تازه از یک پیاده‌روی کوتاه پاییزه، برگشته بودم. اتاق غرق در سکوت بود اما هنوز صدای خش‌خش برگ‌ها و دکلمهٔ شاملو توی سرم می‌چرخید. «درخت با جنگل سخن می‌گوید، علف با صحرا، ستاره با کهکشان، و من باتو سخن می‌گویم» نفس عمیقی کشیدم و موبایلم را از جیب سویی‌شرتم درآوردم. یک پیام جدید! بازش کردم. پیام واریز بود. به اعدادش نگاه کردم و لبخندم آرام‌آرام بزرگ‌تر شد. عددها کنار هم نشسته بودند و بهم می‌فهماندند که این پیام، پیام واریز اولین درآمد حاصل از ویراستاری است، اولین‌قدمی که باید برمی‌داشتم و می‌رفتم آن‌طرف ترسِ نتوانستن‌ها. 

حس خوبی داشتم. پروانهٔ آبی یواشم توی دلم می‌چرخید و می‌خندید. و من... چندثانیه‌ای به پیام، عمیق نگاه کردم. برایم مهم نبود که مبلغش خیلی زیاد نیست؛ ادبیات و هر گوشه و کنارش، برای من عشق است. اینکه در مسیر عشق «توانستن» را به‌خودم ثابت کنم، از همه‌چیز برایم مهم‌تر بود. همهٔ آن‌ خستگی‌ها و چشم‌های پریشان و خراب‌کاری‌ها و دوباره از نو ویرایش‌کردن‌ها و همه و همه به‌یادم آمد. تک‌خنده‌ای پراندم و با خودم گفتم: «جز محنت و غم نیستی اما خوشی ای عشق!»