۴ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

بازهم زائرتان نیستم از دور سلام...

درست یادم نمی آید زمانش را. نمی دانم کدام سال بود، کدام ماه و یا حتی کدام روز اما به خاطر دارم توی یکی از ثانیه های نمناک روزگارم، از خدا خواستم تا زمانی که عشق به کربلا در دلم نجوشیده و آتشی بر خرمن روحم نزده، کربلایی ام نکند. چون من یکبار در کودکی هایم بدون آنکه بدانم علی ابن موسی الرضا(علیه السلام) کیست پا به حرمش گذاشتم و و بعدها عاشقش شدم و بعدها و بعدتر های زیادی گذشت و می گذرد و من دیگر نتوانستم پا به صحن و سرای نورانی اش بگذارم و در چشمانم قاب کنم حریم امنش را. حالا از آن روز و از آن ثانیه ی نمناک بسیار می گذرد. من قدری بزرگ تر شده ام. دلم از روزهای پیش اندکی بیشتر می فهمد. تازه فهمیده حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست. تازه فهمیده حسین است که جان ها همه پروانه ی اوست.* و چه رنجی دارد پروانه باشی به دور شمعی که سلاله ای از نسل خورشید است و ناگهان...

 و حالا چهل روز می گذرد. چهل روز می گذرد از آن واقعه. از روز واقعه. چهل روز می گذرد از روزی که علی اصغر شش ماهه به روی دست های پدر تا عرش خدا پرواز کرد و نینوا رنگ قیامت به خود گرفت وقتی زانوان عباس(علیه السلام) بر زمین نشست. چهل روز می گذرد. چهل روز می گذرد از لحظه ای که قطعه ای از نور بهشت را بر نیزه نشاندند و خیمه ها در آتش سوختند. می شنوی شیون را؟ شیون آن دخترک سه ساله ای که از گوش و گوشواره می گوید؟ و چه رنجی چشید زلف سیاه دختر علی ابن ابی طالب که یک روزه گرد مصیبت سپیدش کرد. حالا این منم. منم که از آن روز و از آن ثانیه ی نمناک بسیار دور شده ام و دلم می خواهد در آخر همین سطر اشک آلود برای مصیبتی که کربلا به خود دیده بمیرم. خدایا...دلم را چیزی لرزانده...حالا می شود کربلایی ام کنی؟ می شود؟


 بشنویم؟

* این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست/ این چه شمعی است که جان ها همه پروانه ی اوست

                                                                                                                محمدجواد غفور زاده(شفق)

  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۹ آبان ۹۵

    به رسم عادت...

    آهسته قدم بردار...

    اینجا دخترکی میان بازوان خشکیده ی برگ ها متولد شده است...


  • نظرات [ ۶۵ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵

    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...

    حال دیشبم حال آخرین برگ مانده بر درخت بود که هجوم بی امان پاییز او را تنهاتر از هر زمانی بر زمین زد. نشکست اما زیرپای رهگذری خرد شد. حالِ امروزم خوب است؛ مثل آن گنجشکی که بر سیم برقی نشسته، در خودش جمع شده و با چشم، قدم های خسته ی رهگذری غمگین را می شمارد. قدم های خسته ی رهگذرِ غمگینی که سال هاست از این خیابان گذر نکرده...

  • نظرات [ ۳۱ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۶ آبان ۹۵

    انشایی که نوشتم برای دیگری...

    به نام خدا

    موضوع انشا: مادر...


    نوشتن شاید دشوارترین کار جهان شود درست همانجایی که قلم در دست داشته باشی، دفتری کهنه و اما کلمات در ذهنت به سکوتی ابدی دچار شوند. لال شوند. بمیرند و زیر دست و پای افکار مشوش ات دق کنند...و چه سخت است اگر بخواهی روزی از مادر بنویسی. مادر...مادر...مادر... چه زیباست این نام که خودش به تنهایی ترانه ی دلدادگی است. گویی خدا به هنگام آفریدن این بانو، همه عشق و محبتش را در روح او دمیده و زیباترین سمفونیِ جهانِ بودن را با خاک گلویش آمیخته که اینگونه لای لایی هایش آرام جان بی قرارمان است. 

    به راستی که چه پَست و ناتوان می شوند واژه ها وقتی کلام مادر به میان می آید... و چه لرزان می شود قلم هنگام نوشتن از او... او که الهه ی هرچه زیبایی در جهان است. او که فروردین چشمانش دوای هرچه بی قراریست. فرقی نمی کند سر میز صبحانه چای بیاورد یا نه... همینکه عشق را توی خانه ی کوچکمان دم می کند بس است.

    مادر بهشت من همه آغوش گرم توست/گویی سرم هنوز به بالین گرم توست

    پیوسته در هوای تو چشمم به جست و جوست/هر لحظه با خیال تو جانم به گفت و گوست

    آری! بهشت همین آغوش گرم و لطیف تو است مادرم. تویی که مرا در وجودت پروراندی، از شیره ی جانت سیرابم کردی، دستانم را گرفتی و با هر قدمی که برداشتم زیر لب دعایم کردی. کاش می شد لابه لای همین واژه ها به قربانت بروم مادر... به قربان تو ای بانوی بی همتای زندگی ام. کاش می شد در سطر به سطر این دفتر دستانت را ببوسم...دستان تو که گرد یک عمر کار و تلاش، آزرده حالشان کرده. دستان تو که بوی زندگی می دهد... که روزی با همین دست ها به آغوشم می گرفتی و لای لایی گویان برای بی تابی هایم شب زنده داری می کردی. 

    چه کسی می تواند انکار کند تو را؟ انکار کند مادرانگی هایت را؟ از جان گذشتن ها و ایثارت را؟ در دفتر ذهنم جاری است لحظه های بوددنت...در کودکی هایم...نوجوانی هایم و جوانی هایم. رد پای حضورت لا به لای روزهای زندگی ام پاک نمی شود هرگز...هرگز...هرگز... ببخش بر من خیره سری ها و سرکشی هایم را که می دانم قلب تو چشمه ای از قلب خداست...که بخشنده است...که دریادلی حتی هنگام خشم و سرزنش هایت.کاش قدر بدانم لحظات بودنت را که تکرار نمی شوی دیگر. غیر از تو کسی نیست که اردیبهشت دامنش را بگشاید و خانه عطر بهارنارنج بگیرد. بوسه می زنم بر چروک پیشانی ات مادر...که تو تکرار نشدنی ترین اتفاق روزگار منی...دوستت دارم.


     نمی‌دانم اصلاََ این نوشته می‌تواند یک انشاء باشد یا خیر اما خب نیم‌ساعته نوشته‌شد با چشمانی که از زور درس خواندن باز نمی‌شد؛ آن هم ساعت 12 شب. فکر کنم تحت چنین شرایطی همچین انشایی خیلی هم لاکچری است!

  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی