- خوبم....فقط دلم گرفته... نمی دونم چرا...

- احتمالا نصف دل گرفتگیتون بخاطر مسئلۀ جراحی زانوتونه. چون تو ناخودآگاهتون نگران این مسئله این. مردا وقتی دلشون می گیره خیلی طفلکی میشن. به نظر شما برا طفلکی هایی که دلشون گرفته باید چیکار کرد تا حالشون خوب شه؟

- نمی دونم والا...همون که تو میگی به اندازه تموم دنیا طفلکی شدم...تو چقده می فهمی مردا رو...خوش به حال شوهر آینده ت و باباجونت

- الهی! خب شما که به اندازه ی تموم دنیا طفلکی شدین بگین ببینم امروز چندبار لبخند زدین؟ مبادا دست غمو بگیرین و باهاش تاتی تاتی کنین...اونوقت غم خوشش میاد و میره فامیلاشو هم میاره! بعدش چی میشه؟ هیچی دیگه! تموم غصه ی عالم می ریزه تو دلتون...آدم دلش که می گیره یا باید بره کنار کسی تا آرومش کنه و  یا بره یه گوشه آهنگ بذاره دو قطره اشک بریزه سبک شه...بعدشم به خودش قول بده نذاره حالش بیشتر از این بد بمونه...مردا هر چقدر هم که بزرگ شن...فرقی نمی کنه نوجوون باشن یا جوون یا پیر... وقتی غمگینن، میشن مثل یه پسر کوچولو که باید دست خودشون و دلشون رو گرفت تا مبادا زمین بخورن...مبادا هی غصه بخورن و از غصه آب بشن...ممنون. شما لطف دارین بهم :)

- مشکل اینه که اون آدمو نداریم که بریم پیشش گریه کنیم.

- خانومتون میتونه گزینه ی خوبی باشه. ولی اگه نیست حداقل سعی کنین تو این دنیای بزرگ یه داداش، یه آبجی، یه رفیق داشته باشین که بتونین پیشش برین و بدون ترس از چیزی باهاش حرف بزنین و خالی شین. بدون ترس از اینکه نکنه درد دلامو تیر سه شعبه کنه و بعدها بزنه به قلبم...نکنه حرفامو به همه بگه و خیلی چیزای دیگه...ولی گاهی وقتا یه سری دردا باید بمونه تو دل آدم...مثل یه فنجون قهوه ی داغ بگیری تو دستت...عطر تلخشو نفس بکشی و تمام جونتو پر کنه...چشماتو ببندی و دوباره این فنجون رو بذاری گوشه دلت...در سکوت...بدون اینکه آدما بفهمن..ولی با وجود فنجون تو دلت چیزی که مهمه زندگی کردنه...یه روانشناسی می گفت شادی خندیدن و قهقهه زدن نیست...شادی یعنی یاد بگیری چطور مقابل دردات زانو نزنی و با وجود همه سختیا لبخند بزنی...شادی یعنی توانایی رویایی آدما با مشکلاتشون..زندگی بالا و پایین زیاد داره...جدایی و وصال داره...از دست دادن عزیز و به دنیا اومدن داره...همه ی اینا هم میگذره...تند تند...بهار میره زمستون میاد...ولی این زمستون تا ابد نمی مونه...زمستون هم میره و دوباره بهار میاد...مهم اینه ما بلد باشیم وقت سرما و گرما چجوری خودمونو حفظ کنیم...زندگی فقط یه باره...خودتون واسه خوب بودن حال خودتون و لحظه هاتون تلاش کنین تا وقتی شدین هفتاد و هشتاد و نود ساله و به پشت سرتون نگاه کردین آه نکشین...نگین چه حیف که لحظه هامو با غم گذروندم...دعا می کنم برای خوب شدن حالتون استاد...ولی مهم تر از دعای من خواستن شماست...که بخواین و برا خوب شدن حالتون و رنگی شدن لحظه هاتون تلاش کنین....البته شما بهتر از من این چیزا رو می دونین...خواستم فقط یادآوری کنم...که یادتون نره خودتون رو...که شادیتونو تحت هر شرایطی گم نکنین...و شرمنده بابت پرحرفیم...دلتون شاد استاد جانم...

- ممنون حریر...واسه خودت خانومی شدیا...یه خانوم خوب و فهمیده و مهربون...