گروه فرستادند و گفتند کلاس یکی دیگر از اساتید خوبمان هم کنسل شده و احتمالا با یک استاد دیگر ارائه می‌شود. و این یعنی هرچه استاد خوب داشتیم از کفمان رفته و ترم جاری با کسانی کلاس داریم که اگر بخواهم وصفشان کنم می‌رسم به همان سخنان غیرقابل چاپ! 

    چهار. اعصابم از دست شرایط این خراب‌شده که دارد یکی‌یکی رفقا و آشنایان و اساتید و همه را می‌پراند، حسابی خرد بود. برای منحرف کردن فکرم از موضوع اعصاب‌خردی‌هایم، ابتدا به سرم زد یک پست صندلی داغ بگذارم تا درگیر سوال‌های شما شوم ولی بعد پشیمان شدم و تصمیم گرفتم یک فیلم دانلود کنم. لیست فیلم‌هایم در خوابگاه مانده و ابتدا هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. کمی بعد یادم آمد از یک سه‌گانه قسمت سومش را ندیدم و «before midnight» را دانلود کردم و نشستم به تماشا. خوب بود اما انتهای فیلم آنقدر دو بزرگوار مشاجره کردند که برگشتم سرخانهٔ اول و دوباره در مغزم گروه سرود تشکیل شد!

    پنج. تصمیم گرفتم بخوابم! معمولا خواب آخرین فرشتهٔ نجات من است. موفق شدم بخوابم اما از آنجایی که امروزِ من کلا از دندهٔ چپ بلند شده بود، سر و صدای بقیه بیدارم کرد و معمولا اگر من با سر و صدای بلند بقیه بیدار شوم، اوقاتم حسابی تلخ می‌شود.

    شش. آمدم با ماندالا خودم را آرام کنم و چه شد؟ وسط کار دایره‌ام کج و معوج شد و حسابی قاط زدم و راپید توی دستم را کشیدم روی صفحه و خط‌خطی‌اش کردم اما مثل اینکه فشار دستم زیاد بود چون نوک راپید شکست! :|

    هفت. و سرانجام همین چنددقیقهٔ پیش رفتم سراغ چای تا کمی مغزم آرام شود اما گویا مورچه‌های عوضی خانه‌مان که کم مانده ما را هم بخورند، رفته بودند در فلاسک(یا فلاکس) چای و وقتی چای را در فنجان خالی کردم سه چهار مورچهٔ مرده رویش شناور بودند و مجددا سخنان غیرقابل چاپ! 

    هشت. حس می‌کردم اگر در آشپزخانه بمانم و به امروز و به مورچه‌ها و فنجان چایی که زهرمارم شده بود فکر کنم از کله‌ام دود بلند می‌شود! برگشتم به اتاق و دراز کشیدم روی زمین و دارم این‌ها را برای شما تایپ می‌کنم و در این فکرم که برای آخرین حرکت امروز، خودم را از پنجره پرت کنم پایین یا سرم را بکوبم به دیوار؟

  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۳ بهمن ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی