۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

ساقیا آمدن عید مبارکـــــ بادت

یادمون باشه، بهار اومده تا بهمون بگه هیچ زمستونی موندنی نیست،

هیچ غم و غصه ای موندنی نیست :)

خدایا شکرت که فرصت دادی تا یه بهارِ دیگه رو کنار هم باشیم و با عشق زندگی کنیم.


                 

سال نو مبارکـــــــــــــــــ

                 


ان شاء الله که سالی خوب و پر از سلامتی و برکت داشته باشین رفقای گلم ^_^

  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵

    تنها چند دانۀ شن مانده...

    اینجا آخرِ خط است؛ ایستگاهِ آخر. جایی که باید وداع کرد، جایی که هزار و سیصد و نود و پنجمین پسرِ خورشید، اسفند را گذاشته توی کوله‌پشتی کوچکش و عزم رفتن دارد. روی یکی از صندلی‌های چوبی ایستگاه، کنار پیرزنی سپید‌موی نشسته. دستان چروکیده‌اش را میان انگشتان استخوانی‌اش می‌فشرد و نگاهش به ساعت شنی کنج دیوار است. تنها چند دانۀ شن مانده تا زنگ رفتن به صدا در‌آید، تا پسرک با یک کوله پشتی کوچک، در کنار قدم های آهسته ی پیرزنی سپید موی، یک رفتن دیگر را رقم بزند. تا دخترکی ناز و عشوه‌گر به نام بهار دست در دستِ هزار و سیصد و نود و ششمین پسر خورشید، از راه برسد . تنها چند دانۀ شن مانده. تنها چند دانۀ شن مانده تا پسرک برود. برود و عطر خاطراتش، گاه و بیگاه در کوچه پس کوچه های شهر دلی را بلرزاند...

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵

    سازت را با بهار کوک کن...

    دارد بهار می‌رسد. بهار، همان زیباترین عروس فصل‌ها. همان که فروردین دامنش را می‌گشاید و جهان، شکوفه باران می‌شود. همان که در دلش اردیبهشت دارد. اُردی‌ای که تنها با آمدن او بهشت می‌شود. دارد بهار می‌رسد، با یک بغل مهربانی. با یک سبد یاسمن. خوشا حال ما مردمی که به پیشواز زیباترین عروس عالم می‌رویم. در دلم صدای خوش عندلیب پیچیده و عطری آشنا تمام جانم را پر می‌کند. عطرِ خوشِ لحظات باهم بودن. لحظاتی که قرار است حالمان، احسن‌الحال شود. لحظاتی که قرار است من باشم، تو باشی، خیابان باشد. دستم را محکم بگیری توی دستت و لابه‌لای موجِ پرسه‌زدن‌های شبِ عیدی، جلوی بساطِ دست‌فروشی، کنارِ میدان شهر، یک جفت ماهی‌قرمز نشان کنیم. دارد بهار می‌رسد و چه حال خوشی است این انتظار شیرین. ما ماهی‌قرمز نشان می‌کنیم. عزیزجون سبزۀ عید را آماده می کند. آقاجون اسکناس‌ها را کنار گلبرگ‌های محمدی می گذارد میان قرآن تا مثل هرسال بهمان اسکناس‌های نو و دست‌نخورده عیدی دهد؛ که وقتی عیدی‌ها را می‌گیریم، دستمان عطر خوش محمدی بگیرد. مامان دل خانه را می تکاند تا غبار غم‌ها را در کوله‌پشتیِ ننه‌سرما بیندازد و با همه‌شان خداحافظی کند. باباهای طفلکی همه‌شان فکر میوه و تدارکات عیدند. دست‌فروش‌ها فکرِ فروختن ماهی‌قرمز و تنگ و سبزه و هفت سین. من به فکر تو. تو به فکر من. بهار به فکر ما...که قرار است کنارِ‌هم بودنمان را شکوفه باران کند. راستی می‌دانی چقدر شیرین است حس گرمی دستان تو میان این همه ازدحام؟ من یقین دارم بهار دارد می‌رسد تا سال مرا با تو تحویل کند. با تو...


    ❖ ممنون از گندم جانِ عزیزم و الهام بانوی دوست داشتنیم، که منو دعوت کردن به فراخوان رادیوبلاگی ها :*

    ❖ منم دعوت می کنم از آووکادوی عزیز، مستر مرادی گل و لیلای مهربونم :)

    ❖ بقیه هم دعوتینا :| حالا چون گفتن سه نفرو دعوت کنیم اسم همه رو نگفتم ولی من اختصاصا یواشکی همتون رو دعوت می کنم ^_^

    ❖ پیشنهادی نوشت: حتما حتما این پستِ مهشاد عزیز رو بخونین :)

  • نظرات [ ۳۳ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۱ اسفند ۹۵

    آدم ها دلشان یک مذهب گوگولی می خواهد!

    این روزها بسیارند آدم هایی که قید دین و مذهب را زده اند. دین را کنار گذاشته اند هیچ حتی خدا را هم انکار می کنند. ازشان که بپرسی چرا چنین شد و چنان شد می گویند: «رفته ام پی علم. تحقیق کرده ام و با عقل خودم به این رسیده ام که خدایی وجود ندارد و جهان با ترکیب چند  اتم به وجود آمده و دین و پیغمبر و ... همه شان کشک بادمجان است!» بهشان می گویی: «مگر می شود خدایی نباشد و جهان به این عظمت خود به خود به وجود آید؟ یک خودکار ساده سازنده ای دارد، مگر می شود جهان نداشته باشد؟ جهانی با این عظمت و پیچیدگی! اگر بگوییم خود به خودی به وجود آمده که همان صدفه است عزیز من!» آن ها هم در می آیند که: «تو عقاید اگزجره ای داری و کوته بین هستی و آنچه پیشنیان گفته اند را کورکورانه پذیرفته ای و الخ.»

  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۹۵

    رمز به معدود دوستانی تعلق خواهد گرفت.

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۱ اسفند ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی