تَرَک تَرَک...

بچه که بودیم کنج انبار خانهٔ باب‌جون، کنار کمد قدیمی سبزرنگ، یک کوزهٔ فیروزه‌ای بود که همه‌جایش ترک داشت‌؛ از سر تا بن. هیچ‌وقت نزدیکش نمی‌شدیم. باب‌جون می‌گفت این کوزه به تلنگری می‌شکند. خیلی هم برایش عزیز  بود و به همین خاطر من و کریم هیچ‌وقت بهش نزدیک نمی‌شدیم. جخ از دور نگاهش می‌کردیم و می‌رفتیم. می‌ترسیدم از کنارش رد شویم و باد بخورد بهش بیفتد! گذشت و گذشت تا اینکه یک روز عصر وقتی با کریم از مدرسه آمده‌بودیم، ننه فرستادمان پی دبهٔ ترشیِ داخلِ کمد. این‌پا و آن‌پا کردیم و عاقبت راه انبار را پیش گرفتیم. گفتم مراقبیم دیگر. ما که به کوزه کاری نداریم. جخ در کمد را باز می‌کنیم و دبه را می‌گیریم و می‌رویم؛ همین! کریم هم با من موافق بود. از پله‌های انبار پایین رفتیم و رسیدیم به کمد. کریم رفت کنار کوزه و سرش را فروکرد توی یقه‌اش و به طرح و نقش رویش نگاه می‌کرد. کمی دلهره داشتم. در کمد را باز کردم و مشتی گرد و خاک ریخت روی سرمان. کریم اینطور وقت‌ها عطسه‌اش می‌گرفت. برگشتم بگویم از کوزه فاصله بگیر که ناگهان عطسهٔ بلندی کرد و سرش محکم خورد به کوزه. و کوزهٔ فیروزهٔ باب‌جون... . مثل من که کیف کارت اعتباری و داروندارم گم شده و بهانه‌ای شده تا اشک‌هایم شرشر بریزد و بگویم: «خدایا خسته‌ام، خسته‌ام، به قرآن خسته‌ام، بسه دیگه؛ بسه!»

پی‌نوشت: گم‌شده پیدا شده!

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

    انفرادی شده سلول به سلول تنم...

    صبح از خواب بلند می‌شوم. صبحانهٔ مختصری می‌خورم و می‌روم دانشکده. می‌بینم استاد نیامده و ویرایش کتاب آلبر کامو را ادامه می‌دهم. خسته‌ام؛ زیاد. به سختی خودم را تا صفحهٔ پنجاه می‌رسانم و ساعت دوازده‌ و سی‌ دقیقه، آنچه‌ را که باید به استاد تحویل بدهم، می‌دهم. بی‌حالم و انگار ماهیچه‌های پاهایم گرفته. از دانشکده خارج می‌شوم و آفتاب داغ ظهر چشمانم را اذیت می‌کند. عینک‌ دودی‌ام خراب شده و ته کیفم بی‌کار نشسته. با خودم می‌گویم اگر چند روز دیگر رفتم تهران باید همانجا یک عینک‌ دودی جدید برای خودم بخرم. به ساعتم نگاه می‌کنم. هنوز وقت دارم برای رفتن به سلف. بالارفتن از پله‌های ساختمان سلف دوباره پاهایم را دردناک می‌کند. بوی آبگوشت و جوجه‌کباب همه‌جا را برداشته. غذایم را می‌گیرم و می‌روم یک گوشه کنار ستون می‌نشینم و مشغول می‌شوم. مقصد بعدی خوابگاه است؛ خوابگاه، گاه خواب. روی تخت ولو می‌شوم و سعی می‌کنم بخوابم. 

    وقتی چشم باز می‌کنم هوا رو به تاریکیست. بلند می‌شوم و خوراک عدس را برای شام آماده می‌کنم. یکی از بچه‌های راهرو می‌آید و در مورد ترنس‌ها و دوجنسه‌ها و هم‌جنس‌گراها و... صحبت می‌کند و می‌گوید خیلی سخت است و خدا هیچ‌ بنده‌ای را گرفتار چنین مشکلاتی نکند. نودلش که آماده‌ شد، می‌رود. قابلمهٔ غذا را برمی‌دارم و به اتاق می‌روم. بعد از صحبت‌کردن با مامان، شام می‌خورم و توی فکرم که روفرشی را همین امشب بشویم و شستنش را به فردا موکول نکنم. می‌بینید؟ یک مشت شناسهٔ اول‌شخص مفرد دورم را گرفته و خودم مسئول این اتفاقم.

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

    عشق!

    اوایل کوچک بود؛ یعنی من اینطور فکر می‌کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ‌تر شد؛ آنقدر بزرگ که دیگر نمی‌شد آن را در غزلی یا قصه‌ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم‌اش بزرگ‌تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگ‌تر از دل می‌شود، می‌ترسم. از چیزهایی که برای نگاه‌کردنشان- بس که بزرگ‌اند- باید فاصله بگیرم، می‌ترسم. از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی‌اش را نمی‌توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت‌ دارم» خلاصه‌اش کنم، به شدت ترسیده‌ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است، از ناتوانی و کوچکی روح‌ام. فکر می‌کردم همیشه کوچک‌تر از من باقی خواهد ماند، فکر می‌کردم این من هستم که او را آفریده‌ام و برای همیشه آفریدهٔ من باقی خواهد ماند، اما نماند. به سرعت بزرگ شد، از لای انگشتان من لغزید و گریخت؛ آنقدر که من مقهور آن شدم، آنقدر که دیگر از من فرمان نمی‌برد، آنقدر که حالا می‌خواهد مرا در خودش محو کند.

    حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه، مصطفی مستور


    پی‌نوشت اول: این همون کتاب مستوره که هی شروع می‌کردم به خوندن و هی نمی‌تونستم ادامه بدم. بالاخره خوندمش. به نظرم همین یه تیکه‌اش قشنگ بود. :) دیگه چیزی ازش نمی‌خونم! :|

    پی‌نوشت دوم: برم؟ نرم؟ آدرس و عنوان و قالب عوض کنم؟ نکنم؟ اصلا نظرتون در مورد این وبلاگ چیه؟

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷

    پست فاقد محتوا!

    حس دلتنگی عمیقی نسبت به شماها دارم؛ نسبت به همهٔ کسانی که از ابتدای آبان‌دخت تا امروز حریربانو با من بوده‌اند، نسبت به کسانی که خیلی وقت است خاموش‌اند، نسبت به تو؛ تویی که داری واژه‌های افسارگسیختهٔ از دل‌ برآمده‌ام را می‌خوانی و می‌رسی به این نقطه. 

  • موافق ۲۲ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۵۹ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۷ خرداد ۹۷

    ما دخترها بی‌نظیریم! :))

    اولی: دیگه بسه خب! پاشو. چقدر می‌خوابی؟

    دومی: یعنی من حق ندارم دوساعت بعدازظهر بخوابم؟

    اولی: همونقدر که تو حق داری از این اتاق استفاده کنی من هم دارم. به‌خاطر خواب تو الان یه ساعته تو این گرما تو آشپزخونه‌ام و دارم می‌رقصم. جونم در اومد. دیروز هم نتونستم برقصم امروز هم که اینطور. بسه دیگه!

    دومی: یعنی الان وسط امتحانات باید برقصی؟ اینقدر مهمه؟

    اولی: بله برای من مهمه!

    #همسایه‌های_خوابگاهی 

    #خاطرات_دانشجویی #رقص_هندی

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۳ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

    مبارکتون باشه این شادی‌ها...

    عجب هوایی دارد امشب! پنجره را باز گذاشته‌ام و نسیم شبانهٔ بهاری‌ سرخوش از این فرصت طلایی، گاه و بی‌گاه سرک می‌کشد توی اتاق. بازی‌اش گرفته انگار! می‌چرخد و برگ‌های زردِ روی دیوار را تکان می‌دهد، پشه‌ها را هل می‌دهد به این‌طرف و آن‌طرف، بعد به شیطنت‌هایش می‌خندد و از پنجره می‌زند بیرون و چند دقیقه بعد دوباره می‌آید. میان بازیگوشی‌های او، صدای محو و کمرنگ بوق‌های پشت سر هم و ریتمیک ماشین‌ها به گوش می‌‌رسد؛ برعکس صدای جیغ‌کشیدن و خندیدن و «ایران ایران» گفتنِ واضح و پررنگ چندنفر از بچه‌ها که توی حیاط‌ خوابگاه‌اند. عجب هوایی دارد امشب! انگار به همه‌جا عطر شادی پاشیده‌اند. گروه‌های مجازی هم پر از شور و شوق است؛ یکی به‌خاطر جیغ کشیدن زیاد صدایش گرفته، یکی بعد از دو ساعت فهمیده گل‌ بازی گل به خودی بوده و می‌خندد، یکی از توی خیابان وویس می‌فرستد و می‌گوید جام جهانی یعنی همین و چقدر چسبید، یکی از شور و شوقِ در و همسایه می‌گوید و آن یکی دلش برای بازیکن مراکش می‌سوزد. عجب هوایی دارد امشب! من هم نشسته‌ام روی تخت و کتاب شرح قصاید ناصرخسرو جلویم باز است. نه بازی را دیدم و نه شور و شوق بعد از آن را چشیدم، نه خوابگاه تلوزیونش روشن شد و نه وای‌فای جواب داد، نه همراه‌اول بستهٔ اینترنتش فعال شد و نه ایرانسل، نه برنامهٔ لنز باز شد و نه... با کله سقوط می‌کنم روی پتوی گلبافت و بی‌حرکت می‌مانم. عجب هوایی دارد امشب!

  • موافق ۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷

    زنگ فارسی؛ جلسهٔ دوم: فاصله و نیم‌فاصله در خط فارسی

    [فاصله و نیم‌فاصله چیست؟]
  • موافق ۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۴ خرداد ۹۷

    جام جهانی چشم‌هات!

    در آغوشم می‌گیری؛ سخت و مردانه. دلم می‌لرزد؛ یک‌ریز و عاشقانه و زنانه. می‌گویم: «هستی؟» می‌گویی: «هستم.» می‌گویم: «تا کجا؟» می‌گویی: «تا ندارد.» می‌گویم: «این حرف‌ها مال شاعرمسلک‌هاست؛ مال آدم‌های پروانه‌ای.» می‌خندی و می‌گویی: «یعنی خودت؟» می‌گویم: «من هستم تا زمانی که نفس بکشی. هر دوست‌داشتنی «تا» دارد.» سرت را به عقب می‌بری. در چشمان دریایی‌ات طوفان است. خیره می‌شوم به نی‌نی‌ لرزان چشم‌هایت، خیره می‌شوی به قهوهٔ گرم چشم‌هایم. می‌گویی: «یعنی بعدِ من می‌روی با...» گوشهٔ لبم را می‌گزم و با انگشت اشاره‌، مهر سکوت می‌زنم به لبت. دریا هنوز هم متلاطم است. با نگاه، بوسه می‌زنم به گوشهٔ پلک‌هایت و نجوا می‌کنم: «آنچه مرا زنده نگه می‌دارد، هوا نیست؛ نفس‌های توست مرد من.» و ضرب‌آهنگ قلبت بالا می‌گیرد. لبخند می‌زنم، لبخند می‌زنی. دریا آرام گرفته. می‌گویم: «فوتبال امروز فراموشت نشود.» می‌گویی: «بشود یا نشود مهم نیست؛ مهم این است دروازهٔ دلم باز شده، تو بی‌رحمانه خودت را گل کرده‌ای و حالا پیروز میدانی.» می‌خندم و لبخند روی صورتت عمیق می‌شود. توی دلم می‌گویم: «خبر نداری که من عمریست در جام جهانی چشمانت خودم و دلم را باخته‌ام.»


    :: این یک چالش است.

    :: ممنون از آووکادوی عزیز و دعوت‌اش.

    :: به رسم آنچه گفته‌ایم دعوت می‌کنم از ف.ن و حاج‌مهدی! :)

  • موافق ۲۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۶ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷

    وقتی دلبر می‌خنده!

    خندهٔ گرمی کرد و این خندهٔ او می‌توانست تمام دنیا را گرم کند و اگر تمام مردم دنیا می‌توانستند او را ببینند، در یک آن، همهٔ جنگ‌ها، خصومت‌ها و دشمنی‌های روی کرهٔ زمین از بین می‌رفت یا دست‌کم یک آتش‌بس بسیار طولانی اعلام می‌شد.


    دختر پرتقالی، یوستاین گاردر

  • موافق ۲۵ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷

    زنگ فارسی؛ جلسهٔ اول: مقدمه و توضیح.

    [مقدمه و توضیح دربارهٔ جلساتِ زنگ فارسی]
  • موافق ۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۷ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم