معمولا وقتی حوصلهٔ هیچ‌کاری حتی فیلم‌دیدن و کتاب‌خواندن را ندارم می‌روم سراغ شبکه‌های اجتماعی. کمی خبرها را می‌خوانم، فیلم بازیگوشی حیوانات و خلاقیت‌های هنری و نقاشی را می‌بینم و گاهی اوقات هم نگاهی به عکس پروفایل رفقا و آشنایان می‌اندازم. این‌بار که رفتم، دیدم یکی عکس پروفایلش را به‌کل برداشته، یکی موهایش را کوتاه کرده، یکی عکس تولد نُه سالگی بچه‌اش را گذاشته و یکی هم رفته شیراز. به عکس آخر نگاه کردم؛ دختری تقریبا درشت‌اندام با تیپ سرتاپا مشکی روی یکی از پله‌های محوطهٔ حافظیه نشسته، مقبره پشت سرش است و کمی تار؛ به دلیل فاصله‌اش با سوژه، و خودش کتاب حافظ را گشوده و انگار دارد با خنده آن را می‌خواند. تنها چیزی که به آن شب سرد و آن فضا نمی‌آمد همین خنده بود! 

عکس را دیدم، و به دختر فکر کردم؛ به اینکه در حالت کلی اهل ادبیات و شعر نیست و حتی ماهی یک‌بار هم دیوان حافظش را باز نمی‌کند و بیتی از حافظ را هم به‌سختی به‌یاد می‌آورد اما حالا رفته آنجا و دیوان را باز کرده برای عکس‌گرفتن، برای عکس‌گرفتن، برای عکس‌گرفتن! فکرم دوید به‌سمت زندگی این روزهایمان. تا چه حد «تظاهر» در لحظه‌هایمان جاریست؟ تا چه حد زندگی می‌کنیم برای عکس گرفتن؟ تا چه حد زندگی می‌کنیم برای انتشار در شبکه‌های اجتماعی؟ فکر کردن به جواب این سوال‌ها غم‌انگیز است. برای من وقتی موضوع کتاب باشد، غم‌انگیزتر هم می‌شود؛ چراکه خیلی از آدم‌ها این روزها کتاب را نه برای خواندن و فهمیدنش، که برای ژست و ادایش به دست می‌گیرند. هربار که یکی می‌گوید «این کتابه رنگش به کتابخونه‌ام میاد، می‌خوام بخرم» و «اون حافظت رو می‌دی باهاش عکس بگیرم واسه اینستا؟» و امثالهم، قلبم به درد می‌آید. که اگر کمی بیشتر به کتاب‌خواندن‌هایمان، به «چه» و «چگونه» خواندن‌هایمان اهمیت می‌دادیم وضعیت بهتری داشتیم.

عمق فاجعه در قصهٔ همین دختر و امثال اوست. که حافظ می‌گوید «من و هم‌صحبتی اهل ریا دورم باد» و «باده‌نوشی که در او روی و ریایی نبود/ بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست» و آن‌ها می‌روند کنار قبرش، و با دیوانی عکس می‌گیرند که حتی به اندازهٔ نیم‌ساعت هم در مورد آنچه درونش نوشته فکر نکرده‌اند، که عکس می‌گیرند برای پز «من اهل کتاب و مطالعه‌ام»، که همه‌اش برای نشان‌دادن چیزی از خودشان است که در واقع نیست، که افسوس!