عصر بود؛ یک عصر زمستانی که سرما از همه جاش بیداد می کرد. باران بی صبرانه خود را به زمین و زمان می کوبید و شُرشُرِ دل نشینش تنها صدایی بود که در فضای خانه می رقصید. نشستن را تاب نیاوردم. بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. قطرات کوچک باران روی پنجره می غلتیدند و از مقابل دیدگانم می گریختند. به آسمان نگاه کردم. به آسمان تب دارِ زمستانی. به هوای مغموم و گرفتۀ بهمن ماه. آهی کشیدم و صدای خانم مشاورمان توی گوشم زنگ خورد: «به خاطر باد و بارون برنامۀ این هفته کنسل شد، هفتۀ بعد می برنتون تهران.» پوزخندی به برنامه های از هم پاشیده مان زدم و از پنجره فاصله گرفتم. فلش را چپاندم توی دستگاه و حالا بانگِ باران و بنان یکی شده بود:

باز ای الهه ی ناز، با دل من بساز

کین غم جانگداز، برود ز برم

گر دل من نیاسود، از گناه تو بود

بیا تا ز سرِ، گنهت گذرم

خودم را به آغوش کشیدم. سرما در جانم می لولید و جای خالی اش حس می شد؛ جای خالی یک فنجان قهوه ی داغ که دلم را گرم کند، که بگیرمش توی دستم، چشمانم را ببندم و عطر تلخش را به عمق جان بکشم... اما ناگهان خیالم به حوالی دیگری پرکشید؛ به پیامکی که چندی پیش او برایم فرستاد: «دلم خدا می خواد. دلم می خواد یه بچۀ کوچیک بودم که هرکی از راه می رسید بهم محبت کنه. دست نوازش سمتم دراز کنه. دلم غم نمی خواد. دلم کمک می خواد. رک و راست بگم دلم تو رو می خواد. دلم می خواد خدا هم اینا رو بشنوه یا تو رو بهم بده یا قلبمو بگیره :( » در خودم فرو رفتم. هنوز باران می بارید.

باز می کنم دست یاری به سویت دراز

بیا تا غم خود را با راز و نیاز... ز خاطر ببرم

گر نکند تیر خشمت، دلم را هدف

به خدا همچو مرغِ با شور و شعف... به سویت بپرم

نی نی چشمانم می لرزید؛ شاید از غم، شاید از هراس آینده ای مبهم و یا از آن پیامکی که بی جواب گذاشتم. چه می گفتم؟ چه می گفتم به او؟ به او که نمی دانم بعد از بیست و اندی سال از تنهایی اش این حرف ها را می زد یا از دوست داشتن؟ از کمبودهای عاطفی اش یا... نمی دانم. گیج گیجم. باید به او بگویم. بگویم تمامش کن. من این روزها اندر خم کوچه ی زندگی خودم مانده ام. من خود شکسته بال تر و مغموم تر از توام؛ هزار بار پریشان تر از تو، تنها تر از تو... خب باشد قبول! تو عین پسرهای توی خیابان نبودی که پیشنهاد دوستی بدهی. اول با خانواده ات صحبت کردی. بعد آمدی به من گفتی قضیه از این قرار است. اصلا میخواهی چند سال دیگر با یک دسته گل و شیرینی بیایی درِ خانه مان بیا اما...وسط اتاق دراز کشیدم. دستانم را باز کردم و چشمانم را بستم. لبخند زدم. خوشا تنهایی دخترانه ام که بوی نجابت می دهد...آرام با خودم زمزمه کردم: «باید بهش بگم. بگم تمومش کنه. من هنوز قصد عاشق شدن ندارم هرچند اون چشمای عسلی ای داشته باشه و پسر باشخصیتی باشه.» لبخند زدم. هنوز باران می بارید.

آن که او به غمت دل بندد چو من کیست؟

ناز تو بیش از این بهر چیست؟

تو الهه ی نازی در بزمم بشین

من تو را بها دارم بیا که جز این... نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر

به خدا اگر از من نگیری خبر... نیابی اثرم

 

❖ بشنویم؟