نام خیام را اکثرمان شنیده‌ایم و می‌دانیم که دستی بر سرودن رباعی داشت. بسیاری از رباعیاتش هنوز هم زنده است و بر زبان اهل ادب، جاری. سادگی و شیرینی کلامش آدم را با اشعارش همراه می‌کند و گاه، بی‌خیالی و بی‌پرده‌سخن‌گفتن‌هایش حتی به خنده‌مان می‌اندازد. رباعیات خیام را که می‌خوانی، دلت کندن از دنیا می‌خواهد، دلت بی‌هوا خندیدن و از همهٔ اجزای هستی لذت‌بردن می‌خواهد. او مدام نصیحتت می‌کند که می‌ بخور و غم مخور و عشق کن که عاقبت چه شاه باشی چه گدا، قرار است خاک گل کوزه‌گران شوی و از خاکت سبزه بروید. این‌ها همه آدمی را به فکر فرومی‌برد. شاید در نگاه اول، حرف‌هایش ساده و سرخوشانه به‌نظر برسد اما ژرف که نگاه کنی، می‌بینی یک‌عالم فکر و دغدغه و معنا پشت این حرف‌های ساده است. و تو وقتی خواندن رباعیاتش را به پایان می‌رسانی با خودت می‌گویی: «حالا که آخرش خاکه، حالا که اگه بمیریم دیگه نمی‌تونیم تو این دنیا زندگی کنیم و تموم می‌شه می‌ره، حالا که هیچی ثبات نداره و خشت خونهٔ درویش از خاک فریدونه و هیچ‌ثروت و مکنتی پایدار نیست، چرا باید غصهٔ همه‌چی رو بخوریم؟ چرا نباید کیفیت لحظه‌هامون رو بالا ببریم و با کوچیک‌ترین چیزها حال خودمون رو خوب کنیم؟ مثل خوردن یه کاسه آش رشتهٔ پنج‌هزار تومنی تو یه صبح سرد پاییزی که خدا می‌دونه چقدر می‌چسبه!»


پی‌نوشت اول: در بخش نظرات پست، برایتان چند رباعی خیام را می‌نویسم که اگر دوست داشتید بخوانید و مثل من لذت ببرید.
پی‌نوشت دوم: و اگر خواستید تعداد بیشتری از رباعیاتش را بخوانید، گنجور زحمتش را کشیده و منتشرشان کرده و می‌توانید استفاده کنید.