خب من هیچوقت برای هیچکس آبجی بزرگه نبودم، برای همان نمیدانم حس آبجی های بزرگ چگونه است نسبت به خواهران و برادرانشان‌ اما خب حسم بهم میگوید که آبجی بزرگ ها بزرگی میکنند، دلسوزی میکنند، مهربانی میکنند با مقدار اندکی بیشتر، نه نه اصلا با مقدار بسیاری!... خب من هیچوقت آبجی کوچکی نداشته ام که مثلا بیاید بگوید آجی این مسئله را نمیفهمم، این کاردستی را بلد نیستم درست کنم، اگر نمازم را یادم برود قل هو الله بخوانم غلط است؟ ...هیچوقت داداش کوچکی هم نداشته ام که برای سرتقی هایش دعوایش کنم، برایش مامان بازی دربیاورم، روزهایی که مامان نیستو او هم صدایی دو رگه پیدا کرده استو برای خودش دارد پشت سیبیلی سبز میکندو پشت بازویی پروار، دستور بهش بدهم که لیوانت را بردار از روی زمینو او هم قلدری کندو دعوایمان بشود...حتی از سر فرو رفتن هایش در گوشی بفهمم خبرایی هست، بنشینم نصیحت اش‌کنم که ببین امید، آره دیگر دوست داشتم اسم اش امید بود...برایش میگفتم ببین امید این دختر مدرسه ای هست، وابسته اش کنی بعدش رهایش یک روزی هم میرسد خدا رهایت میکندها...او هم بنشیند از این بگوید که آجی دختره خودش ول نمیکنه بابا به خدا من کاری ندارم به دخترا هی گریه میکنه!... میبینید؟ متاسفانه آنقدر آبجی بزرگ نبوده ام که حتی نمیتوانم نقش آبجی بزرگ ها را هم بازی کنم ...یعنی راستش بلد نیستم آبجی بزرگ بودن چه شکلی است، چه مزه ای است...من در تصوراتم هم همیشه کوچک بوده ام، مثلا همیشه آبجی کوچیکه برای داداشی بزرگتر، خواهری بزرگتر...شاید چون آبجی کوچیکه بودن شیرین تر است، دوست داشتنی تر است...مثل حریر که حالا  آبجی کوچیکه هست ، که دوست داشتنی تر است، شیرین تر است و امروز برای من کامنت گذاشته بود:


«ما منتظرت هستیم...منتظر دوباره نوشتنت بیست و دوی مهربونم...


من نا حالا این اعترافو اینجا نکردم اما میخوام بگم تو و وبت یه رنگ و بوی دیگه ای برام دارین...هر وقت میام ابنحا حس می کنم اومدم خونه آبجی بزرگه م...من آبجی بزرگ ندارم ولی تو به من یه همچین حسی میدی...تو این مدت لابه لای همه شلوغیا هر وقت دست به دعا بردم فراموشت نکردم...منتی هم نیست...وقتی آدم کار دلی میکنه خودش بیشتر حس خوب می گیره...فقط اینکه همیشه به یادتم رفیق...به یادتم آبجی بزرگه...الهی که همیشه تنت سالم و دلت شاد باشه و دوباره بنویسی...»

من که بلد نیستم آبجی بزرگه باشم اما خب به جای تمام بلد نبودن های من یک دخت آبانی در این دنیا هست که بلد است مهربان باشد، بلد است دوست داشتنی باشد...حالا من میتوانم چشمانم را ببندم و تصور کنم یک آبجی کوچک دارم در این دنیا که از هزاران هزاران فاصله و دوری اما مرا آبجی خودش میداند، خب خوشبختی یعنی همین دیگر، یعنی همین که دخترکی از جنس حریر تو را دوست داشته باشد...

امضا: ۲۲ فوریه

❖ پست میهمان از دوست داشتنی ترین بیست و دوی دنیا ^_^
❖ آهای روزگار؟ می شود بغض کنم و چشمانم از مهربانی اش ستاره باران بشود؟ 
می شود الان پز بدهم که من آبجی بزرگه دارم تو نداری؟
❖ دنیای مجازی را عاشقم...که همیشه مرا از شادی و مهربانی عزیزانم اشک آلود کرد...
اشکی آلوده به شادی و محبت...خدا برایم نگهتان دارد :)