وقتی مربی گفت وزنه‌های پنج‌کیلویی بردار، چشم‌هایم گرد شد. نگاه قهوه‌ای روشنش را ریخت توی چشم‌هایم و گفت: «می‌تونی تو!» گفتم: «دوتا وزنهٔ پنج‌کیلویی؟ فکر نکنم بتونم‌‌ها.» کوتاه آمد و گفت: «بدنت قویه، می‌تونی دختر! ولی باشه، دمبل سه بردار.» خندیدم و دمبل‌های سه‌کیلویی را برداشتم و رفتم که حرکت «نشر دمبل چرخشی روی میز شیب‌دار» را انجام بدهم. وقتی دست‌هایم را می‌آوردم بالا و می‌بردم پایین، فهمیدم که این دمبل‌های سه‌کیلویی برایم سبک و آسان است. خودم را دست کم گرفته بودم! مربی همان‌طور که سرگرم آموزش «اسکات هالتر» به یکی از بچه‌ها بود نیم‌نگاهی به من انداخت و لبخند زد. خندیدم و سر تکان دادم و گفتم: «ایشالا جلسه‌های بعدی!» و بعد به این فکر کردم که راستی راستی، چقدر در زندگی‌هایمان می‌توانیم و فکر می‌کنیم نمی‌توانیم؟ چند موقعیت خوب را از دست دادیم چون فکر کردیم نمی‌توانیم حال‌آنکه می‌توانستیم و «نتوانستن» توهمی بیش نبود؟ چقدر در زندگی و موقعیت‌های مختلف خودمان را دست کم گرفتیم و نفهمیدیم بیش از این‌هاییم؟ 


پی‌نوشت: امشب مربی گفت شماها که می‌خواهید حجمی کار کنید حتما بروید پیش مشاور تغذیه و برنامهٔ غذایی بگیرید وگرنه عضله‌هایتان آب می‌شود. یعنی نمی‌شود با تخم مرغ و مرغ آب‌پز و میوه سر و ته قضیه را هم‌آورد؟ من مشاور تغذیه از کجا پیدا کنم آخر؟! :|