۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

آنِ منی تو...



این روزها شادی طفلکی شده انگار. همه‌مان منتظر دو قطره اشک، آهنگی غمگین و یا صحنه‌ای دلخراشیم تا پُقّی بزنیم زیر گریه و مدام عطرِ غم بپاشیم به جانِ لحظه‌هایمان. اصلا انگار نه انگار یک طفلکی منتظر است برویم سراغش تا قلقلکش دهیم، قلقلکمان دهد و دنیا پر شود از قاه‌قاه خنده‌هایمان؛ که او از صبح‌های قشنگ زمستان بگوید و ما از نزدیک‌شدن به بهار، او از لبخندها بگوید و ما از لحظات ناب کنارِ هم بودن. انگار یادمان رفته زندگی همین اسپندی است که مادربزرگ برای کور شدن چشم حسود می‌چرخاند دور سرمان و می‌خواند: «اسپند دونه دونه، اسپند صد و سی دونه...» 

حواست هست رفیق؟ حواست هست روزها می گذرند و فراموش کرده‌ای از لاک تنهایی‌ات بیرون بیایی؟ که شادی طفلکی‌ات منتظر نگاه توست؟ باور کن شادی همان لحظاتی است که حس می‌کنی خوشبختی، آرامی، زیبایی. مگر خوشبختی و آرامش چیست؟ باور کن خوشبختی همان صبحی است که مادر تندتند لقمه دستت می‌دهد تا مبادا گشنه بمانی. زندگی همان پیامکِ «کجایی؟» و «کی می‌رسی؟» است؛ همان نگران شدن‌هایش که قند توی دلت آب می‌کند و نی‌نیِ چشمانت را از ذوق می‌لرزاند. زندگی همان لحظه‌ای است که نایلون‌های میوه را از دست پیرزنی می‌گیری و او با لبخند، تمام مسیر دعا به جانت می‌کند. همان لحظه‌ای که از کنار دبستان می‌گذری و جیغ و دادِ بچه‌ها تو را می برد به روزهای خوب کودکی، به حوالی لحظه‌ای که همکلاسی‌ات از روی فارسی، «بابا آب داد» و «مادر در باران آمد»، می‌خواند. زندگی همان ظهر دم کردهٔ تابستان است که صدای اذانِ مؤذن‌زاده از مسجد محل آرام‌آرام می‌آید، می‌پیچد توی خانه و تو با لبخند یاد ماه رمضان و سفرۀ افطار می‌افتی، یاد زولبیا و بامیه، یاد آش رشتهٔ عمه‌جان و بوی کشک و پیازداغ. خوشبختی، لمیده روی همان لحظه‌ای که فکر می‌کنی امتحانت را خراب می‌کنی و ناگهان خبر می‌رسد دبیر نیامده! خوشبختی شنیدن صدای آن نی‌نی کوچولویی است که لباس صورتی دارد و توی بغل مادرش تیله‌های پر شیطنتش را به تو می‌دوزد و می‌گوید: «دالی!» 

آری! خوشبختی همین چیزهای کوچک است که هر روز بی‌تفاوت از کنارش می‌گذری و یادت می‌رود باید به روی همه‌شان لبخند بزنی. یادت باشد غمِ دنیا بسیار است اما بسیارتر می‌شود اگر دانه‌دانه بچینی‌شان روی طاقچهٔ زندگی‌ات و مدام به‌شان نگاه کنی. بگشای پنجره را، پرت کن غم‌ها را در جوی کنار خیابان و شادی طفلکی‌ات را بغل کن. بغلش که کنی شمعدانی‌ها نقلِ لبخند می‌پاشند به صورتت و دنیا آنِ تو می‌شود؛ آنِ تو.

  • نظرات [ ۱۷ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵

    تکرار غریبانه ی روزها...



    آنه،
    تکرار غریبانۀ روزهایت چگونه گذشت؟
    وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.
    با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات،
    از تنهایی معصومانه ی دست هایت.
     آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت و دوران ملال آور زندگی ات
    حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟

    بشنوید

  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵

    صبح چهارشنبتون بخیر رفقا :))

     

    امروز از آن روزهایی است که باید بگویم: «خدایا شکرت! شکرت که خانه داریم، خانه مان اتاق دارد، یکی از اتاق ها مال من است، اتاقم پنجره دارد، کنارِ پنجرۀ اتاقم یک درختِ کهن سال است با شاخه هایی خشکیده که هر صبح روی همین دستانِ رو به آسمانش، هزاران پرنده ترانۀ دلدادگی سر می دهند. خدایا شکرت که دیدگان سالمی دارم، گوش های سالمی دارم، که زبان دل و جانم برای شکر گفتنت اندر خم هیچ کوچه ای نیست، که حتی می توانم فریاد بزنم و نوشته هایم پر شود از جیغ و جارِ دوست داشتنت. الهـــــی شکرت که به من زندگی می دهی؛ هر صبح، با همین گنجشک ها، با همین پنجره، همین درخت. من عاشق عشق توام. عاشق دنیایی که ارزانی ام داده ای.»

     

     

    ❖ 6:30 صبح. منظرۀ رو به روی پنجرۀ اتاق حریر. آوای پرندگان...

    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵

    جوجه ای که دوست دارد نویسنده شود!

    دوست دارم نویسنده باشم؛ از آن جوجه نویسنده های عینکی که مدام دور استاد می چرخند و از ایراد کارشان می پرسند، از آن هایی که عینک قاب مشکی می گذارند و همیشه توی کیفشان در کنار آدامس شیک نعنایی و کیفِ پول، قلم و دفتری برای نوشتن دارند. از آن هایی که خسته از سنگینی دقایقِ روزهایشان تا می آیند بخوابند ناگهان چیزی به ذهنشان می رسد و عین جن زده ها توی اتاق دنبال قلمی می گردند تا آن را روی در و دیوار و کاغذ بنویسند مبادا از یادشان برود. 

    دوست دارم نویسنده باشم تا بنویسم؛ از تو، از خودم، از سنگ فرش های شهر، از مردمم. بنویسم در این حوالی احساسی به دار آویخته شد، پیوندی در آسمانِ عشق اوج گرفت، بعد از 30 سال سمیه پسرش را یافت، بابای مدرسه برگ های زرد و نارنجی توی حیاط را جارو زد و عطر پاییز را به سالن کوچکِ دبیرستان فرستاد. بنویسم دخترکی معصوم در کوچه ای خلوت، قربانی هوسرانی یک مشت حیوان شد و آینده اش لابه لای ذهن مسموم این مردم لقلقه گو به باد رفت، از حاج علی آقای قصاب بگویم که روزهای پنجشنبه مهربانی را نشر می دهد وقتی کیلو کیلو گوشتِ رایگان می بخشد به تنگ دستانِ محله. 

    دوست دارم نویسنده باشم؛ از آن نویسنده های لاغرو و ریزنقش که قلم می رقصانند تا از درد زمانه بنویسند؛ دردی که زیر پوست شهر می خزد و طعم تلخ حقایق را در گلویمان ته نشین می کند. از آن نویسنده هایی که همیشه با لبخند به دنبال سوژه اند. از ماهی قرمزهای عید بگیر تا دوچرخه بازی کودکان محل. دوست دارم از سپیدی ها بگویم، از سیاهی ها، از عشق، نفرت، زندگی، مرگ و از همۀ آنچه که بودنمان را بر بوم لحظه ها حک می کند. دوست دارم نویسنده باشم و بنویسم و بنویسم و بنویسم تا روزی که به غروبی بی طلوع دچار شوم و این تمامِ آرزوی من است...

  • نظرات [ ۴۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۸ بهمن ۹۵

    آهسته قدم بردارید. این پست عشق باران است...

    خب من هیچوقت برای هیچکس آبجی بزرگه نبودم، برای همان نمیدانم حس آبجی های بزرگ چگونه است نسبت به خواهران و برادرانشان‌ اما خب حسم بهم میگوید که آبجی بزرگ ها بزرگی میکنند، دلسوزی میکنند، مهربانی میکنند با مقدار اندکی بیشتر، نه نه اصلا با مقدار بسیاری!... خب من هیچوقت آبجی کوچکی نداشته ام که مثلا بیاید بگوید آجی این مسئله را نمیفهمم، این کاردستی را بلد نیستم درست کنم، اگر نمازم را یادم برود قل هو الله بخوانم غلط است؟ ...هیچوقت داداش کوچکی هم نداشته ام که برای سرتقی هایش دعوایش کنم، برایش مامان بازی دربیاورم، روزهایی که مامان نیستو او هم صدایی دو رگه پیدا کرده استو برای خودش دارد پشت سیبیلی سبز میکندو پشت بازویی پروار، دستور بهش بدهم که لیوانت را بردار از روی زمینو او هم قلدری کندو دعوایمان بشود...حتی از سر فرو رفتن هایش در گوشی بفهمم خبرایی هست، بنشینم نصیحت اش‌کنم که ببین امید، آره دیگر دوست داشتم اسم اش امید بود...برایش میگفتم ببین امید این دختر مدرسه ای هست، وابسته اش کنی بعدش رهایش یک روزی هم میرسد خدا رهایت میکندها...او هم بنشیند از این بگوید که آجی دختره خودش ول نمیکنه بابا به خدا من کاری ندارم به دخترا هی گریه میکنه!... میبینید؟ متاسفانه آنقدر آبجی بزرگ نبوده ام که حتی نمیتوانم نقش آبجی بزرگ ها را هم بازی کنم ...یعنی راستش بلد نیستم آبجی بزرگ بودن چه شکلی است، چه مزه ای است...من در تصوراتم هم همیشه کوچک بوده ام، مثلا همیشه آبجی کوچیکه برای داداشی بزرگتر، خواهری بزرگتر...شاید چون آبجی کوچیکه بودن شیرین تر است، دوست داشتنی تر است...مثل حریر که حالا  آبجی کوچیکه هست ، که دوست داشتنی تر است، شیرین تر است و امروز برای من کامنت گذاشته بود:


    «ما منتظرت هستیم...منتظر دوباره نوشتنت بیست و دوی مهربونم...


    من نا حالا این اعترافو اینجا نکردم اما میخوام بگم تو و وبت یه رنگ و بوی دیگه ای برام دارین...هر وقت میام ابنحا حس می کنم اومدم خونه آبجی بزرگه م...من آبجی بزرگ ندارم ولی تو به من یه همچین حسی میدی...تو این مدت لابه لای همه شلوغیا هر وقت دست به دعا بردم فراموشت نکردم...منتی هم نیست...وقتی آدم کار دلی میکنه خودش بیشتر حس خوب می گیره...فقط اینکه همیشه به یادتم رفیق...به یادتم آبجی بزرگه...الهی که همیشه تنت سالم و دلت شاد باشه و دوباره بنویسی...»

    من که بلد نیستم آبجی بزرگه باشم اما خب به جای تمام بلد نبودن های من یک دخت آبانی در این دنیا هست که بلد است مهربان باشد، بلد است دوست داشتنی باشد...حالا من میتوانم چشمانم را ببندم و تصور کنم یک آبجی کوچک دارم در این دنیا که از هزاران هزاران فاصله و دوری اما مرا آبجی خودش میداند، خب خوشبختی یعنی همین دیگر، یعنی همین که دخترکی از جنس حریر تو را دوست داشته باشد...

    امضا: ۲۲ فوریه

    ❖ پست میهمان از دوست داشتنی ترین بیست و دوی دنیا ^_^
    ❖ آهای روزگار؟ می شود بغض کنم و چشمانم از مهربانی اش ستاره باران بشود؟ 
    می شود الان پز بدهم که من آبجی بزرگه دارم تو نداری؟
    ❖ دنیای مجازی را عاشقم...که همیشه مرا از شادی و مهربانی عزیزانم اشک آلود کرد...
    اشکی آلوده به شادی و محبت...خدا برایم نگهتان دارد :)
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۳ بهمن ۹۵

    آن گل که بیشتر به چمن می دهد صفا/ گلچین روزگار امانش نمی دهد...


    ما بلاگرها موجودات سوژه جمع کنی هستیم؛ از خوش خوانیِ پرنده ی کوچکِ کنار پنجره بگیر تا «ترامپ رئیس جمهور می شود!» از چای داغ خانه ی مادربزرگ تا «یوزپلنگ هایی که آهسته می روند» همه شان را می کنیم سوژه و با هزار رنگ و لعاب می رسانیمشان به دست مخاطبانِ جآنمان اما...گاهی وقت ها دیگر خبری از بوی شمعدانی و چایِ هل دارِ مادربزرگ نیست، خبر از لبخند پدر. حالا تنورِ مصیبت داغ است و نوشته هایمان از قلبی سرازیر می شود که توی مشت غم به تب و تاب افتاده. صدای همهمه می آید، صدای فروریختن هزاران امید و آرزو، صدای آژیر ماشین های آتش نشانی. آخ! آتش نشانی...چه کسی از آسمان خبر دارد؟ دو شب است فرشتگان دِلِی دِلِی می خوانند از خاک پای این همه فرشته ی نجات شدن و اما زمین... زمین حال عجیبی دارد؛ عده ای با چشمان منتظر و اشک آلود خبرها را دنبال می کنند، صدای شیون از خانه ی چلچله های عاشق می آید، دسته ای هنوز شاید خبر فرو ریختن پلاسکو را نشنیده اند، فوج فوج گوسفندِ انسان نما فیلم ها و عکس های گرفته شده شان را اینجا و آنجا منتشر می کنند و این مصیبت را به کلیۀ چپشان هم نمی گیرند، عده ای سایت ها را دنبال می کنند، بعضی ها انگشت سبابه را گرفته اند به سمت نظام و شهرداری و... اما این بین خیلی ها مثل ما دلشان به درد آمده و با چشمانی که برق اشک غم آلودشان کرده، چیزی می نویسند تا آتش دلشان اندکی هم که شده خاموش شود اما... می دانی رفیق؟ دلم دارد می لرزد؛ می لرزد برای آن دخترک کوچولویی که صدای در را می شنود و با ذوق می پرد سمت در تا بگوید: «سلام بابایی» اما بابایی اش دیگر...

  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲ بهمن ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی