مو رفته لای اصل هایمان!

ناردونه: بابا تو که کلا محرما مسجد نمیری...حداقل پاشو بیا هیئت

من: مرسی...اگه قرار به رفتن باشه که خب...همون مسجدو میرم چرا برم هیئت؟

ناردونه: خاک تو سرت آخه!

من :|


ترجیح میدم توی خونه به امام حسین(ع) و حقایق تلخ عاشورا فکر کنم و اشک بریزم...مداحی گوش کنم...حتی تر درس بخونم ولی نرم مسجد و هیئت! نه که بد باشه...نه که کار خوبی نباشه...اما ترجیح میدم تو خونه باشم نه مسجد که یه عده دختر هم سن و سالم جمع میشن و از تیپ و قیافه پسرها و فلان زنجیرزن و سینه زن میگن...یا اینکه فلانی بهم شماره داد...اون دختره رو می بینی اونجا نشسته؟ فلانی خاستگارش بود...اون یکی شوهر کرده...فلانی طلاق گرفته...و از این دست چرندیات... و تو رو مجبور می کنن کنارشون بشینی و به پرت و پلاهاشون گوش کنی...ترجیح میدم تنها تو اتاقم باشم...ترجیح میدم نوحه خونی و عزاداری تو تلوزیونو ببینم تا رفتن تو جمع کسایی که به بهانه ی محرم و عزاداری میرن مسجد و هیئت و با هرهر و کرکر از هر دری حرف میزنن..دریغ از گوش دادن به چیزی که باید...امسالم مثل پارساله...که شب تاسوعا رفتیم بیرون...دسته ی مسجدمون رفت سمت خونه ی حاج آقا...همون که بوی خدا میده...همون که هرسال شب تاسوعا نصف شهرو شام میده...و مداح میخوند:« جوانان بنی هاشم بیایید...علی را بر در خیمه رسانید» و من مثل هرسال شامِ شبِ تاسوعای حاج آقا رو نخوردم ...چون درک نمی کردم اون جمعیت عجیب جلوی دروازه رو که برای یه پرس غذا از سرو کول هم بالا می رفتن...از دور نگاشون می کردم...بیایید قبول کنیم تو این مورد و خیلی از موارد دیگه فرهنگمون می لنگه...خیلی هم می لنگه...برای همینه فقط تاسوعا و عاشورا از خونه میزنم بیرون...حتی به ناردونه هم که اون دو روز همه جا باهامه گوش نمیدم....چون اونم همیشه از بقیه و فلانی ها میگه...

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵

    ارباب صدای قدمت می آید...

    پاییز امسال بوی اسپند و محرم می دهد...بوی خرماهای توی مسجد...بوی گلابی که بی بی هر سال توی دسته ها می پاشد به تمام جانِ سینه زن ها و زنجیرزن ها و بلند می گوید:«الهی که ابالفضل(ع)دستتونو بگیره...الهی که امام حسین(ع)شفاعت خواه همتون بشه» پاییز امسال بوی اشک می دهد...بوی اشک...این روزها توی خیابان ها که قدم میزنی...سنگ فرش های شهر را که متر می کنی... ایستگاه های صلواتی را می بینی که یکی یکی قد راست می کنند....ایستگاه های صلواتی و هیئت هایی که برای ده روز عزای حسین(ع) و آل علی(ع) بسمِ اللُه عشق گفته اند...این روزها شهر حال و هوای دیگری دارد...ابرها رخت سیاه پوشیده اند و آسمان هم نوا با نوحه ها آرام آرام می گرید...بوی اسپند می آید و صدای قل قل سماورها برای دادن چای صلواتی...صدای پیرمردهایی که صلوات گویان لا به لای دود اسپند ،یک قلپ چای می خورند و از مراسم مسجد فلان کوچه می گویند و از فلانی که قرار است روز عاشورا وسط میدان علم را بچرخاند...علم ابالفضل باوفا را...ابالفضلی که فرات شرمنده ی دستان بریده اش شد...حتی از کربلایی فتاح هم می گویند که قرار است روز تاسوعا آش رشته بدهد به عزاداران عباسِ حسین(ع)...نمی ایستم تا گوش کنم...از کنارشان می گذرم و نفس می کشم هوای شهر را...نفس می کشم این غمگین ترین هوای عزای حسین را...و پرسه می زنم میان پس کوچه های آکنده به عطر نوحه هایی که از کودکی می شناسمشان...میان تمام یا حسین گفتن ها و قمر بنی هاشم گفتن ها...گوش کن...یکی دارد می گوید " عمو عباس...علمت کو عموی خوبم"...آن یکی می گوید " می زنم دم ز علمدار رشید حرم عشق...شه با کرم عشق" ...علمدار رشید حرم عشق...ناگهان چیزی می چکد میان صورت یخ زده ام و آرام آرام تا چانه ام می رود...داغ است...شور...ابالفضل رشید کربلا...او تنها کسی است که می توانم از غمش تا روز ازل اشک بریزم...اصلا مگر می شود به او فکر کرد..فرات را تداعی کرد...آب را...لب های ترک خورده اش را...دست های بریده و مشک پاره پاره اش را...و اشک نریخت...پیش او هر چه جوانمردی و غیرت زانو می زند... بومممممم...با صدای تبلی به خود می آیم و در گوشم می پیچد..."حسین ابا عبدالله...آخر حسین ماتم تو می کشد مرا....حسین اباعبدالله... این غصه ی محرم تو می کشد مرا...حسین ابا عبدالله" و حلقه ی اشکی دوباره میخزد به ایوان چشمم...آه...پاییز امسال بوی اسپند و محرم می دهد...بوی گلاب...نفس می کشم این غمگین ترین هوای عزای حسین را...گویی صدای قدم های کسی در شهر می پیچد...راستی ارباب...صدای قدمت می آید...

  • موافق ۷ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۱ مهر ۹۵

    لبخند بزن،دنیا به لبخند تو محتاجه :)

    دنیای ما دنیای یهویی های جذاب و دوست داشتنی است! از جنس آن اسکناس ده تومانی که ناگهانی توی جیب پالتویمان پیدایش می کنیم و حسابی کیفورمان می کند! از جنس آن بچه کوچولوی های ناز نازی که تاتی تاتی می کنند و یک سانتیمتری مان می ایستند...زل می زنند به چشمانمان...و ناگهانی با جیغ و داد و خنده، بوسه ای آبدار می نشانند روی صورتمان...از جنس آن ظهر دم کرده ی تابستانی که با یک خروار خستگی و شکمی که روی اکوی گشنگی دارد غش می کند،در خانه را باز می کنیم  و بوی قورمه سبزیِ مادر تمام جانمان را پر می کند ...از جنس آن دوستت دارم هایِ ناگهانیِ دل آب کن...می دانی رفیق...شاید بهتر است توی این روزها...روزهایی که مشکلات و دغدغه ها و گرفتاری ها دلمان را مثل یک دستمال سفره می چلانند و هیچ عین خیالشان نیست،دعا کنیم لحظه هایمان با این شادی های کوچک بیامیزد...با این یکهویی ها...مثل پیدا کردن آهنگی که دوستش داریم و اسمش را نمی دانیم،توی یک کافه ی پرت...مثل پیدا کردن چند دانه تخمه ی پوست کنده لابه لای تخمه سیاه های توی کاسه...مثل مست شدن از بوی عطری خوشبو در گذر خیابان...مثل دیدن یک دوست قدیمی پس از سال ها،توی کافه کتاب...مثل اینکه هوا سرد باشد...ها کنیم...یک دختربچه ببیندمان و بهمان بخندد...و ما از خنده اش لبخند بزنیم...راستی لبخند...همین لبخند...می دانی چقدر می ارزد؟ می دانی اگر لبخند بزنی دنیا چه حال خوشی پیدا می کند؟ مثل این است که توی اخترک شازده کوچولو یک گل بروید و بشود گل او...بشود تنها گل او...آن وقت دنیا تا زنده است می شود مسئول گلش...مسئول لبخند تو...

  • موافق ۱۳ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۹ مهر ۹۵

    کنکور با طعم نسکافه فوری!

    آی آدم ها

    که در خانه نشسته شاد و خندانید!

    یک نفر در صدهزاران تست دارد می سپارد جان

    یک نفر دارد که تیک و تاک دائم می زند هردم

    در میان انبُهی از دفتر و دستک

    و اندرین دریای سرخ و سبز و رنگارنگ

    جوهر خودکار رنگینش

    می شود هی کم! :دی

    آی آدم ها

    که در تهران و علامه بساط دلگشا دارید

    در شباهنگام تنهایی

    یک نفر هم پشت کنکوری ــست

    می کند هر لحظه جان قربان

    می جَود اشعار حافظ،سعدیِ جانان

    با هزاران شبنم امید

    می نشیند تا سحر بیدار

    چشم ها بیمار

    آی آدم ها که اکنون رنگِ مهر و همدلی دارید

    یک نفر از لابه لای دفتر و جزوه

    می خواند شما را

    تست را بلعیده در گود کبودِ مغزش و  بی تابی اش افزون

    التماسا یک دعایی هم دهید بیرون :دی

    آی آدم ها

    او ز راه علم، این کهنه جهان را باز می پاید

    او که می داند

    پشت این کنکور دارد می کند بیهوده جان قربان...

    آی آدم ها...آی آدم ها...


    امضا:حریربانو


    [خبر آوردن تن نیما تو گور لرزیده :دی]

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵

    ای تو تفسیر همه خوب ترین ها...

    همیشه باید یکی باشد؛ یکی باشد که بتواند پا به پای تو دیوانگی کند، زیر باران دستت را بگیرد و مجبورت کند الکی‌الکی به دار و درخت و نقش و نگارِ توی خیابان بخندی. یکی باید باشد که عصرها پایه‌ی کافه رفتن‌ها و قهوه خوردن‌هایت شود؛ که پشت ویترین لباس فروشی آستینت را بکشد و بگوید: «اینا رو نمی‌خوای؟ صورتی بهت میادها»

    یکی باید باشد که بتوانی کنارش روی جدول‌های کنار خیابان راه بروی بدون اینکه منتظر شنیدنِ "مگه بچه شدی" باشی، یکی که برایت لاک فیروزه‌ای بخرد تا با روسری‌ات ست شود، یکی که دغدغه‌ی خسته شدن‌ها و بریدن‌ها و غذا نخوردن‌ها و بی‌خوابی‌هایت را داشته‌باشد.

    یکی باید باشد؛ یکی که توی خیابان بشود بستنی را توی صورتش فرو کرد و خندید، یکی که همیشه‌ی خدا یک آغوش جانانه برای درددل‌هایت داشته باشد. یکی که مدهوشت کند از می ناب مهربانی، یکی باید پا به پای تو دیوانگی کند تا در این دنیای غبارآلود نمیری. همانی که وقتی صبح از خواب بیدار شدی می‌بینی دانه‌دانه موهایت را به نرده‌های تختت گره زده و تو قسم میخوری که اگر گیرش بیاوری او را خواهی کشت، یکی که بی‌اجازه خودش را بچپاند توی تمام لحظاتت، یکی که مانتوی کوتاهت را جلوی چشمانت با قیچی تکه‌تکه کند، یکی که برای انتقام فردا بروی توی اتاقش شلوار لی‌اش را با گواش‌هایت رنگی‌رنگی کنی و آویزان کنی بالای تختش؛ یکی که ببیند و قیامت برپا شود. گوش‌ات را بکشد. گریه کنی. بیفتد به غلط کردن. 

    یکی باید باشد که تفسیر تمام "الهی قربانت شوم"هایت باشد، یکی که دیوار باشد، تکیه گاه باشد. یکی که صدایش کنی: «داداشی جونـــــــــــم؟!» و بگوید: «باز چی میخوای بچه؟»


    ❖ خوشبختی یعنی قلب داداشت بتپه :)

  • موافق ۴ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۶ مهر ۹۵

    ناطـ(ت)ــور دشت...

    هولدن کالفیلد: اگر از من می‌شنوید هیچ‌وقت چیزی به کسی نگویید؛ اگر بگویید یواش‌یواش دلتان برای همه تنگ می‌شود.


    (ناطوردشت. جروم دیوید سالینجر)

  • موافق ۵ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۵ مهر ۹۵

    خزانِ من بهارِ من است...

    نرم‌نرمک هوا تازه می‌شود؛ نسیم از لای پنجره به آرامی می‌خزد میان گل‌های قالی، پرستوها خیلی وقت است از ایوان خانۀ مادربزرگ رفته‌اند، سیم‌های برق از هیاهوی چلچله‌ها تهیست. حال، وقتِ جیک‌جیک گنجشک‌های طفلکیِ سرماییِ پشت پنجره رسیده، وقت زرد و نارنجی شدن درختانِ پیاده رو، وقت خواندنِ بابا آب دادِ کلاس اولی‌ها، این روزها قرار است سنگ فرش‌های شهر بوی باران بگیرد، قرار است رفتگر لباس ضخیم‌تری بپوشد، قفل مدرسه‌ها یکی‌یکی باز شود، شب انتظار عشاق کش بیاید؛ قرار است زمین حال دیگری پیدا کند، خیابان‌ها خیس شود و هزاران لیلی و مجنون دوتایی‌دوتایی پرسه‌های عاشقانه بزنند در کوچه پس کوچه‌های دلدادگی، قرار است از فردا توی خیابان و سر چهار راه و توی فلان کوچه لبوفروش‌ها و باقلا فروش‌های دوست داشتنی را زیاد ببینیم؛ همان‌هایی که یقۀ کاپشن‌های‌شان را تا بینی بالا می‌کشند و وقتی می‌خندند چشمانشان می‌شود دو تا خط! زندگی جریان دارد حتی در خزان؛ در همۀ آن لبوها و باقلاهایی که از دل تک‌تکشان بخارهای داغ بیرون می‌زند، در میان برگ‌ریزان درختان و اشک‌ریزان آسمان. زندگی جریان دارد در جوی آب طغیان کرده، در امواج پرخروش دریا و آسمان ابری؛ زندگی جریان دارد میان سکه‌هایی که هر صبح بعد از مدرسه رفتن، مادر می‌گذارد توی صندوق صدقات. چه بوی خوبی هوا را پر کرده! بوی باران و خاک نم دار، بوی شمعدانی‌های خیس، بوی برگ‌های خشکیده. شکر! پاییز امسال هم از راه رسید...


    + بشنوید.

    + عکس:علیرضا خطیبی

  • موافق ۲۲ | مخالف ۲
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵

    منتظرت بودم...

    اینکه صبحم از ساعت 12:51 دقیقه ی امروز شروع شد دلیلی ندارد جز عروسی دیشب و خستگی زیاد و دیر خوابیدن.اما صبحی که از ظهر شروع شود می تواند زیباتر از صبح های دیگر باشد اگر باران ببارد و سکوت خانه را پایکوبی قطره ها بشکند...مثل امروز...وقتی به قطره های بازیگوشِ حواس پرت که خود را محکم به پنجره ی اتاقم می کوبیدند و همانجا غش می کردند و سر می خوردند پایین نگاه می کردم، لحظات شب قبل توی ذهنم نقش می بست...به لبخند جدا نشدنی از چهره ی ناز و دخترانه ی عروس...به نگاه های عاشقانه ی داماد که لحظه لحظه نثار پری کوچکش می شد...دیدن خوشبختی دیگران همیشه شیرین است...دیدن صحنه ی عشق فوق العاده ترین صحنه ی زندگیست...

    شب به گلستان تنها منتظرت بودم

    باده ی ناکامی در هجر تو پیمودم

    منتظرت بودم،منتظرت بودم

    آن شب جانفرسا من بی تو نیاسودم

    وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم

    منتظرت بودم،منتظرت بودم

    چشم از باران برداشتم و به آشپزخانه رفتم...شیر را توی شیرجوش گرم کردم و دو قاشق عسل را قاطی این مایع گرم و دوست داشتنی ...صدای آهنگ توی گوشم می پیچید...تنها صدای باران و داریوش رفیعی بود که سکوت خانه را می شکست...فنجان را نزدیک صورتم بردم...کمی بوییدمش و گذاشتمش روی اوپن...پرده ها را کنار زدم...پنجره ها را باز کردم...حالا صدای باران از آهنگ پیشی می گرفت...فنجانم را توی دست گرفتم...توی یک هوای خنک بارانی یک فنجان شیرعسل داغ عجیب می چسبد...

    بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه

    ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه

    غم ها به سر آمد،زنگ غم دوران،از دل بزدودم

    منتظرت بودم،منتظرت بودم

    یادم آمد تنهایم...یادم آمد داریوش رفیعی خیلی خوشبخت تر از من بوده که این آهنگ را خوانده و شاید به قدر زیبایی این آهنگ عاشق بوده...کسی که عاشق است نعمت بزرگی توی دلش دارد...کاش دعای تحویل سالمان برای هم این باشد که روزی عاشق شویم...عاشقی حال خوشی دارد...دلچسب است درست مثل اینکه صبحِ آدم از ظهر شروع شود...باران ببارد و آهنگِ«شبِ انتظار»خانه را پر کند...و یک لیوان شیرعسل داغ...

    پیش گلها شاد و شیدا

    می خَرامید آن قامت موزونت

    فتنه ی دوران، دیده ی تو از دل و جان،من شده مفتونت

    در آن عشق و جنون، مفتون تو بودم

    اکنون از دل من، بشنو تو سرودم

    منتظرت بودم، منتظرت بودم

    منتظرت بودم، منتظرت بودم


    + بشنوید.

  • موافق ۴ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۸ شهریور ۹۵

    بیا امروز را عاشقانه نفس بکشیم...

    ما آدم‌ها خیلی وقت‌ها خسیس می‌شویم. مثلا می‌دانیم با کارهای کوچکمان می‌شود دل آدمی را شاد کرد و یک دانه‌ی کوچک شادی توی جهان کاشت اما با خساست تمام دریغ می‌کنیم.چه بر سرمان آمده است؟ چه بر سر آن طبع لطیف و نازک وجودمان آمده است؟ دنیا عوض شده؟ ما عوض شده‌ایم؟ یا هر دو؟ 

    بیایید امروز به خودمان قول یک باغبانی تمام عیار بدهیم، بیایید توی جهان به اندازه‌ی "یک عالمه‌ی " کودکی‌هایمان دانه‌ی شادی بکاریم، بیایید عبوس بودن‌ها و اخمالو بودن‌های همیشگی‌مان را کنار بگذاریم و لبخند بزنیم؛ به آن رفتگر پیر لاغروی خسته که یکهویی چشمش بهمان می‌افتد. چه می‌شود اگر توی گرمای تابستان بهش یک لیوان آب یخ بدهیم تا آن ته‌ته‌های وجودش خنک شود؟ و یک خسته‌نباشید هم ببندیم تنگ این لیوان آب. شاید خستگی‌اش در نرود اما تو یقین بدار که آن دانه‌ی کوچک را توی دلش کاشته‌ای. 

    بیا از امروز رنگی‌رنگی باشیم. به آن بچه کوچولوی تو خیابان که سرش را می‌چرخاند تا نگاهمان کند لبخند بزنیم، به گل‌های توی گلدان آب بدهیم و بهشان بگوییم چقدر دوستشان داریم، باور کن گل‌ها می‌شنوند! بیا گاه‌گاهی دوستت دارم‌ها را کادوپیچ کنیم و بپریم جلوی مادرمان. بیایید به مشکلاتمان بخندیم و از اینکه امروز هم نفس می‌کشیم از خدا تشکر کنیم، بیایید پاییز که شد غمگین نشویم و چشمانمان را ببندیم و از صدای خش‌خش برگ‌های زیر پایمان لذت ببریم. مگر نه اینکه همین یک‌بار قرار است زندگی کنیم؟ مگر نه اینکه عمر لحظه‌هایمان کوتاه است و خیلی زود دیر می‌شود؟ مگر نه اینکه این عمر به ابر نوبهاران ماند؟ پس بیا عاشق و دیوانه باشیم؛ بیا زیر باران به اوی لمیده بر تمام عاشقانه‌هایمان بلند بگوییم چقدر عاشقش هستیم، بیا پابرهنه روی خاک نم‌دارِ پس از باران قدم بزنیم و از پرستوها یاد کنیم، جهان را لمس کنیم؛ شمعدانی‌ها را، سکه‌های صدتومنی ته قلک سفالی‌مان را، چادرنماز مادر را، عینک پدربزرگ را، کتاب‌های دوست‌داشتنی‌مان را. 

    باور کن رفیق، دنیا فقط و فقط یک‌بار مال من و توست؛ تنها یک‌بار. بیا توی این یک‌بار بودن، ردپای احساس و مهربانی را از خودمان توی تک‌تک لحظه‌های جهان به جای بگذاریم، بیا من به تو از خوبی‌ها بگویم، تو به فرزندت و فرزندت به فرزندش و... .

    می‌دانی رفیق؟ وقتی توی خاک رفتیم دیگر نمی‌توانیم برگردان بزنیم به لحظه‌هایی که قاه‌قاه خنده‌هایمان حتی دلِ فرشتگان توی آسمان را آب می کرد. پس بیا به قدر یک چای خوردنِ دوستانه عطر خوشبختی توی جهان بپاشیم؛ که نفس‌کشیدن در جهانی عطرآگین مثل لذت بوییدن عطر گلاب توی شله زردهای نذری مادربزرگ است.

  • موافق ۱۰ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۷ شهریور ۹۵

    بسم الله

    یا علی گفتیم و وب آغاز شد :)
  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۶ شهریور ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم