نرم‌نرمک هوا تازه می‌شود؛ نسیم از لای پنجره به آرامی میخزد میان گل‌های قالی، پرستوها خیلی وقت است از ایوان خانۀ مادربزرگ رفته‌اند، سیم‌های برق از هیاهوی چلچله‌ها تهیست. حال، وقتِ جیک‌جیک گنجشک‌های طفلکیِ سرماییِ پشت پنجره رسیده، وقت زرد و نارنجی شدن درختانِ پیاده رو، وقت خواندنِ بابا آب دادِ کلاس اولی‌ها، این روزها قرار است سنگ فرش‌های شهر بوی باران بگیرد، قرار است رفتگر لباس ضخیم‌تری بپوشد، قفل مدرسه‌ها یکی‌یکی باز شود، شب انتظار عشاق کش بیاید؛ قرار است زمین حال دیگری پیدا کند، خیابان‌ها خیس شود و هزاران لیلی و مجنون دوتایی‌دوتایی پرسه‌های عاشقانه بزنند در کوچه پس کوچه‌های دلدادگی، قرار است از فردا توی خیابان و سر چهار راه و توی فلان کوچه لبوفروش‌ها و باقلا فروش‌های دوست داشتنی را زیاد ببینیم؛ همان‌هایی که یقۀ کاپشن‌های‌شان را تا بینی بالا می‌کشند و وقتی می‌خندند چشمانشان می‌شود دو تا خط! زندگی جریان دارد حتی در خزان؛ در همۀ آن لبوها و باقلاهایی که از دل تک‌تکشان بخارهای داغ بیرون می‌زند، در میان برگ‌ریزان درختان و اشک‌ریزان آسمان. زندگی جریان دارد در جوی آب طغیان کرده، در امواج پرخروش دریا و آسمان ابری؛ زندگی جریان دارد میان سکه‌هایی که هر صبح بعد از مدرسه رفتن، مادر می‌گذارد توی صندوق صدقات. چه بوی خوبی هوا را پر کرده! بوی باران و خاک نم دار، بوی شمعدانی‌های خیس، بوی برگ‌های خشکیده. شکر! پاییز امسال هم از راه رسید...


+ بشنوید.

+ عکس:علیرضا خطیبی