نوشتن برای من مشکل نیست اما گاهی واژه‌کردن حال خوبم، به سختی کندن کوه بیستون می‌شود! نمی‌دانم کدام واژه‌ها می‌توانند احساسم را به نحو احسن بیان کنند. انگار کن همگی لال‌اند و نارسا! آزرده‌خاطرم می‌کند این مسئله اما آن لحظهٔ باشکوه، آن حال بی‌بدیل، نباید نانوشته باقی بماند. باید بگویم، باید واژه شود، باید بماند به یادگار. کدام لحظه را می‌گویم؟ کدام حال را؟ امشب را می‌گویم؛ امشب را که کاپشن مشکی‌ام را پوشیدم و به دل سرمای بیست و دوم آبان زدم تا از یک دوست، امانتی شباهنگ را بگیرم. خاطرتان هست؟ گفته بودم می‌خواهم یک قرآن به خط عثمان طه برای خودم بخرم و شباهنگ آمد و گفت که من این قرآن را به تو هدیه می‌دهم. 

ذوقش را از همان روز داشتم. قرار بود آن قرآن، بهار میهمان دلم شود؛ میهمان اتاقم، میهمان زندگی‌ام. اما نشد. بهار گذشت؛ تابستان هم، و عاقبت پاییز وصالمان را رقم زد. وقتی بسته را از آن دوست گرفتم، قلبم در سینه بالا و پایین می‌پرید. می‌خواستم هرچه زودتر به اتاق برگردم و بسته را باز کنم، می‌خواستم ببینمش، می‌خواستم چشمم به جمال معشوق باز شود و سوی تازه بگیرد. از آن دوست تشکر کردم و دوان‌دوان به اتاق برگشتم. در دلم، هزار بلبل تازه‌نفس، آواز می‌خواندند. انگار همهٔ سلول‌های بدنم از شوق روی زمین بند نمی‌شدند و منتظر بودند تا پرده از رخ دلبر بیندازم. و انداختم، و قلبم تپیدنش را از یاد برد. یک قرآن سبز با خط و نقش طلایی میان دستانم بود، و چقدر زیبا بود، چقدر آشنا بود، چقدر دل‌نشین بود، چقدر قرار بود برای وجود بی‌قرارم. بوسیدمش، دست کشیدم روی جلدش، خیره‌خیره نگاهش کردم و اشک در چشمانم حلقه زد. شما نمی‌دانید، حتی شباهنگ هم نمی‌داند که چقدر آن لحظه برای من مهم بود؛ که من تمام عمر چشم به راه آمدنش بودم. 

به خودم که آمدم دیدم در آن بستهٔ نایلونی چیزهای دیگری هم هست؛ چیزهای دیگری که انتظارش را نداشتم. من و همهٔ آن سلول‌های بدنم بعد از لحظات احساساتی‌شدنمان، متعجب و با ابروهای بالاپریده و قلبی که داشت از شوق پس می‌افتاد، یکی‌یکی رفتیم سراغشان. اولین چیزی که بازش کردم یک برگهٔ کوچک خط‌دار بود. خط شباهنگ و حرف‌هایش در آن نامهٔ کوچک، بغض‌ شیرینی به گلویم انداخت. فکر اینکه یک‌روزی، حوالی حرم عموی عشق و برادرش، شباهنگ نشسته بود و خودکار به دست به من فکر می‌کرد و برایم می‌نوشت، باعث می‌شد تمام دنیا برایم نسیم بهار شود. نامه را بستم و رفتم سراغ پاکت مربعی قهوه‌ای رنگی که کنار باقی وسایل بود. بازش کردم و نی‌نی‌ چشمانم شد شب پر از ستاره‌های درخشان! یک جغد چاپی درون پاکت بود؛ همان جغد یادگار میماجیل، یکی از خواننده‌های وبلاگ شباهنگ که از آن چاپ فقط نُه‌تا در کل جهان موجود است. حالا من یکی از آن‌ها را داشتم. به این همه زیبایی در هدیه‌دادن که شباهنگ بلدش بود، غبطه خوردم و قلبم برایش بیشتر تپید. اصلا کاش خودش آنجا بود و با یک بغل محکم، تمام ناگفته‌ها و ناتوانی‌ام در بیان حالم را، به او می‌فهماندم.

آن جغد اما پایان قصه نبود؛ پایان قصه پاکتِ نامه‌ای بود از فرهنگستان زبان و ادب فارسی. برای چندلحظه گیج شدم! بازش کردم و با دیدن نامه... آه! نامه را خواندم، به هدر سیاه و سفید شباهنگ که روی نامه چاپ شده بود نگاه کردم، به امضای زیبای شباهنگ، به عکس جغد در پایان نامه و همه‌شان اشک شدند در چشمانم؛ اشکی که آمیخته به مهر بود، آمیخته به شوق داشتن آدم‌هایی که تو را بلدند. به قول شباهنگ عزیزم: «دنیای ما بلاگرها عجیبه؛ ما بدون اینکه همدیگه رو دیده باشیم، با شادی‌های هم شاد می‌شیم، با غصه‌های هم غصه می‌خوریم و دلمون برای هم می‌تپه.» و مهم‌تر از همهٔ این‌ها ما بدون اینکه همدیگر راه دیده باشیم، زیباترین مهربانی‌ها را در حق هم می‌کنیم و خوب‌کردن حال همدیگر را خوب بلدیم. حتی اگر من نتوانم حال آن لحظه‌ها را به‌خوبی بیان کنم و واژه‌کردنش به سختی کندن کوه بیستون باشد. 


پی‌نوشت اول: شباهنگ‌جانم، بودنت که عطر یاس می‌دهد، از خوشبختی‌های روزگار من است. ممنون که دوستی برایم و ممنون بابت این هدیهٔ ارزشمند که حالا بخشی از وجودم شده. 

پی‌نوشت دوم: این قرآن و آن نامهٔ کوچک از کربلا آمده. من هدیه‌های کربلایی زیبایی دارم از رفقای وبلاگی‌ام. این دو نازنین را هم می‌گذارم کنار آن تسبیح صورتی سوغات اربعین و بستهٔ کوچک مهر و تسبیحی که از کربلا آمد و جاگرفت میان هدیه‌های تولدم. می‌دانم که حضورشان در زندگی‌ام اتفاقی نیست و پر از معناست.

پی‌نوشت سوم: عکسی از قرآن و باقی هدیه‌ها نمی‌گذارم. نمی‌خواهم «محبوب جهان» شوند چراکه «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد» یا دقیق‌تر بخواهم بگویم می‌شود «رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند»، رشکم آید که کسی سیر نگه در آن‌ها کند. والسلام!