۱۱ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

ماه من


عمیق نفس می کشم این سبُک عاشقانه ترین هوای پاییز را که دارد عطر آبان می گیرد...

عکس:علیرضا خطیبی

  • نظرات [ ۳۹ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵

    پاییز امسال هم می گذرد...

    دو سه روزی می شود که وقت غذا خوردن چیزی آزارم می دهد. گویا میهمان ناخوانده ای توی دهانم جا خوش کرده . برای همین امروز ظهر، وقتی که از مدرسه به خانه آمدم، روی صندلی نشستم. آینه را برداشتم و با دقت دندان هایم را بررسی کردم. وقتی آینه را روی میز گذاشتم، فهمیدم این روزها یک مثقال دارد به عقلم اضافه می شود. این میهمان کوچک همچون پری سپیدِ خفته در ملحفه ای صورتی رنگ از ترس آنکه مبادا چشمش بزنم تنها گوشه ی دامنش را بهم نشان داده. چه پری خسیسی! نه؟ :))


     بالاخره امروز توانستم بعد از قرنی یک فیلم سینمایی ببینم! نمی گویم فوق العاده بود اما بد هم نبود! :)

     خدایا شکرت...

     بشنویم؟


  • نظرات [ ۴۲ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۷ مهر ۹۵

    هیچ گواهی به سالم بودن من نیست...

    این روزها 

    گاهی در کوچه پس کوچه های زندگی قدم می زنم...

    از خیابان داشته ها می گذرم...

    و انتهای کوچه ای تنگ و بی هیاهو، مقابل یک در چوبی قدیمی می ایستم...

    چه سکوتی...

    پرنده از کوچه باغ آرزوهایم پرید...


     ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن/ در گوشه‌ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی

    [شهریار]

  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۳ مهر ۹۵

    آن روزها...

     - این پاییز هم انگار ساخته شده تا آدم را بگذارد اندر خم کوچه ی احوالش!

    سید این را گفت و ویلچرش را برد سمت پنجره...باران بی صبرانه بر شیشه می کوفت و صدایش سکوت خانه را می شکست...طرف های عصر بود که بی بی یک کاسه آش رشته ی نذری داد دستم و گفت:«این را بده به سید و از قول من بهش بگو یکبار دیگر زیر گوش ات از عشق و عاشقی بخواند توی پنج دریِ زهوار در رفته اش همان چهارتا خال موی رو سرش را هم می کَنَم!.»

     توی دلم خندیدم...بیچاره بی بی خبر نداشت همه ی آتش ها از گور منِ بی چشم و رو بلند می شود که همیشه ی خدا سیر و سلوک عارفانه ی سید را می کشانم به زلف یار و چارقد گلدار و غنچه ی لب های اناری اش!حواسم را از حرف های بی بی بیرون کشیدم و پرت کردم وسط پنج دری زهوار در رفته ی سید!درست همانجا که قطرات باران خود را بر شیشه ی پنجره می کوفتند...البته این اتاق همچین زهوار در رفته هم نبود! بی بی است دیگر! هرچه فضل خواهرانه دارد اینگونه نثار برادرش می کند! رفتم کنار سید وگفتم:«نفرمایید آ سِد میرزا ! شما و اندرخم کوچه ای ماندن؟» با صدای خش دارش خندید و گفت:«فقط خداست که اندر خم هیچ کوچه ای نمی ماند پسرجان! ماسوی الله همه پایشان یه جا گیر است!»

    - یعنی عاشقند ؟

    از پشت آن عینک ته استکانی که به قاعده ی دو تا نعلبکی نصف صورتش را گرفته بود،چپ چپ نگاهم کرد و گفت:«منتظری یک چیز بگویم تا فی الفور بچسبانی اش به ناف عشق؟تو آدم نمی شوی بچه؟»

    قاه قاه خنده ام رفت به هوا...نشستم روی طاقچه ی نسبتا عریض رو به روی سید و همانطور که به چین و چروک صورتش نگاه می کردم گفتم:« باشد قبول...این بار را کوتاه می آیم چون بی بی گفته اگر یکبار دیگر در مورد عشق باهاتان صحبت کنم تیکه بزرگه تان گوشتان است.» 

    خندید و گفت:« امان از این پیرزن که حتی توی پیری هم دست از سر کچل ما بر نمی دارد...عشق که چیز بدی نیست...آدم های عاشق چیزی در دلشان دارند که نعمت و رحمت است...اینکه عاشق چه باشی و مقصودت که مهم است...فی المثل به کسی که عاشق خداست نباید خرده گرفت...به کسی که از عشق الهی می گوید هم نباید خرده گرفت...عشق خالق و مخلوق مِن جمله خالص ترینِ عشق هاست...لکن به شرط اینکه مجنون باشی...مجنون واقعی» 

    دست زیر چانه بردم و گفتم:«سید یک جای حرفتان را قبول ندارم...عشق خالق به مخلوق خالص است ولی عشق مخلوق به خالق چه؟ خدا بدون چشم داشت هوایمان را دارد...ما چه؟ همیشه برایش شرط می گذاریم...همین من...بهش می گویم خدایا جان هرکه دوست داری یک کاری کن لیلی را به من بدهند قسم می خورم اگر مال من شود دیگر ترک صلاه نکنم و همه ی نماز ها را اول وقت بخوانم! می بینی سید؟ حتی برای انجام واجبات هم دارم برای خدا شرط می گذارم و یحتمل اگر خدای ناکرده لیلی را بدهند به آن حسن بقال مادر به خطا،پاک دیوانه میشوم و هیچ معلوم نیست چه گله هایی از خدا بکنم و قید هرچه بندگی را بزنم! این کجایش خالص است؟»

    سید همانطور که به پنجره و قطراتی که می غلتیدند و لابه لای قطرات دیگر گم می شدند خیره بود،آرام گفت:« گفتم که...باید مجنون باشی...مجنون واقعی...آن وقت عشقت خالص می شود.کسی که عاشق واقعیِ خدا نباشد نمی تواند عاشقِ واقعیِ بنده ی خدا باشد.»

    آن روز وقتی از در خانه ی سید بیرون زدم صداهای توی مغزم از صدای باران پیشی می گرفت...تمام جانم خیس بود و حرف های آ سِد میرزا در ذهنم تداعی می شد...به یاد دارم سه روز بعد لیلی را دادند به حسن بقال...آن روزها هجده ساله بودم که لیلی عروس شد...و من...مجنون شدم...برای همیشه...اما لیلای من لیلی نبود...همانی بود که در عین دیوانگی وقتی پای برهنه کوچه ها را گز می کردم و از گلدسته های مسجد صدای اذان طنین انداز می شد،می ایستادم و به عشقش نماز می خواندم...

  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    آب اگر ریخت فدای سرت ای یار بیا...

    جور عجیبی عاشقت بودن به دلم می چسبد...جور عجیبی لب هایم هوای زمزمه دارد...زمزمه ی نامت...نام تویی که درست وقتی از همه نا امید می شوم ناگهانی دستانم را می گیری...بلندم می کنی...تو می شوی همان عموی مهربان و من دخترک کوچکی که دستانت را سفت می گیرم تا مبادا توی تاتی تاتی هایم بیفتم...من همیشه گریه می کنم...همیشه چشمانم پر از اشک می شود و با اخم و دلخوری زل می زنم به تو...تو اما همیشه با لبخند چند دانه شکلات میگذاری توی دامنم و می گویی " آشتی؟ " و مگر می شود با تو آشتی نکرد؟ اصلا مگر قهری هم بوده که بخواهد به آشتی ختم شود؟ همه ی این ها اداست...وگرنه نام تو را صدا زدن هم عالمی دارد عمو عباس...عمو عباس...عمو عباس...پیچ میخورد توی مغزم این اکو...یادت که هست؟ من از همان کودکی تو را تمام و کمال عموی خودم می دانستم...اصلا هرکی می پرسید چند عمو داری تو راهم بین عموهایم می شمردم...چه غلط باشد چه درست...پررویی باشد یا نه...گستاخی باشد یا نه...تو همان عمو عباس روزگار کودکی  های منی...من هم آن دختربچه ی نازنازی ام که شب های تاسوعا سیاه می پوشیدم و یک گوشه کز می کردم و می گفتم یزیدِ کِزافد عمومو کُچت! راستی...امشب توی دسته که بودیم یکی مدام می خواند...عمو عباس...علمت کو عموی خوبم؟ علمت کو عموی خوبم...علمت کو عمو؟ من امشب زیادی منگم...من امشب زیادی غم دارم...جواب سوال ها را گم کرده ام...چون توی هیئت مداح برای خیلی ــُـمین بار از تو گفت...از امان نامه...از غمت...از العطش گفتن های کودکان خیمه...از غیرتت...از مشک...از فرات...دست های بریده...عمود آهنین و سر نازنینت...تیر...آخ...عمو...دلم غم دارد امشب...دلم برای تو غم دارد امشب...آنقدری که واژه ها زیر این غم وا می روند و چیزی ازشان نمی ماند...راستیتش قلمم قلج شده...می شود خودت بیایی؟خودت بیایی بنشینی کنار دلم و شرح پریشانی اش را بخوانی؟...اصلا عمو...خلقی اینجا تشنه ی نگاه تواند...نمی خواهی بیایی سقا؟

