اینجا آخرِ خط است؛ ایستگاهِ آخر. جایی که باید وداع کرد، جایی که هزار و سیصد و نود و پنجمین پسرِ خورشید، اسفند را گذاشته توی کوله‌پشتی کوچکش و عزم رفتن دارد. روی یکی از صندلی‌های چوبی ایستگاه، کنار پیرزنی سپید‌موی نشسته. دستان چروکیده‌اش را میان انگشتان استخوانی‌اش می‌فشرد و نگاهش به ساعت شنی کنج دیوار است. تنها چند دانۀ شن مانده تا زنگ رفتن به صدا در‌آید، تا پسرک با یک کوله پشتی کوچک، در کنار قدم های آهسته ی پیرزنی سپید موی، یک رفتن دیگر را رقم بزند. تا دخترکی ناز و عشوه‌گر به نام بهار دست در دستِ هزار و سیصد و نود و ششمین پسر خورشید، از راه برسد . تنها چند دانۀ شن مانده. تنها چند دانۀ شن مانده تا پسرک برود. برود و عطر خاطراتش، گاه و بیگاه در کوچه پس کوچه های شهر دلی را بلرزاند...