خانه که بودم هرچند‌وقت‌ یک‌بار، تنها یا با یک بیکار عین خودم می‌رفتیم بازار هفتگی. از دیدن چنین بازارهایی با آن‌همه جمعیت و تکاپو و خرید و صحبت، لذت می‌بردم و هنوز هم می‌برم. یک‌جور زندگی در آن جریان دارد؛ آشناها همدیگر را می‌بینند و چاق‌سلامتی می‌کنند، کاسب‌ها باهم می‌گویند و می‌خندند و گاهی بحث می‌کنند یا دعوا، بچه‌های دماغوی «مامان این رو بخر، اون رو بخر» اعصاب مادرهایشان را خرد و خاک‌ شیر می‌کنند و دختر-پسرهای جوان با خانواده درگیرند که «لباس به آن خوبی کجایش کوتاه است؟» و «مگر شلوار پاره‌پاره عیبش چیست؟». میان آن‌همه جمعیت یک خانم میانسال کرمانی، زیره می‌فروشد و کمی آن‌طرف‌تر دختر جوان سیه‌چرده‌ای چاقوی زنجان! پیرزن‌های محلی هم بساط مرغ و اردک و سبزیشان همیشه به‌راه است. و من از قدم زدن در این شلوغی‌ها سرذوق می‌آیم؛ از قدم‌زدن در این همه قصه و زندگی. زیباست، نه؟ 

یک‌روز دست کسی که آنقدرها هم بیکار نبود ولی وقت‌ آزاد داشت را گرفتم و رفتیم آنجا. داشتیم به جوراب‌های رنگارنگ یک دست‌فروش نگاه می‌کردیم که دو خانم کنارمان ایستادند. همراه من، آن‌ها را شناخت و بهشان سلام کرد. گویا از دوستان قدیمی‌اش بودند. اما فقط یکیشان جواب داد و آن‌یکی چپ‌چپ نگاه کرد و رویش را برگرداند. جفتمان با تعجب نگاهش کردیم. همراهم پرسید: «چه شده، تحویلمان نمی‌گیری؟» و این بهانه شد برای باز شدن سفرهٔ دل آن دو خواهر که منشی‌های مطب چشم‌پزشکی بودند که همراه من همیشه به آنجا می‌رفت. لب به گلایه گشودند که: «بله! دکتر می‌گفت تو پیشش گفته‌ای ما آدم‌های خوبی نیستیم و هیچی سرمان نمی‌شود و... . این بود حق آن نان و نمکی که باهم خوردیم؟ این‌گونه جواب محبت‌های ما را دادی؟» و همراه من هم با دهان باز به آن‌ها خیره شده بود و بعدش قسم خدا و پیغمبر آورد که گردنم بشکند اگر این‌حرف‌ها را زده باشم و دروغ گفته و... . 

از آنجایی که من می‌دانستم کسی که دارد قسم می‌خورد جدا اهل این پشت‌‌سرگویی‌ها نیست و حوصلهٔ اینطور بحث‌های خاله‌زنکی را هم نداشتم و ندارم، چندمتری از آن‌ها فاصله گرفتم تا صحبتشان تمام شود. قریب به نیم‌ساعت باهم حرف زدند و هرچه در دل داشتند بیرون ریختند. گویا آقای دکتر قصد دوبه‌هم‌زنی و حتی سه‌به‌هم‌زنی داشت که چنین حرف‌هایی زد. و در نهایت سوءتفاهم بین این سه‌نفر کاملا برطرف شد و با لبخند و خوبی و خوشی از هم خداحافظی کردند.

وقتی ظهر شد و از بازار برمی‌گشتیم به این فکر می‌کردم که آن‌روز ما هم یکی از قصه‌ها و زندگی‌هایش بودیم؛ یکی از قصه‌هایش که پایان خوشی داشت و دلیل آن چیزی نبود جز شکستن سکوت و حرف زدن. اگر آن دو خواهر گلایه‌ نمی‌کردند، همراه من هیچ‌وقت روحش خبردار نمی‌شد و نمی‌توانست از خودش دفاع کند، بذر کینه و ناراحتی در دل آن دو هم کم‌کم ریشه می‌دواند و درخت می‌شد، و سرانجام این رابطهٔ دوستانه از هم می‌پاشید‌. اما با یک حرف‌زدن نیم ساعته همه‌چیز ختم به خیر شد. راستش من بازارهای هفتگی را دوست دارم‌ چون پر از آدم و قصه و درس است. نگاه می‌کنم و یاد می‌گیرم و گاهی خودم هم بخشی از این ماجرا می‌شوم. 


عکس‌نوشت: یکی‌دوهفته‌پیش. وسط بازار هفتگی‌. دست‌های یک پدربزرگ ناشناس. این دست‌ها روایت یک عمر زندگیست...