    [ابالفضل باوفا،علمدار لشکرم]         

  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۰ مهر ۹۵

    مو رفته لای اصل هایمان!

    ناردونه: بابا تو که کلا محرما مسجد نمیری...حداقل پاشو بیا هیئت

    من: مرسی...اگه قرار به رفتن باشه که خب...همون مسجدو میرم چرا برم هیئت؟

    ناردونه: خاک تو سرت آخه!

    من :|


    ترجیح میدم توی خونه به امام حسین(ع) و حقایق تلخ عاشورا فکر کنم و اشک بریزم...مداحی گوش کنم...حتی تر درس بخونم ولی نرم مسجد و هیئت! نه که بد باشه...نه که کار خوبی نباشه...اما ترجیح میدم تو خونه باشم نه مسجد که یه عده دختر هم سن و سالم جمع میشن و از تیپ و قیافه پسرها و فلان زنجیرزن و سینه زن میگن...یا اینکه فلانی بهم شماره داد...اون دختره رو می بینی اونجا نشسته؟ فلانی خاستگارش بود...اون یکی شوهر کرده...فلانی طلاق گرفته...و از این دست چرندیات... و تو رو مجبور می کنن کنارشون بشینی و به پرت و پلاهاشون گوش کنی...ترجیح میدم تنها تو اتاقم باشم...ترجیح میدم نوحه خونی و عزاداری تو تلوزیونو ببینم تا رفتن تو جمع کسایی که به بهانه ی محرم و عزاداری میرن مسجد و هیئت و با هرهر و کرکر از هر دری حرف میزنن..دریغ از گوش دادن به چیزی که باید...امسالم مثل پارساله...که شب تاسوعا رفتیم بیرون...دسته ی مسجدمون رفت سمت خونه ی حاج آقا...همون که بوی خدا میده...همون که هرسال شب تاسوعا نصف شهرو شام میده...و مداح میخوند:« جوانان بنی هاشم بیایید...علی را بر در خیمه رسانید» و من مثل هرسال شامِ شبِ تاسوعای حاج آقا رو نخوردم ...چون درک نمی کردم اون جمعیت عجیب جلوی دروازه رو که برای یه پرس غذا از سرو کول هم بالا می رفتن...از دور نگاشون می کردم...بیایید قبول کنیم تو این مورد و خیلی از موارد دیگه فرهنگمون می لنگه...خیلی هم می لنگه...برای همینه فقط تاسوعا و عاشورا از خونه میزنم بیرون...حتی به ناردونه هم که اون دو روز همه جا باهامه گوش نمیدم....چون اونم همیشه از بقیه و فلانی ها میگه...

  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵

    ارباب صدای قدمت می آید...

    پاییز امسال بوی اسپند و محرم می دهد...بوی خرماهای توی مسجد...بوی گلابی که بی بی هر سال توی دسته ها می پاشد به تمام جانِ سینه زن ها و زنجیرزن ها و بلند می گوید:«الهی که ابالفضل(ع)دستتونو بگیره...الهی که امام حسین(ع)شفاعت خواه همتون بشه» پاییز امسال بوی اشک می دهد...بوی اشک...این روزها توی خیابان ها که قدم میزنی...سنگ فرش های شهر را که متر می کنی... ایستگاه های صلواتی را می بینی که یکی یکی قد راست می کنند....ایستگاه های صلواتی و هیئت هایی که برای ده روز عزای حسین(ع) و آل علی(ع) بسمِ اللُه عشق گفته اند...این روزها شهر حال و هوای دیگری دارد...ابرها رخت سیاه پوشیده اند و آسمان هم نوا با نوحه ها آرام آرام می گرید...بوی اسپند می آید و صدای قل قل سماورها برای دادن چای صلواتی...صدای پیرمردهایی که صلوات گویان لا به لای دود اسپند ،یک قلپ چای می خورند و از مراسم مسجد فلان کوچه می گویند و از فلانی که قرار است روز عاشورا وسط میدان علم را بچرخاند...علم ابالفضل باوفا را...ابالفضلی که فرات شرمنده ی دستان بریده اش شد...حتی از کربلایی فتاح هم می گویند که قرار است روز تاسوعا آش رشته بدهد به عزاداران عباسِ حسین(ع)...نمی ایستم تا گوش کنم...از کنارشان می گذرم و نفس می کشم هوای شهر را...نفس می کشم این غمگین ترین هوای عزای حسین را...و پرسه می زنم میان پس کوچه های آکنده به عطر نوحه هایی که از کودکی می شناسمشان...میان تمام یا حسین گفتن ها و قمر بنی هاشم گفتن ها...گوش کن...یکی دارد می گوید " عمو عباس...علمت کو عموی خوبم"...آن یکی می گوید " می زنم دم ز علمدار رشید حرم عشق...شه با کرم عشق" ...علمدار رشید حرم عشق...ناگهان چیزی می چکد میان صورت یخ زده ام و آرام آرام تا چانه ام می رود...داغ است...شور...ابالفضل رشید کربلا...او تنها کسی است که می توانم از غمش تا روز ازل اشک بریزم...اصلا مگر می شود به او فکر کرد..فرات را تداعی کرد...آب را...لب های ترک خورده اش را...دست های بریده و مشک پاره پاره اش را...و اشک نریخت...پیش او هر چه جوانمردی و غیرت زانو می زند... بومممممم...با صدای تبلی به خود می آیم و در گوشم می پیچد..."حسین ابا عبدالله...آخر حسین ماتم تو می کشد مرا....حسین اباعبدالله... این غصه ی محرم تو می کشد مرا...حسین ابا عبدالله" و حلقه ی اشکی دوباره میخزد به ایوان چشمم...آه...پاییز امسال بوی اسپند و محرم می دهد...بوی گلاب...نفس می کشم این غمگین ترین هوای عزای حسین را...گویی صدای قدم های کسی در شهر می پیچد...راستی ارباب...صدای قدمت می آید...

  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۱ مهر ۹۵

    لبخند بزن،دنیا به لبخند تو محتاجه :)

    دنیای ما دنیای یهویی های جذاب و دوست داشتنی است! از جنس آن اسکناس ده تومانی که ناگهانی توی جیب پالتویمان پیدایش می کنیم و حسابی کیفورمان می کند! از جنس آن بچه کوچولوی های ناز نازی که تاتی تاتی می کنند و یک سانتیمتری مان می ایستند...زل می زنند به چشمانمان...و ناگهانی با جیغ و داد و خنده، بوسه ای آبدار می نشانند روی صورتمان...از جنس آن ظهر دم کرده ی تابستانی که با یک خروار خستگی و شکمی که روی اکوی گشنگی دارد غش می کند،در خانه را باز می کنیم  و بوی قورمه سبزیِ مادر تمام جانمان را پر می کند ...از جنس آن دوستت دارم هایِ ناگهانیِ دل آب کن...می دانی رفیق...شاید بهتر است توی این روزها...روزهایی که مشکلات و دغدغه ها و گرفتاری ها دلمان را مثل یک دستمال سفره می چلانند و هیچ عین خیالشان نیست،دعا کنیم لحظه هایمان با این شادی های کوچک بیامیزد...با این یکهویی ها...مثل پیدا کردن آهنگی که دوستش داریم و اسمش را نمی دانیم،توی یک کافه ی پرت...مثل پیدا کردن چند دانه تخمه ی پوست کنده لابه لای تخمه سیاه های توی کاسه...مثل مست شدن از بوی عطری خوشبو در گذر خیابان...مثل دیدن یک دوست قدیمی پس از سال ها،توی کافه کتاب...مثل اینکه هوا سرد باشد...ها کنیم...یک دختربچه ببیندمان و بهمان بخندد...و ما از خنده اش لبخند بزنیم...راستی لبخند...همین لبخند...می دانی چقدر می ارزد؟ می دانی اگر لبخند بزنی دنیا چه حال خوشی پیدا می کند؟ مثل این است که توی اخترک شازده کوچولو یک گل بروید و بشود گل او...بشود تنها گل او...آن وقت دنیا تا زنده است می شود مسئول گلش...مسئول لبخند تو...

  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۹ مهر ۹۵

    ای تو تفسیر همه خوب ترین ها...

    همیشه باید یکی باشد؛ یکی باشد که بتواند پا به پای تو دیوانگی کند، زیر باران دستت را بگیرد و مجبورت کند الکی‌الکی به دار و درخت و نقش و نگارِ توی خیابان بخندی. یکی باید باشد که عصرها پایه‌ی کافه رفتن‌ها و قهوه خوردن‌هایت شود؛ که پشت ویترین لباس فروشی آستینت را بکشد و بگوید: «اینا رو نمی‌خوای؟ صورتی بهت میادها»

    یکی باید باشد که بتوانی کنارش روی جدول‌های کنار خیابان راه بروی بدون اینکه منتظر شنیدنِ "مگه بچه شدی" باشی، یکی که برایت لاک فیروزه‌ای بخرد تا با روسری‌ات ست شود، یکی که دغدغه‌ی خسته شدن‌ها و بریدن‌ها و غذا نخوردن‌ها و بی‌خوابی‌هایت را داشته‌باشد.

    یکی باید باشد؛ یکی که توی خیابان بشود بستنی را توی صورتش فرو کرد و خندید، یکی که همیشه‌ی خدا یک آغوش جانانه برای درددل‌هایت داشته باشد. یکی که مدهوشت کند از می ناب مهربانی، یکی باید پا به پای تو دیوانگی کند تا در این دنیای غبارآلود نمیری. همانی که وقتی صبح از خواب بیدار شدی می‌بینی دانه‌دانه موهایت را به نرده‌های تختت گره زده و تو قسم میخوری که اگر گیرش بیاوری او را خواهی کشت، یکی که بی‌اجازه خودش را بچپاند توی تمام لحظاتت، یکی که مانتوی کوتاهت را جلوی چشمانت با قیچی تکه‌تکه کند، یکی که برای انتقام فردا بروی توی اتاقش شلوار لی‌اش را با گواش‌هایت رنگی‌رنگی کنی و آویزان کنی بالای تختش؛ یکی که ببیند و قیامت برپا شود. گوش‌ات را بکشد. گریه کنی. بیفتد به غلط کردن. 

    یکی باید باشد که تفسیر تمام "الهی قربانت شوم"هایت باشد، یکی که دیوار باشد، تکیه گاه باشد. یکی که صدایش کنی: «داداشی جونـــــــــــم؟!» و بگوید: «باز چی میخوای بچه؟»


    ❖ خوشبختی یعنی قلب داداشت بتپه :)

  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۶ مهر ۹۵

    ناطـ(ت)ــور دشت...

    هولدن کالفیلد: اگر از من می‌شنوید هیچ‌وقت چیزی به کسی نگویید؛ اگر بگویید یواش‌یواش دلتان برای همه تنگ می‌شود.


    (ناطوردشت. جروم دیوید سالینجر)

  • نظرات [ ۲۹ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۵ مهر ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی