نزدیک های سه بامداد است. شاید در این لحظه تنها عشاق و شبِ امتحانی ها بیدار باشند، شاید آدم های تنها، شاید سگ های ولگرد خیابان آزادی. شاید الان گربه ای در خیابان طالقانی مشغولِ زیر و رو کردن سطل زباله ای باشد و دانشجوها خوشحال از تعطیلی فردا با خیال راحت خوابیده باشند. نمی دانم اما هر چه که هست شهر در سکوت عمیقی به سر می برد. گاه گاهی صدای زوزه کشیدن از دوردست ها به گوشم می رسد. این صدا می تواند صدای گرگ باشد یا شغال و... اما حتی با این وجود تنها صدایی که شهر را در خود فرو برده صدای شب است و این طنین پر از آرامش از لای پنجره ای که باز گذاشتمش می خزد به ایوان تنهایی ام. نشسته ام پشت میز. ماگ دوست داشتنی ام لبریز نسکافه ی داغ است و عطری مطبوع اتاق را پر کرده؛ عطرِ پوست لیمویی که یک ساعت پیش گذاشتمش روی بخاری تا بپیچد و دوباره تداعی گر لحظات ناب کودکی هایم باشد؛ تداعی گر بیسکوییت های لیمویی پدربزرگ که برایم می خرید...راستی شما تا به حال پنجره را باز کرده اید تا صدای شب را بشنوید؟ :)