مهربان باش

شاید فردایی نباشد...


تا به حال اندیشیده ای که شاید فردا صبح چشم باز کنی و ببینی دیگر همه چیز تمام شده؟ که دیگر در این جهان نیستی و فرصت تمامی دوستت دارم های ته نشین شده در دلت، تمامی بغل کردن های قندیل بسته در عمق تنت و تمامی نگاه های مهربانِ دوست داشتنی به آدم ها را از دست داده ای؟ تا به حال اندیشیده ای که شاید فردا صبح چشم باز کنی و ببینی آدم هایی که لابه لای زندگی ات می لولند، برای همیشه رفته اند؟ که دیگر نیستند تا یک چای عصرانه را با آن ها شریک بشوی؟ که پشیمان شوی برای تمامی ساعاتی که در برابرشان اخمو بودی، قهر کردی، بدخلقی کردی و حوصله ی بودنشان را نداشتی؟ میان این همه هیاهو، در همین لحظه، اویی که ترجیح میدهی این روزها نگاهش نکنی را به یاد بیاور. یک دم، تنها یک دم چشمانت را ببند و با خودت بگو اگر نباشد چه به روزم می آید؟ اگر دلت لرزید، قدر بودنش را بدان...