یادم نمی‌آید هیچ عاشورایی را در خانه مانده باشم. عاشورای هرسال، من از ساعت ۹ صبح تا ظهر در شهر گم و گورم. اگر صادقانه بگویم بخشیش برای عزاداری است و بخشیش برای رصد جامعه! می‌روم که مردم را ببینم؛ حال و هوایشان را، جنس غمشان را. بخش اعظم زندگی من تنهاییست و اگر گاهی میان مردم نباشم، نمی‌توانم از خودم یک‌نویسندهٔ درست‌ و حسابی بسازم. احتمالا از خودخواهی من است این رصدکردن‌ها و سوژه‌یابی‌ها. شخصیت‌پردازی‌های من در بعضی داستان‌هایم حاصل همین نگاه کردن به مردم است. اما بیشتر از فکرکردن به این مسئله، وقتی میان دسته‌های عزاداری راه می‌روم، وقتی یک‌گوشه می‌ایستم و به هیاهوی آدم‌ها برای گرفتن نذری نگاه می‌کنم، به این فکر می‌کنم که هر کدام با چه هدفی آمده‌اند؟ و آیا فارغ از اشک‌‌ها و بغض‌ها و سینه‌زنی و زنجیرزنی، آیا آن‌ها برای لحظه‌ای به هدف امام حسین هم فکر می‌کنند؟ آیا آن را در زندگی به‌کار می‌گیرند؟ چنددرصدشان زیر بار ظلم نمی‌روند؟ چندنفرشان مصداق جملهٔ «اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید» هستند؟ به‌نظر می‌رسد جواب این سوال‌ها ناامیدکننده باشد. انگار آدم‌ها فقط می‌آیند، فقط حضور دارند، فقط برای تشنگی و شهادت امام و یارانش اشک می‌ریزند و بر سر و سینه می‌کوبند، و یا می‌آیند برای هدف‌هایی دیگر. اما فکر نمی‌کنند. انگار آدم‌ها فکر نمی‌کنند. پیام عاشورا که مختص مسلمان‌ها و دین‌دارها نیست. پیام عاشورا صداییست که می‌تواند به گوش تمام آدم‌ها برسد و به جانشان بنشیند. پس همه می‌توانند آن را بشنوند و به آن فکر کنند. و به آن عمل کنند اما... .

عاشورای امسال نتوانستم از خانه که هیچ، از اتاقم بیرون بروم. درد مثل مار در من می‌پیچید و مجبور شدم به تخت خواب گرمم بچسبم و به صدای نوحه‌ها و طبل‌ها، از دوردست گوش کنم. گرچه دلگیرم اما تفاوتی ندارد کجا باشم. واقعا تفاوتی ندارد کجا باشیم؛ در خیابان‌ها و دسته‌های عزاداری، در مساجد، در خانه‌ها و بیمارستان‌ها و... . فرقی نمی‌کند متدین باشیم یا بی‌دین، فرقی نمی‌‌کند مسلمان باشیم یا نه، فرقی نمی‌کند حب اهل بیت را در دل داشته باشیم یا نه، فقط باید فکر کنیم، همین! فکر کنیم، فکر کنیم، فکر کنیم. نه فقط به عاشورا که به همه‌چیز؛ حتی به دردی که مثل مار در تن آدم می‌پیچد.