سازت را با بهار کوک کن...

دارد بهار می‌رسد. بهار، همان زیباترین عروس فصل‌ها. همان که فروردین دامنش را می‌گشاید و جهان، شکوفه باران می‌شود. همان که در دلش اردیبهشت دارد. اُردی‌ای که تنها با آمدن او بهشت می‌شود. دارد بهار می‌رسد، با یک بغل مهربانی. با یک سبد یاسمن. خوشا حال ما مردمی که به پیشواز زیباترین عروس عالم می‌رویم. در دلم صدای خوش عندلیب پیچیده و عطری آشنا تمام جانم را پر می‌کند. عطرِ خوشِ لحظات باهم بودن. لحظاتی که قرار است حالمان، احسن‌الحال شود. لحظاتی که قرار است من باشم، تو باشی، خیابان باشد. دستم را محکم بگیری توی دستت و لابه‌لای موجِ پرسه‌زدن‌های شبِ عیدی، جلوی بساطِ دست‌فروشی، کنارِ میدان شهر، یک جفت ماهی‌قرمز نشان کنیم. دارد بهار می‌رسد و چه حال خوشی است این انتظار شیرین. ما ماهی‌قرمز نشان می‌کنیم. عزیزجون سبزۀ عید را آماده می کند. آقاجون اسکناس‌ها را کنار گلبرگ‌های محمدی می گذارد میان قرآن تا مثل هرسال بهمان اسکناس‌های نو و دست‌نخورده عیدی دهد؛ که وقتی عیدی‌ها را می‌گیریم، دستمان عطر خوش محمدی بگیرد. مامان دل خانه را می تکاند تا غبار غم‌ها را در کوله‌پشتیِ ننه‌سرما بیندازد و با همه‌شان خداحافظی کند. باباهای طفلکی همه‌شان فکر میوه و تدارکات عیدند. دست‌فروش‌ها فکرِ فروختن ماهی‌قرمز و تنگ و سبزه و هفت سین. من به فکر تو. تو به فکر من. بهار به فکر ما...که قرار است کنارِ‌هم بودنمان را شکوفه باران کند. راستی می‌دانی چقدر شیرین است حس گرمی دستان تو میان این همه ازدحام؟ من یقین دارم بهار دارد می‌رسد تا سال مرا با تو تحویل کند. با تو...


❖ ممنون از گندم جانِ عزیزم و الهام بانوی دوست داشتنیم، که منو دعوت کردن به فراخوان رادیوبلاگی ها :*

❖ منم دعوت می کنم از آووکادوی عزیز، مستر مرادی گل و لیلای مهربونم :)

❖ بقیه هم دعوتینا :| حالا چون گفتن سه نفرو دعوت کنیم اسم همه رو نگفتم ولی من اختصاصا یواشکی همتون رو دعوت می کنم ^_^

❖ پیشنهادی نوشت: حتما حتما این پستِ مهشاد عزیز رو بخونین :)

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۱ اسفند ۹۵

    آدم ها دلشان یک مذهب گوگولی می خواهد!

    این روزها بسیارند آدم هایی که قید دین و مذهب را زده اند. دین را کنار گذاشته اند هیچ حتی خدا را هم انکار می کنند. ازشان که بپرسی چرا چنین شد و چنان شد می گویند: «رفته ام پی علم. تحقیق کرده ام و با عقل خودم به این رسیده ام که خدایی وجود ندارد و جهان با ترکیب چند  اتم به وجود آمده و دین و پیغمبر و ... همه شان کشک بادمجان است!» بهشان می گویی: «مگر می شود خدایی نباشد و جهان به این عظمت خود به خود به وجود آید؟ یک خودکار ساده سازنده ای دارد، مگر می شود جهان نداشته باشد؟ جهانی با این عظمت و پیچیدگی! اگر بگوییم خود به خودی به وجود آمده که همان صدفه است عزیز من!» آن ها هم در می آیند که: «تو عقاید اگزجره ای داری و کوته بین هستی و آنچه پیشنیان گفته اند را کورکورانه پذیرفته ای و الخ.»

  • موافق ۱۳ | مخالف ۳
  • نظرات [ ۴۶ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۹۵

    رمز به معدود دوستانی تعلق خواهد گرفت.

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۱ اسفند ۹۵

    مازِندِرون سفرۀ پر برکته/ کوه و کمر، خاکِ پِر از غیرته :))

    اَما جماعتِ بلاگر دائمنِ خدا همینجور که نیشتِمی در فکرِ چالش و کا هاکِردَنِمی :))) 

    امشو که بوردمه آقاگلِ وبلاگ بَدیمه چالشی راه دینگو به اسمِ "چالش زبان مادری" و اَما وِنه شه زوونِ جا اَتّا از حکایتای سعدی ره بازگردانی هاکنیم. اَمام که مازندرونِ وچه هستمی و این شما و ایندام حکایتِ سعدی با گویش مازنی! :دی


    نومِ خدا گِمه که وی حکیمه/ اربابی که فقیرونِ رحیمه


    چِلّۀ زمِستون وِه و سردِ وا زو. اَتّا از شاعرا بورده سردستۀ دِزدای وَر و حسابی وِره ثنا بوته و وی قد و قامتِ تعریفه هاکِردِه. امیر دستور هادا تا وی تنِِ خَلَتی ره بَیرِن و اِتی بَوِه لِختِ مادرزاد! وی تنِ جِمِه ره بََیتِنه کم وِه، وِره از محل هم دَر هاکِردنه! این ماربِمردِ شاعر، لیلَک بَزِه و تیسابِ چَک، راه دِکتِه تا بوره. محلِ سگون وره دِنبال هاکردنه. خم بوه تا سنگِ بَیره و وشنه فراری هاده، بَدیِه زمین اَنّی یخ دَوَسِّه که سنگ، زمینی کَش دَماسّه و در نیئِنه! بوته: اینان اَی کینه که شی سگِ وِل کنِّنه کوچۀ دِلِه و وِشِنِ آزا بَخِردِه محلِ سنگ هم یخ بَزِئِه! امیر که باریِ سَر نیشتِوِ وی حرفِ بشنوسّه و وِره خَنِّه بَیتِه. بوته: ای حیکم! می جا اتِّه چی بَخواه تا تِرِه هادِم. حیکم بوته: اگه خانی اتّه چی مِرِه هادی، می تنِ لباسه هاده!

    آدمی همیشه اِمید به خیر دیگرون دارنِه

    مِن به خیرِ تو اِمید نارمه، تی شر مره نرِسه وَسِّه!( تی تَش ره نَدی تی دی اَما ره کور نکنِه!)

    امیرِ دل نرم بَوِه و حکیمِ تنِ جِمِه ره وِره پس هادا. اَتّا پوستی قبا و اتِّه کمی پول هادا وی دست و وره راهی هاکِرده.


  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۲ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۳ اسفند ۹۵

    آرزوهایم کو؟

    جیوگی را می بینید؟ برنامه ای تحلیلی-اجتماعی است از شبکه 2 سیما که من تا غروبِ امروز حتی یک قسمتش را هم ندیده بودم اما از آنجایی که فردا امتحان داریم و طبیعتا وقت درس خواندن (آن هم از نوع ریاضی اش) حتی گل های قالی هم جذاب می نماید، نشستم پای تلوزیون. مامان در آشپزخانه با ظرف ها سروکله می زد و بابا کنارم نشسته بود. با شنیدن نام کنکور از دهان آن آقامعلم که کت و شلوار سرمه ای به تن داشت، هر دو به تلوزیون خیره شدیم. 

  • موافق ۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵

    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش...

    امروز مهم ترین روز زندگی ام نیست اما می شود گفت جزو روزهای مهمِ عمرم به حساب می آید. روزی که شاید سال ها بعد وقتی در پستوی خانه ام، پشت یک میز چوبی قدیمی نشسته ام و دارم با لبخندی اشک آلود گذشته را مرور می کنم، دخترکم بیاید، با دو فنجان چای زعفران، بنشیند رو به رویم و با لبخند بگوید: «این برگه ها چیه مامان؟ نامه س؟»

    و من با لبخندی محو از پشت عینکم بهش نگاه کنم و بگویم: « نه نامه نیست. دارم ورق پاره های جوونیمو نگاه می کنم.» بعد برگه ای را نشانش دهم و بگویم: «اینو می بینی؟» و با خنده ادامه دهم: «برگۀ ثبت نام کنکورمه! وقتی ثبت نام می کردم سال 95 بود. یادش بخیر تو سالن نشسته بودیم تا اسممو بگن. از نگرانی اشک تو چشمام جمع شده بود! که نکنه من قبول نشم و...» بلندتر بخندم و بگویم: «چه روزایی بود. واسه چه چیزایی حرص می خوردیم! حالا همشون شدن یه مشت خاطره » دخترکم آرام بخندد و بگوید: «همچینم غیرمهم نبودا! یه جورایی آینده ی کاریتون اون موقع ها به همین آزمون ربط داشت. حتی جایگاه اجتماعیتون!»

    آهی بکشم. یک قلپ چای بنوشم و بهش بگویم: درسته! ولی چیزی که مهمه زندگیه. آدم اگه دکتر و مهندس و قاضی باشه ولی زندگی خوبی نداشته باشه و نتونه یه شب با آرامش سر رو بالش بذاره بازنده س. یادت باشه اول از همه یه خانوم خوب، یه دختر خوب، یه انسان خوب باشی و بعد بری دنبال درس و کار...اینجوری تو بازی دنیا این تویی که برنده میشی.»


    ❖ خرید درمانی یعنی حالا من یک ساعتِ زنگ دارِ نازنازی دارم که از وقتی خریدمش دارد بهم لبخند می زند. خرید درمانی یعنی دو گلدان قرمز و زردم که توی یکیش کاکتوس کاشته ام و توی آن یکی یک چیز دیگر!(مدیونید اگر فکر کنید اسمش را نمی دانم)

  • موافق ۱۳ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

    آنِ منی تو...



    این روزها شادی طفلکی شده انگار! همه مان منتظر دو قطره اشک، آهنگی غمگین و یا صحنه ای دلخراشیم تا پقی بزنیم زیر گریه و مدام عطرِ غم بپاشیم به جانِ لحظه هایمان. اصلا انگار نه انگار یک طفلکی منتظر است برویم سراغش تا قلقلکش دهیم، قلقلکمان دهد و دنیا پر شود از قاه قاه خنده هایمان؛ که او از صبح های قشنگ زمستان بگوید و ما از نزدیک شدن به بهار، او از لبخندها بگوید و ما از لحظات ناب کنارِ هم بودن. انگار یادمان رفته زندگی همین اسپندی است که مادربزرگ برای کور شدن چشم حسود می چرخاند دور سرمان و می خواند: «اسپند دونه دونه، اسپند صد و سی دونه...» حواست هست رفیق؟ حواست هست روزها می گذرند و فراموش کرده ای از لاک تنهایی ات بیرون بیایی؟ که شادی طفلکی ات منتظر نگاه توست؟ باور کن شادی همان لحظاتی است که حس می کنی خوشبختی، آرامی، زیبایی. مگر خوشبختی و آرامش چیست؟ باور کن خوشبختی همان صبحی است که مادر تند تند لقمه دستت می دهد تا مبادا گشنه بمانی. زندگی همان پیامکِ «کجایی؟» و «کی می رسی؟» است؛ همان نگران شدن هایش که توی دلت قند آب می کند و نی نی چشمانت را از ذوق می لرزاند. زندگی همان لحظه ای است که نایلون های میوه را از دست پیرزنی می گیری و او با لبخند، تمام مسیر دعا به جانت می کند. همان لحظه ای که از کنار دبستان می گذری و جیغ و داد بچه ها تو را می برد به روزهای خوب کودکی، به حوالی لحظه ای که همکلاسی ات از روی فارسی بابا آب داد و مادر در باران آمد، می خواند. زندگی همان ظهر دم کرده ی تابستان است که صدای اذانِ مؤذن زاده از مسجد محل آرام آرام می آید، می پیچد توی خانه و تو با لبخند یاد ماه رمضان و سفرۀ افطار می افتی، یاد زولبیا و بامیه، یاد آش رشته ی عمه جان و بوی کشک و پیازداغ. خوشبختی، لمیده روی همان لحظه ای که فکر می کنی فردا امتحانت را خراب می کنی و ناگهان خبر می رسد دبیر نیامده! خوشبختی شنیدن صدای آن نی نی کوچولویی است که لباس صورتی دارد و توی بغل مادرش تیله های پر شیطنتش را به تو می دوزد و می گوبد: «دالی!» آری! خوشبختی همین چیزهای کوچک است که هر روز بی تفاوت از کنارش میگذری و یادت می رود باید به روی همه شان لبخند بزنی. یادت باشد غمِ دنیا بسیار است اما بسیارتر می شود اگر دانه دانه بچینی شان روی طاقچه ی زندگی ات و مدام بهشان نگاه کنی. بگشای پنجره را. پرت کن غم ها را در جوی کنار خیابان و شادی طفلکی ات را بغل کن. بغلش که کنی شمعدانی ها نقل لبخند می پاشند به صورتت و دنیا آنِ تو می شود. آنِ تو...

  • موافق ۱۶ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵

    تکرار غریبانه ی روزها...



    آنه،
    تکرار غریبانۀ روزهایت چگونه گذشت؟
    وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.
    با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات،
    از تنهایی معصومانه ی دست هایت.
     آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت و دوران ملال آور زندگی ات
    حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟

    بشنوید

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵

    صبح چهارشنبتون بخیر رفقا :))

     

    امروز از آن روزهایی است که باید بگویم: «خدایا شکرت! شکرت که خانه داریم، خانه مان اتاق دارد، یکی از اتاق ها مال من است، اتاقم پنجره دارد، کنارِ پنجرۀ اتاقم یک درختِ کهن سال است با شاخه هایی خشکیده که هر صبح روی همین دستانِ رو به آسمانش، هزاران پرنده ترانۀ دلدادگی سر می دهند. خدایا شکرت که دیدگان سالمی دارم، گوش های سالمی دارم، که زبان دل و جانم برای شکر گفتنت اندر خم هیچ کوچه ای نیست، که حتی می توانم فریاد بزنم و نوشته هایم پر شود از جیغ و جارِ دوست داشتنت. الهـــــی شکرت که به من زندگی می دهی؛ هر صبح، با همین گنجشک ها، با همین پنجره، همین درخت. من عاشق عشق توام. عاشق دنیایی که ارزانی ام داده ای.»

     

     

    ❖ 6:30 صبح. منظرۀ رو به روی پنجرۀ اتاق حریر. آوای پرندگان...

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵

    جوجه ای که دوست دارد نویسنده شود!

    دوست دارم نویسنده باشم؛ از آن جوجه نویسنده های عینکی که مدام دور استاد می چرخند و از ایراد کارشان می پرسند، از آن هایی که عینک قاب مشکی می گذارند و همیشه توی کیفشان در کنار آدامس شیک نعنایی و کیفِ پول، قلم و دفتری برای نوشتن دارند. از آن هایی که خسته از سنگینی دقایقِ روزهایشان تا می آیند بخوابند ناگهان چیزی به ذهنشان می رسد و عین جن زده ها توی اتاق دنبال قلمی می گردند تا آن را روی در و دیوار و کاغذ بنویسند مبادا از یادشان برود. 

    دوست دارم نویسنده باشم تا بنویسم؛ از تو، از خودم، از سنگ فرش های شهر، از مردمم. بنویسم در این حوالی احساسی به دار آویخته شد، پیوندی در آسمانِ عشق اوج گرفت، بعد از 30 سال سمیه پسرش را یافت، بابای مدرسه برگ های زرد و نارنجی توی حیاط را جارو زد و عطر پاییز را به سالن کوچکِ دبیرستان فرستاد. بنویسم دخترکی معصوم در کوچه ای خلوت، قربانی هوسرانی یک مشت حیوان شد و آینده اش لابه لای ذهن مسموم این مردم لقلقه گو به باد رفت، از حاج علی آقای قصاب بگویم که روزهای پنجشنبه مهربانی را نشر می دهد وقتی کیلو کیلو گوشتِ رایگان می بخشد به تنگ دستانِ محله. 

    دوست دارم نویسنده باشم؛ از آن نویسنده های لاغرو و ریزنقش که قلم می رقصانند تا از درد زمانه بنویسند؛ دردی که زیر پوست شهر می خزد و طعم تلخ حقایق را در گلویمان ته نشین می کند. از آن نویسنده هایی که همیشه با لبخند به دنبال سوژه اند. از ماهی قرمزهای عید بگیر تا دوچرخه بازی کودکان محل. دوست دارم از سپیدی ها بگویم، از سیاهی ها، از عشق، نفرت، زندگی، مرگ و از همۀ آنچه که بودنمان را بر بوم لحظه ها حک می کند. دوست دارم نویسنده باشم و بنویسم و بنویسم و بنویسم تا روزی که به غروبی بی طلوع دچار شوم و این تمامِ آرزوی من است...

  • موافق ۲۱ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۸ بهمن ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم