۲ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

مردم خسته‌جان من...

چه بگویم؟ چه می‌توانم بگویم؟ آنقدر ضربه محکم بوده که لالم کرده. آنقدر ضربه محکم بوده که دنیا دارد دور سرم می‌چرخد. قلبم داغ دارد. دیده‌اید جگر چطور روی آتش جز و جز می‌زند؟ حال قلب من هم اینگونه است. نمی‌توانم کلمات را ردیف کنم. اصلا از کجا بگویم؟ از کدام گوشه‌اش؟ از مرگ‌ها بگویم و یتیم شدن‌ها؟ یا از دخترکی که کودکی‌اش زیر مشتی خاک دفن شد؟ از نبود امکانات بگویم یا آن آشغال‌هایی که به اسم مسکن مهر تحویل مردم دادند؟ از روستاهای کاملا ویران شده بگویم یا دست و پاهای زیر آوار؟ از لرزیدن پشت پدر بگویم یا دل مادر؟ از حرف‌های آن مرد بگویم که می‌گفت خدا به ملک گفته رگ زمین را بگیر؟ یا آن یکی که گفته نباید از دولت انتظار داشته باشید و به جایش عبرت بگیرید؟ گفتن دارد؟ نه... ندارد... زار زدن دارد...زار  زدن... مردن دارد...

  • نظرات [ ۳۶ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۴ آبان ۹۶

    وقتی یک کامیون غم یکهویی می‌ریزد توی قلبت...

    در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد‌؛ چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به‌توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله‌ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این‌گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید. 

    (بوف کور، صادق هدایت، انتشارات صادق هدایت)


    :: این شهر افسرده‌ام می‌کند؛ این شهر بی‌باران... 

  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۹ آبان ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی