کلاس ما از آن کلاس هاییست که بلوک شرق و غرب دارد؛ یعنی یک دسته درسخوان، سمت غرب نشسته اند و دستۀ دیگرِ کمی درسخوان، سمت شرق. از قضا تا همین هفتۀ پیش هم بینشان جنگ برپا بود و این وَری ها آن وَری ها را چپ چپ نگاه می کردند و آن وَری ها این وَری ها را. حالا چرا اینقدر وَری در وَری شد این پست؟ خودم هم نمی دانم! بگذریم...

داشتم می گفتم. شرقی غربی های کلاسمان یکهویی طی یک عملیات یواش جوشِ یک هفته ای، بینشان رفاقت گرمابه گلستانی برپا شد و بحمدالله بعد از دو سال، روابط بهبود یافت و حداقل دیگر کسی با کسی قهر نیست! حالا چرا تا اینجای کار از خودم چیزی نگفته ام؟ چون نمی خواهم ریا بشود. آخر من هیچوقت توی این بچه بازی هایشان شرکت نمی کنم و نقش یک استاد و مادر مهربان را دارم که همیشۀ خدا نصیحتشان می کنم عین آدم رفتار کنند و این رفتارها آخر و عاقبت ندارد و غیره و ذلک. 

دو روز پیش که هانی طی یک حرکت خداپسندانه برایمان آش رشتۀ نذری آورد و طی یک حرکت معجزطورانه زنگ سوم، دبیر عربی هم سر کلاس نیامد، آش را زدیم بر بدن و به حیاط مدرسه رفتیم. حیاط مدرسه ی ما روح نواز ترین حیاط مدرسه ای است که تا به اینجای عمرم دیدم. حیاطی پر از درخت و چمن و نیمکت های فلزی که می شود حرکتشان داد. پس حرکتشان دادیم! بلی...سه نیمکت را زیر درخت زیتون گوشۀ حیاط، همانجایی که شمشادها لبخند زنان بهمان نگاه می کردند، گذاشتیم و هانی به اتفاق میم رفتند و از مستخدممان 14 عدد چای دبش و داغ گرفتند. قند داشتیم و نان محلی.

می توانید تصور کنید؟ سه نیمکت فلزیِ قرمز رنگ که رویشان 14 دانش آموز با شکل و شمایل مختلف نشسته بودند. فاف کاملا لاتی شکل بارانی اش روی شانه هایش بود و بهمان قند می داد.میم بالای سرم ایستاده بود و بافت نازکش روی دوشش و از لیوان کاغذی توی دستش بخار چای بیرون می زد. هانی با خنده از چای گرفتنشان می گفت و زی زی با لودگی می گفت روی برگۀ قلم چی نشسته است و حرف های صد من یه غاز بچه های امروز که همه را به هارهار خندیدن وا داشته بود.

من در سکوت چای می خوردم به یک یک شان نگاه می کردم. به ماه که با خنده چای می خورد و دو چال روی گونه اش دوست داشتنی ترش می کرد. به حنا که می گفت استغفرالله نخندین امروز شهادته و به مهری که با صدای بلند جواب حنا را می داد: بروبابا امروز ولادت امام موسای کاظمه! به خَدیخ که می گفت: بابا اینقدر منو نخندونین بذارین چاییمو بخورم و حتی به نیلو که هی می گفت: وای تو چاییم یه چیزی رفت ایششش نمی تونم بخورمش! و هانی ای که بهش می گفت"سوسولِ خاک برسر تو اگه سال بعد بری خوابگاه باید چیکار کنی؟" و... 

من به همه شان نگاه می کردم. در آن فضای شاعرانه...زمین از نم بارانِ یک ساعت پیش خیس بود. هوا خنک و پاییزی. چای داغ دستمان. برگ درخت زیتون و آن چند درخت دیگر که اسمشان را نمی دانم درست بالای سرمان. یک دورهمی دوستانه. جایی که هیچکس نه به غم هایش فکر می کرد، نه به درس هایش، نه کدورت ها و نه گذشته ای که داشتند. تنها می خندیدند. من نگاه می کردم خنده هایشان را. حرف هایشان را. چرت و پرت گفتن هایشان را و چیزی در درونم می گفت: یعنی سال بعد هریک از ما کجای این جهانیم؟ همان سال بعدی که قرار است راهمان از هم جدا شود، بلوک شرقی و غربی کلاسمان به هم بخورد، اسم های یک سری ها برود روی بنر و اسم یک سری ها نه. توی آن جمع دوستانه که انتهایش به زدن و رقصیدن و خز و خیل بازی هایی ختم شد که حتی در مخیله تان نمی گنجد، یکهویی دلم به اندازۀ یک عمر برای این بچه ها تنگ شد. برای بچه هایی که شاید زیادی دو رو اند اما سه سال را با تک تکشان زندگی کردم و پای درددل هایشان نشستم...