این روزها شادی طفلکی شده انگار! همه مان منتظر دو قطره اشک، آهنگی غمگین و یا صحنه ای دلخراشیم تا پقی بزنیم زیر گریه و مدام عطرِ غم بپاشیم به جانِ لحظه هایمان. اصلا انگار نه انگار یک طفلکی منتظر است برویم سراغش تا قلقلکش دهیم، قلقلکمان دهد و دنیا پر شود از قاه قاه خنده هایمان؛ که او از صبح های قشنگ زمستان بگوید و ما از نزدیک شدن به بهار، او از لبخندها بگوید و ما از لحظات ناب کنارِ هم بودن. انگار یادمان رفته زندگی همین اسپندی است که مادربزرگ برای کور شدن چشم حسود می چرخاند دور سرمان و می خواند: «اسپند دونه دونه، اسپند صد و سی دونه...» حواست هست رفیق؟ حواست هست روزها می گذرند و فراموش کرده ای از لاک تنهایی ات بیرون بیایی؟ که شادی طفلکی ات منتظر نگاه توست؟ باور کن شادی همان لحظاتی است که حس می کنی خوشبختی، آرامی، زیبایی. مگر خوشبختی و آرامش چیست؟ باور کن خوشبختی همان صبحی است که مادر تند تند لقمه دستت می دهد تا مبادا گشنه بمانی. زندگی همان پیامکِ «کجایی؟» و «کی می رسی؟» است؛ همان نگران شدن هایش که توی دلت قند آب می کند و نی نی چشمانت را از ذوق می لرزاند. زندگی همان لحظه ای است که نایلون های میوه را از دست پیرزنی می گیری و او با لبخند، تمام مسیر دعا به جانت می کند. همان لحظه ای که از کنار دبستان می گذری و جیغ و داد بچه ها تو را می برد به روزهای خوب کودکی، به حوالی لحظه ای که همکلاسی ات از روی فارسی بابا آب داد و مادر در باران آمد، می خواند. زندگی همان ظهر دم کرده ی تابستان است که صدای اذانِ مؤذن زاده از مسجد محل آرام آرام می آید، می پیچد توی خانه و تو با لبخند یاد ماه رمضان و سفرۀ افطار می افتی، یاد زولبیا و بامیه، یاد آش رشته ی عمه جان و بوی کشک و پیازداغ. خوشبختی، لمیده روی همان لحظه ای که فکر می کنی فردا امتحانت را خراب می کنی و ناگهان خبر می رسد دبیر نیامده! خوشبختی شنیدن صدای آن نی نی کوچولویی است که لباس صورتی دارد و توی بغل مادرش تیله های پر شیطنتش را به تو می دوزد و می گوبد: «دالی!» آری! خوشبختی همین چیزهای کوچک است که هر روز بی تفاوت از کنارش میگذری و یادت می رود باید به روی همه شان لبخند بزنی. یادت باشد غمِ دنیا بسیار است اما بسیارتر می شود اگر دانه دانه بچینی شان روی طاقچه ی زندگی ات و مدام بهشان نگاه کنی. بگشای پنجره را. پرت کن غم ها را در جوی کنار خیابان و شادی طفلکی ات را بغل کن. بغلش که کنی شمعدانی ها نقل لبخند می پاشند به صورتت و دنیا آنِ تو می شود. آنِ تو...