جیوگی را می بینید؟ برنامه ای تحلیلی-اجتماعی است از شبکه 2 سیما که من تا غروبِ امروز حتی یک قسمتش را هم ندیده بودم اما از آنجایی که فردا امتحان داریم و طبیعتا وقت درس خواندن (آن هم از نوع ریاضی اش) حتی گل های قالی هم جذاب می نماید، نشستم پای تلوزیون. مامان در آشپزخانه با ظرف ها سروکله می زد و بابا کنارم نشسته بود. با شنیدن نام کنکور از دهان آن آقامعلم که کت و شلوار سرمه ای به تن داشت، هر دو به تلوزیون خیره شدیم. 

بحث امروزشان در مورد نظام آموزشی کشور و کنکور و بیکاری بچه ها پس از فارغ التحصیلی و مسائلی از این دست بود. عده ای نشسته بودند و نظراتشان را می گفتند. از یک آقاپسر کنکوریِ هم رشتۀ خودم تا یک پزشک. همه جور آدمی آنجا بود. حرف های خوبی می زدند. می گفتند بچه های ابتدایی را به زور می اندازیم توی خط تست زدن تا برای کنکور آماده شوند. 15-16 ساله ها را هیچ جا نمی بریم تا بنشینند درس بخوانند و در آینده یک کاره ای شوند. این همه فشار را می اندازیم به روح و روان بچه ها و از خوشی ها منعشان می کنیم برای بتی مثل کنکور! کنکوری که داده می شود و تازه بعدش بچه ها می فهمند آنقدرها هم که فکر می کردند دانشگاه گل و بلبل نیست و غیره و ذلک. 

خانمی می گفت بنده معلمم و دانش آموزم با نمرۀ 20 ادب نشستن سر کلاس و سلام و احوالپرسی را ندارد. حرف هایشان حرف دلم بود. مخصوصا آن آقامعلم که کت و شلوار سرمه ای به تن داشت. او می گفت برای من دانشگاه رفتن دخترم مهم نیست. اگر خودش می خواهد برود اما اگر نمی خواهد نرود. می گفت منِ پدر باید دخترم را طوری تربیت کنم که فردا پس فردا یک مادر خوب و همسر خوب باشد! زندگی فقط درس نیست. اگر بچه ام جایی غیر از مدرسه و دانشگاه موفق می شود او را آنجا می فرستم و... . 

لا به لای همۀ حرف ها اما حرف آن پزشک تیرخلاص را به قلبم زد. آن آقای پزشک خوشتیپِ سرتاپا مشکی که با جملۀ آخرش یک بغض اساسی انداخت توی گلوم. آن جا که گفت: « علت زیاد شدن بیکاری اینه که بچه های ما از روی اجبار رشته های تاپ سه شاخۀ نظری رو انتخاب می کنن تا درآمد خوبی داشته باشن. بچه ها، اون چیزی که عشقتون هست رو دنبال کنین. من عاشق پزشکی بودم و چهارسال پشت کنکور موندم برای قبول شدن و الانم عاشق کارمم.»

این را گفت و من دیگر خداحافظی مجری برنامه را نشنیدم. انگار دستی از پشت مرا به اعماق دریا انداخت. ناگهان همۀ صداها قطع شد. چشم هایم باز شد. یک آبی تیره بی انتها مقابل چشمانم بود و آرزوهای طفلکی ام که هرکدام در اطرافم معلق بودند. مغزم دستور نفس کشیدن صادر نمی کرد. گویی در آن لحظه بدون تنفس هم می توانستم زنده باشم. زنده باشم و به اطرافم نگاه کنم با گوش هایی که جز هیچ نمی شنید. چشم می چرخاندم. سمت چپم مداد طراحی و پاک کن خمیری و برگه a4 و a3 بود و تخته شاسی. رو به رویم دوربین عکاسی. سمت راست قلم و دوات. کنارش گوآش و رنگ روغن و مداد رنگی و کاردک و... . کمی دور تر از همۀ این ها گیتار بود. سه تار بود. پیانو بود. سنتور بود. بود...بود...بود. خیلی چیزها بود اما ناگهان صدایی شبیه سنچ در سرم پیچید و از عمق دریایی که نفسم را تنگ می کرد بیرون پریدم. از وسط دریا افتادم وسط خانه بی آنکه لباس هایم خیس شود و یخ کنم. سرم را به سمت آشپزخانه چرخاندم. سینی فلزی از دست مامان افتاده بود توی سینک ظرفشویی.

بلند شدم. آرزوهای طفلکی توی دلم را مثل عروسک های کودکی ام بغل کردم و با خودم آوردمشان توی اتاق. با خودم گفتم انگار دیر شده. 4 ماه و 14 روز دیگر کنکور داری دختر. دیر شده برای هوایی شدن. برای رفتن به سمت هنر. دیر شده برای ساختن آن زندگی رویایی. برای هنرمند شدن و طراحی کردن و مست شدن از بوی رنگ. دیر شده برای ظهری که بنشینی سر نقاشی هایت و نفهمی کی غروب شد. دیر شده برای اینکه ورق را برگردانی. پشت پا بزنی به همۀ از جان مایه گذاشتن هایت برای عربی و ادبیات و... بنشینی هنر بخوانی. کنکور هنر بدهی. خب! گیریم کنکور هنر دادی و قبول هم شدی. ببرندت برای مصاحبه و بگویند آثارت را رو کن چه داری؟ سه چهار برگ نقاشی از دو سال پیش و طراحی پرتره نصفه و نیمۀ سبحان و آن خانم خارجکی؟ طراحی آشا محرابی که مهندس به دستش رسانده بود و چهرۀ عمو که می گفت چرا عینکم را کج کشیدی؟ همین؟ 

دیر شده دخترک. حالا بغض هایت را بگذار دم کوزه و آبشان را بخور. آن وقت که باید جلوی همه می ایستادی و می گفتی یا هنر یا هیچ نایستادی! عین ببوگلابی ها سرت را پایین انداختی و گذاشتی هرچه می شود بشود! سرنوشتت را نساختی و گذاشتی سرنوشت تو را بسازد. حالا هم بنشین یک گوشه و حسرت بخور و دو دوتا چهارتا بکن که ادبیات بهتر است یا روانشناسی! دو دوتا چهارتا بکن که دولتی بروم یا غیرانتفاعی؟ دو دوتا چهارتا بکن که تهران بزنم یا بیخیال آن همه دود و دم شوم و بمانم همین جایی که هستم. آرزوهایت را بگذار کنار ساعتِ زنگدارت و این پستِ لافکادیو( همانی که یک فصل تنهایی را آغاز کرده و نگران شدن های ماهم به درک) را بخوان و هی نمک بپاش روی زخمت و زهرخندی تحویل خودت و آن آرزوهای کنارِ ساعتِ زنگ دارت بده. حتی ریاضی فردا را هم 0 شو و به آن پزشک خوشتیپۀ مشکی پوش بگو: «دکتر جون چه خوب که عشقتو پیدا کردی و براش 4 سال تلاش کردی. دارم فکر می کنم اگه جای تو باشم و ادبیات و روانشناسی قبول نشم چی؟» 

بعدش یک جواب سیاه و چرک آلود به ذهنت می رسد و دوباره عطرتلخ این همه سال ماشینی وار کتاب خواندنت می پیچد توی حلقت و زندگی ای که جز چند خاطرۀ رنگی چیزی ازش بخاطر نداری. بنشین از غصه دق کن که بعد این همه مداد دست گرفتن و نقاشی کشیدن بخاطر درس همه شان را گذاشتی کنار و دیروز هرچه کردی نتواسنتی یک چشم و ابروی ساده بکشی. که دست هایت انگاری برای نقاشی کشیدن یخ کرده! حالا بنشین دق کن و تست فلسفه و اقتصاد و روانشناسی بزن و به این فکر کن نویسنده شوم و بعدش بروم کلاس طراحی بهتر است یا روانشناس شوم و لا به لایش بروم دنبال موسیقی و هنر؟ لعنت به تو دخترک. همه چی اونوره ترسه و تو نرفتی آن وَرِ ترس. حالا بنشین و دق کن!