خانه. کنار تلوزیون. ساعت 19.

گویندۀ شبکه خبر داشت می گفت به علت برودت و سرمای زیادِ هوا فردا کلیۀ مدارس و دانشگاه های استان گیلان تعطیل می باشد! لبخند پت و پهنی زدم و در دل گفتم: «به به! الان مستر مرادی کیفور است حتما.» چند دقیقۀ بعد زیرنویس شبکۀ خبر نوشت: در شیراز به علت سیل یک نفر جان باخت. دلم هُری ریخت و با خودم گفتم: «وای گندم! خدایا لطفا حالش خوب باشه.»


اتاق. کنار تخت. ساعت 20:59

مشغول خواندن زبان بودم. صدای پیامک گوشی سکوت اتاق را شکست.گمان می کردم دوباره عشق عزیزم همراه اول میخواهد حرف های عشقولانه بزند؛ از همان هایی که روزی 500 تومان خرج میگذارد روی دست آدم! گوشی را برداشتم و به صفحه اش نگاهی کردم. برخلاف تصورم سارا پیامی داده بود با این مضمون: «فردا مدرسه ها تعطیله آخخخخخ جوووون!» با بهت و خوشحالی کتاب را پرت کردم روی تخت و نوشتم: «دروووغ!!! کی گفت؟؟؟» تا جواب بدهد ذهنم دوباره رفت سمت مستر مرادی و تعطیلی مدرسه اش( حالا بعدا می گویم چرا اینقدر به یادش بودم امروز! :دی) دوباره همان صدای پیامک. سارا: « اخبار اعلام کرد.» و خب عکس العمل ما چه می توانست باشد جز شادی و کیفور شدن و اینکه آخ جانمی! در این هوای بارانی و سرد، خواب صبحگاهی در آغوش پتوی گرم و نرم چه صفایی دارد!


خانۀ عزیز. ساعت 21

میم.ر: «پیش شما از برف خبری نیست؟» پوفی کشیدم و نوشتم: «تازه گفتم دیگه! نه برف نمیاد ولی خیلی سرده. باد شدید هم میزنه.» به 5 ثانیه نرسید که گوشی در دستم لرزید. نوشته بود: «آخه پویا می گفت برف اومده!» چند ثانیه با تعجب به پیامش خیره شدم و بلند گفتم: «عهههه!!!» عمه گفت: «چیه؟ اتفاقی افتاده؟» نگاهش کردم و گفتم: «یه دقیقه صبر کن!» و پریدم سمت در و...شوک...بهت...ذوق...تپش قلب...هیجان...فوران احساسات به شکل جیغ و گفتن:« واییییی بررررررررررررررفففففف برف برف برف برف برف»


قرار بود بگویم چرا اینقدر به یاد مستر مرادی بودم. خب راستش دیشب خواب دیدم افتاده ام توی آمپاس شدید و مسترمرادی قهرمان طوری آمد و نجاتم داد! به این برکت حتی لباسش را هم یادم است! شلوار کتان و تک کت مشکی پوشیده بود. کمی هم چاق بود؛ فقط کمی و مثل همیشه که من چهره ی آدم های توی خوابم را نمی بینم صورت ایشان را هم ندیدم و هلال ماه مرادی رویت نشد :دی


راستش 18 سال عمر کردم و این برای اولین بار است در یک سال دوبار برف می بینم؛ آذر و بهمن. به نظر شما حق ندارم یک ساعت تمام خانه را بگذارم روی سرم و هی بروم کنار پنجره و از بند نیامدنش مطمئن شوم؟ :))


اگر گفتید الان چه چیزی انتظارم را می کشد؟ کدوی پخته با نمک و فلفل سیاه که داغ داغ است و خوردنش توی این هوا حسابی می چسبد.


برف آرامم می کند...بعد از خدا این حجم آرامش را فقط کنار برف دارم و دیگر هیچ :)