همیشه دلم می‌خواست مشتری ثابت یک چای‌خانه، قهوه‌خانه، دیزی‌سرا یا جگرکی باشم‌؛ نه از این امروزی‌ها که همه‌جایشان برق می‌زند و باید مراتب خانم‌بودن و آقابودن را درشان رعایت کنی، نه! از آن قدیمی‌های رنج‌دوران‌دیده که وان‌یکاد روی دیوارشان از پیری، رنگ و رویش رفته و هنوز آدم‌ها همدیگر را «اسمال‌قصاب» و «کریم‌فکل» و «درویش‌علی» و «ممّدچاخان» صدا می‌زنند؛ از آن قدیمی‌هایی که از در و دیوارشان قصه می‌چکد و آدم‌های بزرگ و کوچک، روی میز و صندلی و تخت و پیشخوان و یخچال و استکان و نعلبکی‌هایشان، خطی به یادگار نوشتند و رفتند. 

همیشه دلم می‌خواست مشتری ثابت یک چای‌خانه، قهوه‌خانه، دیزی‌سرا یا جگرکی باشم و هروقت که شلوغی دنیا خسته‌ام کرد، بروم سراغشان. به‌ در که رسیدم یک سلام بلند کنم و یک «به! سلاملیکم» بشنوم. بعد بروم بنشینم همان‌جای همیشگی و بگویم «داش/ حاجی/ عمو یه چای و املت بیار واسه ما، دمت گرم!» و بنشینم و آن برادر، حاجی یا عمو دقیقه‌ای بعد یک استکان چای جلویم بگذارد و بگوید «مشتی، این چایی رو بزن تا املتت رو بسازم.» و من تشکر کنم. آن چای پررنگ لب‌سوز را بخورم و همان‌طور که دارم به آهنگ‌ سنتی‌ای که قاطی شده با صحبت‌ها و خنده‌های مشتری‌های دیگر و صدای قلیان، گوش می‌دهم و بوی غذا و چای و دوسیب‌آلبالو و کهنگی و زندگی را به ریه می‌کشم، به این فکر کنم که یعنی پنجاه سال پیش در چنین‌روزی چه‌کسی روی این صندلی نشسته بود و به چه فکر می‌کرد؟ 

 

پی‌نوشت اول: اما نمی‌شود. انگار این فضاها و حرف‌ها را ساخته‌اند برای مردها و یک‌خانم نمی‌تواند واردش شود؛ انگار این فضاها و حرف‌ها با ساحت مقدس خانم‌ها در تضاد است و پذیرفته نمی‌شود این‌گونه بودن. کاش یک‌شب می‌خوابیدیم و بیدار می‌شدیم و می‌دیدیم این‌دست تابوها شکسته شده و آدم می‌تواند برود هرجا که دلش می‌خواهد دیزی بخورد یا چندسیخ جگر یا چای و املت و پیاز و نان و ریحان!

پی‌نوشت دوم: هروقت یاد این آرزوی دیرینهٔ خاک‌خورده می‌افتم، می‌روم «گنج قارون» را می‌بینم. انگار جزو برنامه‌های زندگی‌ام شده که هرچندسال در میان، این فیلم را ببینم و با علی بی‌غم و حسن‌جغجغه و دنیای خاکی و دوست‌داشتنی‌شان، زندگانی کنم. الان هم حس می‌کنم گنج قارونِ خونم آمده پایین. امروز و فرداست که بروم سراغش.