۱۲ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

رد داده‌ام و این همهٔ اعتراف‌هاست!

خسته‌ام، و این خستگی ماحصل روزها و شب‌های امتحانات است. فردا هم امتحان ناخوشایندی دارم و مغزم از دریافت این‌همه مطالب تاریخی و ادبی به ستوه آمده است. هیچ‌وقت درک نکردم چرا باید این حجم از متن و عنوان کتاب و نویسنده و شرح زندگانی حفظ کنیم؟ چرا باید خلاصه‌های تاریخ ادبیات دکتر صفا را حفظ کنیم و امتحان بدهیم؟ می‌شود خواند و دانست نه اینکه همه‌اش را از بر بود! باید یک خمپاره بیفتد وسط این نظام آموزشی و دوباره از نو ساخته شود. آه! به قول شاعر: «من به تنگ آمده‌ام از همه‌چیز، بگذارید هواری بزنم.» 

نظام آموزشی را می‌گفتم یا خستگی را؟ خستگی را. سر شب مادر پیام داد و پرسید: «سلام، خوبی؟» من هم جواب دادم: «سلام، خوبم.» و این درحالی بود که من اصلا خوب نبودم و چشمانم داشت از شدت خستگی و درد از حدقه می‌زد بیرون و هنوز سه‌‌و‌نیم‌چهارم دو کتابم مانده بود و نمی‌دانستم باید شام چه بخورم و گردن و دستم درد می‌کرد و دلم می‌خواست کانه بچه‌ای که وسط بازار گم شده عر بزنم و عربده که: «من مامانم رو می‌خواااام.» ولی هیچ‌کدام این‌ها را نگفتم چون مادرها همین‌طور خودجوش نگران آدم هستند و اگر من می‌خواستم این‌ها را به او بگویم و بیشتر نگرانش کنم فرق من با یک بچهٔ دماغوی بی‌شعور چه بود؟ نگران‌کردن آدمی که کیلومتر‌ها از تو دور است و هیچ‌کاری از دستش بر نمی‌آید حرکت شایسته‌‌ای نیست. 

بعد از اینکه به مادرم دروغ گفتم و خوردن چند قاشق سرب داغ و آتش در جهنم را برای خودم تضمینی و قطعی کردم، رفتم سراغ کتابم و هی فحش دادم و هی خواندم تا بالاخره مغزم شروع به سوت‌کشیدن کرد. کتاب را کنار گذاشتم. یکی از شماها آمد و مرا نصحیت کرد که اینقدر کله‌پوک نباشم و تهش می‌افتم و آسمان که به زمین نمی‌آید و امثالهم. و بدین شکل کمی از نگرانی‌هایم برای امتحان فردا کاسته شد. بعد از صحبت با او، آمدم اینجا که این غرنامه را بنویسم. در همین لحظه کله‌ام از تخت آویزان است تا مثلا خون بیشتری بهش برسد و همینطور که تایپ می‌کنم در فکرم حالا که اوضاع اقتصادی ایران قاراش‌میش است و پدرهای طفلکی تا اینجایشان(حوالی بینی را در نظر بگیرید) در فشار است و هی می‌دوند و هی خسته‌تر از روزهای قبل‌اند و من نمی‌توانم(بخوانید رویم نمی‌شود) از پدرم دوربین عکاسی چندمیلیونی طلب کنم(چون گناه دارد به‌هرحال)، چگونه باید پولش را جور کنم؟ :|

  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۸ دی ۹۷

    زنگ فارسی، جلسهٔ هشتم: نگارش صحیح همزه.

    [نگارش صحیح نشانهٔ همزه چگونه است؟]

    (قسمت دوم)

  • نظرات [ ۹ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۶ دی ۹۷

    سوال شمارهٔ دو

    از اینکه مسلمان(یا پیرو هر دین دیگه‌ای) به دنیا اومدین، خوشحالین یا ناراحت؟ چرا؟

    سوال ۱.

  • نظرات [ ۵۷ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۱ دی ۹۷

    اسی، دآش بده بیاد اون دیزی رو!!!

    از وقتی به یاد دارم آبگوشت‌خوردن در خانهٔ ما و فک و فامیل‌هایمان یک قاعده داشت و دارد؛ از این سر پذیرایی تا آن سرش یک سفرهٔ دراز می‌اندازیم و با نان بربری یا سنگک و کاسه و قاشق و بشقاب و سبزی و پیاز و... پرش می‌کنیم. کاسه‌های بزرگ آبگوشت را هم می‌گذاریم وسط. همه دور سفره می‌نشینند و بعد از کمی تعارف و تشکر شروع می‌کنند به نان ترید کردن و پر کردن کاسه‌های آبگوشت و خوردنش با سبزی و پیاز‌. صغیر و کبیر هم ندارد؛ همه از دم به همین شکل می‌خورند. 

    وقتی آمدم دانشگاه به یک‌باره درهای جدیدی از هنر آبگوشت‌خوری به رویم باز شد! یادم نمی‌رود روزی را که به سلف رفتم و برای اولین‌بار می‌خواستم آنجا آبگوشت بخورم. سینی غذایم که شامل یک کاسه آبگوشت و کوبیده و دوغ و نان سنگک بود گرفتم و نشستم پشت یکی از میز‌های غذاخوری. همینطور که نان را ترید می‌کردم گفتم بگذار یک نگاهی به دور و بر بیندازم. نگاه کردن همانا و دونقطه‌خط‌شدن همانا! دخترهای جوان با کلی قر و فر و لاکچری‌بازی یک تکه نان در دهان می‌گذاشتند و یک‌ قاشق آبگوشت می‌خوردند. یک‌عده هم تکه‌نانی می‌گرفتند و رویش آبگوشت می‌ریختند و آن را با انگشت اشاره و شست هل می‌دادند به دهان مبارک. دستم از کار ایستاد و سمت چپ لب‌هایم به پایین کش آمد. با خودم گفتم: «این‌ها چرا دارند آبگوشت را اینطوری می‌خورند؟ حتی توی فیلم‌ها هم نان ترید می‌کنند. چه‌خبر است اینجا؟» دستم دوباره به‌کار افتاد و کمی بیشتر نگاه کردم و دیدم نه آقا! همه همین‌‌اند. تازه یک‌سری‌ها مرا که می‌دیدند لبخند ملیح می‌زدند و به‌ هم نگاه می‌کردند. همین‌طور دونقطه‌خط‌وار شروع کردم به خوردن آبگوشت. در دل گفتم: «یعنی الان این شکلی خوردن مد شده؟ یعنی دارند پیش خودشان می‌گویند اه اه این دخترهٔ دهاتی را نگاه دارد عین لات و الوات‌ها آبگوشت می‌خورد؟» شانه بالا انداختم و غذایم را خوردم. برایم مهم نبود آن‌ها چه می‌کردند و چه فکری می‌کردند؛ مهم این بود که آبگوشت بهم بچسبد و از خوردنش لذت ببرم. 

    آن روز گذشت و حالا هربار من برای خوردن آبگوشت به سلف می‌روم یاد اولین‌خاطره‌ام می‌افتم. نگاهی به اطراف می‌اندازم و می‌بینم هیچ‌کس تغییری نکرده و همه مثل گذشته غذا می‌خورند. روز به روز هم به تعداد آبگوشت‌خوران لاکچری دانشگاهمان اضافه می‌شود. من هم می‌نشینم یک گوشه و سنگک‌هایم را ترید می‌کنم و با لذت قاشق قاشق نان آغشته به آبگوشت می‌خورم و به ریش نداشتهٔ همه‌شان می‌خندم که از چنین لذتی محروم‌اند! باور کنید تمام مزهٔ آبگوشت به همین نان‌های خرد‌شده است و آن پیاز نازنینی که با مشت بر فرق سرش می‌کوبی و می‌خوری. حتی اگر از نظر بعضی‌ها این بی‌کلاسی باشد خب به‌درک! :)) ما ترجیح می‌دهیم بی‌کلاس باشیم و از زندگی لذت ببریم تا اینکه نگران باشیم مبادا آبگوشت از گوشهٔ قاشق و از میان نان بچکد روی دست و لباسمان! والله! :)


    ترید‌، تلیت، تیلیت، تریت: شکستن نان در طعام. (دهخدا)

  • نظرات [ ۳۷ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۹ دی ۹۷

    اندرمزایای سخن‌گفتن...

    خانه که بودم هرچند‌وقت‌ یک‌بار، تنها یا با یک بیکار عین خودم می‌رفتیم بازار هفتگی. از دیدن چنین بازارهایی با آن‌همه جمعیت و تکاپو و خرید و صحبت، لذت می‌بردم و هنوز هم می‌برم. یک‌جور زندگی در آن جریان دارد؛ آشناها همدیگر را می‌بینند و چاق‌سلامتی می‌کنند، کاسب‌ها باهم می‌گویند و می‌خندند و گاهی بحث می‌کنند یا دعوا، بچه‌های دماغوی «مامان این رو بخر، اون رو بخر» اعصاب مادرهایشان را خرد و خاک‌ شیر می‌کنند و دختر-پسرهای جوان با خانواده درگیرند که «لباس به آن خوبی کجایش کوتاه است؟» و «مگر شلوار پاره‌پاره عیبش چیست؟». میان آن‌همه جمعیت یک خانم میانسال کرمانی، زیره می‌فروشد و کمی آن‌طرف‌تر دختر جوان سیه‌چرده‌ای چاقوی زنجان! پیرزن‌های محلی هم بساط مرغ و اردک و سبزیشان همیشه به‌راه است. و من از قدم زدن در این شلوغی‌ها سرذوق می‌آیم؛ از قدم‌زدن در این همه قصه و زندگی. زیباست، نه؟ 

    یک‌روز دست کسی که آنقدرها هم بیکار نبود ولی وقت‌ آزاد داشت را گرفتم و رفتیم آنجا. داشتیم به جوراب‌های رنگارنگ یک دست‌فروش نگاه می‌کردیم که دو خانم کنارمان ایستادند. همراه من، آن‌ها را شناخت و بهشان سلام کرد. گویا از دوستان قدیمی‌اش بودند. اما فقط یکیشان جواب داد و آن‌یکی چپ‌چپ نگاه کرد و رویش را برگرداند. جفتمان با تعجب نگاهش کردیم. همراهم پرسید: «چه شده، تحویلمان نمی‌گیری؟» و این بهانه شد برای باز شدن سفرهٔ دل آن دو خواهر که منشی‌های مطب چشم‌پزشکی بودند که همراه من همیشه به آنجا می‌رفت. لب به گلایه گشودند که: «بله! دکتر می‌گفت تو پیشش گفته‌ای ما آدم‌های خوبی نیستیم و هیچی سرمان نمی‌شود و... . این بود حق آن نان و نمکی که باهم خوردیم؟ این‌گونه جواب محبت‌های ما را دادی؟» و همراه من هم با دهان باز به آن‌ها خیره شده بود و بعدش قسم خدا و پیغمبر آورد که گردنم بشکند اگر این‌حرف‌ها را زده باشم و دروغ گفته و... . 

    از آنجایی که من می‌دانستم کسی که دارد قسم می‌خورد جدا اهل این پشت‌‌سرگویی‌ها نیست و حوصلهٔ اینطور بحث‌های خاله‌زنکی را هم نداشتم و ندارم، چندمتری از آن‌ها فاصله گرفتم تا صحبتشان تمام شود. قریب به نیم‌ساعت باهم حرف زدند و هرچه در دل داشتند بیرون ریختند. گویا آقای دکتر قصد دوبه‌هم‌زنی و حتی سه‌به‌هم‌زنی داشت که چنین حرف‌هایی زد. و در نهایت سوءتفاهم بین این سه‌نفر کاملا برطرف شد و با لبخند و خوبی و خوشی از هم خداحافظی کردند.

    وقتی ظهر شد و از بازار برمی‌گشتیم به این فکر می‌کردم که آن‌روز ما هم یکی از قصه‌ها و زندگی‌هایش بودیم؛ یکی از قصه‌هایش که پایان خوشی داشت و دلیل آن چیزی نبود جز شکستن سکوت و حرف زدن. اگر آن دو خواهر گلایه‌ نمی‌کردند، همراه من هیچ‌وقت روحش خبردار نمی‌شد و نمی‌توانست از خودش دفاع کند، بذر کینه و ناراحتی در دل آن دو هم کم‌کم ریشه می‌دواند و درخت می‌شد، و سرانجام این رابطهٔ دوستانه از هم می‌پاشید‌. اما با یک حرف‌زدن نیم ساعته همه‌چیز ختم به خیر شد. راستش من بازارهای هفتگی را دوست دارم‌ چون پر از آدم و قصه و درس است. نگاه می‌کنم و یاد می‌گیرم و گاهی خودم هم بخشی از این ماجرا می‌شوم. 


    عکس‌نوشت: یکی‌دوهفته‌پیش. وسط بازار هفتگی‌. دست‌های یک پدربزرگ ناشناس. این دست‌ها روایت یک عمر زندگیست...

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۸ دی ۹۷

    چون ویر نوشتنم گرفته ولی موضوع خاصی در ذهنم نیست!

    یک. دیشب که روی تک‌صندلی شمارهٔ نُه اتوبوس نشسته بودم و به بیرون و برف روی کوهستان و درخت‌ها و بام خانه‌ها نگاه می‌کردم، احساس غریبی به من دست داد. دلم می‌خواست از اتوبوس پیاده شوم و بر آن‌‌همه سپید زیبای شب‌زی قدم بگذارم و پیاده بروم تا آنجا که نمی‌دانم، تا آنجا که استخوان‌هایم از سرما بسوزد و نفس‌هایم یخ بزند. دلم می‌خواست در آن سکوت دلارام و دلهره‌آور کوهستان، خودم را رها کنم؛ بی‌واهمه و بی‌قید فریاد بزنم، فریاد بزنم تو را...

    دو. آدم نچسبی شده‌ام. خودم هم به آن واقفم. هرچه قید و شرط و خطوط قرمز و آبی و بنفش داشتم و سعی می‌کردم تا حدی کنارشان بگذارم و ملایم‌تر برخورد کنم، دوباره پررنگ‌تر از گذشته برگشته‌اند؛ چون آمدم آدم‌ها را داخل آدم(!) حساب کنم ولی گند زدند به تصوراتم و باعث شدند بار دیگر قلبم نسبت بهشان یخ‌بزند و رهاکردنشان برایم دشوار نباشد. دوباره پریده‌ام توی غارم. البته نه اینکه قلم و خودکار آورده باشم و اسم نوشته باشم و یکی‌یکی خط زده باشم. البته که نه! دیوانه که نیستم. فقط سعی نمی‌کنم زیاد درگیرشان شوم. البته این خوب نیست. می‌دانم. ولی صداقت تلخ به از دروغ شیرین! هرچند عاقبت این‌کار می‌تواند پوسیدن در تنهایی و حسرت باشد! :|

    سه. من طبیعت را عاشقانه دوست دارم! مادامی که کنار دریا قدم می‌زنم، در جنگل نشسته‌ام و با چشم بسته به صدای پرندگان گوش می‌دهم، در کوهستان ایستاده‌ام و صدای جوش و خروش رودخانه می‌آید و قطرات ریز مه بر صورتم می‌نشیند، حس می‌کنم دوباره زنده شده‌ام. آرامشی که در این لحظات به روحم سرازیر می‌شود مشابه همان رامش هنگام نمازخواندن است. تمام سلول‌های بدنم با طبیعت و آنچه درون آن است همراه و هم‌نوا می‌شود. از تمام دنیا و تعلقاتش کنده می‌شوم و نفس‌هایم عطر دیگری می‌گیرد. راستش این احساس عاشقانه را موهبتی می‌دانم که نصیبم شده. و الان چندماهی‌ می‌شود که جز دریا به سراغ بقیه‌شان نرفتم و حس می‌کنم طبیعت خونم شدیداً افت کرده! 

    چهار. می‌توانم بگویم قریب به دوسال است که هیچ‌چیز درست‌حسابی‌ای ننوشته‌ام. بارها عطش نوشتن داستان و شعر به سراغم آمده اما تا قلم به دست گرفتم مغزم قفل شد. اغلب به این شکل است که یک پاراگراف می‌نویسم و بقیه‌اش می‌رود روی هوا! حالم از چیزی که نوشتم به‌هم می‌خورد و پرتش می‌کنم یک گوشه تا بعدا به سراغش بروم. دیشب فکری به ذهنم رسید. اینکه هر روز یک موضوع انتخاب کنم و بنویسم؛ شده حتی لیوان، آینه و در و دیوار و... . بلکه از این رخوت و ملال در آمدم! :/

    پنج. چند شب پیش داشتم به زندگی دلخواهم فکر می‌کردم. با خودم ‌می‌گفتم چه‌جور زندگی‌ای ایده‌آل من است؟ هنوز هم معتقدم زندگی کارمندی یک اتفاق منفور و پژمرده‌کننده است یا نه؟ و دیدم بله! هنوز هم دلم نمی‌خواهد کارمند جایی باشم. هنوز هم از اینکه دبیری را انتخاب نکردم خوشحالم. راستش... زندگی دلخواهم یک‌چیزی شبیه کوله‌نوردی است! یک زندگی که در عین سادگی هیجان داشته باشد. بشود شب خوابید و صبح با یک همراه و کوله و وسایل مورد نیاز رفت پی ماجراجویی! آخر چه لطفی دارد تمام عمر عین ربات کار کنی به انتظار بازنشستگی و بعد از بازنشستگی زهوارت در برود و نتوانی بروی دنبال آنچه که می‌خواهی؟ البته نمی‌دانم می‌توانم یک زندگی دلخواه برای خودم بسازم یا نه ولی دست کم تلاشم را می‌کنم. که حداقل اگر نشد که بشود، پیش خودم شرمنده‌ نباشم! :| از آنجایی که در یک جغرافیای گل و بلبل زندگی می‌کنیم و اگر درآمد نداشته باشیم باید برویم بمیریم، نمی‌شود چیزی را پیش‌بینی کرد. 

    شش. مدتی شدیدا در فاز ما می‌توانیم همه‌چیز را درست کنیم و دائما یکسان نباشد حال دوران غم‌مخور بودم اما الان اصلا! حتی به اصلاح عملکرد فرهنگستان زبان فارسی هم امیدی ندارم. :|

    هفت. هدف از نوشتن پست قبل این بود که جمله‌های امیدبخشمان یادمان بیاید و یک‌بار دیگر تکرار شود، بلکه کمی بهش فکر کنیم و فراموش نکنیم در دل روزهای خاکستری هم می‌توان به چیزی دلگرم بود. :)


    همین.

    تا درودی دیگر بدرود. :دی

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۶ دی ۹۷

    سوال شمارهٔ یک

    امیدبخش‌ترین جمله‌ای که تا حالا شنیدین یا خوندین چی بوده؟ :)

    جملهٔ من: یا رفیق من لا رفیق له...

  • نظرات [ ۶۴ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۳ دی ۹۷

    این بود زندگی؟!

    از مزایای داشتن خواهر بزرگ‌تر این است که می‌توانید ببریدش فروشگاه لوازم‌التحریر و تا می‌توانید جیبش را خالی کنید! :|

    پی‌نوشت: از بس دل‌رحمم من! :| :))

  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۲ دی ۹۷

    شوریدگی

    جایی میان زمین و هوا ایستاده‌ام؛ در نقطهٔ کم‌نوری که پر از دوراهی و مسیر و لزوم انتخاب است و بیم و امید و دلهره و خستگی. ایستاده‌ام در نقطه‌ای نامعلوم، با درونی سرد و قلبی رو به بیماری، دورافتاده‌ از دنیا و آدم‌هایش. کارم شده نگاه کردن؛ نگاه کردن به ماجراها، به آدم‌ها، به ماجراهای آدم‌ها! و در بحبوحهٔ این بی‌قراری‌ها دارد ترک برمی‌دارد این دل. یکی‌یکی اتفاقات و آدم‌ها و عاطفه‌ها از میان این ترک‌ها می‌افتند پایین و حس می‌کنم دارم همه‌چیز را گم می‌کنم؛ حتی خودم را.

  • نظرات [ ۱۲ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۱ دی ۹۷

    2019

    در این روزهای کریسمس و نو شدن سال میلادی، اگر با لبخند کریسمس را به مسیحیان عزیز تبریک بگوییم و برایشان آرزوی سال خوب و حال خوب کنیم، زیباست. این کار حتی یک نوع احترام به مذهب و آیین و رسم و رسوماتشان است اما نمی‌دانم چرا چندسالی است روی‌ آورده‌ایم به ریختن قیمه‌ها در ماست‌ها و خربزه‌ها در عسل‌ها! مثلا در عین حال که مسلمانیم و این عید به ما ربطی ندارد، می‌رویم کاج می‌خریم، کلاه مخمل قرمز و سفید سر می‌کنیم، کریسمس را تبریک می‌گوییم و به هم کادو می‌دهیم!!! به کجا چنین شتابان واقعا؟! :|

    پی‌نوشت اول: به قول بزرگواری: «به بعضی‌ها هم باید گفت عزیزم کریسمس عید باکلا‌س‌ها نیست، عید مسیحی‌هاست!» :|

    پی‌نوشت دوم: البته که همه اینطور نیستند. همان «عده‌ای» و «بعضی‌ها» و «بخشی از مردم» مقصود نگارنده است. 

    پی‌نوشت سوم: نمی‌دانم اینجا مسیحی داریم یا نه، اگر کسی هست از همین تریبون کریسمس را بهش تبریک می‌گویم. :)

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۱ دی ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی