از وقتی به یاد دارم آبگوشت‌خوردن در خانهٔ ما و فک و فامیل‌هایمان یک قاعده داشت و دارد؛ از این سر پذیرایی تا آن سرش یک سفرهٔ دراز می‌اندازیم و با نان بربری یا سنگک و کاسه و قاشق و بشقاب و سبزی و پیاز و... پرش می‌کنیم. کاسه‌های بزرگ آبگوشت را هم می‌گذاریم وسط. همه دور سفره می‌نشینند و بعد از کمی تعارف و تشکر شروع می‌کنند به نان ترید کردن و پر کردن کاسه‌های آبگوشت و خوردنش با سبزی و پیاز‌. صغیر و کبیر هم ندارد؛ همه از دم به همین شکل می‌خورند. 

وقتی آمدم دانشگاه به یک‌باره درهای جدیدی از هنر آبگوشت‌خوری به رویم باز شد! یادم نمی‌رود روزی را که به سلف رفتم و برای اولین‌بار می‌خواستم آنجا آبگوشت بخورم. سینی غذایم که شامل یک کاسه آبگوشت و کوبیده و دوغ و نان سنگک بود گرفتم و نشستم پشت یکی از میز‌های غذاخوری. همینطور که نان را ترید می‌کردم گفتم بگذار یک نگاهی به دور و بر بیندازم. نگاه کردن همانا و دونقطه‌خط‌شدن همانا! دخترهای جوان با کلی قر و فر و لاکچری‌بازی یک تکه نان در دهان می‌گذاشتند و یک‌ قاشق آبگوشت می‌خوردند. یک‌عده هم تکه‌نانی می‌گرفتند و رویش آبگوشت می‌ریختند و آن را با انگشت اشاره و شست هل می‌دادند به دهان مبارک. دستم از کار ایستاد و سمت چپ لب‌هایم به پایین کش آمد. با خودم گفتم: «این‌ها چرا دارند آبگوشت را اینطوری می‌خورند؟ حتی توی فیلم‌ها هم نان ترید می‌کنند. چه‌خبر است اینجا؟» دستم دوباره به‌کار افتاد و کمی بیشتر نگاه کردم و دیدم نه آقا! همه همین‌‌اند. تازه یک‌سری‌ها مرا که می‌دیدند لبخند ملیح می‌زدند و به‌ هم نگاه می‌کردند. همین‌طور دونقطه‌خط‌وار شروع کردم به خوردن آبگوشت. در دل گفتم: «یعنی الان این شکلی خوردن مد شده؟ یعنی دارند پیش خودشان می‌گویند اه اه این دخترهٔ دهاتی را نگاه دارد عین لات و الوات‌ها آبگوشت می‌خورد؟» شانه بالا انداختم و غذایم را خوردم. برایم مهم نبود آن‌ها چه می‌کردند و چه فکری می‌کردند؛ مهم این بود که آبگوشت بهم بچسبد و از خوردنش لذت ببرم. 

آن روز گذشت و حالا هربار من برای خوردن آبگوشت به سلف می‌روم یاد اولین‌خاطره‌ام می‌افتم. نگاهی به اطراف می‌اندازم و می‌بینم هیچ‌کس تغییری نکرده و همه مثل گذشته غذا می‌خورند. روز به روز هم به تعداد آبگوشت‌خوران لاکچری دانشگاهمان اضافه می‌شود. من هم می‌نشینم یک گوشه و سنگک‌هایم را ترید می‌کنم و با لذت قاشق قاشق نان آغشته به آبگوشت می‌خورم و به ریش نداشتهٔ همه‌شان می‌خندم که از چنین لذتی محروم‌اند! باور کنید تمام مزهٔ آبگوشت به همین نان‌های خرد‌شده است و آن پیاز نازنینی که با مشت بر فرق سرش می‌کوبی و می‌خوری. حتی اگر از نظر بعضی‌ها این بی‌کلاسی باشد خب به‌درک! :)) ما ترجیح می‌دهیم بی‌کلاس باشیم و از زندگی لذت ببریم تا اینکه نگران باشیم مبادا آبگوشت از گوشهٔ قاشق و از میان نان بچکد روی دست و لباسمان! والله! :)


ترید‌، تلیت، تیلیت، تریت: شکستن نان در طعام. (دهخدا)