امروز مهم ترین روز زندگی ام نیست اما می شود گفت جزو روزهای مهمِ عمرم به حساب می آید. روزی که شاید سال ها بعد وقتی در پستوی خانه ام، پشت یک میز چوبی قدیمی نشسته ام و دارم با لبخندی اشک آلود گذشته را مرور می کنم، دخترکم بیاید، با دو فنجان چای زعفران، بنشیند رو به رویم و با لبخند بگوید: «این برگه ها چیه مامان؟ نامه س؟»

و من با لبخندی محو از پشت عینکم بهش نگاه کنم و بگویم: « نه نامه نیست. دارم ورق پاره های جوونیمو نگاه می کنم.» بعد برگه ای را نشانش دهم و بگویم: «اینو می بینی؟» و با خنده ادامه دهم: «برگۀ ثبت نام کنکورمه! وقتی ثبت نام می کردم سال 95 بود. یادش بخیر تو سالن نشسته بودیم تا اسممو بگن. از نگرانی اشک تو چشمام جمع شده بود! که نکنه من قبول نشم و...» بلندتر بخندم و بگویم: «چه روزایی بود. واسه چه چیزایی حرص می خوردیم! حالا همشون شدن یه مشت خاطره » دخترکم آرام بخندد و بگوید: «همچینم غیرمهم نبودا! یه جورایی آینده ی کاریتون اون موقع ها به همین آزمون ربط داشت. حتی جایگاه اجتماعیتون!»

آهی بکشم. یک قلپ چای بنوشم و بهش بگویم: درسته! ولی چیزی که مهمه زندگیه. آدم اگه دکتر و مهندس و قاضی باشه ولی زندگی خوبی نداشته باشه و نتونه یه شب با آرامش سر رو بالش بذاره بازنده س. یادت باشه اول از همه یه خانوم خوب، یه دختر خوب، یه انسان خوب باشی و بعد بری دنبال درس و کار...اینجوری تو بازی دنیا این تویی که برنده میشی.»


❖ خرید درمانی یعنی حالا من یک ساعتِ زنگ دارِ نازنازی دارم که از وقتی خریدمش دارد بهم لبخند می زند. خرید درمانی یعنی دو گلدان قرمز و زردم که توی یکیش کاکتوس کاشته ام و توی آن یکی یک چیز دیگر!(مدیونید اگر فکر کنید اسمش را نمی دانم)


❖ حالتان چطور است رفقا؟ خوبید؟ :)