یک‌بار سر کلاس کلیله و دمنه، استادمان باب نصحیت گشوده بود و می‌گفت: «بچه‌ها جان، شما نباید اینقدر بی‌حال و خسته باشید. در این سن باید آرزوها و انگیزه‌هایتان بزرگ باشد، باید پر از شور جوانی باشید و میل دگرگون کردن دنیا در شما بجوشد. این بی‌رمقی و بی‌حالی اصلا خوب نیست. شما حتی برای جواب‌دادن به سلام و احوال‌پرسی‌های همدیگر هم خسته‌اید. چه شده است شما را بچه‌های سرزمین ما؟» و بچه‌ها هم هر کدام جوابی به استاد دادند و در بحث پیش آمده شرکت کردند. من آن‌روز چیزی نگفتم اما فکرم درگیر حرف‌هایش شده بود و دنبال چرایی ماجرا می‌گشتم. چیز زیادی به ذهنم نرسید جز همان‌ها که بچه‌ها گفتند.

امروز با مادر و بچه‌ها رفته بودیم خرید. چهار دفتر و مداد و خودکار خریدیم و هزینه‌اش شد صد و اندی تومان. کنار ما دختر کوچکی ایستاده بود و التماس مادرش را می‌کرد که فلان جامدادی را برایم بخر و مادرش هم می‌گفت نه! چرا؟ چون آن جامدادی کوچک قیمتش ۷۰ هزار تومان بود! و مادر جوان دیگری هم از فروشنده می‌پرسید که مدادرنگی ارزان‌تری ندارد؟ چون ارزان‌ترینشان هفده تومان بود. آن لحظه‌ تا خرتناق در غم فرو رفته بودم و یاد حرف استاد افتادم. با خودم گفتم در جامعه‌ای که دغدغهٔ اول اکثر مردم شده پول و در تهیهٔ ضروری‌ترین وسایل زندگیشان دچار مشکل شده‌اند، در جامعه‌ای که دانشجو به‌سختی می‌تواند هزینهٔ خرید کتاب‌هایش را تأمین کند، در جامعه‌ای که پدر و مادرها از دست مدارس دولتی و هزینه‌هایش می‌نالند، چطور می‌توان شاد بود؟ خرید مسکن دشوار شده، خرید خوراک دشوار شده، خرید پوشاک دشوار شده، اگر خدای‌نکرده یخچال و تلوزیون خانه‌ای بسوزد، باید از شکمشان بزنند تا بتوانند تعمیرش کنند یا جدیدش را بخرند. جوان‌ها برای پیدا کردن کار مشکل دارند، برای ازدواج مشکل دارند، برای تفریح و سفر مشکل دارند. خیلی‌ها دیگر نمی‌توانند مثل همیشه و طبق برنامه‌های هفتگی‌شان بروند کافه چون برای یک فنجان چای باید حداقل هشت تومان بدهند چه رسد به قهوه و کیک و... . 

فکر کنم همین‌ها کافی است تا سوال استاد بی‌پاسخ نماند. گرچه پول همهٔ زندگی نیست اما وقتی بخش اعظمی از زندگی‌ قرار است با همین وامانده بگذرد، خواه و ناخواه اهمیتش برای آدم‌ها زیاد می‌شود و نبودنش مشکلات زیادی را به‌وجود می‌آورد. مادر جوانی که باید از چشم‌های ملتمس دخترش با دل خون بگذرد چون پول ندارد، فقط می‌تواند غصه بخورد و یک‌چین به چین‌های گوشهٔ چشمش اضافه شود نه اینکه بخندد و بخواهد دنیا را دگرگون کند. شرایط حاکم، باعث شده خیلی از آدم‌ها فقط نفس بکشند و تلاش کنند برای به‌دست آوردن لقمه‌ای نان برای ادامهٔ نفس‌کشیدن‌هایشان. دیگر رمقی نمی‌ماند برای باقی مسائل. 

پی‌نوشت اول: اسمش را بگذارید سیاه‌نمایی و چه و چه. مهم نیست. بخشی از واقعیت جامعه همین‌هاست که گفتم. کافی است به خیابان‌ها و بازارها بروید تا ببینید و مثل من درد بکشید. 

پی‌نوشت دوم: خدا بخواهد در روزهای آینده قسمت هفتم «دانش‌آموزی که دانشجو شد» را می‌گذارم. گمانم به درد رفقایمان که امسال دانشجو می‌شوند، بخورد. :)

پی‌نوشت سوم: البته خیلی از جوان‌ها هم بلد نیستند از نعمت‌های موجود استفاده کنند و حال خوب بسازند. وگرنه ما می‌رویم کلکچال و ته هزینه‌کردن‌هایمان ده تومان است و خیلی هم خوش می‌گذرد. :دی 

پی‌نوشت چهارم: هنوز با همه دردم امید درمان است/ که آخری بود آخر شبان یلدا را... «سعدی»